كافهنشینی، گفت و گوی رو در رو یا تلفن و اینترنت؟
سخن از كافه و كافهنشینی كه به میان میآید، ذهنمان به پاریس میرسد؛ شهری كه به واسطه شهرت جهانیاش در بحثهای ادبی، هنری و سیاسی نقل محافل كافههایش، «شهر كافهها» نام گرفت اما امروزه تب كافهنشینی اگرچه به گفته خسرو سینایی دیگر چون گذشته داغ داغ نیست ولی به اقصینقاط جهان سرایت كرده و حتی خیابان «حبیب بورقیبه» تونس هم به دلیل كافهتراسهایش به «شانزلیزه تونس» معروف شده است؛ جایی كه گارسونها امروزه به جای سرو قهوه عربی به مشتریانشان كه از استنشاق گازهای اشکآور به سرفه افتادهاند، دستمال تعارف میکنند. در این مصاحبه با خسرو سینایی، كارگردان مشهور ایرانی به واسطه تجربه كافهنشینی در كشورهای اروپایی از جمله اتریش و تحقیقاتش درباره كافهنشینی در ایران برای ساخت فیلمهایی چون «گفتوگو با سایه» و «مرثیه گمشده» به گفتوگو نشستهایم. حرفهایش شنیدنی است....
آقای سینایی! تعریف شما از كافهنشینی و شباهتها
و تفاوتهای این رفتار اجتماعی در ایران و اروپا چیست؟
گاهی انسان درباره كاری با هدف خاص تحقیق علمی میكند و گاهی از تجربیاتش سخن میگوید. حرفه من (به عنوان كارگردان) حرفهای است كه به ناچار در طول چند دهه باید تجربیات مختلفی را در مقولههای متفاوت پشت سر میگذاشتم. یعنی ناچارم به عنوان یك كارگردان مثلاً برای ساختن فیلمی درباره مسأله خاصی تحقیق كنم. پس آنچه من مطرح میكنم، اطلاعات یك محقق حرفهای درباره كافهنشینی نیست بلكه اطلاعات فردی است كه بهدلیل گشت و گذارها و اقتضائات حرفهای به دست آمده است. آنچه در مرحله نخست درباره كافهنشینی به نظرم میرسد، خروج انسان از فضای خانه و ورود به فضایی است كه ارتباطات اجتماعی متنوعی در آن شكل میگیرد. ایرانیها بهدلیل سرزمین وسیعی كه در اختیار داشتند و به دلیل سنت زندگی كه هر ایرانی حیاطی در اختیار داشته و هر خانه اتاقهای متعددی (حتی در سطوح پایین اجتماع)، امكان این را داشته كه خانه وی پایگاهی برای ملاقاتها باشد. وقتی خانه فضای كافی برای ارتباط با دیگران دارد، نیازی به بیرون رفتن ندارید بلكه دیگران را به منزل خود دعوت میكنید در حالی كه در اروپا یا كشورهایی چون ژاپن، افراد مجبور هستند از فضاهای خود حداكثر استفاده را بكنند. پس نیاز به فضایی برای دیدار با یكدیگر داشتند كه شاید آپارتمانهای 36 متری كه به عنوان مثال در ژاپن كاملاً مرسوم است، چندان برای این امر مناسب نباشد. در یك دورهای در ایران (تأكید میكنم كه تحقیق خاصی در این باره نكردم اما فیلمنامهای مربوط به دوران شاهعباس درباره رضاعباسی نقاش نوشتهام) قهوهخانهها بسیار مطرح شدند كه این مسأله مربوط به طبقه پایین اجتماع هم نیست بلكه قهوهخانهها جاهایی هستند كه شاهزادهها و حتی «شاه عباس صفیمیرزا»، ولیعهد آن زمان یا «رضا عباسی» نقاش به قهوهخانه میرفتند؛ تصور من بر این است كه شكلگیری قهوهخانه به نوعی تأثیرگذاری تمدنی است كه از غرب وارد ایران شده بود، چرا كه در زمان شاهعباس ارتباط با غرب كم نبود. همگی ما نام برادران «شرلی» را شنیدهایم. هنرمندان زیادی هم بودند كه از آن طرف میآمدند اما اینكه چقدر در رونق گرفتن جایی به اسم قهوهخانه مؤثر بودهاند، نمیدانم اما میتوان حدس زد كه شرایط پذیرایی در منزل و خانواده چندان وجود نداشته و به ناچار لازم بوده جایی جمع شوند كه با ایرانیها ارتباط برقرار کنند و قهوهخانه شكل گرفته است. تا دوران مشروطیت كه نگاه میكنیم، قهوهخانه حتی گاهی به عنوان مراكز تقریباً فرهنگی مطرح میشدند، چرا كه در دوران ناصرالدینشاه چند شازده به خارج از ایران سفر میكنند و تجربیات خود را به ایران میآورند، مثلاً «كمالالملك» اما كمكم قهوهخانهها تنزل اجتماعی پیدا میكنند و طبقه تحصیلكرده و نسبتاً مرفه كمتر به قهوهخانه رو میآورند، چرا كه ارتباط با خارج از ایران و رفت و آمدها بیشتر میشود و قشر تحصیلكرده به دنبال پاتوقهای خاص خودش میرود. اما كافهنشینی به شكل جدید آن، آنطور كه در فیلم «گفتوگو با سایه» میبینید، از زمانی است كه دانشجویان به خارج فرستاده میشوند، آنجا درس میخوانند، با آداب و رسوم آنجا آشنا میشوند و به ایران باز میگردند. خب، دانشجویی كه به خارج میرود اتاقی دارد در خانهای كه مال خودش نیست. پس فضای ایجاد رابطه اجتماعی در محل سكونت خود را به آن شكل ندارد اما اگر به اندازه یك فنجان قهوه پول داشته باشد، میرود و در كافه مینشیند و با دیگران گپ میزند. به همین دلیل است كه در آنجا قانونی نانوشته حاكم است كه هر كسی پول خودش را میپردازد، در حالی كه در ایران این مسأله حتی ممكن است توهینآمیز تلقی شود! این موضوع در آنجا رسمی كاملاً منطقی است، مگر اینکه بنا به مناسبتی از قبل اعلام شده بود كه دیگران میهمان یك نفر هستند. چرا؟ چون اینها هر روز میخواهند بروند و در جایی مثل كافه همدیگر را ببینند و نمیشود كه هر روز پول همدیگر را حساب كنند. این كه «آقا خواهش میكنم اجازه بدهید من حساب كنم» تعارفهایی است كه در ایران رایج است اما آنجاكافهنشینی بهدلیل نیاز شكل گرفته است. دانشجویان ایرانی مثل «صادق هدایت» و دوستانش كه به خارج رفتهاند، بنا بر سنت زندگی اروپایی به كافه رفتن عادت میكنند؛ اینکه به كافههایی پاریس مثل «كاتیولاتن»، «مونت پارما»، «سنت ژرمن» و غیره بروند و قهوه بخورند. این ذهنیت هم در آنها شكل گرفته كه این نوع زندگی اجتماعی خوب است و برای همین وقتی به ایران برمیگردند، به دنبال بازسازی همان فضا هستند؛ فضایی كه البته به خودی خود در ایران شكل گرفته است، برای این كه در فاصله دو جنگ جهانی بویژه جنگ جهانی دوم، خارجیهای زیادی به ایران آمدهاند و این خارجیها هم مكانی برای نشستن و ارتباط برقرار كردن لازم دارند كه خب، بر همین اساس (كه در فیلم مرثیه گمشده هم آمده) در تهران كاباره ایجاد میشود. البته بگذریم از آن دست كابارههایی كه در آنجا مینشستند و كنسرت برگزار میكردند كه مربوط به زمان قدیمتر بود؛ كافههایی مثل كافه «شهرداری» در جایی كه الان «تئاتر شهر» است و تهنشین شده آنها همین «كافه نادری» است كه الان وجود دارد. نكته اساسی این است كه خاصیت كافهنشینی چنانچه در شهرهای قدیمی اروپا فراوان دیده میشود، این است كه شما نمیروید در كافه چیزی بخورید و بیایید بیرون. میروید برای اینکه روزنامههای روز را مطالعه كنید، دوستانتان را ببینید و دائماً هم كسی بالای سر شما نمیگردد كه «آقا حالا كه قهوهات را خوردی بلند شو و برو!» شما قهوه و چای میخورید برای اینکه بنشینید و ارتباط برقرار كنید. تنها جایی كه در سالهای اخیر در تهران این فضا را دارد و معمولاً پاتوق من هم هست، «خانه هنرمندان» است. در گذشته و امروزه، كافههای پاریس غرورشان این بوده كه كافه من پاتوق «ژان پل سارتر» یا «ارنست همینگوی» بوده است. همین كافه نادری ما روزگاری به عنوان مركزی تقریباً فرهنگی مطرح بوده، چرا كه پاتوق صادق هدایت و دوستان او بوده است. اتفاق مباركی در ایران در حال وقوع است. سال گذشته در سفرهایم به شهرهای مختلف ایران دیدم كافههایی كوچك توسط جوانان تحصیلكرده ایجاد شده؛ كافههایی كه توسط جوانان تحصیلكرده و خانوادههای آنان اداره میشوند، كافههایی كه میتوانند در هر جای دنیا از جمله در پاریس یا لندن باشند. این مسأله خوشحالكننده است، چرا كه صاحبان چنین كافههای افراد تحصیلكرده و باسوادی هستند و برای من به عنوان یك حامی پر و پا قرص كافهنشینی كه مسأله، خوردن نیست كافه جایی است كه میتوان با فضایی متمدن ارتباط ایجاد كرد.
خب. به عقید شما كافهنشینی دیروز و امروز چقدر با هم تفاوت دارد؟
البته كافهنشینی امروز با كافهنشینی 50 سال پیش كه من اروپا بودم، ممكن است حتی در ظاهر هم تفاوتهای جدی داشته باشد. چندی پیش در وین بودم و با دوستان دوران قدیم خود كه صحبت میكردم از این گله داشتند كه فضاهای سالهای گذشته هم در آنجا از بین رفته و خیلی مهجور شده است و این مسأله برای من ناراحتكننده است، چرا كه من همیشه در پاسخ به دوستانم كه میگفتند كجا برویم كه غذایی بخوریم، میگفتم: «برای من غذا مهم نیست، فضا مهم است».
با گسترش فضای سایبر، امروزه زیاد از فضاهای مجازی از جمله كافههای سایبری میشنویم. شما به عنوان فردی كه حامی پر و پا قرص كافهنشینی به شكل سنتی (رو در رو) است، نظرتان در این باره چیست؟
فكر میكنم اگر انسان مراقب وسایلی مثل رایانه و فضای مجازی نباشد (كه البته به نظر هم میرسد نمیشود در برابرش مقاومت كرد)، به تنهاییاش میانجامد؛ انسانهایی كه حضوری با هم نمیتوانند ارتباط برقرار كنند و حرفی برای گفتن ندارند و وقتی پشت رایانه مینشینند، ارتباط برقرار میكنند. شخصاً افرادی را میشناسم كه در دیدار چهره به چهره هیچ حرفی برای زدن ندارند اما پشت گوشی تلفن ساعتها میتوانند صحبت كنند. به نظر میرسد این حركت انسان از جمعگرایی به فردگرایی به روندی تاریخی در سرنوشت بشر بدل شده اما من شخصاً نمیتوانم از تنها شدن و وابسته شدن انسان به تكنولوژی تا حدی كه به ارتباطات اجتماعی لطمه بخورد، حمایت كنم. من از نسلی هستم كه هنوز از ارتباطات انسانی و كافهنشینی به شكلی كه بود و از محفلهایی كه بود و ارتباطات انسانی را امكانپذیر میكرد، دفاع میكنم. در كافه ارتباطات اجتماعی میتواند شكل بگیرد كه لااقل با اطمینان میتوانم بگویم برای نسل من لذتبخش است. من با افتخار میگویم كه متعلق به نسلی هستم كه به ارتباط رو در رو با انسان هم نیاز دارد و هم به آن احترام میگذارد. نشستن پشت یك دستگاه و ارتباط برقراركردن با كسی كه در دسترسم نیست و نمیتوانم گرمای حضور انسانیاش را حس كنم، زیاد برای من جذاب نیست. ترجیح میدهم مغلوب آن چیزی نشوم كه اگرچه پیشرفتش برای بشریت اهمیت دارد ولی غمانگیز است و به تنهایی انسان میانجامد.
به عنوان یك حامی سرسخت كافهنشینی، چه رابطهای میان روشنفكری و محافل كافهنشینی میبینید؟
روشنفكری و كافهنشینی رابطهای جدی با هم دارند. شما وقتی در فضای خانواده و نزدیكان خودتان هستید با نوعی از تفكر سر و كار دارید اما اگر فضاهای اجتماعی متفاوتی وجود داشته باشد كه افراد مختلف بتوانند تبادل فكر كنند، آنجا انسان كنجكاو و جستوجوگر میتواند از پنجرههای متفاوت و نه تنها یك پنجره خاص و بسته، به زندگی نگاه كند. یكی از مشكلات اساسی روشنفكری ما (به نظر شخص من) مثلاً در دوره صادق هدایت این بود كه عدهای بودند مثل هدایت، مینوی، فرزاد و غیره كه زبان خارجی هم میدانستند اما افراد بسیاری هم بودند كه اصلاً زبان خارجی نمیدانستند و حتی این امكان را نداشتند که یك بار مطالعه كنند و بخوانند مثلاً اینکه اگزیستانسیالیسم كه «آلبر كامو» یا «ژان پل سارتر» از آن سخن میگفتند، واقعاً چه بوده و آنها درباره چه صحبت میكردند. ترجمهها هم كه اغلب بد و نامفهوم بود. خوب افراد مینشستند در كافه و گوش میكردند و از طریق شنیدن صحبتهای دیگران، طرفدار یا مخالف یك عقیده یا ایده میشدند. این «خطر» ماجرای روشنفكری ما بود. به خاطر اینکه خیلی از آدمها مطالعات عمیقی نداشتند و فقط از طریق حرفهایی كه در جمعهای كافهای میشنیدند، طرفدار یا مخالف یك تفكر شده بودند. بله، هیچ ایدئولوژیای نمیگوید «به مردم ظلم كنید»، «مردم را بكشید» یا.... همه بهدنبال یافتن عدالت هستند، یافتن یك شرایط متعادل اجتماعی كه افراد بتوانند عادلانه زندگی كنند. همه همین حرفها را میزنند، منتها راههای مختلفی پیشنهاد میدهند که برخی از این راهها میتواند بسیار خطرناك باشد. وقتی اطلاعات انسان فقط در حد شنیدهها و از طریق حرف زدن باشد، میتواند خطرناك باشد اما نكته مثبت مسأله هم در این است كه از طریق با هم حرف زدن، از طریق ایجاد ارتباط، نقدهایی در تفكرهای متفاوت میتواند شكل بگیرد و میتواند بهطور انتقادآمیز نگاه دیگری را زیر ذرهبین قرار دهد. بسیاری از مشكلات ما بر اساس نشناختن است. نشناختنها و ندانستنها باعث دشمنیهاست. وقتی شناخت به وجود بیاید، تشخیص میدهید كه طرف مقابل هم در افكارش صادق است، منتها در جریان زندگی ذهنش به گونهای شكل گرفته كه اینطور فكر میكند. در كافهنشینی پنجرههای اذهان به سوی یكدیگر باز میشوند. اگر این پنجرهها باز شود، آدمها میبینند نیازی به دشمنی نیست. البته انسان فردا بسته به مقتضیات زمان با انسان نسل من متفاوت و جهان، جهان دیگری خواهد بود. جهان حق دارد تغییر كند و انسانهایی مثل من دیگر زیاد فهمیده نشوند. این كه امروز من از گرمای «جمعی دور هم» حرف میزنم، شاید روزی اصلاً مطرح نباشد اما یكی از چیزهایی كه مرا آزار میدهد این است كه وقتی با هم صحبت میكنیم، چشم در چشم هم نگاه میكنیم اما در ارتباطهای غیرحضوری اینطور نیست.
شما این حرف را كه «كافهنشینی ادای روشنفكری غرب
است» قبول دارید؟
به عقیده من در شرایطی كه صحبت از دهكده جهانی است و در شرایطی كه از تأثیر متقابل فرهنگها بر هم صحبت میكنیم، هیچ كس ادای كسی را در نمیآورد بلکه همه تحت تأثیر یكدیگر قرار دارند. حالا اینکه عدهای كافهنشینی را ادای غربی میدانند و قبول ندارند، خب، این عقیده آنهاست ولی من به عنوان كسی كه یكی از افتخاراتم سفرهای متعدد به اقصی نقاط جهان است، فكر میكنم كافهنشینی پدیدهای رایج در همه جوامع است.
منبع:
http://epr86.blogfa.com/post-1175.aspx
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


