نامه کذایی را دختر یونسی نوشته بود، نه فرزند باکری
به گزارش بولتن نیوز، شخصی با نام “آسیه باکری” (از این رو می گویم “شخصی”، که مطمئن نیستم این نظر را دختر محترم شهید والامقام حمید باکری برای من گذاشته باشد؛ هرچند لحن و محتوای پیام با توجه به شناخت من از فرزندان شهدا و همدرد و صد البته هم افتخار بودنم با ایشان، این ظن را در من تقویت می کند که نظر را خود آسیه باکری برایم گذاشته باشد) جوابی به متن زیر داده است. نظر خواهر محترم خود آسیه باکری را اما به دو دلیل تایید نمی کنم؛ نخست اینکه نظر ایشان متاسفانه توهین آمیز است، نه به من که به مقدسات و در ثانی؛ دوست ندارم این بحث مبنایی، فروکاسته شود در حد اختلاف دو فرزند شهید. چند مطلب را باید متذکر شوم:
- احسان باکری عزیز، برادر آسیه خانم شماره تلفن من را دارد. نظر به رعایت احترام خون مقدس پدران مان اگر تمایلی به ادامه این بحث است، بهتر است در محیطی آرام و به دور از جنجال، مباحثه ادامه پیدا کند. کش دادن این بحث را بیش از این در “قطعه ۲۶″ به صلاح نمی دانم.
- منظورم در سراسر متن از “دختر یونسی”، این بود که روزگاری ایشان یعنی آسیه خانم، عروس وزیر اطلاعات خاتمی بوده و هیچ منظور دیگری نداشتم. ( این را هم از این جهت گفتم که در کامنت تایید نشده دختر شهید باکری، خود به این موضوع اشاره ای داشته اند و قید هم نکردند خصوصی. هرچند که من بنا به ملاحظات گفته شده، کامنت ایشان را تایید نکردم).
- نظر به طرح برخی شایعات نادرست همینجا خوب است بگویم که میان خانواده شهید حمید باکری و خانواده جناب یونسی هیچ ارتباط دیگری، تاکید می کنم هیچ ارتباطی و باز هم تاکید مجدد می کنم هیچ ارتباطی وجود ندارد. من از اول تا آخر متن خود را صد در صد قبول دارم اما ظاهرا از متن من یا به دلیل دو پهلو بودن نوشته و یا به هر دلیل دیگری تلقی نادرستی به وجود آمده است. البته این تلقی نادرست از قبل وجود داشت و شاید خوب شد با این متن و حواشی آن، همه دوستان تلقی نادرست خود را اصلاح کنند و به این شایعه ای که هرگز واقعیت ندارد، دامن نزنند. یادمان نرود آن دنیا باید جواب همین شایعه پراکنی ها را هم بدهیم. نقد مواضع نادرست فرق می کند با طرح شایعات بی اساس. اولی خوب و به جا و دومی عملی غیر اخلاقی است.
- خانواده شهید حمید باکری برای من مثل هر خانواده شهید دیگری عزیز و محترم اند اما محترم ترین خانواده برای من خود “جمهوری اسلامی” است. آنجا که پای ولایت فقیه، اصل نظام و خون شهدا در میان باشد من با احدی تعارف ندارم. در این زمینه از من تندتر خود شهدا بودند. با این همه باید بگویم در نامه آسیه خانم باکری و همچنین نظرشان در غالب کامنت، غلبه احساسات بر منطق کاملا هویدا است. خواهر محترم من سرکار خانم آسیه باکری حق دارد از جاهایی ناراحت و به قول معروف دلش پر باشد اما متاسفانه به جای دشمن و یا دشمنان خود با دوستان خود تصفیه حساب کرده است. خدا لعنت کند کسانی را که کج کاری و پلشتی در حق خانواده شهدا می کنند و بعد جاخالی می دهند تا دختر باکری عزیز به جای ایشان، دوستان و خیر خواهان واقعی خود را هدف قرار دهد. سخنم به فرزند شهید حمید باکری یک کلام است: من خود مثل شما فرزند شهیدم ولی ببین با که بریدی و با که بنشستی؟! آیا کسانی که نامه شما به پدرت را بازتاب دادند همانهایی نبودند که روزگاری پدران محترم ما را خشونت طلب و سرباز وحشی قوم آتیلا نام نهادند؟! آیا اینها دلسوز ما هستند یا ما را برای مقاصد شوم خود می خواهند؟! من حاضرم در جایی خلوت با حضور برادر و مادر محترمه تان با هم درد دل کنیم اما بدان خواهرم! محاربین و منافقین به امثال من به خاطر ایستادن سفت و سخت پای خون پدر شهید شما ناسزا می گویند، حال اگر شما هم به ما ناسزا بگویی، آیا ما نباید دو دستی توی سر خودمان بزنیم؟! دراین باره کمی فکر کن.
- متاسفانه یا خوشبختانه این متن در سایتهای مختلف پوشش داده شده و شاید فردا هم در روزنامه های سراسری بازتاب داشته باشد. هرگز راضی به انعکاس متن زیر بدون ذکر این نکات نیستم. لذا از کلیه عزیزان خواهش می کنم متن زیر را تنها و تنها با ذکر این نکات گفته شده کار کنند و آنهایی هم که تا کنون متن را پوشش داده اند این اصلاحیه را به اول متن اضافه کنند، در غیر این صورت آن دنیا باید جواب من را هم بدهید. والسلام.
***
خورشید که به خون نشست، دلم شکست. آدینه هم گذشت و تو باز نیامدی. اشک من باز زودتر از قدوم تو جاری شد بر گونه روزگار. من این روزها دارم “ظهور” را بخش می کنم. ظهور دو بخش است: “ظ”، “هور”. غیبت هر چقدر هم طولانی، عاقبت که روزی تمام می شود.
من چشم به پنجره دوخته ام ای حضرت آفتاب. گوش سپرده ام به صدای حنجره ات مرد اشراقی. سرم را گذاشته ام روی زمین و می شنوم صدای آمدنت را. تو در راهی. مقصد تو دل ماست. قاصدک امروز خبر آورد برایم که نشسته ای بر بال ذوالجناح. گفت: دیده دستت ذوالفقار را. آنطور که قاصدک برایم خبر آورد تو قرار است با بیرق علمدار بیایی. می دانی کجا دیدم قاصدک را؟ روی مزار شهید گمنام.
دیر نیست زیارتت کنیم در بهشت زهرا. من پدر شهیدی می شناسم که تو به خوابش رفته بودی و ماهی را می شناسم که در بیداری نائب توست. واعظ در “بیت رهبری” از قول تو می گفت: “ماه از ماست”. آری، ماه از خورشید است. ماه هم بوی نور می دهد. آهِ اصلی را ماه می کشد در فراق خورشید و دلتنگِ واقعی، پدر شهید محسن شادفر است که تاب ندارد بشنود روضه علی اکبر را. خم می کند کمر پدر را سوک فرزند. یتیمی بد دردی است.
دختر باکری باید به جای نامه نوشتن ناله کند از بی بصیرتی خویش. من هم فرزند شهیدم. دختر شهید روستا نشین زابلی هم فرزند شهید است. پسر شهید علی اصغر رحمتی هم فرزند شهید است. دختر شهید ابراهیم شعبانی هم فرزند شهید است. ما همه فرزند شهیدیم و میمیریم برای ماه، هزار بار. حضرت ماه، بابای ماست اما کاش بابای شما حمید باکری بود؛ نه فقط در شناسنامه که در مرامنامه. شما تربیت یافته آقای یونسی هستید که وزیر اطلاعات خاتمی بود. نه، من حمید باکری را به آقای یونسی نمی فروشم و امام را نمی فروشم به موسسه تنظیم. من حزب الله را نمی فروشم به نوه روح الله. من وصیتنامه حمید باکری را به نامه دختر یونسی نمی فروشم.
من هم بلدم نامه بنویسم. من هم فرزند شهیدم. من نام هیچ بزرگراهی به نام پدرم نیست و خیال نمی کنم که از دماغ فیل پایین افتاده ام. همان کسانی که باکری را خشونت طلب نام نهادند و او را سرباز وحشی قوم آتیلا خواندند، حالا مبلغ نامه دخترش شده اند. وصیت نامه باکری را کار نمی کنند اما نامه دخترش را در بوق می کنند. دختر باکری بهتر است به جای نامه نوشتن، وصیت نامه پدرش را بخواند. فرزند شهید انقلاب بودن یک چیز است، دختر وزیر اصلاحات شدن یک چیز دیگر.
قرار نیست اگر ما به احترام شهید حمید باکری سکوت می کنیم امر بر عده ای مشتبه شود. سکوت ما دیگر مرزش شکست. اگر قرار بر سوء استفاده از خون شهید و نام شهید در جهت راه باطل و طاغوتی فتنه گران است، فاش می گویم از این پس هر نامه تان را با همین قلم جواب خواهم داد تا به دروغ مصادره نکنید نام مقدس “فرزند شهید” را. من هم فرزند شهیدم اما مرا یونسی تربیت نکرده که اینگونه جار بزنم شب پرستی را. من نور را می پرستم و مثل خیل فرزندان شهدا دست بوس ماهم. نامه مرا همان رسانه هایی کار می کنند که قبلش وصیت نامه پدرم را چاپ می کنند. من زیر سایه پدرم هستم و شما آمده اید بیرون از سایه خون شهید و آیه های کتاب جعلی شده اید و همسایه سران فتنه.
همت اگر بود پوست تان را می کند. باکری اگر بود بهتر تربیت می کرد تربیت یافته یونسی را. اما من مربی ام خون پدرم، وصیت نامه بابا اکبر است. شما هم به جای گوش دادن به اوامر یونسی، اقتدا کنید به “بابا حمید”، برای تان بهتر است. اینقدر ارزان نفروشید لباس خاکی پدر را به BBC. پس فردا نگویید پدر ما جلوی اسلحه اش دشمن بود و جلوی اسلحه بسیجیان امروز، سینه مردم. من آمار جنگیدن پدر شما را با منافقینی که جملگی ایرانی بودند دارم. پس لطفا آشوبگران عاشورا را مردم نخوانید. عیبی ندارد از “محصولی” انتقاد کنید اما خون شهدا محصولی جز “جمهوری اسلامی” ندارد. جمهوری اسلامی نباشد اولین کار دشمن پایین کشیدن نام پدر شما از بالای کوی و برزن است. پدر شما این افتخار را داشت که شهید راه ولایت فقیه باشد، پس شما خودتان را برای سران فتنه هلاک نکنید. نه، این نامه را من می گذارم به پای تربیت یافته یونسی، نه دختر باکری. فرزند شهید آنقدر زیرک و رند هست که اجاره ندهد گلویش را به فریاد دشمن. انتقاد از ضعفهای دولت و حتی بخشهایی از بدنه حاکمیت، حق مسلم خانواده های شهداست اما چوب حراج زدن بر محصول خون شهدا آنهم با عنوان “فرزند شهید” از هیچ کس پذیرفته نیست. راستی، اگر خروش بر منافقین، خشونت طلبی است ما این کار را از همت و باکری و متوسلیان یاد گرفته ایم. اگر “بسیجی واقعی همت بود و باکری”، فرزند شهید واقعی را من امروز در بهشت زهرا دیدم. من امروز دیدم فرزند شهید محمد صادقی را که می گفت: “اتفاقا فرزند شهید واقعی من هستم که مثل پدرم بسیجی هستم و با باتوم کوبیدم بر سر آشوبگران عاشورا”. من امروز دو شهید ۱۸ ساله دیدم در بهشت زهرا. پدر شهید محسن شادفر به من گفت: “جواب بده این نامه ها را. خانواده شهدا ما هستیم که مثل مرد پای خون فرزندانمان ایستاده ایم. دو سه خانواده شهید به چه حقی از جانب همه ما حرف می زنند؟ ما کجا به ایشان این نمایندگی را دادیم. تو را به خدا قسم، قلم دستت هست، بنویس این حرفها را. ما همه مان عاشق خامنه ای هستیم و پسر ۱۸ ساله ام اگر باز هم زنده شود، قربانی اش می کنم در راه ولایت فقیه”.
***


“السلام علیک یا اباعبدالله. سلام بر تربت پاک پسرم. بسیجی شهید حسین غلام کبیری. فرزند حسن. ولادت: ۸/ ۹/ ۷۰ شهادت:۲۵/ ۳/ ۸۸ من حسینم که شهید ره جانان شده ام، من فدایی ره مکتب و قرآن شده ام؛ به دلم آرزوی کرببلا بود و لیک، آرزو بر دل و مهمان شهیدان شده ام. قطعه ۵۵، ۲۴ مکرر، شماره ۳″.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


