کد خبر: ۹۵۱۸۶
تعداد نظرات: ۴ نظر
تاریخ انتشار: ۱۵ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۲:۱۱
چه کسی ما را کشت؟
گذری کوتاه بر راز‎های پرونده شهادت 9 دیپلمات ایرانی در هفدهم مردادماه 1377 در مزارشریف
یکی از مناسبت‎‎های مهم این هفته، هفدهم مردادماه است. نسل جوان اینروز را بهعنوان «روز خبرنگار» در تقویم رسمی کشور میشناسند. اما نمیدانم چهکسانی و چگونه اینروز را به تقویم کشورمان هدیه کردند. اتفاقی که به تولد روز خبرنگار انجامید، در هفدهم مردادماه 1377 در شهر مزارشریف افغانستان رخ داد. دو سال پیش از این تاریخ، من بهعنوان وابسته فرهنگی ایران به این شهر رفتم. در آن روزها طالبان بخش عمدهای از افغانستان را از چنگ احزاب مختلف جهادی - که با روس‎‎ها جنگیده و حکومت دکتر «نجیبالله» آخرین رییسجمهوری کمونیست این کشور را سرنگون کرده بودند - بیرون کشیده و به کنترل خود درآورده بود.

تهران در آن روزگار حکومت طالبان را به رسمیت نمیشناخت. ما رییسجمهوری قانونی افغانستان را «برهانالدین ربانی» میدانستیم. سازمان ملل و قریب به اتفاق دیگر کشورهای جهان نیز طالبان را به رسمیت نمیشناختند. تنها چهار کشور جهان طالبان را به رسمیت شناختند که سهتای آنها پاکستان، عربستان و امارت متحده عربی بودند. از آغاز ظهور طالبان همه ناظران سیاسی متفقالقول بودند که پول عربستان و امارات، نقشه MI6 انگلستان، امکانات و سلاح آمریکایی و اجرای پاکستانی به تولد موجودی بهنام طالبان انجامیده است. بعدها هم هیچگاه این ممالک رسما در اینخصوص موضعی نگرفته و این ادعاها را تکذیب نکردند. بماند که چه شد بعدها همین آمریکا و انگلیس، این‎‎ها را تروریست خوانده و به بهانه نابودیشان به افغانستان لشکرکشی کردند! اینجا سر باز کردن این مکر تاریخی غربی‎‎ها را ندارم. بازی بزرگی که طی آن دستگاه‎‎های اطلاعاتی آمریکا و انگلیس با همکاری موساد، تمام جهان را تا هنوز با اتکا به آن سرکار گذاشته و در این میانه ماهی خود را میگیرند.

بگذریم! چون کابل را طالبان تصرف کردند، آقای برهانالدین ربانی که هنوز رییسجمهوری قانونی شناخته میشد، شهر مزارشریف را پایتخت موقت اعلام کرد و اغلب سفارتخانه‎‎ها در افغانستان یا بهطور کامل تعطیل و برچیده شدند و یا آن اندک موارد باقیمانده، به این شهر اسبابکشی کردند. مزارشریف در شمال افغانستان و در مجاورت با مرز ازبکستان است. طالبان اغلب از قومیت پشتون‎‎ها بودند. این قوم بیشتر فراوانیاش در استان‎‎های جنوبی و بهویژه مناطق هم مرز با پاکستان است. در پاکستان نیز ده‎‎ها میلیون پشتون زندگی میکنند. در مناطق شمالی افغانستان اکثریت با قومیت‎‎های تاجیک و ازبک است. به همین دلیل این مناطق بهسادگی استان‎‎های جنوبی فتح نشدند و مقابل هجوم طالبان مقاومت کردند. مزارشریف سومین شهر بزرگ افغانستان پس از کابل و هرات و مهمترین شهر این کشور در مناطق شمالی است. ناگفته نماند که در همان حملات رعدآسای آغازین، طالبان یکبار موفق به فتح این شهر شدند اما بیش از 48 ساعت در آنجا دوام نیاوردند. مردم با رهبری یک ژنرال ازبک بهنام «عبدالملک» علیه آن‎‎ها شوریدند. این قیام فراگیر و خونین بیش از دههزار کشته و مجروح و اسیر روی دست طالبان گذاشت. آن‎‎ها کینه بدی از مردم این شهر به دل گرفته و بهطور گستردهای عقبنشینی کردند. اما در سه سال بعد دوباره آمدند و چه آمدنی!

در حمله اول طالبان که شرحش رفت، مردم که طالبان را ساخته پاکستانی‎‎ها میدانستند، پس از دفع و بیرون کردن طالبان از شهر، به کنسولگری پاکستان در مزارشریف حمله کردند. چند نفر را کشتند و سرکنسول را برهنه کرده و... خلاصه در انظار عمومی طرف را بیحیثیت کردند. پاکستانی‎‎ها امیدوار بودند با دخالت یکی از نمایندگی‎‎های خارجی بتوانند به دیپلماتهایشان پناه بدهند و آنان را از چنگ مردم و مردان مسلحی که تا سرحد مرگ از آنان عصبانی بودند، رهایی بخشند که چنین نشد و این کینه شتری به دل آن‎‎ها نیز ماند.

اوایل مردادماه 1377، حملات طالبان بهسمت شمال دوباره شروع شد. استان‎‎های «بادغیس» و «فاریاب» بهسرعت سقوط کردند و «اسماعیلخان» که پس از احمدشاه مسعود، دومین قدرت و چهره اصلی در میان فرماندهان جهادی بود، به اسارت آنان درآمد. یک اسماعیلخان میگویم و شما یک اسماعیلخان میشنوید. باید میآمدید و میدیدید که این مرد پس از سقوط دکتر نجیبالله و پیروزی مجاهدین، در شهر هرات چه کوکبه و دبدبهای به هم زده بود. باور نمیکنید اما در شهر که تردد میکرد، گاه بیش از چند تانک و ماشین ضدگلوله او را اسکورت و محافظت میکردند. او اسما استاندار هرات و عملا همهکاره یک حکومت مستقل در غرب افغانستان بود. سقوط هرات و اسارت اسماعیلخان ابهت تمام فرماندهان جهادی را شکسته بود. طالبان از این تزلزل کمال بهره را برده و پس از دو استانی که آمد، در اوایل مردادماه آنسال، استان جوزجان به مرکزیت شهر «شبرغان» را نیز فتح کردند. این شهر پایگاه سنتی یکی از ژنرال‎‎های مشهور جهادی یعنی «ژنرال دوستم» بود. البته او در شمار افسران ارشد رژیم کمونیستی بود که در آخرین ماه‎‎های عمر این رژیم به جبهه مجاهدین پیوست. شکست ژنرال دوستم عملا مقدمه سقوط مزارشریف شد. شهر بلخ در سی کیلومتری مزار، بهسرعت بیرق طالبان را بالا برد و صبح هفدهم مرداد آن‎‎ها به مزار شریف رسیدند.

قصه روز خبرنگار از اینجا آغاز میشود. از مدتی قبل سفیر ما به تهران برگشته بود. نظربه شدت یافتن درگیری‎‎ها و در حالیکه شهر در برد خمپارهاندازهای طالبان قرار گرفته بود، تعدادی دیگر از بچه‎‎ها به ایران آمدند. من خودم دو روز مانده به هفدهم مرداد با اصرار شهید ناصری و شهید ریگی و توصیه اداره مربوطهام به ایران برگشتم. در این حال ده نفر در آنجا و به اصرار و توصیه مدیران بالا دستی باقی ماندند. یکی از آنها خبرنگار ایرنا شهید محمود صارمی و بقیه دیپلمات‎‎های سفارتمان بودند. تا هنوز هیچکس نمیداند ماندن بچه‎‎های ما در مزارشریف چه فایدهای داشت. از این شهر تا مرز ازبکستان و شهر «ترمذ» در این کشور فقط هشتاد کیلومتر راه است. میشد بچه‎‎های ما بروند و پس از فروکش کردن نبردها برگردند. درحالیکه ما طالبان را به رسمیت نمیشناختیم، ماندن ما چه معنا و سودی داشت؟ از طرف دیگر طالبان ازبک و پاکستان به شدت از خاطره تصرف قبلی مزارشریف زخم خورده و کینه بهدل داشتند. آن‎‎ها مشخصا ایران را به سبب کمک به مخالفان طالبان و به رسمیت شناختن حکومت برهانالدین ربانی، دشمن میپنداشتند. تا هنوز هیچکس نفهمیده است چرا مسئولان وقت وزارتخارجه به ماندن بچه‎‎های ما در وسط این میدان جنگ اصرار ورزیدند!

روزهای قبل از سقوط مرتب این بحث میان بچه‎‎ها بود که اگر طالبان شهر را بگیرند، چنانچه آن‎‎ها کاری با ما نداشته باشند، پاکستانی‎‎ها ما را راحت نمیگذارند. اول بهخاطر بلایی که بر سر دیپلماتهایشان در جنگ قبلی آمده بود و شرحش رفت. دوم به سبب آنکه ایران را مهمترین حامی مخالفان طالبان میدانستند و در صدد بودند به نوعی تهران را ادب کنند و دلیل سوم اینکه آنها به غلط یا درست احساس میکردند بدنه سران طالبان از تجربه ارتباط با ایران خشنود است. آن‎‎ها - طالبان- به ما اجازه داده بودند در شهر جلال آباد در پنجاه کیلومتری کابل و در منطقه تحت کنترل آن‎‎ها کنسولگری داشته باشیم. اسلامآباد بیم آن را داشت که این گروهک خودساخته آن‎‎ها که وقت و پول زیادی صرفش شده بود، ناگهان به ایران متمایل شده و از کنترل مطلق آن‎‎ها خارج شود. این ذهنیت پاکستانی‎‎ها هم چندان بیراه نبود؛ لذا آن‎‎ها نیز بهدنبال راهی بودند تا برای همیشه روابط میان ایران و طالبان را شکرآب کرده و احتمال نزدیک شدن آن‎‎ها را به هم، به صفر برسانند.

صبح هفدهم مردادماه پیش از آنکه طالبان بهطور کامل وارد شهر شوند، یک دسته از مردان مسلح به در کنسولگری یا همان سفارت موقت ما میآیند. این خاطره را تنها بازمانده آن فاجعه که بهنحو معجزهآسایی نجات یافت نقل میکند؛ کارمند دبیرخانه سفارت آقای «اللهمدد شاهسون». این گروه ده - دوازده نفری مسلح وارد ساختمان شده، بچه‎‎ها را در یک اتاق در زیرزمین محبوس کرده و با اشاره به تلفنی که در آن اتاق بوده، فرمانده آن‎‎ها میپرسد: «از این تلفن میشود به پاکستان هم زنگ زد؟»

و هنگامی که پاسخ مثبت بچه‎‎ها را میشنود، سراغ خط دیگرش را میگیرد که در اتاق طبقه بالا بوده است. به گفته آقای شاهسون این فرد برای تلفن زدن به آن اتاق میرود. ایشان میگوید نمیدانم چند دقیقه گذشت که همان مرد که فارسی را هم به لهجه پاکستانی‎‎ها حرف میزد، همراه چند مسلح دیگر برگشت و بدون مقدمه و بهصورت ناگهانی شروع به تیراندازی بهسمت بچه‎‎ها کردند.

اینجا شش تن از بچه‎‎ها از جمله سردار شهید محمدناصر ناصری در دم شهید میشوند. آقای شاهسون میگوید: «من تیر به پایم خورده و زیر جسد بچه‎‎ها مانده بودم. بلند شدم و صدای پای مهاجمان را شنیدم که بهسرعت از ساختمان خارج میشدند. شهید نوروزی هنوز زنده بود و ناله میکرد: «شاهسون سوختم! خلاصم کن!»

شهید نوری کارمند بخش کنسولی سفارت هم تیرهایی به پا و شکمش خورده اما هنوز زنده بود و تقاضای کمک میکرد. بقیه همه درجا شهید شده بودند.» ایشان نقل میکند: «از رفتن مهاجمان که مطمئن شدم بیرون آمدم. عدهای از مردم و نیروهای مسلح ضدطالبان از کوچه کنار کنسولگری در حال فرار بودند. من هم آمدم با آن‎‎ها همراه شوم که از حسینیه کنار کنسولگری، کسی صدایم کرد. او یک همکار افغان ما و راننده بچه‎‎ها بود. در حسینیه را باز کرد و رفتم داخل. هرچه اصرار کردم حاضر نشد همراهم بیاید تا شاید بتوانیم شهید نوری را که ممکن بود هنوز زنده باشد بیاوریم. حدود چهل دقیقه بعد درحالیکه از پنجره حسینیه که مشرف به ساختمان کنسولگری بود مرتب مراقب اوضاع بودم، تازه طالبان به آنجا رسیدند و یکی از فرماندهان ارشد آنان که بعدها معلوم شد «عبدالمنان نیازی» بوده است، با نیروهایش داخل ساختمان شد.»

طالبان بعدها و به کرات و با اصرار دخالت در این فاجعه را تکذیب کردند. بیچاره‎‎ها درست هم میگفتند. وقتی مولوی عبدالمنان نیازی به کنسولگری ما میرسد، با جسد بیجان 9 تن از بچه‎‎های ما روبهرو شده است! اما چهکسی بچه‎‎های ما را و چرا این چنین وحشیانه قتلعام کرد؟ بعدها سرنخ‎‎هایی به دست ما آمد که همه راه‎‎ها را به اسلامآباد میرساند و امروز بر همگان مسجل است که پاکستانی‎‎ها چه نیرنگ پلیدی به ما زدند. چرا نیرنگ؟! جالب است بدانید تا مدت‎‎ها انگشت اتهام اغلب ناظران و خانواده‎‎های این شهدا و حتی برخی کسانی که در حاشیه ماجرا بودند، نظیر خود من، به «علاءالدین بروجردی» نشانه میرفت. نگارنده سال گذشته مستند مفصلی در اینباره ساخت، بسیار کسانی را دید و به خود آن ساختمان در مزارشریف رفت و اللهمدد شاهسون را نیز با خود برد تا به دقت صحنه بازسازی شود. ما حتی با «وحیدالله مژده» از سران سابق طالبان مصاحبه کردیم و او هم بهشدت دخالت طالبان را تکذیب میکرد. منطقی هم میگفت؛ اجساد دیپلمات‎‎ها به چهکار میآمدند؟ میشد از آن‎‎ها بازجویی کرد و اطلاعات مهمی به دست آورد؟ میشد بهعنوان گروگان از آن‎‎ها برای فشار آوردن به ایران بهره برد؟ اگر هدف گوشمالی ایران بود، میشد در یک درگیری ساختگی دو سه نفر را زخمی کرده یا به شهادت برسانند. آخر کدام عقل سلیم و با چه عایدی و نفعی در طالبان ممکن است رأی به قتلعام دیپلمات‎‎ها بدهد؟ اگر بگوییم این‎‎ها دزد و سارق فرصتطلب بودهاند، چرا از میان چندین نمایندگی خارجی در آن تاریخ و در شهر مزارشریف، تنها بر سر بچه‎‎های ما چنین بلایی آمد؟

یکی از مصاحبهشوندگان من علاءالدین بروجردی بود. او تأکید کرد از مدت‎‎ها قبل خطری که بچه‎‎های ما را تهدید میکرده، گزارش داده است. حتی سفیر و چند تن دیگر را به تهران بازگردانده اما مسئولان بالا دستی در شورای تأمین و بهویژه وزیر خارجه وقت - کمال خرازی- بهشدت با این مسأله مخالفت کرده و گفتهاند بچه‎‎ها باید در آنجا بمانند و آن‎‎ها هم که به ایران آمدهاند باید برگردند به مزارشریف سرکارشان. من چند بار از آقای بروجردی که در آن سال‎‎ها مدت زیادی معاون آسیا و اقیانوسیه وزیرخارجه و در هنگام این فاجعه نیز نماینده ویژه رییسجمهوری در امور افغانستان بودند با تأکید پرسیدم پس شما واقعا نقشی نداشتید؟ پس چهکسی و با چه دلیلی دستور به ماندن بچه‎‎های ما داد؟ و ایشان تأکید کرد که (نقل به مضمون) امیدوارم آقای خرازی شجاعت این را داشته باشد و بیاید به مردم بگوید که ساعت 2 شب به من زنگ زدند. گفتند چرا سفیر و چند نفر از مزارشریف به ایران آمده‎‎اند؟ مگر خونه خاله است که بیایند. بچه‎‎ها آنجا میمانند؛ آنهایی که آمدهاند هم برگردند افغانستان سر کارشان! آقای بروجردی میگوید من چند بار گفتم: «آنجا خانه خاله نیست آقای وزیر! ولی افغانستان است و خطراتی دارد و جنگ شدید است و... اما ایشان دستور صریح داد کسی برنمیگردد؛ آن‎‎ها که آمده‎‎اند هم باید برگردند به مزارشریف. استدلالشان هم این بود که ما با وزیر خارجه پاکستان هماهنگ کردیم. آن‎‎ها به ما قول دادهاند که جان دیپلمات‎‎های ما در صورت سقوط شهر به دست طالبان حفظ خواهد شد!»

شما را به خدا هنر دیپلماسی را ببینید! هنری که از قاتل برای مقتول اماننامه میگیرد. به قول حاج مرتضی سرهنگی که میگوید: «حسین جون! ما که بچه ته خط نازیآبادیم، اینو میفهمیدیم و تحلیل میکردیم که پاکستانی‎‎ها بچه‎‎های ما را میزنن؛ بعد اینا که این همه دکترن و دیپلماتن و کلی تجربه و تحصیلات، چطور همینو نفهمیدن!» بهخدا راست هم میگوید. همه ما که نیروی عادی در آنجا بودیم، این حدس را میزدیم. دلایل دو دو تا چهارتایش را هم پیشتر آوردم. اما این آقایان با این تصمیم عجیب و موهوم و بیفایده و خامشان، اسباب پرپر شدن 9 تن از بهترین بچه‎‎های این آب و خاک را فراهم کردند. حیرتا! هنوز هم اگر کسی بخواهد این واقعه را کالبد شکافی کند و یا درباره آن چیزی بنویسد و بپرسد، فوری صدای آقایان در میآید که طرح این موضوع به صلاح نظام نیست. گویا نظام فقط در قد و قامت آن‎‎ها و تصمیمات آنچنانیشان تجلی یافته و بس! پس از این مصاحبه آقای بروجردی، بنده بارها خودم به آقای خرازی زنگ زدم. خواهش کردم جلوی دوربین بیایند و شرح ماوقع کنند و پاسخ ابهامات آقای بروجردی و علت آن تصمیم شاهکار دیپلماسیشان را هم بدهند. ایشان اول قبول نکردند. بعد گفتند باید متن صحبت‎‎های آقای بروجردی را پیاده کنید و به من برسانید، بعد حرف میزنم. آخرالامر هم رییس دفترشان را فرستادند. جوان محجوبی بود. آمد بخشی از مستند و مصاحبه آقاي بروجردی را دید. هی گفت: اینجا را حذف کنید! آنجا را در بیارید! گفتم برادر من! اینجوری که نمیشود. چون ایشان زمانی وزیر بوده، ما که مسئولیت شرعی نداریم بر تمام اشتباهات آن بزرگوار سرپوش بگذاریم. اگر آقای بروجردی دروغ میگوید، بفرمایید آقای خرازی وقت مصاحبه بدهند و ما خدمتشان برسیم، جواب بدهند و اصل قضیه را تعریف کنند. یکسال برای تولید این کار افغانستان و پاکستان و اقصی نقاط ایران را زیر پا گذاشتهایم، حالا ایشان جواب تلفن هم نمیدهند، مصاحبه هم نمیکنند؛ راضی شدیم به یک برنامه زنده تلویزیونی بیایند، آنجا هم نمیآیند؛ فقط قاصدی را فرستاده و امر میکنند كه اینجا حذف شود، این برداشته شود و...

رییس دفتر ایشان شماره تلفن سفارشدهندگان مستند را از من گرفت. ساعت و روز و شبکهای که قرار بود از آنجا پخش شود را هم پرسید و رفت. هفدهم مردادماه تمام خانواده‎‎‎های شهدای مزارشریف منتظر بودند این مستند که نام آن هست «چهکسی ما را کشت؟ » از تلویزیون و در برنامه راز پخش شود که طی یک حرکت خودجوش نه تنها نشد، بلکه در آن شب حرف زدن از مزارشریف و هرآنچه به افغانستان و هفدهم مرداد ربط داشت، ممنوع شد! این لطف آن عزیزان بود با آن تصمیماتشان در حیات شهدا و با این تصمیمشان در ممات آن‎‎‎ها. جالب آنکه به لاپوشانی‎‎‎هایی از این دست که میرسد، اصولگرا و اصلاحطلب و رایحه خوش و... همه و همه خلاصه، برادر و متحد و یکپارچه میشوند. تا هنوز هم پاسخی از جناب خرازی برای مصاحبه نگرفتهایم که نگرفته‎‎ایم.

البته گویا در جایی اظهار لطف‎‎‎هایی غیابا به بنده کردهاند. شاید بهنظر ایشان خوب بود ما چند نفری که سالم ماندیم هم در خانه خاله میماندیم و بهجای دیپلمات زنده، میشدیم دیپلمات شهید. بگذریم جالب است پس از چهارده سال هنوز هیچکس به خانواده‎‎‎های اين شهدا نگفته این‎‎‎ها چرا و به دستور چهکسی و به چه دلیلی در وسط آتش جنگ ماندند؟ قاتل این‎‎‎ها کیست؟ چرا کسی دنبال قاتل این بچه‎‎‎ها نمیگردد؟ اگر مسئولان خامی و سادهلوحی کرده و تصمیمی نابخردانه گرفتهاند، لااقل چرا یک عذرخواهی ساده - دقت کنید یک عذرخواهی ساده بهخاطر جان 9 انسان بیگناه! - از خانواده‎‎‎های شهدا و از مردم نمیکنند؟ اگر مقصرند، چرا یک کمیته حقیقتیاب تشکیل نمیشود و این‎‎‎ها را به دادگاه و محاکمه نمیکشند؟ ارزش خون این‎‎‎ها از اختلاس بیمه ایران کمتر است؟ با این همه دعوی و قاضی و دادگاه و... چرا کسی به پسر 13 ساله شهید ناصری که شش ماه پس از شهادت پدرش به دنیا آمده، نمیگوید كه قاتل پدرش کیست؟ نمیگوید پدر تو و دیگر دیپلمات‎‎ها به این دلیل مهم باید آنجا میماندند و لذا ماندند و شهادت را بهجان خریدند؟ چرا به خانواده آن‎‎ها نمیگویند ما با یک محاسبه غلط و تصمیم غلطتر از آن باعث این فاجعه شدیم. بهخدا قسم قیامت و روز جزا خیلی سختگیرتر از جمهوری اسلامی خواهد بود و خیلی از این آقایان باید جواب بدهند. آنجا دیگر با یک تلفن نمیتوان جلوي نمایش حقیقت را گرفت و. . بهخدا دارم دق میکنم. دارم خون گریه میکنم و این سطور آخر را مینویسم. چرا کسی از خدا نمیترسد؟ چهکسی گفته است افشای تصمیم غلط یک یا چند کارگزار نظام، بهصلاح نظام نیست؟ چرا فقط این آقایان صلاح نظام را میدانند؟ چرا عذرخواهی برای تصمیمي چنین پرهزینه و خونین اینقدر بر آقایان گران است؟


پنجره / محمدحسین جعفریان

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

انتشار یافته: ۴
در انتظار بررسی: ۱
غیر قابل انتشار: ۳
مهدی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۱/۰۵/۱۶ - ۰۳:۳۶
0
0
به مرور زمان حقیقت اشکار خواهد شد شک نکنید
رحيم
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۱/۰۵/۱۶ - ۰۸:۰۶
0
0
چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مسعود
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۱/۰۵/۱۶ - ۰۸:۵۰
0
0
چون بچه ها براي درختان بي ثمر سنگ پراني نمي كنند
نصرت الله جمالی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۱/۰۵/۱۶ - ۱۱:۲۱
0
0
جعفريان عزيز بسيار جالب بود استفاده کردم
خواهشمند است پاسخ يا رديه اي براي دوهزار نسخه " ردپاي فرعون" از رزاق مأمون افغاني که در افغانستان منتشر کرده بدهيد که در رابطه با جريان مزار خزغبلاتي را سرهم کرده است فراهم فرماييد که از اوجب واجبات است
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :
آخرین اخبار
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین