کد خبر: ۴۳۱۶۱۵
تاریخ انتشار:
روایتی در توصیف مسعود فراستی

مسعود فراستی آن روزها و این روزها

خیلی قبل تر از آنها البته از روی نوشته هایش می شناختمش. از سال های آخر دهه شصت، که «ده فیلم – ده نقد»ش آمد دستم و دیدم چطور بی رحمانه و خشمگین، با لودر از روی عزیزترین فیلم های آن روزگارم - «هامون» و «مادر» - رد شده و اسمش تا سال ها بعد، برای من و برادر کوچکترم شد نماد آدم معترضِ بد اخلاقِ بی تعارفِ مخالف خوان.
به گزارش بولتن نیوز، با مسعود فراستی سه بار مصاحبه کرده ام. یک بار وقتی «هفت» جیرانی آرام آرام داشت پا می گرفت و مردم تازه با چهره منتقد عینکی ریشوی عبوسی که چشم های باهوشی داشت و خوب تکه می انداخت و می توانست به اندازه کافی ترسناک باشد و به قدر لازم قشنگ بخندد، آشنا می شدند.
 
دفعه دوم وقتی که هفت – بیشتر به واسطه او – جای خودش را بین همان مردم باز کرده بود و حالا دیگر همه «آن آقاهه» را که به بیشتر فیلم ها فحش می داد، می شناختند؛ و بار آخر، بعد از آن بود که گبرلو (بله؛ جناب آقای محمود گبرلو، که شاید مجموع نوشته های سینمایی اش به اندازه یکی از آن سه کتاب بزرگی که فراستی درباره هیچکاک و فورد و برگمان ترجمه و تدوین و تالیف کرده نباشد) او را از هفت «انداخت بیرون».

خیلی قبل تر از آنها البته از روی نوشته هایش می شناختمش. از سال های آخر دهه شصت، که «ده فیلم – ده نقد»ش آمد دستم و دیدم چطور بی رحمانه و خشمگین، با لودر از روی عزیزترین فیلم های آن روزگارم - «هامون» و «مادر» - رد شده و اسمش تا سال ها بعد، برای من و برادر کوچکترم شد نماد آدم معترضِ بد اخلاقِ بی تعارفِ مخالف خوان.
 
مردی که [...] خود شد

در این فاصله یک بار هم از نزدی دیدمش؛ بهمن 1378، وقتی در صف «باد ما را خواهد برد» کیارستمی عزیز در سینما عصر جدید ایستاده بودم و مسعود آمد و رفت توی مرغ کنتاکی دیوار به دیوار سینما، آن موقع در آن صف طویل جشنواره رو – که تهش هم بلیت بهمان نرسید – حتی یک نفر به دیدنش واکنش نشان نداد که: «اِ این آقاهه!» یا نشناختندش یا براشان اهمیتی نداشت. تهش فراستی هم منتقدی بود مثل باقی منتقدها.

در همه آن سه مصاحبه، هنوز به او علاقه داشتم و برایش احترام قائل بودم. می دانستم که رگ لج بازانه چپ مخالف خوانِ علاقه مند به متفاوت نمایی اش، گاهی کار دستش می دهد؛ آن قدر که مثلا یک وقتی حاضر شود فیلمی مثل «اخراجی های یک» را هم تحویل بگیرد. می دانستم آرام آرام دارد رگه هایی از «فسیلیّت» در آرا و عقایدش پیدا می شود، که سنش بالا رفته و پیرمردها هر قدر هم حکیم باشند، علی القاعده و به جز استثناها، در سراشیب دایناسور شدن قل می خورند بس که روی اصول و قواعد دوران جوانی شان پای می فشارند و دوست دارند بگویند: «وقتی بچه بودیم، نونِ خونگی بود.» (این را مثلا خیلی راحت می شد در لت و پار کردنش مر فیلم های تارانتینو را دید).
 
می دانستم با فیلمسازهایی که خودش آنها را «بچه پررو» می داند مشکل دارد و حتی اگر از فیلم شان بدش نیاید، به همین واسطه با اثرشان نامهربان می شود، و – دروغ چرا – شک داشتم که قابل معامله نباشد و مثلا 15-10 درصدی از نقدهایش را، روی حساب و کتاب دیگری بیرون از متر و قواعد سینمایی مومن به آن انجام ندهد.

اما با همه اینها، به نظرم هنوز آن قدر هوش و دانش و نکته سنجی و صداقت و جسارت در وجودش بود، که با کنار زدن همه این غبارها از حرف و لحنش، تهش باز چیز به دردبخوری که ارزش پیگیری نقدهایش را داشته باشد، از او بماند و به نشستن پای حرف هایش مشتاقت کند (این علاقه و احترام را می شود در لیدهایی که برای هر سه مصاحبه نوشته ام، دید؛ مصاحبه هایی که خیلی رک و بی پرده و در عین حال با صفا و صمیمی جلو رفتند و وسط یکی شان حتی بهم گفت: «خیلی منطقی داری حرف می زنی [!]»).

هفتِ جیرانی اما آرام آرام فراستی را با خود برد. راستش هیچ وقت فکرش را نمی کردم. اما برد و به مرور، از او آدم دیگری ساخت. آدمی که حالا دیگر برای خودش جایگاه «سخنران سیاسی» (و نه حتی «مصلح اجتماعی») قائل بود که بیاید برای فرهادی نسخه بپیچد و «فتوا» صادر کند که جایزه فیلمنامه اسکار، جایزه «دوم» است و جایزه بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان، جایزه «اول». و اگر فرهادی جایزه اول را گرفت، چون رقیبش فیلمی از اسرائیل است، «باید» جایزه اش را به مردم فلسطین تقدیم کند (یا یک چنین چیزی، قریب به مضمون؛ راستش خود فراستی این قدر در نقدهایش، بی دقت و پر غلط و شلخته و بی سر و ته و مهمل باف شده که برایم ارزشی ندارد سرچ ساده ای بکنم و اصل حرفش را بیابم).
 
 مردی که [...] خود شد
 
حرفی به غایت مهمل و خنده دار – از تقسیم بندی جوایز به اول و دوم، تا دستور دادن به یک فیلمساز برای رفتارش بعد از گرفتن جایزه احتمالی -، که در دهه های هفتاد و هشتاد شمسی، هیچ جوره نمی شد بلاهت لازم برای گفتنش را در پیشانی مسعود دید.

ضربه کاری به فراستی اما بعد از رفتنِ جیرانی بود. فکر می کردم مسعود هر چه باشد و نباشد، دست کم هنوز «چپ» است؛ حاضر است پای بعضی «اصول» بماند و به هر قیمتی، خودش را نفروشد و به قول خودش، یک وقت هایی هم کافه را به هم بریزد. منتظر بودم که او هم هفت را ول کند و برود. ول نکرد. ماند.

حالا دیگر مزه شیرین شهرت و معروفیت و «سلبریتی» شدن و مصاحبه مدام با سایت ها و روزنامه ها – و لابد شلوغ تر شدن کلاس ها – زیر زبانش آمده بود و نمی شد ازشان صرف نظر کرد. ماند، تا آن طور با بی آبرویی و حقارت، تیپایی بهش بزنند و بیرونش بیندازند و چهره اش برایم، ترک بزرگی بخورد.

جدایی از هفت، حالا انگار دوباره داشت معقولش می کرد. این را از نقدهای کوتاهش در جشنواره دو سه سال پیش – که «محمد رسول الله (ص)» مجیدی هم اکران شده بود – می شد فهمید. آرام تر بود، برای نوشتن فکر می کرد، دنبال نکته هایی می گشت که راحت به چشم بقیه نمی آمدند و بعد برای نشان دادن شان در متنش تلاش می کرد (نمونه اش همان نقد باهوش و طناز و جسورش بر فیلم مجیدی، که خلاقیتش از همان تیتر یک شروع شده بود).

بود و بود، تا این بار به فتنه «بهروز» گرفتار آمد. یکی دیگر از خوش فکرهای باهوش و باسواد  سال های دور، که حالا چند سالی است دنبال چیزهای دیگری در سینما می گردد. هیچ بعید نیست، واقعا هیچ بعید نمی دانم که افخمی یک روزی آمده پیش فراستی و گفته: «مسود پاشو بیا دوباره هفتو با هم اجرا کنیم؛ می شینیم می گیم و می خندیه و به بالا - پایین همه هم یه تیکه ای می ندازیم تا هر چی نه بدترشون بسوزه؛ خوش می گذره. یه لقمه نون و پنیر، یا نون و چلوکباب، یا شاید نون و بوقلمونی هم هست با هم می خوریم.» مسعود هم گفته چی بهتر از این؟ «منتقد بودن»ش را فراموش کرده و نقشی که در این سناریو برایش تعریف شده پذیرفته.

حالا دیگر برای نقد نمی آید؛ می آید که «بزند». «یکه بزن» هفت شده، به همان مسخرگی و کاریکاتور بودگیِ قهرمان های یکه بزن دیروز کیمیایی، که هنوز در فیلم هایش نفس می کشند؛ انگار او هم به عنوان منتقد، در امروز خودش همان کاری را با سابقه حرفه ای و سینمایی اش می کند که یک وقتی فیلم ساز مشهور نسلش را به آن متهم کرد و بابتش جنجالی به راه انداخت. دیگر با «مسعود فراستی» مواجه نیستیم. با کسی مواجهیم که ناشیانه و نابلد، زور می زند تا ادای فراستی را دربیاورد و چقدر که بد و نافرم و غلط بازی می کند.

دیگر جز «ماقبل نقد» و «شلخته» و «درنیامده»، جز مشتی فحش و بد و بی راه – که هر بچه دبیرستانی فیلم ندیده بی سلیقه ای هم می تواند بگویدشان – چیزی از دهانش خارج نمی شود. خودش هم انگار با خودش حال کرده.
 
به هر حال فکر کردن و آماده کردن «نطق تلویزیونی» کوتاه و حسابی و منسجمی برای ارائه روی آنتن زحمت دارد و وقتی از همین اجرای فعلی هم راضی اند و به خاطرش همان پول را می دهند، خب چه کاری است؟ همین می شود که حتی در مواجهه با فیلم متوسطی مثل «فروشنده» - که چه فیلمنامه چه اجرایش به قدر کافی به همه دشمنان فرهادی (از جمله خود فراستی) پاس گل می دهد برای تسویه حساب های گذشته -، باز هم تایم نقدش در هفت را به کلی گویی و مهمل بافی و مزخرفات می گذراند.
 
مردی که [...] خود شد

«پرت و پلاهای بی سر و ته، چرند، یاوه، حرف مفت»؛ همه این کلمه هایی که خودش به درستی می گوید «واژه های نقدند»، اما خودش هم می داند فقط وقتی از فحش رد می شوند و به نقد می رسند که منطق و استدلالی پس شان باشد. منطق و استدلال؛ چیزهایی که دیگر هیچ اهمیتی برای فراستی ندارند.
 
او به «جیک لاموتا»ی گاو خشمگین بدل شده که روی رینگ فقط می خواهد چپ و راست بزند؛ کاش می فهمید که با این هیکل چاق و تنبل و بی استعداد و با این کوه گوشت لُختی که در «نقد» از خودش ساخته، دیگر چیزی بیش از پارودیِ منتقد معترضی که می خواست باشد نیست، و چه بهتر که مثل جیک، زودتر برود یک گوشه ای در یک کافه برای استندآپ کمدی هایش پیدا کند. (البته می دانم هیچ بعید نیست در برنامه فخیمِ هفت به این یادداشت هم جواب بدهد. کلا دیگر از فراستی این روزها، هیچ چیز بعید نیست.)

چند وقت پیش، در جلسه رونمایی از مستندی، بعد از مدت ها دیدمش. دیدمش که پشت تریبون، هنوز می تواند متین و دقیق و نکته سنج و باهوش – و البته تند و صریح و بی رحم و بی تعارف – حرف بزند و افسوس خوردم برای کاری که با خودش کرده. چند روز پیش هم ویدئوی کوتاه مصاحبه جدیدش را دیدم که با افتخار می گفت اگر [...] دارند، بیایند و نقدم روی «فیلمی که ندیده ام» را بزنند.

نه آقای فراستی؛ نداریم. راستش آن یک [...] هم تویی و ما خود، هیچ در این میان نیستیم. تویی که چنین فجیع به کشتن خود برخاستی، و دست کم برای من، جز اندوه و حسرت از خودت باقی نگذاشتی. تمام آنچه از تو خواستنی و قابل احترام بود، دود شد و به هوا رفت، و امروز تنها با دلقکی مواجهیم که حتی لوطی اش هم رفته است. لااقل ای کاش این قدری خودآگاهی داشتی تا بتوانی خودت را روی سن سیرکی که برای خودت ساخته ای، ببینی و دست کم این طور، کمدی – تراژدیِ ناخواسته نمی شدی.

شاملو یک بار در شعری که شأن نزولش منتسب به مرگ جلال شد، درباره اش گفت: «مردی که خلاصه خود بود». البته که نه من، شاملویم و نه فراستی، جلال (و ان شاءالله که 120 سال و بیشتر، سالم و سلامت با سیگارهای فراوان بزید و فحش های کاف دارتر بدهد و از نقشش لذت ببرد)؛ اما به نظرم حالا با خیال راحت می شود مصرع کذا را برای او، به تیتر این یادداشت بدل کرد. مردی که تفاله خود بود.


منبع: روزنامه تماشاگران امروز

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین