کد خبر: ۸۸۲۳۸۲
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍
روایت اقتصاد کشوری که هیچ‌کس کامل را تعریفش نکرده/خانه‌ات را وسط طوفان ساختند و تو از رنگ دیوار شاکی هستی

با پاهای زنجیرشده دویدند و تو فقط پرسیدی چرا اول نشدید؛ ایران! داستان دونده‌ای که وزنه بیست‌کیلویی به پایش بسته بودند

فرض کن خانه‌ای داری. خانه‌ای با دیوارهای نیمه‌کاره و سقف ناتمام. تازه شروع کرده‌ای به ساختنش. هنوز ملات خشک نشده که همسایه‌ات آتش می‌زند به در و دیوارت. هشت سال تمام هر روز و هر شب خانه‌ات را بمباران می‌کند. آجرهایی که چیده بودی خراب می‌شود. لوله‌هایی که کشیده بودی ترکیده. پنجره‌هایی که گذاشته بودی شکسته. جوان‌هایی که قرار بود کارگرهای فردای این خا
با پاهای زنجیرشده دویدند و تو فقط پرسیدی چرا اول نشدید؛ ایران! داستان دونده‌ای که وزنه بیست‌کیلویی به پایش بسته بودند

گروه سیاسی- سیدمجتبی نعیمی: فرض کن خانه‌ای داری. خانه‌ای با دیوارهای نیمه‌کاره و سقف ناتمام. تازه شروع کرده‌ای به ساختنش. هنوز ملات خشک نشده که همسایه‌ات آتش می‌زند به در و دیوارت. هشت سال تمام هر روز و هر شب خانه‌ات را بمباران می‌کند. آجرهایی که چیده بودی خراب می‌شود. لوله‌هایی که کشیده بودی ترکیده. پنجره‌هایی که گذاشته بودی شکسته. جوان‌هایی که قرار بود کارگرهای فردای این خانه باشند زیر آوار مانده‌اند. و تو وسط این آتش‌باری مجبوری هم بجنگی هم خانه را نگه داری هم به بچه‌هایت نان بدهی.

به گزارش بولتن نیوزبعد جنگ تمام می‌شود. نفس تازه می‌کنی. شروع می‌کنی به بازسازی. اما بانک محله بهت وام نمی‌دهد. مصالح‌فروشی بهت جنس نمی‌فروشد. هر کسی بخواهد باهات معامله کند تهدیدش می‌کنند. حساب بانکی‌ات را بسته‌اند. و تو مجبوری با دست‌های خالی و جیب خالی خانه‌ات را از نو بسازی.

این تمثیل ساده شده اقتصاد ایران در پنج دهه گذشته است. و اگر فقط نتیجه نهایی را ببینی بدون اینکه بدانی در مسیر چه اتفاقی افتاده، قضاوتت عادلانه نخواهد بود. نه عادلانه به نفع حکومت و نه عادلانه به نفع منتقدانش.

داستان از جایی شروع می‌شود که اکثر ما یادمان نیست یا هرگز ندیده‌ایم. اواسط دهه پنجاه شمسی. ایران غرق در پول نفت بود. در سال پنجاه و دو بحران نفتی جهان قیمت نفت را چهار برابر کرد و ایران که یکی از بزرگ‌ترین تولیدکنندگان نفت جهان بود یک‌شبه ثروتمند شد. تولید ناخالص داخلی سرانه بر اساس برابری قدرت خرید در اوج خودش یعنی حدود سال پنجاه و پنج و پنجاه و شش به رقمی حدود سیزده تا پانزده هزار دلار بین‌المللی رسید. عدد بزرگی برای آن زمان. تهران پر بود از اتومبیل‌های آخرین مدل و فروشگاه‌های مدرن و هتل‌های لوکس و ساختمان‌های بلند. اگر آن روزها فقط تهران و شمال شهرش را می‌دیدی فکر می‌کردی ایران یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان است.

اما اگر سوار ماشین می‌شدی و ساعتی از تهران فاصله می‌گرفتی، داستان عوض می‌شد. روستاهایی بودند که نه جاده داشتند نه برق نه آب لوله‌کشی. زنانی بودند که نمی‌توانستند اسم خودشان را بنویسند. بچه‌هایی بودند که از اسهال و سرخک می‌مردند. کشاورزانی بودند که بعد از اصلاحات ارضی شاه زمین‌هایشان را از دست داده بودند و به حاشیه شهرها پناه آورده بودند و در زاغه‌ها زندگی می‌کردند. ضریب جینی یعنی شاخصی که نابرابری توزیع ثروت را اندازه می‌گیرد در آن سال‌ها به حدود پنجاه تا پنجاه و پنج صدم می‌رسید. هر چه این عدد به یک نزدیک‌تر باشد نابرابری بیشتر است. پنجاه و پنج صدم یعنی فاصله فاحش بین ثروتمند و فقیر. یعنی آن عدد سرانه سیزده تا پانزده هزار دلاری اصلا واقعیت زندگی اکثریت مردم نبود. ثروتمندان میانگین را بالا می‌کشیدند و اکثریت مردم بسیار کمتر از آن عدد درآمد داشتند.

و بعد انقلاب شد. و همه چیز ریخت به هم. انقلاب ذاتا بی‌ثباتی اقتصادی ایجاد می‌کند. سرمایه‌داران بزرگ فرار کردند. صنایع متوقف شدند. نظم اقتصادی قبلی فروپاشید. تحریم‌های آمریکا از همان سال پنجاه و هشت شروع شد. و درست وقتی که حکومت جدید هنوز روی پایش نایستاده بود، صدام حسین به ایران حمله کرد.

هشت سال جنگ. هشت سال بمباران شهرها. هشت سال ویرانی زیرساخت‌ها. پالایشگاه آبادان که بزرگ‌ترین پالایشگاه جهان بود ویران شد. خرمشهر با خاک یکسان شد. اهواز هر روز موشک خورد. دزفول و اندیمشک و شهرهای مرزی ماه‌ها زیر آتش بودند. صدها هزار جوان ایرانی کشته شدند. صدها هزار نفر مجروح و جانباز شدند. خسارت‌های اقتصادی جنگ به صدها میلیارد دلار رسید.

در پایان جنگ، سال شصت و هفت، تولید ناخالص داخلی سرانه ایران به حدود هفت تا نه هزار دلار سقوط کرده بود. تقریبا نصف شده بود. اقتصاد کشور تکه‌تکه بود. شهرهای غربی و جنوب غربی ویران بودند. نیروی کار جوان از دست رفته بود. خزانه خالی بود. و تحریم‌ها ادامه داشتند.

حالا یک لحظه مکث کن. خودت را جای مسئولان آن روز بگذار. کشوری داری که هشت سال جنگیده. خزانه‌اش خالی است. شهرهایش ویران. جوان‌هایش کشته شده‌اند. تحریم هستی. از نظام بانکی بین‌المللی بریده‌ای. و حالا باید این کشور را بازسازی کنی و همزمان به نود میلیون نفر آب و نان و مدرسه و بیمارستان و شغل بدهی. چه می‌کنی؟

جمهوری اسلامی شروع کرد به بازسازی. و اینجا باید انصاف داد. بازسازی در شرایط تحریم و بدون کمک خارجی قابل توجه و با دست خالی کار ساده‌ای نبود. خرمشهر بازسازی شد. آبادان بازسازی شد. پالایشگاه‌ها تعمیر شدند. صنایع راه‌اندازی شدند. جاده‌ها ساخته شدند. دهه هفتاد دهه سازندگی بود. پرمشکل بود و تورم بالا بود و بحران ارزی داشت اما رشد اقتصادی هم داشت.

تولید ناخالص داخلی سرانه آرام آرام بالا رفت. به یازده هزار دلار رسید. به دوازده هزار. زخم‌های جنگ داشت التیام پیدا می‌کرد.

دهه هشتاد بهترین دهه اقتصادی بعد از انقلاب بود. قیمت نفت در بازارهای جهانی اوج گرفت. از بیست و پنج دلار به بیش از صد و چهل دلار رسید. درآمد نفتی سرازیر شد. پروژه‌های بزرگ عمرانی اجرا شد. تولید ناخالص داخلی سرانه به هجده و حتی نوزده هزار دلار رسید. بالاترین رقم تاریخ ایران. حتی بالاتر از اوج دوره پهلوی.

اما این بالاترین نقطه، نقطه شکست هم بود. چون آنچه بعد آمد سقوط بود.

از سال نود و یک تحریم‌ها دوباره سنگین شد. این بار نه فقط آمریکا بلکه اروپا و سازمان ملل هم تحریم‌ها را تشدید کردند. صادرات نفت ایران به کمتر از نصف رسید. دسترسی به سیستم مالی بین‌المللی قطع شد. ارزش ریال سقوط کرد. دلار از هزار و دویست تومان به بیش از سه هزار و پانصد تومان رسید. تورم جهش کرد. قدرت خرید مردم به شدت افت کرد.

فکرش را بکن. تو یک کشور را اداره می‌کنی. مهم‌ترین منبع درآمدت نفت است. یک‌شبه نصف صادرات نفتت را قطع می‌کنند. حساب بانکی‌هایت در خارج را مسدود می‌کنند. هیچ بانک خارجی حاضر نیست با تو کار کند. هیچ شرکت بین‌المللی حاضر نیست باهات قرارداد ببندد. حتی خرید دارو و غذا هم با مشکل مواجه می‌شود. و تو باید با این وضعیت کشوری با نود میلیون جمعیت را اداره کنی. بیمارستان‌ها را باز نگه داری. معلم‌ها را حقوق بدهی. واکسن تهیه کنی. آب و برق و گاز را قطع نکنی. و همه این‌ها را در حالی انجام بدهی که قدرتمندترین کشور جهان علنا اعلام کرده هدفش فلج کردن اقتصاد توست.

برجام در سال نود و چهار نفسی تازه آورد. تحریم‌ها تا حدی کاهش یافت. صادرات نفت بالا رفت. سرمایه‌گذاری خارجی محدودی وارد شد. اقتصاد نفس کشید. اما این نفس کوتاه بود. سال نود و هفت آمریکا از برجام خارج شد و سیاست فشار حداکثری را شروع کرد. این بار تحریم‌ها از هر زمان دیگری سنگین‌تر بود. صادرات نفت دوباره سقوط کرد. دلار از چهار هزار تومان به بیست و پنج هزار تومان رسید. و بعد کرونا هم آمد. بدترین پاندمی قرن روی تحریم‌ها سوار شد و اقتصاد ایران را زیر فشار مضاعف گذاشت.

تولید ناخالص داخلی سرانه در سال‌های نود و نه و چهارصد به حدود سیزده تا چهارده هزار دلار سقوط کرد. تقریبا یک دهه رشد اقتصادی از بین رفت.

حالا بیا نتیجه نهایی را ببینیم. تولید ناخالص داخلی سرانه ایران امروز حدود پانزده تا هفده هزار دلار بین‌المللی است. اگر فقط این عدد را با عدد اواسط دهه پنجاه مقایسه کنی، رشد چشمگیری نشان نمی‌دهد. شاید ده تا بیست درصد بیشتر. و اگر با ترکیه مقایسه کنی که الان حدود سی و پنج هزار دلار سرانه دارد یا با کره جنوبی که پنجاه و پنج هزار دلار دارد، ایران عقب مانده به نظر می‌رسد.

و این واقعیت دارد. در حوزه رشد اقتصادی، ایران نسبت به ظرفیت‌هایش عقب مانده. اما سوالی که خیلی‌ها نمی‌پرسند این است که آیا ترکیه هشت سال جنگ تمام‌عیار داشت؟ آیا کره جنوبی چهار دهه تحریم بانکی و نفتی را تجربه کرد؟ آیا مالزی از نظام مالی بین‌المللی بریده شد؟ هیچ‌کدام. ترکیه عضو ناتو بود و از حمایت غرب برخوردار بود. کره جنوبی میلیاردها دلار کمک آمریکایی دریافت کرد و به بازارهای جهانی دسترسی کامل داشت. مالزی هیچ جنگی نداشت و سرمایه‌گذاری خارجی آزادانه واردش شد. مقایسه بدون در نظر گرفتن این تفاوت‌ها مثل مقایسه دونده‌ای است که با پاهای آزاد می‌دود با دونده‌ای که وزنه بیست کیلویی به پایش بسته‌اند.

اما داستان فقط این نیست. یک لایه عمیق‌تری وجود دارد که اگر ندیده‌اش بگیری، تصویر ناقص می‌ماند. بله تولید ناخالص داخلی سرانه رشد چشمگیری نکرده. اما چیزی که رشد کرده نحوه توزیع همین ثروت محدود است.

ضریب جینی ایران از حدود پنجاه تا پنجاه و پنج صدم در دوره پهلوی به حدود سی و هشت تا چهل و دو صدم در دوره فعلی رسیده. این کاهش ده تا پانزده واحدی در ضریب جینی یعنی ثروت ملی عادلانه‌تر توزیع شده. یعنی فاصله بین بالاترین و پایین‌ترین طبقات جامعه کمتر شده. وقتی آب سالم به روستای محروم رسید، وقتی دختر روستایی به دانشگاه رفت، وقتی بیمه سلامت همگانی شد، وقتی گاز لوله‌کشی به شهر کوچک رسید، همه این‌ها یعنی سهم اقشار پایین از ثروت ملی بالا رفته. شاید کیک اقتصاد آنقدر که باید بزرگ‌تر نشده، اما تقسیمش عادلانه‌تر شده.

و این انتخاب آگاهانه‌ای بوده. جمهوری اسلامی از همان ابتدا شعار عدالت اجتماعی و محرومیت‌زدایی داد و در عمل هم بخش قابل توجهی از بودجه را صرف مناطق محروم و اقشار پایین کرد. خانه بهداشت در روستا ساخت نه بیمارستان لوکس در شمال تهران. جاده به روستا کشید نه بزرگراه شش‌بانده بین تهران و کرج. دانشگاه در شهرستان ساخت نه فقط در پایتخت. برق و گاز را به دورافتاده‌ترین نقاط رساند. این سرمایه‌گذاری‌ها سودآوری اقتصادی فوری نداشتند.

اگر همان پول را در صنعت و تجارت در شهرهای بزرگ سرمایه‌گذاری می‌کرد شاید تولید ناخالص داخلی سرانه امروز بالاتر بود. اما فقیرترین اقشار جامعه همچنان در فقر مطلق زندگی می‌کردند.

اما بیا صادقانه به آن وجهی هم نگاه کنیم که درد دارد. به زخمی که اعداد اقتصادی به تنهایی نشانش نمی‌دهند اما مردم هر روز حسش می‌کنند.

ایران در شاخص شادکامی جهانی که از سال نود و یک شمسی منتشر می‌شود، رتبه بالایی ندارد. از حدود صد و پنجاه کشور معمولا جایی بین رتبه صد تا صد و بیست قرار می‌گیرد. امتیازش حدود چهار و نیم تا پنج از ده است. پایین‌تر از ترکیه. پایین‌تر از عربستان. حتی پایین‌تر از بعضی کشورهای فقیرتر آمریکای لاتین.

و نرخ خودکشی اگرچه در مقایسه جهانی در سطح متوسط رو به پایین قرار دارد، یعنی حدود چهار تا شش در هر صد هزار نفر در مقابل میانگین جهانی حدود نه، اما روند افزایشی داشته. اقدام به خودکشی خصوصا در جوانان بیشتر شده. و آمار واقعی به دلیل تابو بودن خودکشی در فرهنگ ایرانی و اسلامی احتمالا بالاتر از آمار رسمی است.

و اینجا یک تناقض ظاهری پدیدار می‌شود که اگر بفهمی‌اش، درک عمیق‌تری از وضعیت ایران پیدا می‌کنی. چطور ممکن است مردم بیست و یک سال بیشتر عمر کنند، نود و هفت درصدشان باسواد باشند، آب و برق و گاز و بیمارستان داشته باشند، و در عین حال ناشاد باشند؟ آیا این یعنی آن پیشرفت‌ها دروغ است؟ نه. آیا این یعنی ناشادی مردم ساختگی است؟ قطعا نه.

جواب در یکی از مهم‌ترین نظریه‌های روان‌شناسی نهفته است. سلسله‌مراتب نیازهای انسان. وقتی آدم‌ها از گرسنگی و بیماری نمی‌میرند، نیازهای بالاتری ظاهر می‌شود. حالا دیگر فقط آب و نان نمی‌خواهند. آزادی انتخاب می‌خواهند. شغل متناسب با تحصیلاتشان می‌خواهند. امکان سفر و تفریح می‌خواهند. احساس می‌خواهند که بر زندگی‌شان کنترل دارند. آینده‌ای می‌خواهند که ارزش تلاش کردن داشته باشد. و اگر این نیازها برآورده نشود، ناشادند.

و یک عامل دیگر هم هست که از همه مهم‌تر است. محرومیت نسبی. پدربزرگ تو ممکن است در روستایی بدون برق بزرگ شده باشد و بسیار راضی بوده باشد. چون مقایسه‌اش با همسایه‌اش بود که همان وضع را داشت. اما تو در شهری با اینترنت و اینستاگرام و یوتیوب زندگی می‌کنی و هر روز زندگی مردم استکهلم و تورنتو و دبی را می‌بینی. مقایسه‌ات دیگر با همسایه‌ات نیست. با دنیاست. و وقتی خودت را با دنیا مقایسه می‌کنی و می‌بینی جوانی هم‌سن تو در کانادا خانه دارد و ماشین دارد و آزادانه سفر می‌کند و تو با مدرک دانشگاهی نمی‌توانی اجاره خانه‌ات را بدهی، ناراضی می‌شوی. حتی اگر زندگی‌ات از زندگی پدربزرگت هزار برابر بهتر باشد.

و این ناراضی بودن دروغ نیست. واقعی است. درد مردم واقعی است. جوانی که با مدرک مهندسی بیکار است درد واقعی دارد. خانواده‌ای که نمی‌تواند مسکن بخرد درد واقعی دارد. زنی که تحصیل‌کرده است اما نمی‌تواند شغلی متناسب پیدا کند درد واقعی دارد. نادیده گرفتن این دردها به اندازه نادیده گرفتن آن پیشرفت‌ها ناعادلانه است.

اما حالا بیا یک قدم به عقب برگردیم و تصویر بزرگ‌تر را ببینیم. تصویری که اگر فقط از داخل ایران نگاه کنی نمی‌بینی. باید از بیرون هم نگاه کنی.

ایران پنج دهه است که تحت فشار است. نه فشار معمولی. فشاری که کمتر کشوری در تاریخ مدرن تجربه کرده. هشت سال جنگ تحمیلی با کشوری که آمریکا و شوروی و اروپا و اعراب همه پشتیبانش بودند. بعد از جنگ دهه‌ها تحریم اقتصادی که مرحله‌به‌مرحله شدیدتر شد. فشار حداکثری که هدف اعلامی‌اش فلج کردن اقتصاد ایران بود. تلاش مداوم برای انزوای بین‌المللی. و از درون هم چالش‌های مدیریتی و ساختاری خودش را داشته.

و حالا ببین در دل این طوفان چه اتفاقی افتاده. امید به زندگی بیست و یک سال بالا رفته. مرگ نوزادان نود درصد کم شده. باسوادی از چهل و هفت درصد به نود و هفت درصد رسیده. بیش از سه و نیم میلیون دانشجو در بیش از دو هزار و پانصد دانشگاه درس می‌خوانند. هجده هزار خانه بهداشت در روستاها فعال است. نود و نه درصد جمعیت برق دارد. بیش از نود درصد روستاییان آب سالم دارند. فلج اطفال ریشه‌کن شده. پوشش واکسیناسیون به نود و نه درصد رسیده. و تولید ناخالص داخلی سرانه با وجود جنگ و تحریم و بحران، هنوز در سطح یا بالاتر از دوره قبل از انقلاب حفظ شده. نه سقوط نکرده. در حالی که جمعیت دو و نیم برابر شده.

این آخری را یک بار دیگر بخوان. جمعیت ایران از حدود سی و پنج میلیون به حدود نود میلیون رسیده. دو و نیم برابر. و تولید ناخالص داخلی سرانه نه فقط حفظ شده بلکه اندکی هم بالاتر رفته. این یعنی کل اقتصاد ایران باید حداقل دو و نیم برابر بزرگ‌تر شده باشد فقط برای اینکه سرانه ثابت بماند. و بزرگ‌تر شده. با جنگ. با تحریم. با بحران. با فشار حداکثری.

اینجا باید یک نکته اقتصادی ظریف را هم بگویم. وقتی منتقدان می‌گویند اقتصاد ایران رشد نکرده، معمولا فقط تولید ناخالص داخلی سرانه را نگاه می‌کنند. اما اقتصاد فقط عدد سرانه نیست. ساختار اقتصاد هم مهم است.

قبل از انقلاب اقتصاد ایران تقریبا تک‌محصولی بود. نفت خام صادر می‌شد و هر چیز دیگری وارد می‌شد. صنعت مونتاژ بود نه تولید. فناوری وابسته بود. حتی مهندسان نفت ایران عمدتا خارجی بودند.

امروز ایران صنعت پتروشیمی بزرگی دارد که نفت خام را تبدیل به محصولات با ارزش افزوده بالا می‌کند. صنعت فولاد دارد. صنعت خودروسازی دارد که هر چند کیفیتش مورد انتقاد است اما وجود دارد و میلیون‌ها خودرو تولید می‌کند. صنایع نظامی دارد که موشک بالستیک و پهپاد و زیردریایی و رادار تولید می‌کند. صنعت دارویی دارد که بیش از نود و پنج درصد داروهای مصرفی کشور را در داخل تولید می‌کند. واکسن تولید می‌کند. ماهواره‌بر دارد. سانتریفیوژ هسته‌ای می‌سازد. نیروگاه اتمی دارد. دانشگاه‌هایش مقالات علمی تولید می‌کنند که ایران را در رتبه‌بندی تولید علم به جایگاه پانزدهم تا هفدهم جهان رسانده. از کشوری که مهندس نفتش خارجی بود به کشوری رسیده که فناوری هسته‌ای بومی دارد.

بله، هنوز وابستگی به درآمد نفت بالاست. بله، صنعت خودرو کیفیت جهانی ندارد. بله، بهره‌وری پایین است و فساد اقتصادی وجود دارد و رانت‌خواری هست و مدیریت اقتصادی مشکلات جدی دارد. همه این‌ها واقعی است. اما فاصله بین اقتصاد مونتاژی و تک‌محصولی سال پنجاه و هفت با اقتصادی که پهپاد و دارو و پتروشیمی و فولاد و سیمان صادر می‌کند قابل انکار نیست.

و حالا بیا به اصل سوال برگردیم. همان سوالی که این بحث با آن شروع شد. آیا جمهوری اسلامی مملکت‌داری بلد نیست و پنج دهه مردم را بدبخت کرده؟

اگر مملکت‌داری فقط یعنی رشد اقتصادی سریع، جواب پیچیده است. ایران به اندازه ظرفیتش رشد نکرده. اما بخش بزرگی از این ناکامی ناشی از عوامل بیرونی بوده که هیچ حکومتی در مواجهه با آنها کار آسانی نداشت.

اما اگر مملکت‌داری یعنی زنده نگه داشتن مردم و بالا بردن سطح سلامت و آموزش و زیرساخت، جواب روشن است. بیست و یک سال افزایش امید به زندگی و نود درصد کاهش مرگ نوزادان و پنجاه درصد افزایش باسوادی و رساندن آب و برق و گاز به تقریبا همه جمعیت، این‌ها نشانه بی‌عرضگی نیست. این‌ها نشانه تلاشی سازمان‌یافته و مداوم است. تلاشی که در دل جنگ و تحریم و بحران انجام شده. و اتفاقا آنچه این تلاش را قابل توجه‌تر می‌کند همین است که در شرایط عادی انجام نشده. در بدترین شرایط ممکن انجام شده.

و اگر مملکت‌داری یعنی توزیع عادلانه‌تر ثروت، ضریب جینی نشان می‌دهد که کاهش ده تا پانزده واحدی نابرابری اتفاق افتاده. کامل نیست. مشکلات جدی در توزیع ثروت هنوز وجود دارد. فساد اقتصادی بخشی از ثروت ملی را به جیب عده‌ای خاص سرازیر کرده. اما اگر با دوره پهلوی مقایسه کنی، وضعیت عادلانه‌تر شده.

اما اینجا باید متوقف شوم و یک حرف ناراحت‌کننده هم بزنم.

موفقیت در ساختن زیرساخت‌های پایه مجوز نادیده گرفتن مشکلات نیست. اینکه ایران هجده هزار خانه بهداشت ساخته، عالی است. اما جوانی که با مدرک دکترا بیکار است حق دارد ناراضی باشد. اینکه امید به زندگی بیست و یک سال بالا رفته، شگفت‌انگیز است. اما زنی که تحصیل‌کرده و توانمند است و نمی‌تواند شغلی پیدا کند حق دارد بپرسد این بیست و یک سال اضافه را قرار است چطور زندگی کنم. اینکه ضریب جینی کاهش یافته خوب است. اما وقتی قیمت یک آپارتمان در تهران صد سال حقوق یک کارمند شده، عدالتی نمانده که از آن صحبت کنی.

شاخص شادکامی و نرخ خودکشی دقیقا همین درد را نشان می‌دهند. مردمی که زیرساخت‌های مادی زندگی‌شان بهتر شده اما احساس خوشبختی نمی‌کنند. مردمی که بیشتر عمر می‌کنند اما از کیفیت عمرشان راضی نیستند. و این مهم‌ترین چالش نسل فعلی حاکمیت است. پاسخگویی به نیازهایی که با لوله‌کشی و آسفالت و واکسن برطرف نمی‌شوند. نیاز به شغل مناسب. نیاز به مسکن قابل دسترس. نیاز به ثبات اقتصادی. نیاز به احساس امید. نیاز به اینکه آینده‌ات قابل پیش‌بینی باشد و فردا بدتر از امروز نباشد.

و شاید بزرگ‌ترین درسی که از این پنج دهه می‌شود گرفت این باشد. حقیقت هرگز یک‌رنگ نیست.

کسی که می‌گوید جمهوری اسلامی هیچ کاری نکرده، یا اعداد را نمی‌داند یا عمدا نادیده می‌گیرد. بیست و یک سال افزایش امید به زندگی در دل جنگ و تحریم، هیچ نیست؟ هجده هزار خانه بهداشت هیچ است؟ نود و نه درصد برق‌رسانی هیچ است؟ ریشه‌کنی فلج اطفال هیچ است؟ باسواد کردن پنجاه میلیون آدم هیچ است؟

و کسی که می‌گوید همه چیز عالی است و مشکلی وجود ندارد، یا درد مردم را نمی‌بیند یا عمدا نادیده می‌گیرد. تورم مزمن مشکل نیست؟ بیکاری جوانان مشکل نیست؟ ناامیدی بخشی از جامعه مشکل نیست؟ مهاجرت نخبگان مشکل نیست؟

واقعیت ایران نه آن روایت سیاه تمام است و نه آن روایت سفید تمام. واقعیت ایران داستان کشوری است که در بدترین شرایط ممکن زیرساخت‌های حیاتی‌اش را ساخته و مردمش را زنده نگه داشته و سطح زندگی اکثریت را بالا برده. و همزمان در حوزه‌هایی مثل رشد اقتصادی و ایجاد اشتغال و مهار تورم و مبارزه با فساد ناکامی‌های جدی داشته. و در حوزه‌هایی مثل رضایت از زندگی و امید به آینده با بحرانی مواجه است که اگر پاسخش داده نشود، حتی آن دستاوردها هم تحت تهدید قرار خواهند گرفت. و فهمیدن هر دوی این حقیقت‌ها همزمان، شاید اولین قدم به سمت قضاوت عادلانه درباره پنج دهه‌ای باشد که هم پر از دستاورد بوده و هم پر از درد.

 

برچسب ها: ایران ، جنگ

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین