وقتی گلوگاه را نمیتوان باز کرد، باید جای دیگری گلوگاه تازه ساخت / لولهای که از هرمز عبور نکرد
گروه سیاسی - سیدمجتبی نعیمی: در نخستین بخش، محاصرهٔ قطر را روایت کردیم؛ جایی که با بسته شدن همزمان زمین، دریا و آسمان، پاسخ «پرواز دادن چهارهزار گاو هلشتاین» بود؛ تغییر جنس واردات از کالا به ابزار تولید، و درسِ «واردات ظرفیت، محاصره را بیاثر میکند».
به گزارش بولتن نیوز، در دومین بخش، به جادههای برما و لدو رفتیم؛ جایی که چینِ جنگزده، پس از بسته شدن بنادر ساحلی، به جای جنگ با دریا، نقشه را چرخاند و شریان زمینیای از دل کوه و جنگل ساخت. درس آنجا این بود: «ظرفیت کم اما قابلاتکا، از ظرفیت عظیم اما دستنیافتنی ارزشمندتر است.»
اما هر دو روایت، مرزی داشتند: قطر کشوری کوچک با جیب پر از LNG بود؛ چینِ ۱۹۴۰ نیز در شرایط جنگیِ تمامعیار و با پشتیبانی متفقین عمل میکرد. سؤال این است: آیا برای کشوری در اندازهٔ ایران، زیر شدیدترین تحریمهای تاریخ و در شرایطی که خودِ دریای عمان نیز دیگر «بیرون از محاصره» نیست، الگویی بومی وجود دارد؟
پاسخ، در پروژهای نهفته است که در اوج فشار ساخته شد، و شاید دقیقترین قیاس با وضعیت امروز باشد: خط لولهٔ گوره–جاسک.
پیش از آنکه به سراغ مهندسی پروژه برویم، باید از یک مانع بزرگتر سخن گفت: دیوارهای ذهنی. کتاب «Working Wonders» (معجزه کردن، چگونه غیرممکن را ممکن کنیم) که در سال ۲۰۱۹ توسط انتشارات دانشگاه کمبریج منتشر شد، اشاره میکند که ذهن انسان برای محافظت از خود در برابر ناشناختهها، «دیوارهایی» میسازد. این دیوارها همان «عقل سلیمِ» مرسوماند که میگویند: «این شدنی نیست»، «هزینهاش از فایدهاش بیشتر است»، «هیچکس قبلاً این کار را نکرده».
این کتاب مفهوم «امکانگرایی» (Possibilitivity) را معرفی میکند: توانایی دیدن چالشهای غیرممکن بهعنوان کارهای شدنی. نه خوشبینیِ سادهلوحانه، بلکه نگاهی که میگوید: «اگر معماری مسئله را عوض کنی، پاسخهای تازه ظهور میکنند.»
از سوی دیگر، نظریهپردازان مسائل عمومی، «مسائل شرور» (Wicked Problems) را اینگونه تعریف کردهاند: مسائلی که تعریفناپذیر، مبهم و بههمپیوستهاند و راهحل قطعی ندارند. محاصرهٔ دریاییِ ایران، دقیقاً یک «مسئلهٔ شرور» است: نمیتوان آن را با یک اقدام نظامی حل کرد، با یک مذاکره تمام نشدنی است، و هر راهحلی، خودش مسئلهٔ تازهای میآفریند. تحقیقات نشان میدهد مدلهای سنتی مدیریت برای این مسائل ناتواناند؛ به رویکردهایی مانند «تفکر طراحی» (Design Thinking) نیاز است—همان چیزی که در گوره–جاسک اجرا شد.
در سلسلهمطالب این مجموعه، هر سه روایت—قطر، برما و لدو، و اکنون گوره–جاسک—از یک قاعده پیروی میکنند: هیچکدام سعی نکردند مشکل را در همان نقطهٔ مشخص حل کنند. بستن آسمان قطر، با «پرواز گاو» پاسخ داده شد. بسته شدن بنادر چین، با «جادهسازی در دل جنگل» پاسخ داده شد. و بسته شدن تنگهٔ هرمز، با «انتقال نفت از خشکی به آن سوی تنگه» پاسخ داده شد.
این دقیقاً همان «شکستن دیوارهای ذهنی» است: پذیرش اینکه راهحل، در همان جایی که مشکل تعریف شده، پیدا نمیشود.
محاصرهای که نقطهٔ فشارش جابهجا شده است
نزدیک به دو ماه است که جنوب کشور زیر فشار یک محاصرهٔ دریایی قرار دارد. نخستین واکنش طبیعی هر نظام تصمیمگیری، تمرکز بر همان نقطهای است که دشمن بسته است: تنگه، بندر، مسیر عبور کشتی. اما تجربهٔ تاریخی—که در دو مطلب پیشین بهخوبی مستند شد—دقیقاً خلاف این را میگوید. برلین با شکستن حلقهٔ زمینی شوروی آزاد نشد؛ با پرواز نجات یافت. متفقین بندر شربورگ را نگرفتند؛ بندر خودشان را ساختند و روی امواج مانش کشیدند.
گوره–جاسک، تنها نمونهای است که سه مؤلفهٔ سنگین را همزمان دارد:
· تغییر بستر جغرافیایی: نفت بهجای کشتی از خلیجفارس، از خشکی به دریای عمان منتقل میشود.
· بومیسازی کامل زنجیرهٔ فنی زیر تحریم: در اوج «فشار حداکثری»، ورق فولادی X65، لولهٔ ۴۲ اینچ، پمپهای ۲.۵ مگاواتی و شیرآلات صنعتی در داخل ساخته شدند.
· دائمی بودن: برخلاف پل هوایی برلین یا مالبری، این پروژه یک زیرساخت ماندگار است که ساختار صادراتی کشور را برای همیشه تغییر میدهد.
آناتومی ناممکن: این پروژه دقیقاً چرا شدنی به نظر نمیرسید؟

برای فهم اندازهٔ کار، باید سه لایهٔ جداگانه از ناممکنبودن را از هم تفکیک کرد:
لایهٔ اول: ناممکنِ مادی—ورقی که نمیشد خرید
لولهٔ ۴۲ اینچ برای نفت خام ترش، با گرید X65، محصولی نیست که با دور زدن تحریم خریداری شود. صدها هزار تن ورق فولادی با استحکام بالا و مقاومت در برابر ترکخوردگی ناشی از هیدروژن، در بازار سیاه جابهجا نمیشود. ارزیابی متعارف در ۲۰۱۹ این بود: ایران توان تولید انبوه این گرید را ندارد.
نتیجه: ورق در داخل تولید شد—با اتکا به فولاد اکسین خوزستان و فولاد مبارکه—و لولهسازی توسط سازندگان داخلی از جمله لولهگستر اسفراین انجام گرفت. سهم ساخت داخل تجهیزات بیش از ۸۰ درصد (و در برخی اظهارات تا ۹۵ درصد) اعلام شد.
لایهٔ دوم: ناممکنِ حرکتی—پمپهایی که نفت را از کوه بالا میبرند
انتقال یک میلیون بشکه در روز در هزار کیلومتر، نیازمند جبران افت فشار و اختلاف ارتفاع است. طرح شامل ۵ تلمبهخانه، ۲ ایستگاه پیگرانی و بومیسازی پمپهای خطی در ردهٔ ۲.۵ مگاوات بود. پمپ سانتریفیوژ چندمرحلهای در این ردهٔ توان، با آببندی مکانیکی برای سرویس ترش، یکی از سختترین اقلام تحریمی صنعت نفت است. یک لولهٔ خالی بدون پمپ، فقط یک خندق فولادی است.
لایهٔ سوم: ناممکنِ زمانی و مالی
پروژهای با این ابعاد در شرایط عادی چهار تا شش سال زمان میبرد. اجرای فشردهٔ گوره–جاسک عمدتاً از ۲۰۱۹ و ۲۰۲۰ شتاب گرفت و در ۳۱ تیر ۱۴۰۰ (۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۲۱) بهطور رسمی افتتاح شد—در حالی که کشور همزمان درگیر کرونا، شدیدترین دور تحریم نفتی و بحران ارزی بود. هزینهٔ اعلامی حدود ۲ میلیارد دلار و اشتغال حدود ۱۰ هزار نفر بود. به اینها باید تملک زمین در طول هزار کیلومتر، عبور از مناطق کوهستانی، و کمبود آب برای آزمون هیدرواستاتیک خط را افزود—خودش یک پروژهٔ لجستیکی مستقل.
ناممکن چگونه ممکن شد: تطبیق با چهار مؤلفهٔ تاریخی
سند تاریخی چهار مؤلفهٔ موفقیت را از برلین، مالبری، پلوتو و لدو استخراج کرده بود. گوره–جاسک را میتوان دقیقاً روی همان چهار محور خواند:
یک) تغییر بستر بهجای شکستن گلوگاه. ایران تلاش نکرد تنگهٔ هرمز را «امنتر» کند یا ظرفیت خارک را بالا ببرد. مسئله را از حوزهٔ دریایی به حوزهٔ خشکی منتقل کرد. این همان بازیای است که در برلین با هوا و در پلوتو با کف دریا انجام شد: بردن جریان به بستری که ابزار انسداد دشمن در آن کار نمیکند.
دو) پیشساختگی و ساخت در محیط امن. ورق در فولاد مبارکه و اکسین، لوله در اسفراین، پمپ و شیرآلات در کارگاههای داخلی ساخته شدند. آنچه به میدان رفت، فقط جوشکاری، کانالکنی و نصب بود. این دقیقاً منطق مالبری است: «بندر را در بریتانیا بساز، بعد یدک بکش.» و منطق ابرنهر لیبی: «بهجای وارد کردن لوله، دو کارخانهٔ لولهسازی بساز.»
سه) اولویت انضباط فرآیندی بر فناوری خارقالعاده. در گوره–جاسک هیچ فناوری بیسابقهای اختراع نشد. لولهٔ ۴۲ اینچ چیز عجیبی نیست؛ عجیب این است که کشوری زیر تحریم بتواند زنجیرهٔ کاملش را همزمان به حرکت درآورد و در حدود دو سال به بارگیری برساند. نوآوری در هماهنگی بود، نه در فیزیک.
چهار) حفاظت غیرفعال. لوله زیر خاک است. برخلاف یک پایانهٔ شناور یا ناوگان نفتکش، خط لولهٔ مدفون هدف نقطهای پرارزشی نیست. آسیبپذیری از «یک هدف بزرگ» به «هزار کیلومتر هدف کمارزش» تبدیل میشود.
اما یک صداقت لازم: پروژه کجا کم آورد؟
تحلیل بدون بخش انتقادی، تبلیغ است نه تحلیل. و مهمترین درس امروز دقیقاً در همین بخش نهفته است.
افتتاح ۱۴۰۰ زودهنگام بود. لوله ساخته شد، اما سامانهٔ صادراتی کامل نشد. پایانهٔ جاسک بر پایهٔ مخازن ۵۰۰ هزار بشکهای طراحی شده بود با هدف نهایی ۲۰ مخزن و ۱۰ میلیون بشکه ذخیرهسازی؛ اما در خرداد ۱۴۰۳ (ژوئن ۲۰۲۴) تکمیل ۸ مخزن با مجموع ۴ میلیون بشکه اعلام شد. گزارشهای صنعتی در ۲۰۲۵ از تکمیل کل ۲۰ مخزن سخن گفتهاند، که هنوز نیازمند تأیید عملیاتی است.
مهمتر: ظرفیت طراحی با نرخ واقعی یکی نیست. ظرفیت اسمی خط ۱ میلیون بشکه در روز است و ظرفیت راهاندازی اولیه ۳۵۰ هزار بشکه اعلام شد. اما بر پایهٔ دادهٔ مستقل صنعتی، بارگیری منظم از جاسک عملاً از نیمهٔ دوم ۲۰۲۴ آغاز شد و تا اوایل ۲۰۲۶ تنها چند محموله بارگیری شده بود. در همین دوره، طبق دادهٔ ردیابی کشتیها، حدود ۹۲ درصد صادرات نفت ایران همچنان از خارک مبدأ گرفته است—رقمی که پیش از بازگشت تحریمها حدود ۷۰ تا ۷۵ درصد بود.
یعنی: گلوگاه نهتنها از بین نرفت، بلکه در سالهای تحریم متمرکزتر هم شد.
این تفاوت میان «زیرساخت ساختهشده» و «زیرساخت عملیاتی» همان جایی است که مقایسه با پل هوایی برلین آموزنده میشود. متفقین هواپیما نساختند؛ هواپیما داشتند. آنچه ساختند رویه بود: زمانبندی، ممنوعیت تلاش دوم برای فرود، تخلیهٔ سریع. گوره–جاسک سختافزارش را ساخت اما نرمافزار عملیاتیاش—قرارداد فروش، بیمهٔ کشتی، جریان مستمر خوراک، بارگیری تکنقطهای منظم، مشتری حاضر در دریای عمان—سالها عقب ماند.
درس شمارهٔ یک برای امروز: در شرایط محاصره، ظرفیت خفته با ظرفیت صفر تفاوت چندانی ندارد. اولویت فوری، ساختن خط دوم نیست؛ به کار انداختن کامل خطی است که ساخته شده.
بازتعریف ارزش: از «مسیر امن» به «مبنای پراکندهسازی»
اینجا باید یک واقعیت ناخوشایند را پذیرفت. منطق اولیهٔ گوره–جاسک این بود: «اگر هرمز بسته شود، ما بیرون از آن بارگیری میکنیم.» اما وقتی محاصره از جنوب و در پهنهٔ اقیانوس اعمال شود، دریای عمان دیگر «بیرون از محاصره» نیست. ناوگانی که خروجی هرمز را کنترل میکند، ساحل مکران را هم میبیند.
پس آیا گوره–جاسک بیارزش شده است؟ برعکس—ارزشش عوض شده است.
ارزش قدیم: دور زدن گلوگاه.
ارزش جدید: پراکندهسازی.
تفاوت بنیادی است. یک محاصرهکننده در برابر خارک با یک مسئلهٔ ساده روبهروست: یک جزیره، چند اسکله، یک منطقهٔ انتظار نفتکش. کافی است یک نقطه را پوشش دهد. اما در برابر یک سیستم چندپایانهای—خارک، سیری، لاوان، سروش، عسلویه و جاسک—باید همزمان چند نقطه را در دو حوضهٔ آبی جداگانه، با فاصلهٔ بیش از هزار کیلومتر دریایی، پوشش بدهد. هزینهٔ محاصره از یک نقطه به چند نقطه ضرب میشود، در حالی که هزینهٔ صادرکننده تنها به اندازهٔ ناکارآمدی لجستیکی افزایش مییابد.
این دقیقاً منطق مالبری است، اما وارونه. متفقین نمیتوانستند بندر تسخیر کنند، پس تعداد بنادر را زیاد کردند تا هیچ نقطهای حیاتی نباشد. اصل راهبردی یکی است: آسیبپذیری تابع تمرکز است، نه تابع اندازه.
از این زاویه، سه اولویت عملیاتی بلافاصله بیرون میآید:
· تکمیل و پرکردن مخازن جاسک: ذخیرهٔ ساحلی در بیرون از هرمز، یعنی موجودی آمادهای که هر پنجرهٔ کوتاه بارگیری را میتواند فوراً به فروش تبدیل کند.
· افزایش تعداد نقاط بارگیری تکنقطهای (SPM): بارگیری فراساحلی متحرک، هدف ثابت نیست و میتوان آن را جابهجا کرد.
· کوچکسازی محموله: یک VLCC دو میلیون بشکهای، هدفی است که ردیابی، شناسایی و رهگیریاش ساده است. ده محمولهٔ کوچکتر، مسئلهٔ محاصرهکننده را از «رهگیری» به «غربالگری انبوه» تبدیل میکند.
گام بعدی: منطق پروژه را از دریا بیرون ببریم
اما پراکندهسازی دریایی، بهینهسازی است نه راهحل بنیادی. پرسش واقعی این است: آیا میتوان همان منطق گوره–جاسک را یک گام جلوتر برد، به سمت مسیرهایی که اساساً به کشتی نیاز ندارند؟
اینجاست که تجربهٔ لدو و برما دوباره به کار میآید. چین در آن سالها یک متر ساحل قابل استفاده نداشت، اما زنده ماند، چون کالا از کوههای یوننان عبور میکرد نه از بندر شانگهای.
معادل ایرانی این منطق، شبکهٔ مرزهای زمینی و سازوکار سوآپ است:
· مسیر شمال (خزر): سوآپ نفت خزر که در ۲۰۱۰ متوقف شده بود، در ۲۰۲۱ با حجم اولیهٔ حدود ۱۲۰ هزار بشکه در روز از سر گرفته شد. این تنها مسیری است که در وضعیت محاصرهٔ کامل جنوب، ذاتاً کار میکند، چون هیچ نفتکشی از هرمز عبور نمیکند.
· سوآپ گاز: قرارداد سهجانبهٔ ترکمنستان–ایران–آذربایجان از دسامبر ۲۰۲۱ با حجم اولیهٔ حدود ۱.۵ تا ۲ میلیارد مترمکعب در سال آغاز شد. مزیت سوآپ این است که در آن مولکول جابهجا نمیشود، دفتر حساب جابهجا میشود—و دفتر حساب را نمیشود با ناوگان دریایی محاصره کرد.
· مسیر شرق: بخش ایرانی خط لولهٔ ایران–پاکستان تا مرز عمدتاً ساخته شده (اعلام تکمیل در ۲۰۱۳)، اما بخش پاکستانی بهدلیل تحریم و تأمین مالی هرگز اجرا نشد. این یک زیرساخت بلااستفادهٔ آماده است—دقیقاً از جنس «ظرفیت خفته».
· کریدور ریلی: چابهار–زاهدان و حلقهٔ مفقودهٔ رشت–آستارا اجزای کلیدی کریدور شمال–جنوب (INSTC) هستند. قرارداد رشت–آستارا در مه ۲۰۲۳ با روسیه امضا شد اما تا ۲۰۲۵ عمدتاً در مرحلهٔ تملک زمین و مقدمات مانده است. این حلقهٔ مفقوده، از منظر امروز، گرانقیمتترین کیلومتر ریلی خالی خاورمیانه است: بدون آن، مسیر زمینی به روسیه و شمال اروپا در یک نقطه قطع میشود.
الگو روشن است: در تمام این موارد، زیرساخت جزئی موجود است اما زنجیره کامل نیست. و در محاصره، زنجیرهٔ ناقص یعنی زنجیرهٔ صفر. این همان چیزی است که در جادهٔ لدو با بیرحمی حل شد—متفقین منتظر شرایط ایدهآل نماندند؛ در باتلاق و باران موسمی، حلقهٔ مفقوده را ساختند.
جمعبندی: پنج قاعدهای که از این پرونده بیرون میآید
یک. گلوگاه را نباید باز کرد؛ باید بیربطش کرد. ارزش گوره–جاسک هرگز در «امن بودن جاسک» نبود، در «حیاتی نبودن هرمز» بود. هر سرمایهگذاری که تمرکز را کم کند، حتی اگر گرانتر و کمبازدهتر باشد، از منظر راهبردی سودآور است.
دو. تحریم، بومیسازی را اجباری کرد و آن اجبار به دارایی تبدیل شد. ورق X65، لولهٔ ۴۲ اینچ و پمپ ۲.۵ مگاواتی امروز توانمندیهای ماندگاری هستند که در هر پروژهٔ بعدی—از جمله خطوط زمینی به شمال و شرق—قابل تکرارند. این دقیقاً درس ابرنهر لیبی است: پروژه فقط آب منتقل نکرد، صنعت لولهسازی ساخت.
سه. سختافزار بدون نرمافزار عملیاتی، سرمایهٔ خفته است. بزرگترین شکاف گوره–جاسک فنی نبود؛ تجاری و عملیاتی بود. مخزن، قرارداد، بیمه، مشتری و جریان مستمر خوراک، پنج جزء یک سیستم واحدند و ضعیفترینشان ظرفیت کل را تعیین میکند.
چهار. پراکندهسازی از سنگرسازی مؤثرتر است. در برابر یک محاصرهٔ دریایی، افزایش تعداد نقاط بارگیری و کوچکسازی محمولهها، هزینهٔ محاصرهکننده را نمایی بالا میبرد، در حالی که هزینهٔ صادرکننده تنها خطی افزایش مییابد. این نامتقارنترین معادلهٔ در دسترس است.
پنج. راهحل نهایی از دریا عبور نمیکند. خطوط لولهٔ زمینی به همسایگان شمالی و شرقی، و بهویژه سازوکار سوآپ، تنها مسیرهایی هستند که یک محاصرهٔ دریایی—هر قدر کامل—بر آنها اثر مستقیم ندارد. ظرفیت فعلی این مسیرها کوچک است، اما همانطور که چین در ۱۹۴۲ آموخت: یک شریان باریکِ باز، از یک بندر بزرگِ بسته حیاتیتر است.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com