همه سراغ شهيد بهشتي را ميگرفتند
بولتن نيوز: بخش اول و دوم اين روايت تاريخي در چند روز گذشته تقديم خوانندگان محترم شد و اكنون قسمت آخر آن:
مرتضی فضلعلی
مرتضی فضلعلی فرزند خداوردی در سال 1328 در روستای سرکان از توابع شهرستان تویسرکان در استان همدان دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش سپری کرد و برای ادامه تحصیل در مقطع متوسطه ابتدا به تویسرکان سپس به همدان رفت پس از اخذ مدرک دیپلم به علت علاقه به امر تعلیم و تربیت در آزمون ورودی دانشسرای تربیت معلم شرکت و در سال 1351 در رشته ادبیات انگلیسی فارغ التحصیل شد. فعالیتهای مبارزاتی اش را از سال 1346 در قالب برنامه های دینی و فرهنگی شروع کرد و با همکاری جمعی از دوستانش در همدان کانونی را در مسجد آقاجان بیک بنا نهاد. در این کانون از سخنرانان متعددی از جمله آیت الله خامنه ای، حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی، مرحوم فخرالدین حجازی دعوت به عمل می آوردند. در سال 1351 پس از اخذ دانشنامه فوق دیپلم از دانشسرای تربیت معلم همدان بر حسب معمول برای شروع به کار به اداره آموزش و پرورش همدان مراجعه کرد اما به دلیل ممانعت ساواک از پذیرش وی در آموزش و پرورش همدان راهی تهران شد در اینجا مسئولان وزراتخانه وی را به خاطر سوابق مبارزاتی به گرمسار فرستادند. در گرمسار باز هم به فعالیتهای مبارزاتی اش ادامه داد تا اینکه در سال 1356 چند بار توسط دستگیر شد. در سال 57 هم به دلیل اعتصاب در آموزش و پرورش دستگیر شد. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1358 به عضویت حزب جمهوری اسلامی درآمد.
حادثه شب هفتم تیر از زبان مرتضی فضلعلی:
روز هفتم تیر به همراه 17 تن از دوستان از جمله شهید شاهچراغی، آقای محمدی نماینده مردم همدان در مجلس شورای اسلامی، مرتضی الویری نماینده دماوند، رجبعلی طاهری نماینده کازرون، علی اکبر پرورش نماینده اصفهان، احمد توکلی نماینده بهشهر، مجید انصاری نماینده زرند کرمان، حسین مظفر، میرزاپور و یارمحمدی و بهزاد نبوی و اسدالله بیات نماینده زنجان جلسه ای را در دفتر نخست وزیری و با حضور آقای رجایی داشتیم.
سابقه تشکیل این جلسه به اولین روزهای تشکیل اولین دوره مجلس شورای اسلامی باز می گردد. این جلسه روزهای یکشنبه هر هفته و معمولا در خانه نمایندگان و گاهی در مراکز دولتی برگزار و در آن درباره مسایل مهم از جمله کمک برای ساماندهی امور اقتصادی و اجتماعی کشور ، ارائه راهکار برای مقابله با منافقین و لیبرالها و... بحث و بررسی می شد. ناگفته نماند بحث نخست وزیری آقای رجایی نیز برای نخستین بار در این جلسه مطرح و سپس با استقبال مسئولان نظام مواجه شد.
همانطور که اشاره کردم روزهای یکشنبه هر هفته نشست شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی در دفتر حزب تشکیل می شد. در این جلسه اعضای شورای مرکزی حزب که بیشتر از رجال سیاسی کشور بودند حضور پیدا می کردند مطالب مهم نظام به بحث و بررسی گذاشته می شد و به تناسب موضوع از دستگاههای مختلف دولتی نیز برای حضور در جلسه دعوت به عمل می آمد. من بعد از جلسه ای که در روز هفتم تیر در نخست وزیری داشتیم به تنهایی به سمت دفتر مرکزی حزب رفتم. وقتی رسیدم که نماز جماعت به امامت شهید مظلوم شروع شده بود و من هم به صف نمازگزاران پیوستم. بعد از نماز حاضران به طرف سالن جلسات حزب رفتند. به خاطر دارم ورودی سالن در انتها قرار داشت و هر کس که داخل می آمد ابتدا در ردیف های آخر می نشست تا ظرفیت سالن تکمیل شود. من و چند تن از دوستان وقتی داخل شدیم هنوز کسی نیامده بود و بنابراین در ردیف های اخر نشستیم. در این حین شهید مظلوم آیت الله بهشتی وارد سالن شد. به محض دیدن او متوجه شدم صورت ایشان با دقایق قبل که او را دیده بودم تفاوت کرده است. بسیار جذاب ، نورانی و ملکوتی شده بود.

جلسه تشکیل و شهید رحمان استکی نماینده مردم شهرکرد در مجلس شورای اسلامی و دبیر جلسات حزب موضوع نشست را که از قبل هم تعیین شده بود اعلام و قرار شد عزیزان درباره تورم و راهکارهای کارشناسی مقابله با آن بحث و تبادل نظر کنند. در این میان برخی از دوستان پیشنهاد کردند موضوع جلسه با توجه به اینکه مساله ریاست جمهوری از اهمیت بیشتری برخوردار است تغییر و در این رابطه سخن گفته شود. شهید مظلوم گفت: مانعی ندارد لیکن باید رای گرفته شود. چنانچه همه رای دادند بحث را در خصوص ریاست جمهوری آغاز کنیم. خوب نظر به اهمیت مساله حاضران با وحدت نظر پذیرفتند و دستور جلسه تغییر کرد.
قرار شد ابتدا آقای بهشتی 30 دقیقه در این باره سخنرانی کند. سپس کسانیکه مایل هستند با درخواست وقت و دیدگاههای خود را مطرح کند. شهید بهشتی پس از قرار گرفتن در جایگاه تقریبا این جمله را بیان کرد برادران باید هوشیار باشیم تا دوباره گزیده نشویم و کسی مانند بنی صدر برای ما در نظر گرفته نشود. باید فردی را به ریاست جمهوری برگزینیم که از حمایت گروههای مختلف اسلامی و از همه مهمتر حمایت مردمی برخوردار باشد. در این جلسه نیز موضوع کاندیداتوری آقای رجایی به میان کشیده شد. شهید بهشتی مشغول صحبت درباره مساله ریاست جمهوری و شرایط رئیس جمهور بود که ناگهان سکوت معنی داری کرد و گفت: برادران رایحه دل انگیزی به مشام می رسد. آیا شما هم احساس می کنید؟ هنوز لب به سخن نگشوده بود که همه چیز تمام شد. ناگهان نور قرمز و زردی در سالن پیچید و از مقابل چشمان من عبور کرد. صدایی مانند زنگ در گوش من نواخته شد و دیگر هیچ چیز نفهمیدم. بر اثر شدت انفجار حدود سه ساعت بی هوش بودم. وقتی به هوش آمدم متوجه شدم به روی صورت خوابیده ام. بر اثر موج افنجار دسته فلزی صندلی داخل بازوی من رفته و دستم در حال قطع شدن بود. برای دقایقی متوجه نبودم اما وقتی کمی هوشیار شدم فهمیدم که افنجار رخ داده است. اما بر اثر سنگینی آوار بتنی و تیر آهن که به روی من افتاده بود نمی توانستم تکان بخورم.
زیر آوار تنفس بسیار سخت و مصداق بازر «یدرک و لایوصف» بود. نفس به سختی خارج می شد. فشار آوار سنگین بود و در همان حال صدای خفیف ناله جانبازان به گوش می رسید که آیه شریفه «انا لله و انا الیه راجعون» را می خواندند. اما قادر به شناسایی آنان نبودم. تنها کاری که توانستم انجام بدهم این بود که تلقین خودم را خواندم. احساس کردم بدنم خیس شده است. اما عرق بدن نبود بلکه از شدت خون بدنم خیس شده بود. دنده هایم نیز شکسته و پرده شنوایی هر دو گوش نیز به شدت آسیب دیده بود. مدتی گذشت بر اثر شدت خونریزی و لخته شدن آن در روی چشمانم دیگر نمی توانستم پلک بزنم. در این حین متوجه شدم در بالای آوار خبرهایی است.
امدادگران مشغول آوار برداری بودند حدود دو ساعت بعد از اینکه متوجه شدم آنها در حال جستجو هستند به من رسیدند. در مدتی که زیر آوار بود از طریق دهان نفس می کشیدم. بر اثر فعالیت امدادگران آوارها تکان می خورد که ناگهان خاک زیادی از طریق دهان وارد حلق من شد و دیگر نتوانستم نفس هم بکشم. در همین لحظات یک مرتبه چشمانم کورسویی دید. امدادگران مرا پیدا کرده بودند. بازوهایم را گرفتند تا از زیر آوار بیرون بیایند اما شدت درد و جراحت مانع شد. بالاخره پس از چند دقیقه تلاش توانستند مرا از زیر آوار نجات دهند. پس از نجات ابتدا من را به بیمارستان شهید شوریده کنونی منتقل کردند و پس از یکماه نیز در بیمارستان اختر بستری شدم.
محمد جعفر فتوت
محمد جعفر فتوت در سال 1340 در منطقه خانی آباد تهران متولد شد . پدر وی مرحوم حاج یدالله فتوت پیش از پیروزی انقلاب جزو مبارزان و فعالان سیاسی بود . مقطع ابتدایی را در مدرسه اسلامی قائمیه گذراند. دوران راهنمایی را در مدرسه مفید در خیابان 24 اسفند (انقلاب) طی کرد. در سال 1357 وقتی که در مقطع دبیرستان مشغول به تحصیل بود همراه با دوستانش در راهپیمایی ها شرکت می کرد و در خصوص تهیه پلاکارد با استاد تنها که از خطاطان با ذوق و مکتبی و از معلمان مدرسه مفید بود همکاری می نمود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دلیل ارتباط تنگاتنگ پدرش با روحانیت در روزهای نخست سال 1358 به عضویت حزب جمهوری اسلامی درامد و در دفتر منطقه 5 حزب جمهوری اسلامی که در خیابان خیام بود در واحد دانش آموزی مشغول به کار شد.
حادثه هفت تیر از زبان محمد جعفر فتوت:
روز حادثه و چند ساعت قبل از آن ما در سالن اجتماعات نشست هواداران حزب را برگزار کرده بودیم و سخنران جلسه نیز شهید باهنر بو.د به سبب علاقه ای که حاضران از خود نشان دادند جلسه پیش از زمان تعیین شده ادامه یافت. کلاهی چند بار به داخل سالن آمد و اصرار کرد ما امشب جلسه مهمی داریم و شما باید هر چه سریعتر سالن را تخلیه کنید. رفتار وی کاملا غیر طبیعی بود. در جلسه آن شب ما افراد مختلفی را دیدیم که بعدها معلوم شد کلاهی آنان را دعوت کرده است. آقایان که می آمدند کلاهی با اصرار تاکید می کرد خیلی دیر شده است لطفا به داخل سالن بروید و با فشار مهمان ها را به سالن هدایت می کرد. جلسه شروع شد که ابتدا شهید اسلامی گزارشی را درباره مساله اقتصادی جامعه ارائه کرد و سپس با رای گیری قرار شد شهید بهشتی درباره موضوع ریاست جمهوری صحبت کند.
شهید بهشتی مشغول صحبت بود که یک مرتبه نور عجیبی در داخل سالن پیچید و من دیگر متوجه هیچ چیز نشدم. به هوش که آمدم دیدم در میان آوارها گیر کرده ام از شدت انفجار به حالت سجده افتاده بودم و فقط دست چپ من کمی تکان می خورد. آن جا فضای عجیبی بود که نمی توان توصیف کرد. هیچ کس از خود نمی پرسید همه در زیر آوار سراغ شهید بهشتی را می گرفتند. من دوباره بی هوش شدم و وقتی به خودم آمدم دیدم که در بیمارستان دکتر سپیر در چهار راه شهید مصطفی خمینی هستم.

در این حادثه به علت سنگینی آوار رگ پای راست من قطع شد. پزشکان نظرشان بر این بود که پای راست من هر چه زودتر باید قطع شود اما مادرم که از سادات بود متوسل به مادربزرگوارشان شد و در نهایت تعجب پزشکان به لطف خداوند و مدد خاندان اهل بیت عصمت و طهارت (ع) من شفا یافتم.
ناصر آقا علیخانی
ناصر آقا علیخانی در سال 1324 هجری شمسی در خانواده ای مذهبی در خیابان خواجه نظام الملک سابق و شهید حسن اجاره دار کنونی متولد شد. پدر وی از درجه داران شهربانی بود که پس از کودتای 28 مرداد 32 به خاطر حمایت از مصدق به اهواز تبعید شده بود. فعالیتهای سیاسی را از دروان دبیرستان با افرادی چون محمد مفیدی ، هوشنگ تیزآبی و حسن اجاره دار شروع کرد. در سال 1345 پس از ورود به دانشگاه فعالیت های مبارزاتی اش انسجام بیشتری یافت در جلسات قرآنی شرکت می نمود و اصول مبارزه را با آموزشهای قرآنی فرا می گرفت .در دانشگاه با آقایان علی موسی رضا و سید جلال ساداتیان که از جانبازان فاجعه هفتم تیر هستند آشنا شد و در سال 1355 انجمن اسلامی مددکاران اجتماعی را بنا نهادند. در سال 1349 در شته مددکاری مدرک کارشناسی گرفت به دلیل رسوخ برخی ایدئولوژیهای فاسد آن زمان در دانشگاه از ادامه تحصیل منصرف شد و در سال 58 دوباره در رشته مردم شناسی ادامه تحصیل داد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی طبق نظر شهید بهشتی با هیئت های موتلفه اسلامی به ویژه با آقای عسگر اولادی و شهید درخشان همکاری داشتم. زمانی که حزب جمهوری اسلامی تاسیس شد شهید بهشتی از وی و شهید حبیب الله و جواد مالکی دعوت نمود که به عضویت حزب جمهوری اسلامی درآیند.
حادثه هفت تیز از زبان ناصر آقا علیخانی:
چند روز قبل از حادثه به اتفاق برخی دوستان مانند شهید اجاره دار و علی موسی رضا به منزل شهید حمزه ارشاد رفته بودیم. همسر ایشان برای ناهار املت تهیه کرده بود شهید حمزه ارشاد ناگهان با خوشحالی گفت کسی که از انفجار بترسد حزب نمی آید. گویا عزیزان منتظر شهادت بودند و پیش بینی می کردند که به زودی اتفاقی رخ خواهد داد. در آن مقطع ما در بهزیستی مشغول به خدمت بودیم روز حادثه ما در جلسه قرآن بودیم که کلاهی ملعون تماس گرفت و گفت امشب قرار است جلسه مهمی در حزب تشکیل شود. بنابراین ضرورت دارد حضور داشته باشید. وی همچنین تاکید کرد در صورت داشتن مهمان می توانید او را نیز به همراه خود به جلسه بیاورید. گویا آنها تدارک وسیعی برای ضربه زدن به نظام اندیشیده بودند.
در پی دعوت ما خود را به محل حزب رساندم. پس از شروع جلسه کلاهی و یا بهتر بگویم عنصر نفوذی منافقین درب را بست و به بهانه خرید بستنی سالن را ترک کرد . نشست شب حادثه هفتم تیر ابتدا در خصوص مساله تورم بود. بعد دستور جلسه تغییر کرد و بحث ریاست جمهوری و انتخابات پیش رو مطرح شد. لحظاتی بعد یک مرتبه نور زرد رنگی در سالن پیچید و آوار بر سر ما خراب شد. بر اثر انفجار آب یک دستگاه کولر که در سالن نصب شده بود بر روی من ریخت و مانع از بروز سوختگی در بدن من شد. منتهی شنوایی گوش هایم با مشکل مواجه شد. اکنون پس از سالها وقتی به عمق فاجعه می اندیشم نهایت کینه و دشمنی عمال استکبار جهانی برای من آشکارتر می شود.
حسین کاوشی
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


