گرایش فزاینده مردم به وقتگذرانی در رستورانها
اين روزها پايان فصل مشترک تمام خوشيهاي دوران کودکي است. پايان همان غذاهاي رنگارنگي است که سرتاسر سفرههاي خانوادههاي ايراني را پر ميکرد. مشغله کار، ديدو بازديد را محدود کرد و همين موضوع خود موجب شد گذران اوقات فراغت خانوادهها به جاي ديد و بازديدهاي گروهي در رستورانها سپری شود. بهطوري که روزها و شبها پیدرپی مردم بهرغم همه گلايهها درباره اوضاع بد اقتصادي به رستورانها سر بزنند. در گذشته چيزي به اسم غذاي آماده يا همين فستفود خودمان جایي در سفره خانوادهها نداشت، اين درحالي است که امروزه خانوادهها سعي ميکنند به محض به دست آوردن فرصت يا به علت نداشتن وقت، انتخاب اولشان غذاي آماده باشد البته کارشناسان دلایل مختلفي را براي هجوم مردم به رستورانها يادآور ميشوند که از جمله ميتوان به نداشتن برنامه مناسب براي اوقات فراغت، انتخاب غذاي مورد علاقه، رهايي از دردسرهاي پخت و پز، تفريح و تنوع اشاره کرد.
اين دلایل موجب شده تا بازار رستورانها با افزايش تقاضا و تعدد مشتريان مواجه شود و انواع غذاها با چاشنيهاي متفاوت در همه رستورانهاي شهر عرضه شود. رشد غيرقابل باور رستورانهاي داخلي و خارجي و فستفودها در همه خيابانهاي شهر و شلوغي درون آنها با وجود قيمتهاي نه چندان مناسب نشانگر این است که علاوه بر پاساژگردي، حضور در رستورانهاي کوچک و بزرگ، بخشي از تفريح مردم ايران بهويژه مردم شهرهاي بزرگ را تشکيل ميدهد. تفريحي که اين روزها با گران شدن قيمتها و همچنين افزايش نرخ غذاها در رستورانها همچنان بين مردم محبوب است. اين امر هم البته به علت نبود تفريح مناسب براي اوقات فراغت است. بااينحال موضوع گذران اوقات فراغت سالهای سال مورد توجه مسوولان قرار گرفته است. موضوعي که هم اکنون مطرح شده اين است که شايد مسوولان نتوانستهاند براي گذران اين اوقات براي مردم برنامهريزي داشته باشند اما خود مردم مکانهایي را براي گذراندن اين اوقات انتخاب ميکنند، از جمله آن ورود به رستورانهاست. مهرداد ازجمله اين افراد است. او به همراه همسرش در رستوراني تقريبا گران قيمت حاضر شده، مهرداد درباره انتخاب و آمدنش به رستوران ميگويد: رستوران رفتن براي ما نوعي تفريح محسوب ميشود. متاسفانه مسوولان براي تفريح قشر متوسط هيچ برنامهای ندارند، بنابراين ما مجبوريم خودمان برنامهريزي کنيم و چون نميتوانيم سراغ تفريحات گرانقيمت برويم در نتيجه رستوران را انتخاب میکنیم. مينا همسر مهرداد اين موضوع را تاييد ميکند و ميگويد: «غذایي که امشب ما انتخاب کرديم تقريبا 35 هزار تومان ميشود. اگر بخواهيم به سفر يا طبيعتگردی برويم هزينهها بيشتر از اين ميشود، بنابراین تفريحی مثل خوردن ارزانترين و بهترين تفريح براي ما محسوب ميشود.» آمدن به رستورانهاي مختلف فقط براي تفريح نيست. صادق يکي از افرادي است که به علت تنوع غذايي به رستوران آمده است. او دراينباره ميگويد:« معمولا غذايي که در رستوران است در خانه وجود ندارد. به همين علت من رستوران را سه بار در ماه براي غذا خوردن انتخاب ميکنم. هم از خانه بيرون ميآيم و هم غذايي لذيذ ميخوريم. معمولا خانمها به غذاهايی که درست کردنش زمان زیادی از وقتشان را میگیرد علاقهای ندارند و اصلا نمیپزند. در رستوران ميتوانيم هر چه بخواهيم بخوريم.»
رستوراني پر هزينه
چند چهار راه مانده به رستوران چشمهايت ناگهان به ماشينهاي بدون سقف و شاسي بلند و اکثرا مدل 2012 ميخورد و ميفهمي که رستوران همين اطراف است. وارد رستوراني میشوی که اسم و رسم خوبی بين طبقه مرفه جامعه درکرده است. وارد ورودي رستوران که ميشويم نگهبان بسيار مودبانه سوئيچ ماشين را ميگيرد و از ما ميخواهد وارد رستوران شويم. او ماشين را در جاي مناسبي پارک ميکند. وارد سالن اصلي که ميشويم خانم جوان خوشپوشي در حالي که به ما خوشامد ميگويد ما را به سمت ميزي مرتب؛ کنار پنجره راهنمايي ميکند؛ ميزي مجلل که با روميزي زيبا تزئين شده است.
هنوز چند لحظه از نشستنمان نگذشته که گارسون خوشپوشي در حالي که به ما خوشامد ميگويد انواع ترشي و چند مدل سوپ روي ميز ميچيند. اين برخورد معمولي و روتين پيشخدمت اين نکته را در ذهن تداعي ميکند که اين پيشغذاها جزو منوي غذاست و جدا محاسبه نميشود. اما صورت حسابي که آخر سر به دستمان ميرسد درستي اين موضوع را باطل ميکند و ما با دريافت صورتحساب ميفهميم سخت در اشتباه بوديم. منوي اصلي غذا را ميآورند. بعد از کمي راهنمايي درباره برخي غذاهاي خارجي و پيشنهادي سرانجام يک کباب بره چهل سانتيمتري، يک پرس باقاليپلو مخصوص با ماهيچه سفارش ميدهيم. چند لحظه از رفتن پيشخدمت نگذشته است که پيشخدمتي ديگر ما را به سمت سالاد بار دعوت ميکند.
ما هم بدون اطلاع از قيمتها به سمت دنياي رنگارنگ سالادها ميرويم؛ سالادهاي روسي، فرانسوي، لبناني و انواع سالادهاي ايراني. تقريبا دست پاچهايم که کدام را انتخاب کنيم. ناگزير سالادها را براي تست در ظرف ميريزيم که تاکنون نخوردهايم. پيشخدمت در تمام اين لحظه شما را همراهي ميکند تا اگر چيزي نياز داشتيد يا سوالي داشتيد از او بپرسيد. اما پيشخدمت هيچگاه به شما نميگويد که قيمت سالاد بار چيزي متفاوت از غذاي شماست. در نتيجه ما هم مجبور شديم براي هر سالاد بار 25 هزار تومان پرداخت کنيم. در حقيقت اگر پول لازم با شما نباشد و شما هم طبق منو سفارش دهيد ناگهان متوجه ضرري ميشويد که نميدانيد چه بايد بکنيد؛ چرا که غذا خورده شده و پس گرفتني هم نيست.
با اين همه غذا در يک فاصله زماني خوب آماده شد و خيلي منتظر غذا شديم. پيش خدمت با لبخند ميز را جمعوجور ميکند و غذاي اصلي را برايمان میآورد. اين لبخند از لبانش محو نميشود و با دستانش اشاره به شام ميکند اين يعني «بفرماييد شام». غذا صرف ميشود؛ غذایي شور و تند که معلوم است مخصوص ذائقه سرآشپز درست شده است؛ البته ناگفته نماند غذای بسيار تردي بود. اما به نظر ميرسد غذايي که ما سفارش دادهايم براي افراد سن بالا مناسب نيست. بااينحال غذا را خورديم و لذت هم برديم. صورت حساب را ميآورند، صورت حسابي که ما را به خاطر پرداخت هزينه سالاد بار کاملا غافلگيرکرد اما غذا خورده شد و ما هم ناچاريم 50 هزار تومان پول علاوه بر 75 هزار تومان پول غذاي خودمان را پرداخت کنيم و شوک پرداخت اين هزينه ما را از لذتي که برده بوديم عقب انداخت.
جا نيست بايد منتظر شويد!
همين يک جمله با نيم نگاهي به ميز و صندليها و آدمهايي که خيال بلند شدن از روي آنها را ندارند کافي است تا ما را -که هشت نفر هستيم و هواي غذاخوردن بيرون به سرمان زده- به بيرون راهنمايي کند و خودش هم ناپديد شود. مثل بچههاي خوب بيرون از رستوران پشت شيشهها منتظر ميشويم و سعي ميکنيم در عين حال که ميزها را زير نظر داريم خيلي به آدمها و غذاهايي که روي ميزشان است زل نزنيم. براي طبيعيتر شدن اوضاع هم با يکديگر حرف ميزنيم و از جواب حرفمان حالت تعجب به خودمان ميگيريم و رو به رستوراننشيناني که تکههاي پيتزا را توي دهانشان ميگذارند لبخند ميزنيم.
گارسونها با لباس قرمز مثل جرقههاي آتش اين طرف و آن طرف ميروند و سينيهاي چوبي بزرگ و گرد را روي اين ميز و آن ميز ميگذارند و البته که خاليها را با مهارت جمع ميکنند.
بيست دقيقه ميگذرد تا اينکه يکي از ميزها خالي ميشود. ميزي که شايد ميتوانست همان بيست دقيقه قبل هم خالي شود. چون جز مچاله کاغذ ساندويچ و سيني با يک تکه پيتزاي خورده شده و ليوانهاي خالي چيز ديگري روي آن نبود. اما خب آدمها و مخصوصا جوانترها فقط براي خوردن که اين همه هزينه نميکنند.
روي صندلي نشستهايم و داريم کيفيت باقيمانده غذاي روي ميز نفرات قبلي را مروري ميکنيم که يک دستمال از بالاي سرمان تقريبا کوبيده ميشود روي ميز و گارسون قرمز پوش به شدت شروع ميکند به برق انداختن ميز. «ببخشيد»؛به ما نگاه نميکند و اگر هم ميخواهد چيزي بگويد و ديالوگي برقرار کند به يک کلمه بسنده ميکند. مثلا:
« جاسوئيچي»؛ يعني جاسوئيچيت رابردار.
«دست»؛ يعني دستتان را اين جا نگذاريد چون چرب است.
«يک کم »؛يعني ميخواهد ميز را عقب و جلو و ميزان کند.
بعد از اين تحولات حالا جاي بوي پيتزا در مشاممان پر شده، از بوي مايعي که با آن ميز را تميز کرده است. اما به جايش حالا با خيال راحت ميتوانيم بقيه دست؛ جاسوئيچي و کيفمان را روي ميز بگذاريم.
سينيهاي چوبي پر پيمان با بوي فلفل و کاري و سوسيس و کالباس از بالاي سرمان ميگذرند و هنوز کسي از ما سفارشي نگرفته و اين بيشتر از آنکه ما را ناراحت و عصباني کند که مشغول حرف و بحث هستيم، کساني را ناراحت و خشمگين ميکند که پشت پنجرهها زل زدهاند به ميز ما و هرازگاهي يکي با اشاره انگشت ميپرسد داريم ميرويم؟ و ما چون فاتحان بي خيال چشم و ابرو بالا مياندازيم که «نخير؛ تازه آمديم.»
با اشاره دوباره يا شايد سه باره ما و اشارات گارسونها به همديگر، بالاخره لحظه سفارش دادن ميرسد. دوره کردن اسم غذاها به دل ضعفه مضاعف ما ميانجاميد و سفارشهايي بيشتر از آنچه لازم بود اما قيمتها در فاصلهاي کم با يک ترمز جانانه نميگذاشتند از حد سيري بگذريم.
-تموم شد؟
آيا وقتي هم که مشتريها منتظر تميز شدن ميز و گرفتن ليست غذا هستند هم زمان اينقدر طولاني براي گارسونها ميگذرد يا تعداد محدود ليست غذاها باعث ميشود که زمان انتخاب غذا مثل لحظه زدن گل طلايي باشد؟ يا مورد خاصي در ليست غذاهاست که نبايد زياد در دسترس مشتري باشد؟ بههرحال همانطور که سريعا ميزان گرسنگي و قيمتها و مواد اوليه را چک ميکنيم و در ترازوي بودجه سبک و سنگين ميکنيم غذا را هم سفارش ميدهيم وگارسون اين بار افتخار ميدهد و يک نگاه خشمگنانه به صورتمان مياندازد که يعني «همين؟» و با
يادداشتي حاوي نام 4 پيتزا براي 8 نفر- که تاکيد کرده به اندازه کافي بزرگ است- و 2 سالاد و 8 نوشيدني مختلف که گيجاش کرده، ميرود.
حالا که حرفها از اوج افتادهاند و نگاه کردن به بيرون تنها عذاب وجدان ميآورد ترجيح ميدهيم به همموقعيتهايمان نگاه کنيم که شب پنجشنبه را اختصاص دادهاند به رستوراني در مرز بالا شهر و ميانههاي شهر.کساني که بيش از دو سومشان گروه سني جواناني هستند که اگر هم ازدواج کردهاند بچهاي ندارند. ميزهاي بيشتر از پنج نفر اصولا ترکيبي از زنان و مردان خوشحالي هستند که به صورت ضربدري؛ دو تا دو تا يا چهار به يک با همديگر حرف ميزنند. ميزهاي کوچک دو نفره هم اکثرا از دو حال خارج نيستند؛ زوج جواني که انگار در مدتي محدود بايد تمام زندگي خود را براي يکديگر شرح بدهند يا زوج جوان ديگري که گويا در مسابقه «فقط سکوت کن و اخم» شرکت کردهاند.
دوره کردن ميزها که تمام ميشود حالا نوبت به خيره شدن به گارسونهايي ميرسد که به تو لبخند ميزنند؛ نزديکت ميشوند و با دستهايی پر، از کنارت همانطور لبخند زنان ميگذرند و سفارشت را روی ميز بغلي ميگذارند.
- پنجشنبه است
اين هم جواب به سوال بيربطي است که در رابطه با گذر زمان از گارسون پرسيدهاي و قانع شدهاي که مشکل از صبر و تحمل خودت است نه کيفيت سرويس دادن رستوران صاحب نامي که مردم پشت درش صف ميکشند.
-سبزيجات؟
پيتزاها؛ سالادها و بعد غذايي که سفارش دادهايم و بعد نوشيدنيهايي که یکی از آن کم است و يکي دیگر زياد است، به ترتيب و با سرعت روي ميز ميريزند. با اولين لقمه خودمان را راضي ميکنيم که کيفيت هنوز خيلي تغيير نکرده اما گويا اندازه غذاها کمي آب رفته و احتمالا اين طور نيست. چون به احتمال زياد سينيها بزرگ شدهاند وگرنه همه چيز همان بود که بود.
سهم من
کسي دعوت کسي ديگر نيست و همه مهمان جيب خودشان هستند اما يکي «مادر خرج» در معناي امروزياش ميشود و سهم ديگران را جمع ميکند و پاي صندوق ميرود:
دو پيتزاي سبزيجات 25000
يک پيتزاي مخصوص 15400
يک پيتزاي پپروني 13200
دو سالاد مخصوص 15000
نوشيدني 3500
که جمعا در خيال ما ميشود 72 هزار و صد تومان براي هشت نفر. اما در صفحه صندوقدار و ايضا در برگه صورتحساب با احتساب «مالیات بر ارزش افزوده»، «خدماتدهي» و... مي شود حدود 78 هزار و خوردهاي که بايد خيلي پررو باشي که بقيهاش را با سماجت آن هم در شب پنجشنبه بخواهي از صندوقدار پس بگيري!
-خوش آمديد
تنها عضوي از اين رستوران معروف که جملهاش را با نگاه کردن در چشمهايت و با کمي لطافت ميگويد؛ صندوقدار است؛ با لحن صدايش که مثل تيتراژهاي خوب پايان يک فيلم آبکي است،تو را مجاب ميکند باز هم کانال را بچرخاني روي اين شبکه و پشت همين ميزها بنشيني.
فست فودهاي پر مشتري
هماکنون رفتن به يک رستوران يا فستفود و غذاخوردن در آنجا به يک فرهنگ همگاني تبديل شده است، فرهنگي که طبقه بالا و پايين نميشناسد، نگاهي گذرا در شبهاي تعطيلي تهران اين واقعيت را براي ما دوچندان ميکند. شلوغي خيابانهاي شهر بهويژه خيابانهايي که پاتوق فستفودهاي معروف شده است و جوانان که مشتاقانه مشغول خوردن ساندويچهايي هستند که برايشان طعم و مزهاي خاص دارد. آنان شلوغي و سر و صداي اطراف را با خوردن اين فست فود درک نميکنند.
اين اتفاقات در حالي ميافتد که تبليغات بسياري درباره مضرات و استفاده از فستفودها از سوي پزشکان به افراد ميشود اما با وجود اين هشدارها همچنان شاهد افزايش رستورانها و استقبال مردم از آنها هستيم. محمود، مدير يک فستفودي معروف در تهران است. او درباره اشتياق مردم از فستفودها ميگويد: « از هر طبقهاي براي خوردن فست فودها به مغازهام مراجعه ميکنند و بيشتر علاقهمندان البته جوانان هستند. وي معتقد است: مردم به خوردن فستفود بيشتر از غذاهاي ديگر علاقه نشان دادند واين هم به خاطر سريع بودن و آسان خوردن غذاهاست. بسياري از مشتريانمان هم اين غذا را به اين دليل انتخاب ميکنند.»
انواع ساندويچها، برگرها و سيبزميني سرخ کردهها، انواع پيتزاها و سالادها در فهرست غذاي رستورانهاي فستفود به چشم ميخورد. در اين رستورانها، غذاي از پيش آماده را در مدت کوتاهي بعد از سفارش، به مشتري تحويل ميدهند.
خيلي از اين رستورانهاي فست فودي فقط اسم رستوران را دارند و رستوران واقعي نيستند، چون جايي براي نشستن و غذاخوردن ندارند. از اين نظر بيشتر شبيه يک فروشگاه عرضه مواد غذايي هستند. خيلي از رستورانهاي فستفودي هم بخشي از يک سازمان زنجيرهاي غذایي هستند. چراکه راهاندازي فروشگاههاي فستفود نياز به امکانات چنداني ندارد و فضاي بزرگي هم نميخواهد. نمونههاي بسياري از اين فستفوديها در مناطق مختلف شهر وجود دارند و البته هم در حال افزايش هستند. مريم، دختري جوان است که به همراه دوستانش به فست فودفروشي آمده است. او درباره حضورش در اين رستوران ميگويد: «من علاقهمند به رستوران هستم. رستوران نوعي تفريح براي من محسوب ميشود و غذا خوردن را دوست دارم و همچنين دوست دارم غذاهاي مختلف را در رستورانهای مختلف تست کنم. از همه مهمتر اینکه نشستن و گذراندن وقت با دوستانم است.»
مژگان يکي از دوستان مريم است. وي هم دلايل خاص خود را دارد: تقريبا دو بار در ماه به رستوران ميآيم. غذا خوردن تفريح برايم محسوب ميشود و بهنظر ميرسد غذا خوردن يکي از لذتهایي است که هيچگاه از آن خسته نميشوم. در تهران که با اين ترافيک هميشه سردرگم هستيم که چه مکاني را براي تفريح انتخاب کنيم هيچ جايي وجود ندارد. بهنظرم همين رستوران بهترين مکان است.
رستورانهاي خارجي فقط ناماند
چند سالي است که از راهاندازي رستورانهايي که غذا به سبک ديگر کشورها سرو ميکنند ميگذرد؛ رستوران چيني، ايتاليايي، فرانسوي، مغولي و هندي از جمله آنهاست. رستوراني که وقتي مشتري وارد آن ميشود با انواع غذاهاي متفاوت و قيمتهاي مختلف روبهرو ميشود. غذاهايي که تاکنون نه اسمشان را شنيدهايم و نه ميتوانيم از روي منو آنها را بخوانيم. اگر کارمند هستيد کافي است فقط يکبار وارد اين رستورانها شويد. بهطور کلي جيبهايتان تا آخر ماه خالي ميشود. آنطور که مشخص است اين رستورانها براي طبقه خاص جامعه راهاندازي شدهاند؛ طبقهاي که واقعا خواهان خوردن غذاهاي خاص خارجي هستند. گسترش روز افزون اين رستورانها در پايتخت اين موضوع را نشان ميدهد که گردشگري پايتخت نيازمند رستورانهايي است که غذاي ايراني سرو کند. بااينحال بسياري از کارشناسان معتقدند که رستورانهاي غيرايراني فقط نامي است که بر سردر رستورانها آويزان شده است.
به اعتقاد بسياري از کارشناسان، اين رستورانها فقط تاسيس شدهاند تا پول بيشتري از مردم بگيرند. چرا که رستورانهاي غيرايراني نميتوانند غذا را به سبک همان کشور پخت و سرو کنند و مواد اوليه غذاهاي مختلف کشورهای دیگر هميشه در ايران وجود ندارد.
محسن، پسر جواني است که سرآشپز شماره دو يکي از رستورانهاي تهراني است. او دراينباره ميگويد: «بيشتر غذاهايي که در رستورانهاي خارجي پخته ميشوند با ذائقه ايرانيها سازگار است. اگر واقعارستورانهاي خارجي بخواهند پخت همان کشور مثلا آسياي شرقي را در ايران داشته باشند هيچ فردي ديگر وارد رستورانهاي تايلندي نميشود». وي تاکيد ميکند: «خيلي از غذاهاي خارجي که در آشپزخانههاي رستورانها درست ميشوند با مواد اوليه خودمان و ادويههايي که ما استفاده ميکنيم است اما خوب به اسم غذاي چيني يا مغولي به مخاطبان داده ميشود.»
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com



ای کسانی که این مطالب را می خوانید بجای این که به چنین محل های بروید با دوستان خود میوه و تخمه و چای آماده به پارک و یا فضاهای سبز بروید و خوش بگذرانید این بهتر است به جای اینکه به رستوران یا فست فود یا به قهوه خانه سنتی بروید
یه کم فکر کن ببین چی میگم
لطفا این مطلب را در همه جا منتشر کنید تا عموم ملت بفهمند.
شاید این مطلب تلنگری بر روح باشد