کد خبر: ۱۲۸۱۴۹
تاریخ انتشار: ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۸:۵۱
خاطرات یک سوسیالیست آذربایجانی در کردستان/6/
از آنجا که تمام اکثریت قریب به اتفاق پیشمرگان کومله را افراد بیسواد، دهاتی و بی انگیزه سیاسی تشکیل می دادند، سعی ما بر آن بود تا بعثی ها، با پیشمرگان دیگر ما هم صحبت نشوند؛ چون آبرویمان می رفت،چون که یک سری از روی فقر، یک سری بیکاری، یک سری مشکلات امنیتی و... از روستاهای کردستان ایران فرار کرده و به کومله آمده بودند و پیشمرگ شده بودند.
گروه سیاسی ـ یکی از اعضای سوسیالیست آذربایجانی گروهک تروریستی کومله، خاطرات خود را در کردستان باعنوان «جنگ و فاجعه مرگور، جنایت فراموش نشدنی حزب منحله دمکرات کردستان ایران» نوشته است.

به گزارش بولتن نیوز، این خاطرات که به صورت دست نوشته بوده، چند قسمت از آن منتشر شد که در ادامه بخش ششم این خاطرات می آید.

هفدهم آبان
صبح زود آفتاب از قله کوهها خود را به آرامی بالا می کشید. در تاریکی شب گذشته معلوم نبود که جمعیت در میان کوهها، در زمینی پهن و مسطح جای گرفتند. شبنم سرد زمین و چمنهای خشک را پوشانده بود. تعدادی از پیشمرگ ها بیدار شده و در کنارآتشی جمع شده و با یکی از پیشمرگان حزب شیوعی صحبت میکردند.

هر روز یک دسته مسئول نگهداری اسب ها بود. آنها صبح زود اسب ها را به جاهای پرعلف بسته بودند تا شکم شان را پر کنند. دو نفرکتریهای سیاه و دود گرفته را بعد از چند روزاز بار اسب بیرون کشیدند و مشغول چای درست کردن شدند. در حالی که چند نفر در کنار آب دست و صورت خود را می شستند، یکی از رفقا از "سه ر کانی" (سر آب) و از پایین جوی به بالا می آمد.
همه رفقا بعد از سر و صورت شستن برای سلام، احوالپرسی و تشکر پیش پیشمرگ حزب شیوعی می رفتند. او با ناراحتی و با عصبانیت،با آنها دست داده و خودش را معرفی می نمود. او با سرسختی و با زدن یک مشت دروغ از پیروزی در ماموریت های اخیر حرف زده و گاها به سوالات پاسخ می داد و یا سوالی می کرد.
بقیه رفقا و دو پیشمرگ دیگر حزب شیوعی هم از خواب بیدار شده و با آنها هم دیدار و گفتگو در جریان بود. دراین میان نان و چایی هم به گفتگوها اضافه شد.
پیشمرگان حزب شیوعی شب گذشته با بی سیم،حضور کومله را در دره خواکورک به اطلاع مسئولان حزب شان رسانده بودند و قرار گذاشته بودند پیشمرگ های کومله در یکی از اردوگاه هایشان مهمان آنها شوند.
بنا به اخبار و اطلاعات پیشمرگان حزب شیوعی، ما پایگاههای ایران را پشت سر گذاشته بودیم و راه زیادی به اردوگاههای حزب شیوعی و حزب دمکرات کردستان در پیش داشتیم. ساعت 10 صبح پیشمرگان شیوعی،جلوتر از پیشمرگان ما به راه افتاده و ما به دنبال آنها دره خواکورک را طی کردیم.
دره دراین بخش پهن و وسیع تر بوده و کوههای پوشیده از درخت به آسمان کشیده شده بودند. ترس و وحشت از دره کاهش یافته بود. زیبایی منطقه توجه همه را جلب کرده و ما را به شوق آورده بود. صدای آواز کردی " خزال خزال " رفقا از عقب صف بگوش می رسید. علی ایستی سو مثل همیشه کلاشینکف خود را مانند ساز بدست گرفته و آواز آشیق های آذربایجان را سر داده بود. بعد از چند ساعت پیاده روی در زیر آفتاب گرم یواش یواش خستگی در چهره بعضی از رفقا دیده می شد. غذایی برای خوردن نمانده بود و بخاطر خستگی و گرسنگی در صف منظم گردان فاصله افتاده بود.
پیشمرگان حزب شیوعی می گفتند اردوگاه در سر راه قرار دارد، شما اگر این راه را پی گرفته و ادامه دهید از اردوگاه ما سر در می آورید. عطا مریوانی پیشمرگ جوان مریوانی که برای اولین بار به منطقه آمده بود توان راه رفتن نداشت. او مثل بقیه پیشمرگان بود و ضعف و سستی زیادی از خود نشان می داد. خستگی مفرط او را به گریه انداخته بطوری که می خواست در همان دره سر بر بالین گذاشته و هیچگاه برنخیزد و اگر هم برخاست هیچ وقت پیشمرگایتی نکند.
مصطفی عجم و حسام به کمک عطاء شتافتند. آنها خشاب ها و تفنگ او را حمل کرده و او را برای حرکت تشویق می کردند اما عطا حاضر نبود حتی یک قدم هم بردارد. اسبها به اندازه کافی بار داشتند و امکان سوار شدن به آنها نبود. رها کردن او در دره وحشت کاری غیر انسانی و برابر با مرگ او بود. یکی از رفقا از روی عصبانیت پیشنهاد کرد که اعضای کمیته ناحیه او را خلع سلاح و اخراج کنند و تا اولین روستا با پیشمرگان بیاید. ولی این تصمیم مشکلی را درآن لحظه حل نمی کرد.
چون او نمی خواست تکان خورده تا اولین روستا بیاید. بلاخره بعد از معطلی زیاد، او حاضر شد لاک پشت وار حرکت کرده و بدنیال گردان خود را جلو بکشد. گردان نمی توانست بخاطر یک نفر از حرکت بایستد به همین جهت تنها مصطفی عجم با او ماند. مصطفی در برخورد با این نوع آدمها انعطاف و حوصله زیادی از خود نشان می داد و انرژی زیادی بر تغییر و پرورش آنها صرف می کرد.
حدود ساعت پنج بعد از ظهر رفقای گردان، گروه گروه و بطور پراکنده یکی بعد از دیگری وارد اردوگاه شده و مورد پیشواز گرم تعدادی از رهبران، کادرها و پیشمرگان حزب کمونیست عراق قرار گرفتند.
پیشمرگان حزب شیوعی قبل از رسیدن پیشمرگان کومله، جای صاف و چمنی بزرگی را در زیر سایه درختان فرش کرده بودند. در فاصله ای کمی از آنجا دیگ های بزرگ برنج و خورشت روی آتش بودند و چند پیشمرگ مشغول آشپزی بودند. آنروز افسران بعثی از یکی از پایگاههای مرزی برایمان چند راس گاو،گوساله و گوسفند هدیه آورده بودند و ما هم در قبال آن یکی از اسرای ایرانی را که از پاسداران تسلیم ناپذیر بود و حاضر نبود در رادیوی صدای انقلاب(رادیو کومله)اعتراف کند که او را به زور و تهدید خانواده اش به جنگ با کومله فرستاده اند،را تقدیم افسران بعثی کردیم. یکی از افسران بعثی برای تشکر خودش شخصا،یک گوساله و یک گوسفند را برای تهیه غذا کشته و برای ما آورد.
کتریهای بزرگ چای روی آتش می جوشیدند. تعدادی از اعضای کمیته مرکزی و فرماندهان نظامی حزب شیوعی و بعثی که برای آوردن اسیر یاد شده و تقدیم گاو و گوساله و گوسفندها آمده بودند،با آمدن هر گروه از رفقای ما بلند شده و با آنها دست داده و روبوسی می کردند.
طولی نکشید که سفره پهن و درازی انداخته شد و بیش از صد نفر متشکل از پیشمرگه های کومله،افسران بعثی و حزب شیوعی بطور صمیمانه دور آن حلقه زدند. برای هر کس آنقدربرنج و گوشت دادند که پراشتهاترین پیشمرگان هم زیادی آورده بودند.بعد از خوردن زیاد،مشروب اهدایی از افسران بعثی را باز کرده و نوشیدیم و شروع کردیم به ناسزا گویی به پاسدار رژیم!
مصطفی وهمراهش دیرتر ازهمه به اردوگاه حزب کمونیست عراق رسیدند. مصطفی خیلی کثیف و نامرتب بود اما خیلی خسته بنظر می رسید و از گرسنگی رنگش پریده بود. او از گوشه ای بطرف اول افسران بعثی میهمان بعد پیشمرگان و سپس رهبران حزب شیوعی رفته و با آنها دست داد. سلیم او را معرفی کرد و حاضرین جایی برای نشستن او در نزد رهبران حزب شیوعی باز کردند. در این جمع رفقا سید حسین موسوی، حسام، ابراهیم قم قلعه، سلطان خسروی، سلیم صابرنیا، رضا کعبی، مجید ترک، دکتر خالد، انور( فاضل)، خالد قارنا، مصطفی عجم ( خسرو جهاندیده) و محمد فتاحی درنزدیکی اعضای حزب بعث و افسرانشان نشسته و بیشتراز همه آنها اظهارنظر و صحبت می کردند.
بعد ازغذا،صحبتهای افسران بعثی و مسئولان گردان بصورت معمولی و دوستانه ادامه پیدا کرد. افسران بعثی برخلاف رهبران کومله، مسن بوده و حدود شصت یا شصت و پنج ساله به نظر می رسیدند. رفتار و برخورد گرم آنها با پیشمرگان کومله،انسان را به یاد دیدار رهبران کشورها می انداخت.
رفتاراحترام آمیز افسران بعثی،در شرایطی که ما در وضعیت بدی قرار داشتیم تاثیرعمیقی بر جماعت کومله گذاشت. همچنین فرماندهان و مسئولان حزب بعث عراق،از پیشمرگ های سوسیالیست کومله تاثیرگرفتند. آنها از دیدن زنان و دختران پارتیزان در میان مردان مسلح کرد ابراز خوشی و شادمانی می کردند.
آنها از قدرت و نفوذ کومله در کردستان ایران می گفتند! اما از نزدیک آنها را ندیده و این فرصت خوبی برای آغاز دوستی و همکاری بین بعثی ها و کومله بود. گردان ما تنها یک مسئول توانا، با سواد و با تجربه داشت که در این دیدارتصادفی، برخوردی صمیمانه، سیاسی و دیپلماتیک مناسبی با مسئولان و فرماندهان حزب بعث عراق داشت.تمام سعی ما بر آن بود تا بعثی ها،با پیشمرگان دیگر ما هم صحبت نشوند چون آبرویمان می رفت،چون اکثریت قریب به اتفاق پیشمرگان کومله را افراد بیسواد،دهاتی و بی انگیزه سیاسی تشکیل می دادند که یک سری از روی فقر،یک سری بیکاری،یک سری مشکلات امنیتی و...از روستاهای کردستان ایران فرار کرده و به کومله آمده بودند و پیشمرگ شده بودند.
چند چادر در نزدیکی زمین فرش شده برپا شده بود. حسن حقیقت بعد ازغذا بیسیم را آماده کرد و به یکی از چادرها رفت تا با مخابرات مرکزی کومله تماس بگیرد. هوا رو به تاریکی می رفت.
افسران بعثی همراه با حزب شیوعی بعد از چند ساعت ما را ترک کردند و به محل کار و استراحت خود بازگشتند. سربازان آنها در حال پذیرایی و تدارک خوراک برای راه ما بودند.
رفقا:جاویدان، منصور، عطا فارس( عطا الله جوان(، حسام، خدیجه و تعدادی دیگر از پیشمرگان کومله،مسئولیت نان پختن را به عهده گرفتند و تا نزدیکی صبح نان پختند. دراین مدت ازاسبها و قاطرها هم پذیرایی خوبی شده و برای غذای راهشان جو آماده شده بود.
ما همگی در آن شب سیر شدیم و خستگی زیادی احساس نمی کردیم پیشمرگان و کادرهای کومله و بعثی که با هم آشنا و صمیمی شده بودند درجمع های کوچک و بزرگ در مورد موضوعات مختلف با همدیگربحث و گفتگو می کردند.
رفقا:لقمان همتیان، قادر کریمی، ابراهیم پورمند و قاسم در جمعی چای می خوردند و با یکی از افسران مشهور بعثی، شوخی می کردند. اشرف حسین پناهی که پیشمرگ و مسئولی جدی و با نظم بود در گوشه ای شال درازی را به دور کمرش می بست. این رفیق هم مانند علی جعفر شیخوندی، شهرام علائی برزنجی، سواره بختیاری تازه به گردان ما منتقل شده بودند و هنوز روابط ما زیاد خودمانی نشده بود ولی در فرصتهای مختلف باهمدیگر به گفتگو می نشستم تا بیشتر صمیمی تر شویم. بهرام ملکی هم تازه از گردانهای دیگر آمده بود.
او از ترکهای آذربایجانی بود و خوشحال بود که به جمع کوچکی از ترکها وارد شده است. او هم مثل همیشه با آسودگی و به آرامی چای می خورد و به بعثی ها با محبت زیاد،نگاه می کرد.
رفقا موسی ولی لو، عادل، علی ایراندوست، ولی، جمیل کوهی، سلیمان و محمد تزخراب از پیشمرگان جوان و هم سن و سال بادینی بودند که از خوردن سیر شده بودند و در اخر جمعیت می گفتند و می خندیدند.
رفقای ما،حزب کمونیست ایران و کومله را تشکلی پرولتری می دانستند ولی حزب شیوعی را حزبی رویزیونیستی، بورژوایی و نوکرروسیه می دانستند و باور نمی کردند که یک حزب بورژوایی از حزب پرولتری اینچنین پذیرایی گرمی بکند. یکی از رفقا با شک و تردید می گفت در تاریخ منطقه ما موارد و نمونه های زیادی وجود دارد که احزاب، عشایر و دولت حاکم مخالفان خود را در جریان مهمانی، ملاقات و گفتگوها غافلگیر کرده و از بین بردند، به همین جهت ما باید دقت، احتیاط و آمادگی کامل را داشته باشیم. حرف او درست بود ولی حزب شیوعی در آن روز چنان نکرد.اما بعدها فهمیدیم حضور همزمان نیروهای بعثی و حزب شیوعی عراق در آن روز در جمع پیشمرگان کومله،تصادفی نبوده است!
محمد جلالی که ازعشیره جلالی بود، به شوخی یا جدی می گفت: " بخدا کومله نمک نشناس است، بعد از این همه محبت باز به حزب شیوعی " بورجوواجی" (بورژوازی) می گوید".
او انسانی با سواد و تئوریک نبود و بزبان ساده حرفش را بیان می کرد و این جمله کوتاه او در تمام آن مدت برای شوخی و خندیدن از طرف رفقا بازگو می شد. بعداز چایی شب پیشمرگان حزب شیوعی به اتاقهایشان در فاصله صد یا صد و پنجاه متری ما رفتند. در طول شب پیشمرگان کومله در نقطه ای که به اطراف و جاده احاطه داشت نگهبانی می دادند و پاس بخشها در حال گشت بود. آن شب، پارتیزانها در کیسه خواب ارتشی خزیده و در زیر آسمان پر ستاره بخواب رفتند.

روز هیجدهم آبان
همه پپیشمرگان بشاش و سر حال بودند. آنها سر و صورت شسته و تعدادی ریش خود را اصلاح کردند. افسران بعثی،دوباره سفره دراز و بزرگ را پهن کرده و صبحانه را آماده کرده بودند.
بعد از صبحانه همه آماده حرکت بودیم. تعدادی از اعضای استخبارات بعث،برای وداع پیش ما آمدند. بعد از دست دادن های گرم،با رضایت کامل از اردوگاه حزب شیوعی بسوی مرز به راه افتادیم.پنج افسر بعثی به همراه سه پیشمرگ حزب شیوعی،بعنوان راهنما در جلو صف حرکت می کردند. بعثی ها،پیشمرگان و رهبران حزب شیوعی،نظاره گر جنگجویان جوان، شاداب و چالاک اسلحه بدوش عراقی بودند و از دیدن چنین جوانانی که راهی مبارزه با دشمن ضد کرد(رژیم جمهوری اسلامی ایران)!!بودند، احساس غرور و خوشی می کردند.
پستی و بلندیهای جاده کوچک و پر پیچ و خم دره خواکورک با سرعت پشت سر نهاده می شد. خواکورک اسم روستا و منطقه ای است که روستاهای ویران شده و زیادی مانند بنی، گه لی ره ش و جورت در آن قرار دارند. این منطقه بیشتر در کنترل بعثی ها بود و به همین جهت پیشمرگان با احساس امنیت، آوازهای کردی و ترکی را در طول صف شان می خواندند. علی درمان آوا با صدای دلنیشین خود علاوه بر آوازهای عربی،آوازهای ترکی، آوازهای بادینی هم می خواند.
او آنروز از کوراوغلی می خواند: " چونکه اولدون دیرمانچی، چاغیر گلسین دن کوراوغلو" سنی گوردوم عاشیق اولدوم ، درده سالدین جانیمی......"
خلیل مبارکی با آواز عربی، احساس عاشقانه اش را نسبت به صدام حسین،بیان می کرد و این باعث خوشحالی بی وصف افسران بعثی شد.او که فاصله زیادی با افسران بعثی نداشت آواز " چه ندی گه رام له شاران، نه م دیی که س وه ک تو جوان بی صدام حسین " ( در شهرها خیلی گشتم اما کسی به زیبایی و رشادت تو ندیدم صدام حسین ) را می خواند.
رفقا نسرین، منیر، خدیجه و سوعدا چهار دختری بودند که با گردان22 به ماموریتی پر خطر پیوسته بودند و پیش از مردان بار سختیهای مبارزه را تحمل می کردند.افسران بعثی از این زنان پیشمرگ خوششان آمده بود و دو تن از آنها نسرین و سوعدا با دو تن از افسران بعثی ازدواج کردند.
پیشمرگان بعد از سه ساعت پیاه روی هنوز در اعماق دره ها و درمیان کوههای بلند سنگلاخی قرار داشتند. کمی دورتر در پشت کوههای سمت چپ اراضی کردستان ترکیه قرار داشتند. نیروهای بعثی اعلام کردند که بزودی به نزدیکی اردوگاه حزب دمکرات می رسیم و اصلا نگران نباشیم.
حزب دمکرات رابطه طولانی و دوستانه ای با حزب بعث عراق داشت و همکاریهای مختلفی با همدیگر داشتند. نیروهای بعثی درعین قبول و تضمین امنیت ما در منطقه، حضور ما را به اردوگاه حزب دمکرات اطلاع داده بود. این مسئله بنا به رابطه ای که این دو حزب با همدیگر داشتند،برای بخشی از پیشمرگان ما طبیعی بود ولی تعدادی دیگراز پیشمرگان جنبه دوستی و همکاری نظامی طولانی مدت این دو حزب را از نظر می انداختند و این اقدام را همکاری دو حزب بورژوایی ودشمن علیه کومله و حزب کمونیست ایران تلقی می کردند.
پیشمرگان کومه له در خاک عراق نگرانی زیادی از سوی حزب دمکرات نداشتند چون کومله و دمکرات قرارداد سه جانبه بین دولت عراق، کومله و حزب دمکرات در بغداد منعقد شده بود. بر اساس آن قرارداد،کومله و دمکرات حق جنگ و درگیری در اراضی و خاک عراق را ندارند. پیشمرگان کومله محکم به این قرارداد پای بند بودند و هیچوقت به نیرو ها، مقرها و اردوگاههای حزب دمکرات که در فاصله کمی از مراکز کومله بودند حمله نبردند. اما بی پرنسیبی حزب دمکرات در طول تاریخ سیاه اش یکی از خصوصیات بارزی است که همه پیشمرگان کومله با آن آشنا بودند و همیشه آمادگی و احتیاط کامل را در برابر این حزب رعایت می کردند.افسران بعثی ما دو حزب کومله و دمکرات را تشویق می کردند بخاطر اینکه دشمن هر سه ما یعنی عراق،کومله و دمکرات یکی است یعنی رژیم است،نباید با هم دشمنی کنیم و باز هم جنگ برادرکشی را شروع کنیم.
بنا بر این علیرغم وجود چنین قراردادی، سلطان و سلیم دستوراتی را در رعایت نظم و حفظ آمادگی در صورت تعرض حزب دمکرات به فرماندهان واحد ها دادند. افراد با فاصله ده متری ازهمدیگر حرکت کرده و فرماندهان دسته ها برای کنترل افرادشان پس و پیش می رفتند. سلطان برای کنترل اوضاع فعال و پر جنب و جوش شده و قیافه جدی و نگرانش جلب توجه میکرد.
اردوگاه حزب دمکرات در دره ای درسمت راست مسیر حرکت گردان قرار گرفته بود. گردان 22 از فاصله دویست متری آنها رد شد. اوضاع عادی بنظر می رسید و تحرک یا عکس العملی از طرف حزبیها دیده نشد.
پس از گذشتن از مقابل اردوگاه حزب دمکرات، سه یا چهار ساعت پیاده روی کرده و در دامنه کوهی بلند وعظیم برای استراحت توقف کردیم. از این نقطه به بعد در هر قدم به ارتفاع و شیب جاده افزوده می شد.
افسران بعثی اشاره کردند که این کوه بخشی از دالانپراست و دالانپر نقطه مرزی ایران، عراق و ترکیه می باشد. آنها مسیر حرکت و اسامی دهات را به فرماندهان توضیح داده و با صمیمیت از رفقای ما جدا شدند. رفقای ما در حین دست دادن همگی از کمکها و محبتهای حزب بعث عراق و شخص سیدی صدام حسین تشکر کرده و آرزوی موفقیت و دیدار مجدد کردند...

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :
آخرین اخبار
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین