کد خبر: ۳۱۸۳۹
تاریخ انتشار: ۰۴ مهر ۱۳۸۹ - ۱۲:۰۵
سلطه جهاني آمريكا به قلم شهيد آويني  

از ميان عواملي كه آمريكا را در اين سلطه جهاني استكبار ياري داده اند؛ سه عامل اساسي داراي اهميتي ركني هستند:«تكنولوژي مدرن»،انسان ها غالبآ ضعيف النفس، پاي بند عادات و تعلقات و فريفته ظواهر و «ترس» است و خصوصا «ترس از مرگ»

جهان امروز علي رغم آنكه در نقشه هاي جغرافيايي بيشتر از همه ادوار تاريخ دچار مرزبندي و تفرق است، اما درحقيقت كشور واحدي بيش نيست، با حكومتي واحد . درهمه تاريخ ، بوده اند مستكبران و جباراني چون چنگيز و تيمور و ناپلئون بناپارت و... كه انديشه حكومت واحد جهاني آنان را به كشور گشايي مي كشانده است و گسترده حاكميتشان بخش عظيمي از ربع مسكون را مي پوشانده، اما اين آرزو همچنان تحقق نيافته وشايد تحقق ناپذير باقي مانده است.


امروز اما تكنولوژي مدرن زمينه را آنچنان فراهم داشته است كه جهان بتواند مجموعه واحدي باشد، يكپارچه و هماهنگ، با يك فرهنگ و تاريخ مشترك؛ با يك حكومت واحد اگر چه در كف استكبار،و اين استكبار جديد نه در فردي چون چنگيز و يا تيمور، بلكه در نظامي استكباري چون آمريكا تحقق يافته است. با صرف نظر از آنكه ما نظام آمريكا را شيطاني بدانيم و يا خير،اين واقعيتي است انكار ناپذير؛و از ميان عواملي كه آمريكا را در اين سلطه جهاني استكبار ياري داده اند؛ سه عامل اساسي داراي اهميتي ركني هستند:

 -1 تكنولوژي مدرن را بايد اساسي ترين عامل توسعه جهاني استكبار دانست، چرا كه از يك سو با ايجاد يك تحول بنيادين در حيات بشر همه تمدن ها را نابود كرده است و تمامي بشريت را در صورت واحدي از معيشت كه آن را بايد «معيشت تكنولوژيك» دانست جمع اورده است. و از سوي ديگر، تكنولوژي مدرن همه نيازهاي بشر را در جنبه مادي و حيواني وجودش خلاصه كرده است و با ارضاي گسترده اين سوائق تا حد اشباع، او را نسبت به حيات معنوي خويش عفلت بخشيده و آثار وضعي اين غفلت در زندگي انسان امروز اگر چه سخت اسفبار است، اما اسفبار تر از آن، جهل مركبي است كه اجازه نمي دهد تا او بر اين غفلت آگاهي پيدا كند.

تكنولوژي مدرن علي رغم آنكه خود را نسبت به فرهنگ هاي مختلف بي طرف نشان مي دهد، اما در باطن فرهنگ واحدي را بر زندگي بشر تحميل مي كند كه تحمل ديگر فرهنگ ها را نمي آورد، و آن همين فرهنگي است كه اكنون بر سراسر جهان احاطه يافته است. در اين فرهنگ، حقيقت وجود بشر مغفول واقع ميشود و او را جز از دريچه نيازهاي مادي اش نمي توان ديد و اينچنين، خواه ناخواه تكامل مفهوم « توسعه امكانات مادي» را خواهد يافت تا آنجا كه بشر حتي به بهايي هم كه بايد در قبال اين توسعه بپردازد نمي انديشد، چرا كه فرصت انديشيدن ندارد.

انسان امروز فرصت انديشيدن ندارد و همين فرهنگ واحد جهاني است كه اين فرصت را از او دريغ ميدارد. البته آنچه مورد بحث ماست نه تكنولوژي به اين مفهوم عام و مطلق آن است و نه ماشين و اتو ماسيون (خودكار بودن. اگر براي تحقق انقلاب تكنولوژيك فقط ابداع ماشين بخار و ظهور اتوماسيون كفايت ميداشت ، چرا اين انقلاب در تمدن چين باستان رخ نداد،حال آنكه چينيان دوران باستان نيز با ماشين بخار آشنايي داشته اند؟

باز هم همه چيز به انسان باز مي گردد؛ تكنولوژي مدرن «جهت» توسعه خويش را از «اهداف بشر جديد»اخذ كرده است.توسعه تكنولوژي نيز در جهت همان مقاصدي رخ داده است كه از چند قرن پيش امپراتوري هاي بريتانيا، فرانسه،ايتاليا ، اسپانيا و پرتعال را براي استعمار ملل محروم به در يا هاي اين سوي كره زمين كشاند ه، اگر چه توسعه تكنولوژي در اين جهات اكنون ماهيتي بدان بخشيده است كه ذاتاً از نظام سلطه جهاني قابل انفكاك نيست.

اين نظام سلطه جهاني كه حاكم بلامنازع آن آمريكاست از لحاظ اقتصادي با يك سيستم جهاني بانكداري كه شيرازه آن در كف وال استريت است همه تحولات اقتصادي جهان را كنترل مي كند و «دلار» معيار همه پول هاست. از لحاظ سياسي نيز اين نظام سلطه جهاني نظام واحدي است با حاكميت آمريكا، و مقابله هاي دروني آن را، مثلاً ميان آمريكا و شوروي با چين وآمريكا، هرگز نبايد به يك تعارض ذاتي باز گرداند. وقتي كه اختلاف نه در اصول كه در عوارض و فروع باشد، چندان پايدار نيست. ما اكنون در مرحله اي از تاريخ هستيم كه اين حقيقت تخست در بازي پينگ پنگ مائو و نيكسون و بعد در توافق هاي«سالت 1» و «سالت 2» و اخيراً در «پروسترويكا» و برنامه هاي ديگر گورباچف و پي آمدهاي آن در اروپاي شرقي، به خوبي خود خود را عيان ساخته است.


از لحاظ علمي نيز جهان امروز نظام واحدي است و البته ناگفته نبايد گذاشت كه آنچه تقدس و اعتبار علوم جديد را تا كنون حفظ كرده همين غفلت فراگير است، اگر نه، نزديك به يك قرن است كه در نزد بسياري از متفكران و دانشمندان غربي، بت تقدس و اعتبار علوم جديد، به خصوص در زمينه علوم انساني فرو شكسته است. هيدگر، رنه گون، فيليپ شرارد و حتي ايوان ايليچ؛ و فريتيوف كاپرا.... تنها چند تن از اين خيل هستند كه بعضآ آثارشان به فارسي ترجمه شده ولذا نامشان بيش تر به گوش ما خورده است.

در جهان امروز تلقي واحدي نيز از «هنر» وجود دارد كه خواه ناخواه به طور مستقيم يا غير مستقيم، به همان اهداف مشترك نظام واحد سلطه جهاني استكبار منتهّي مي شود. هيچ يك از هنرهاي هفت ، هشت يا ده گانه و يا وسايل ارتباط جمعي از اين حقيقت مسثنا نيستند؛ چه مستقيم و در كمال صراحت، چون سينما . و تلويزيون، و چه پنهان و همراه با صراحت، چون نقاشي و شعر و ادبيات.

با نابود شدن همه تمدن ها در تمدن غرب، لاجرم همه صورت ها و قالب هاي هنري متعلق به تمدن هاي مختلف نيز نابود شده و يا در شرف نابودي است. شاهد صادق ما بر اين مدعا وضعي است كه اكنون سفالگري، سراميك، معرق و مقرنس كاري، تذهيب، معماري ايراني اسلامي و.....دركشور ما يافته اند.اكنون در جوامع انساني و از جمله جامعه ما، هر فعاليتي،خواه هنري و يا غير هنري، تنها در صورتي دوام و بقا خواهد داشت كه از لحاظ اقتصادي «سودآور» باشد، و با توجه به تغيير ذائقه بشر به تبع اشاعه فرهنگ غرب در سراسر جهان پر روشن است كه هيچ يك از هنرهاي متعلق به تمدن ايراني اسلامي باقي نخواهد ماند، مگر آنكه تحت عنوان محقرانه «صنايع دستي»،مبدل شود به فعاليت كاملآ اقتصادي و غير خلاقه و لاجرم غير هنري، چرا كه وقتي «خلاقيت» رخت بربندد،«هنر» نيز به همراه او خواهد رفت. پس لازمه فرهنگ واحدي كه در سراسر جهان اشاعه يافته، تلقي واحدي است از همه چيز و من جمله از هنر. صورت ها و قالب هاي كار هنري نيز ضرورتآ غربي است: شعر نو ، شعر سپيد، رمان نويسي، نقاشي، تئاتر، سينما....

البته تمدن غرب نيز نهايتاً «دستاوردهاي انساني» است، اما علم به اين واقعيت از يك سو نبايد باعث شود تا ما ضرورت هاي ديگر انساني و فطري را منجر به اختلاف فرهنگ ها ، تمدن ها،زبان ها و آداب و رسوم ميشود فراموش كنم و از سوي ديگز، هر چيز را به يك عنوان كه دستاوردي انساني است نبايد پذيرفت و اگر نه، "ظهر الفسادفي البر و البحر بما كسبت ايدي الناس " ؛فسادي كه اكنون در بر و بحر اشاعه يافته است نيز دست آوردي انساني است.قرآن مجيد در باب خلقت انسان، غايت جعل اختلاف در اقوام و الوان و السن را در عبارت عميق لتعارفو بيان فرموده است. در باب اينكه ميان اختلاف در تمدن ها ، اقوام و السن با معرفت انسان چه رابطه اي است، سخن بسيار است كه اين مختصر ظرف قبول آن نيست.

از اين سخن ها گذشته، ما نيز معتقديم كه دين اسلام كافةللناس آمده است و بنابراين،اذعان داريم كه اگر قرار است همه بشريت فرهنگ واحدي را قبول كنند، اين فرهنگ بايد دين حنيف و فطرت الله باشد، نه طريقي كه مخالف با فطرت بشر و او را قسرآ به اين سوي وآن سوي مي كشاند.

-2عامل ديگري كه سلطه جهاني استكبار را در اهداف خويش ياري داده اين است كه انسان ها غالبآ ضعيف النفس، پاي بند عادات و تعلقات و فريفته ظواهر هستند و اين امر آنان را از سر اختيار به جرگه سر سپردگان اين نظام واحد جهاني پيوسته است، چرا كه اين نظام ظاهرآ توانسته است كه به همه حوايج بشر به وجه احسن جواب گويد. و البته در اينكه حقيقتآ اين مدعا صحت دارد يا خير نيز سخن بسيار است كه بماند تا وقتي ديگر.

كسي نيست كه در ضرورت توسعه امكانات مادي براي اجتماعات بشري ترديدي داشته باشد و اين موضوع خود في نفس خطا نيست؛ خطا آنجاست كه انتخاب اين مسير بدون اعتنا به حقيقت وجود بشر و نسبت ميان روح و جسم او انجام مي شود.

توسعه امكانات مادي در اين دوران به ناچار در همان جهات خاصي معنا ميشود كه نظام واحد سلطه جهاني اجازه ميدهد : حركت به سوي صنعتي شدن از طريق انتقال تكنولوژي و آن هم در همان محدوده اي كه سيستم به هم پيوسته اقتصاد جهاني اقتضا دارد. و مع الاسف، طي اين طريق با شيوه هاي معمول و تجربه شده در جهان بلا استثنا كار را بدانجا مي كشد كه بشر از حقيقت وجود خويش غافل ميشود و فراموش ميكند كه از آنجا آمده كه از كجا آمده است ، براي چه آمده و به كجا مي رود.

آنچه را كه در تاريخ انبيا شواهد بي شماري بر آن وجود دارد امروز به مراتب عميق تر و گسترده تر ميتوان ديد. سخن حق در اين روزگار با همان عكس العمل هايي مواجه ميشود كه در تاريخ انبيا خوانده ايم، اگر چه غالبآ از تطبيق آن با مصاديق فعلي عاجز هستيم.

در روزگاري چنين كه ما بعد از قبول قطعنامه و اتمام جنگ با آن مواجه هستيم و غربي ها قرن ها ست كه با آن روبرو هستند، «مبشران اخلاق الهي» با كج خلقي و استهزا و خطاب هايي چون «مخالف پيشرفت»، «ضد عقل»، «ضد منطق»، «كهنه پرست»، «گريه پرست»، مخالف زندگي و شادي ونشاط»و غيره روبرو ميشوند، و در اينگونه موارد غالبآ بشر جز در مقياس هاي تاريخي متوجه اشتباهات خويش نمي گردد. نظام واحد سلطه جهاني هم بشر را از طريق سوائق يا گرايش هاي روحي و نفساني او مي فريبد، خرگوش را با هويج و موش را با گردو و پنير ...و در اين ميان، آنكه از فريب آن جان سالم به در مي برد كسي است كه از موش بودن و خرگوش بودن و..... گذشته و پاي بر فرق همه اين تعلقات نهاده است.

-3 سومين عامل كه به نحوي در ذيل همان عامل دوم قرار مي گيرد،«ترس» است و خصوصا «ترس از مرگ».ميليتاريسم و توسعه تكنو لوژي را نمي توان از يكديگر جدا كرد و حتي با عبارت بهتر، بايد گفت كه ميليتاريسم روح نظام توسعه تكنولوژي و حافظ قواعد و قوانين آن است. آمريكا از طريق ايجاد رعب و وحشت، به طور علني يا غير علني، با استفاده از شبكه واحد ارتباطات در سراسر جهان، مخالفين خود را به آنجا مي كشاند كه حتي جرات ارزيابي نظام ميليتاريستي آمريكا را به خود ندهد؛ اگر نه، در مواردي چون جنگ ويتنام و يا جنگ تحميلي عراق عليه ايران كه موقعيتي تاريخي براي ارزيابي قدرت او فراهم گشته است، همراه سستي بنياد و پوكي و پوشالي بودن خود را آشكار ساخته....اما باز هم از يك سو با حيله هاي سياسي و اقتصادي و از سوي ديگر از طريق سلطه گسترده خويش بر تبليغات جهاني، با حيله هاي گوناگون تخريب اطلاعاتي، كار را ظاهراً - و فقط ظاهراً - به نفع خود فيصله داده است.


و لذا، آن كس كه ضعيف تر است از قدرت آمريكا بيش تر مي ترسد و انسان هايي وارسته و قدرتمند چون حضرت امام خميني(ره) كه پاي بر فرق همه تعلقات نهاده اند و ترس را در وجود خويش كشته اند، به حقيقت ميدانند و مي گويند كه «آمريكا هيچ غلطي نمي تواند بكند.»


تا اينجا هر چه گفتيم مقدمه اي بود براي رسيدن به نتيجه اي مشخص:آنچه در امروز بيش از همه براي بشر ضرورت دارد دستيابي به منطقه اي آزاد از سلطه جهاني استكبار است.اگر چه آنچه را كه گفته شد شايد بتوان به مثابه مبادي برهاني تحليلي سياسي عنوان كرد كه نهايتآ به اثبات قدرت آمريكا و ضرورت تسليم در برابر آن منجر ميشود و ما هر چه بنويسيم ، براي انسان هاي ضعيف النفس در تحليل هايي از نوع تحليل هاي«موج سوم»،«تكاپوي جهاني»يا «كالبد شكافي چهار انقلاب»جايگير خواهد شد. كتاب هاي مذكور وبسياري ديگر از كتاب ها و مقالاتي كه بخصوص اين روزها منتشر ميشوند با اين قصد نگاشته شده اند كه انسان ها ي ضعيف النفس و فريفته ظواهر را به خضوع در برابر غرب و قدرت افسانه اي آن وارد كنند و اين شيوه شيطان است كه دام فريب خويش را به قصد ضعف ها و عادات و تعلقات انسانها ميگسترند.اين افسانه براي ما چشم به انقلاب اسلامي و رهبر آن بي نظير آن گشوده ايم جز دروغي بيش نيست، اما به هر تقدير، براي مبارزه با آمريكا و نظام استكباري آن بايد ارزيابي درستي از قدرت و شيوه هاي عمل آن به دست آورد.

اگر لزوم مبارزه با اين قدرت نظام جهاني سلطه استكبار را بپذيريم،تنها راهي كه براي پيروزي در اين مبارزه وجود دارد دستيابي به منطقه اي آزاد در جهان است . مفهوم «منطقه آزاد» در اينجا مساوي با «كشور مستقل» و يا مجموعه اي از كشورهاي مستقل است؛ استقلالي همه جانبه.

قدرت اقتصادي آمريكا از طريق سيستم جهاني بانكداري و بورس جهاني بر جهان اعمال ميشود و هر كشوري به مجرد اتصال به اين سيستم ، خواه نا خواه در قلمرو حاكميت غرب واقع ميشود. «نياز به ارز» براي آنكه دلار را به عنوان معيار پول حفظ كند كافي است. تنها راهي كه براي دستيابي به يك منطقه ازاد اقتصادي در جهان وجود دارد رفتن به سمت استقلال اقتصادي از غير طرق معمول است. تجربيات معمول درجهان همگي در جهت بسط و حفظ حاكميت غرب عمل مي كنند.

با وجود بسط شگفت انگيز سلطه غرب بر جهان، مفهوم اين «منطقه آزاد»در همه وجوه چه ميتوان باشد؟

اين بحثي نيست كه بتوان آن را با اين شتاب زدگي كه اين مقاله دارد به پايان برد . سه نكته هست كه اگر اين مقاله بتواند از عهده تبيين آنها برآيد، مقصود ما به تمامي حاصل آمده است .

ارزيابي صحيح موجوديت و قدرت غرب و لزوم دستيابي به منطقه اي آزاد از سيطره نظام جهاني استكبار دو نكته از آن سه نكته بود كه مختضرآ مورد تذكر واقع شد.

نكته سوم اين است كه نبايد پنداشت مفهوم آزادي در اين منطقه آزاد صرفاً به جنبه هاي اقتصادي و سياسي و نظامي باز مي گردد. اكنون در سراسر اين كره خاك خلوتكده اي را نمي توان يافت كه از سيطره فرهنگي غرب آزاد باشد. حركت در جهت استقلال،بيش از هر چيز و فراتر از همه، در گرو معرفتي است كه بايد چراغ راه در اين طي طريق باشد.

در جهان امروز، همان طور كه گفتيم، تلقي واحدي نيز از هنر وادب وجود دارد كه خواه ناخواه به همان اهداف مشترك نظام واحد سلطه جهاني منتهي ميشود. اين تلقي واحد جهاني صورت يك انسيكلوپدي دارد كه همه تعبيرات را در جهت اهداف استكباري غرب معنا مي كند و اجازه نمي دهد كه تفكر تازه اي در جهان پيدا شود. چه بسا ما بين مفاهيم و قواعدي كه در اين انسيكلوپدي جهاني عنوان شده است با آن اهداف سياسي ارتباطي مستقيم قابل تشخيص نباشد، اما در نهايت بايد دانست كه اين تعابير و مفاهيم و قواعد اجزايي از يك مجوعه هستند كه داراي كليت و وحدت است . مقصود اين نيست كه ما بايد قالب هاي هنري روز و وسايل ارتباط جمعي را يكسره دور بزنيم ، بلكه معتقديم كه بايد جسم اين قالب ها را در روح اعتقادات و فرهنگ خويش مستحيل كنيم.اين «استحاله» منوط به معرفتي كافي و وافي است كه ما را از فريب خوردن و بخصوص از افتادن در تله توسعه گرايي و تكنو كراسي كه ضرورتاً ملازم با يكديگر هستند باز دارد.


منبع: 598 
   لینک منبع: http://598.ir/view.aspx?Id=5371
 
 

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :
آخرین اخبار
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین