بچههای میناب زیر خاک و خون؛ تولد امن فرزند سخنگوی کاخ سفید زیر سایه جنگ و جنایت
گروه سیاسی،حجه الاسلام و المسلمین علیرضا توحیدلو در یادداشتی نوشت:در حالی که هنوز تصاویر تلخ کیفها، دفترها و پیکرهای بیجان کودکان مدرسه «شجره طیبه» میناب از ذهن مردم پاک نشده، انتشار پست سخنگوی کاخ سفید درباره تولد فرزندش، موجی از خشم و واکنشهای احساسی را در فضای مجازی ایجاد کرده است.
به گزارش بولتن نیوز،بسیاری از کاربران، این اتفاق را نمادی از «استاندارد دوگانه حقوق بشر» دانسته و نوشتند کودکانی که هزاران کیلومتر دورتر قربانی جنگ میشوند، هرگز برای سیاستمداران غربی اهمیتی ندارند؛ اما تولد فرزند یک مقام آمریکایی به تیتر رسانهها تبدیل میشود.
حجه الاسلام و المسلمین علیرضا توحیدلو در واکنش به انتشار پست سخنگوی کاخ سفید درباره تولد فرزندش، متنی تند و اعتراضی منتشر کرد.
او در بخشی از متن خود نوشت:
«واقعاً اف بر این مادر خونخوار و کودککش... بچههای مدرسه شجره طیبه میناب و دیگر بچههای ایران و لبنان به خاک و خون کشیده شدند تا بچه سخنگوی کاخ سفید صحیح و سالم به دنیا بیاید...»

در روزهایی که خانوادههای زیادی در ایران همچنان عزادار کودکان خود هستند، این موج واکنشها نشان میدهد زخم فاجعه میناب هنوز برای افکار عمومی تازه و فراموشنشدنی است.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com



ماجرای پیدا شدن لنگه کفش ماکان
روز ۳۸ بعد از وقوع حادثه مدرسه، خودم رفتم که دوباره به مدرسه بروم اما راهم ندادند و بعد به چند جا زنگ زدم تا اجازه دادند که وارد مدرسه شوم و در نهایت توانستم با برادرم و برادر همسرم به آنجا داخل شوم.
کلی در مدرسه چرخیدیم و بعد از مدتی در محوطه فضای سبز مدرسه یک لنگه کفش از پسرم ماکان را پیدا کردیم؛ نزدیک آبخوری و سرویس بهداشتی بچهها چند درخت و فضای سبزی وجود داشت؛ وقتی وارد آن محدوده شدیم برادر همسرم یک لنگه کفش ماکان را پیدا کرد اما اثری از پیکر او نبود.
تقاضا کردیم و آمدند درختها را بریدند و فضای سبز آنجا را تمیز کردند که ببینیم چیزی از پیکر ماکان پیدا میکنیم که چیزی پیدا نکردیم؛ فقط همان لنگه کفش پسرم بود به همراه یک لنگه کفش زنانه و یک لنگه کفش که تقریبا به بچه ۱۰_۱۲ ساله میخورد و شاید برای بچه کلاس چهارم یا پنجم بود را پیدا کردیم.
تنها نشانه مادرزادی که ماکان در بدنش داشت
هنوز از وضعیت ماکان بیخبریم؛ من منتظرم خودش بیاید؛ میگویم شاید آن روز پسرم از ترس از مدرسه فرار کرده و بیرون رفته باشد. آخر ساعتی که نیم ساعت بعدش آن اتفاق افتاده بود، بچههای کلاس ماکان ورزش داشتند و توی حیاط بودند اما خب کسی هم از معلمها زنده نمانده است که بپرسیم ببینیم چه اتفاقی افتاده است؛ معلمها همگی شهید شدهاند.
از ۱۶۸ نفری که در مدرسه میناب شهید شدند فقط یک نفر یعنی پسر ما جاویدالاثر است.
ای مادران میناب
آدم میسوزه
من نمیدونم چطوری بعضی ها از این خون خوارها دفاع میکنن
زیر همین پست در کانالی بعضیا براش قلب گذاشته بودن
واقعا آدم خجالت میکشه به بعضی با بگه اینا هم وطن ما هستن
اینا مگه میفهمن مادر چیه اینا برا بچههای خودشونم ارزش قائل نیستن که اگر بودن انقدر خون مردم رو تو شیشه نمیکردن اینا مهر مادری سر شون میشه مگه
کثافتها بویی از انسانیت نبردن چه برسه به مادر و پدر بودن
نصف صورت سبحان از بین رفته بود، آرش از روی جورابهایش شناسایی شد
یکی از دانشآموزان مدرسه میناب روز حادثه را تعریف میکند. وسطهایش خیلی خودش را کنترل میکند اشک نریزد و هق نزند، اما نمیشود یک جاهایی دیگر و از کنترلش خارج میشود. با دستان کوچکش اشکهایش را پاک میکند و ادامه میدهد. تعریف میکند. از همکلاسیهایش میگوید، از لحظه انفجار میگوید، از ساختمان که لرزیده، از دودی که همه جا را گرفت، از راهروی طبقه بالا که ریخت، از کلاس که پر از خاک شد، از خودش و دوستش که پخش زمین شدند، از دوستش که سرش گیج رفت و به زور خودش را رساند پایین. از او میپرسم: «مگه راهپله سالم بود که بیاین پایین؟» میگوید: «نه یه عالم آوار ریخته بود، ما از روی اونها اومدیم پایین. یک قسمت طبقه بالا ریخت روی طبقه پایین، ولی دیگه پلهها نبودند. اون قسمت از بین رفته بود.»
این روزها چه سرد است، دنیای کوچک ما
اهریمنان چه کردند، با پیر و کودک ما
ماه تمام ما را، در خاک و خون کشیدند
در خون نشست یاران، ماه مبارک ما
آتشفشان خشماند، آیینه شکوهاند
بنگر چه بیشمارند، یاران اندک ما
بر بیگناهی ما، روشنترین گواه است
هم کولهپشتی ما، هم بادبادک ما
تا آسمان هفتم، فریاد سرخشان رفت
پرپر شدند هر چند، گلهای میخک ما
خاموش کی توان کرد، از یاد کی توان برد
این داغ آتش افروخت، در جان تکتک ما
هم موج انفجارند، هم مژده بهارند
صد داستان حماسه است، دستان کوچک ما
« الا لعنة الله علی الظالمین »
« و غضب الله علیه و لعنه و اعدّ له عذاباَ عظیماَ »
« اولئک الذین لعنهم الله و من یلعن الله فلن تجد له نصیراَ »
« اولئک علیهم لعنة الله و الملائکة و الناس اجمعین »
« یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون »
« فلعنة الله علی الکافرین »
#بروطن_فروش_لعنت
#مرگ_بر_آمریکا
مادر ماکان نصیری مادر نبود که حالا یه بچه کوچولو ابتدایی بشه جاویدالاثر و مادرش این همه چشم انتظارش باشه یا مادری که حالا از بچش فقط یه کفش براش بمونه مادرای میناب مادر نبودن واسه بچههاشون زحمت نکشیده بودن واقعا لعنت بر همشون
دلم برای اون معلم باردار
و اون ناز گلا و ناز پسرا
خیلی میسوزه
نمیدونم چرا خدا سزای ظالم رو نمیده
چرا این زن راحت زایید
چرا خدا بچه اش رو سر زا نبرد تا بفهمه نفرین پشتشه
به خدا من تو کار خدا موندم
کی میخواد سزای اینا رو بده
ولی وقتی می فهمه حکومتش و رژیمش مثل آمریکا و اسرایيل بچه های یک کشوری مثل ایران در بندرعباس، مدرسه ای را بمب باران کرده و از این کار احساس خجالت نکشه و نمی کشه
پس خاک عالم بر سرت که از کشته شدن بچه های کشورهای دیگر احساس ناراحتی نمی کنی و اینطوری از تولد بچه ات احساس لبخند و خوشحالی داری
لعنت بر تو و امثال تو ، سخنگوی وزارت وزارت خارجه آمریکا
بی شرف
تربیت نا اهلان چون گردکان بر گنبد است
عاشق طعمه اش …
نزدیکش شد
بوییدش
بوسیدش و
با دندان گلویش را درید …
افسوس …
ذات بد احساس نمی شناسد…!!
این بچه هم یه اشغالی لنگه ننه اش
بعد یه عده دنبال مذاکره هستن با این قوم
به قول شاعر
کر میشویم
کور میشویم
لال میشویم
ولی خر نمیشویم برا مذاکره
مرگ بر آمریکا
مرگ بر اسرائیل
مرگ بر وطن فروش خائن
مرگ بر کسی که این روزا دل مردم رو خالی میکنه
وَ اَمّا بِنِعمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّث" (ضحی/۱۱)
نعمتها را آشکار کنید و آنها را شکر کنید که :
لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ ۖ وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ" (ابراهیم /٧)
بیش از ٧۰ روز از حملهی بزرگترین ارتش جهان یعنی امریکا
و بزرگترین رژیم تروریستی و سازمان یافته ومجهز شده در دنیا یعنی اسراییل علیه ایران میگذرد.
میدانید ٧۰ روز حملهی امریکا به یک کشور یعنی چه؟
یعنی علی القاعده و به حسب تجارب گذشته، اتفاقاتی شبیه عراق باید میافتاد، تفتیش خانه به خانه توسط سربازان امریکایی و کشتن مردان به بهانههای واهی و اسارت وشکنجه انها در ابوغریب وگوانتانومو و هتک حرمت زنان و دختران توسط سربازان مزدور!
یا شاید شبیه افغانستان، نابودی زیرساختهای ارتباطی و قطعی برق و آب و گاز بر اثر حملات پی در پی و خداحافظی با نظام بهداشت و سلامت و پیشرفت...
خیلی سخت نگیریم، کمترینش این بود که خدمات بانکی و اداری باید تعطیل میشد و تا روزی که امریکا هوس میکرد تعیین تکلیف کند، زندگی مردم زیر فشار اقتصادی و اجتماعی له میشد.
همین الانش کوبا دو ماهی میشود که توسط ارتش تروریستی امریکا محاصره است و به قطع برق گسترده درگیر شده، البته هنوز جنگی آغاز نشده و همهی این بحرانها فقط با محاصره رخ داده است.
در ونزوئلا که نه جنگی رخ داده و نه محاصرهای، فقط یک رئیس جمهور به صورت شبانه سرقت شده و امروز با چنبرهی امریکا بر منابعش، شاهد صف پمپ بنزین چندین ساعته هستیم ، در کشور نفت خیز، مردمانش باید برای قطرهای نفت و بنزین، پول خونشان را بدهند.
سوریه هم به نوعی دیگر، که البته با امریکا در صلح و سازش است، همین الانش سیطره آدمکشان داعشی در لباس سیاستمدار برکشور جدا،
جنوب غرب کشورش تحت تصرف است و جرات ندارد جیک بزند،
کلمه ای معترض بر تعدی به خاک کشورش شد وفقط حرفش را زد، وزارت دفاعش با خاک یکسان شد...چه حقارتی برنسل ومردمانش...
بگذریم، انقدر از ایننمونهها در کشورهای دور و نزدیک چون لیبی و مکزیک و ویتنام رخ داده که نوشتنش یک طومار میطلبد!
اما ایران پس از ۵۰ روز مقاومت در برابر حملاتی که هر کدامش میتوانست کشوری را به خاک سیاه بنشاند،
نه تنها یک وجب خاک نداده
بلکه بفضل خدا
امروز شبکه برق پایدار دارد،
خدمات درمانیاش برقرار است،
صف پمپ بنزینها خلوت است،
شبکه بانکی طبق روال عادی کار میکند،
ادارات مشغول خدمترسانی هستند،
فضای شهر به لطف پاکبانها تمیز و چشم نواز است،
مردم مشغول عبور و مرور هستند و زندگی در جریان است.
اما چرا کسی چیزی نمیگوید؟
این اتمسفری که پس از جنگ در ایران برقرار است و برای ما عادی است، در نگاه دنیا خودش یک اعجاز است. کشوری که به ابتلائات همسایگانش دچار نشد بلکه با نیروی مقاومت، هیمنهی این نیروی اهریمنی را در هم شکست و حالا در تنگهای به نام هرمز او را گرفتار کرده است.
🍃هَذَا مِن فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ (نمل/۴٠)
اين از لطف پروردگار من است، تا مرا بيازمايد كه آيا شكرگزارم يا كفران مى كنم؟🍃
توسط جعفر قاسمی
حیاط مدرسه پر از قطعات بدن بچهها بود؛ ناگهان دست کوچکی نظرم را جلب کرد. رفقا میگویند تو آن دست را بلند کردی، اما من میگویم نه... آن دست من را بلند کرد. آن دست هنوز گرم بود. گرمای دست یک کودک شهید به من قدرت داد تا روایتگر مظلومیت بچههای شجره طیبه باشم.
فضای مدرسه بهشدت عجیب و غیرقابلباور بود. ما همیشه جمله «ما رأیتُ الا جمیلاً» حضرت زینب (س) در واقعه عاشورا شنیده بودیم، اما من که خودم اهل هیئت هستم، تا آن روز هرگز عمق معنایشان را درک نکرده بودم.
در آن روز حادثه، لحظهای که دست بریدهٔ یکی از دانشآموزان شهید را جلوی دوربین نشان دادم، دستی به من نیرو داد که انگار دیگر جعفر قاسمی نبودم. وقتی به درون خودم مراجعه میکنم، میبینم بهتنهایی توان روایت این جنایت را نداشتم، اما گرمای آن دست چنان قدرتی داشت که گویی خودِ دست داشت روایت میکرد.
شخصی به نام مهاجر میگوید: نزد امام صادق علیه السلام رفته بودم، عرض کردم فلانی و فلانی خدمت شما سلام رساندند. فرمود: سلام بر آنها باد.
گفتم: از شما التماس دعا نیز کردهاند، فرمود: چه مشکلی دارند؟ گفتم: منصور دوانیقی آنها را به زندان انداخته است.
فرمود: آنها با منصور چه کار داشتند؟ گفتم: برای او کار میکردند و منصور (عصبانی شده و) آنها را محبوس کرده است.
فرمود: مگر آنها را از کار کردن برای او (حکومت ظالم) نهی نکرده بودم؟ این کار کردنها آتش را در پی دارد! بعد فرمود: خدایا ضرر را از آنها برگردان و آنها را نجات بده.
مهاجر گفت: از مکه بازگشتم و از حال دوستانم سئوال کردم، گفتند، آنها آزاد شدهاند (به حسب تاریخ سه روز بعد از دعای امام آنها آزاد شده بودند).
«مدادم را تراشیدم
نوشتم وَتن
معلم خندید
گفت: ایران جان
وطن را با (ط) دستهدار مینویسند
من که نگاهم به پنجره گره خورده بود
گفتم: چه فرقی میکند
مهم این است که من
خاکم را دوست میدارم
ناگهان پنجرهها شکستند
سقفها ریختند
و
مدادِ سرگردان من
که از درد مینالید
با رنگ قرمز
میان خاک و آوار
نوشت: میناب
مدرسه شجره طیبه دیگر نمیمیرد... »