روایتی که هیچ اپوزیسیونی دوست ندارد بشنود؛ ما به نسبت زمانی که انقلاب کردیم بیستویک سال بیشتر زندهایم و نمیدانیم چرا

گروه سیاسی- سیدمجتبی نعیمی: یک لحظه تصور کن. سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت است. زنی روستایی در یکی از دهکدههای دورافتاده جنوب کرمان، روی زمین خاکی اتاقی نیمهتاریک دراز کشیده و درد میکشد. دارد بچهاش را به دنیا میآورد. نه پزشکی هست، نه مامایی، نه بیمارستانی در دسترس. پیرزنی از همسایگان بالای سرش ایستاده و با تجربهای که از مادربزرگش آموخته، سعی میکند کمکش کند. نزدیکترین بیمارستان ساعتها با جاده خاکی فاصله دارد. آمبولانسی وجود ندارد. برقی نیست که چراغی روشن شود. تلفنی نیست که کسی را خبر کند. اگر خونریزی شدید شود، اگر بچه بد بیاید، اگر بند ناف دور گردن نوزاد بپیچد، همه چیز به قسمت و شانس بستگی دارد. از هر ده نوزادی که در آن سالها در روستاهای ایران متولد میشد، بین یک تا دو نفرشان سال اول زندگی را تمام نمیکردند. از هر هزار مادری که بارداریشان را شروع میکردند، حدود دویست و پنجاه تا سیصد نفر جانشان را از دست میدادند.
به گزارش بولتن نیوز،حالا یک چیز دیگر تصور کن. همان روستا، امروز. خانهای بهداشتی با تابلوی سبزرنگ وزارت بهداشت در مرکز ده ایستاده. زنی آموزشدیده، بهورز، که خودش اهل همین روستاست، پرونده بهداشتی زن باردار را ماههاست باز کرده. فشار خونش را اندازه گرفته، آزمایشهایش را پیگیری کرده، و حالا هماهنگ کرده که برای زایمان به بیمارستان شهرستان برود. آمبولانس در راه است. جاده آسفالت شده. بیمارستان متخصص زنان دارد. اتاق عمل دارد. بانک خون دارد. مادر بیمه است و هزینهای نمیپردازد. نوزاد متولد میشود، واکسن هپاتیت بیاش را در همان ساعت اول میزنند، و بهورز روستا هم در روزهای بعد سر میزند تا مطمئن شود شیردهی درست انجام میشود و مادر مشکلی ندارد.
این دو تصویر، فاصلهشان فقط پنج دهه است. اما بینشان یک دنیا فرق وجود دارد. فرقی که در یک عدد خلاصه میشود و شاید وقتی بشنویاش، اولین واکنشت بیتفاوتی باشد. اما اگر بفهمی پشت این عدد چه میگذرد، شاید نگاهت به خیلی چیزها عوض شود.
آن عدد این است: امید به زندگی در ایران از حدود پنجاه و پنج سال در سال پنجاه و هفت، به حدود هفتاد و شش سال در سال هزار و چهارصد و چهار رسیده است. بیست و یک سال اضافه شده. بیست و یک سالی که هر کدامش معنایی عمیقتر از یک عدد در جدول آماری دارد.
شاید الان با خودت بگویی خب، این که طبیعی است. کل دنیا پیشرفت کرده. پزشکی پیشرفت کرده. این ربطی به حکومت ندارد. اما کمی صبر کن. همین جمله را نگه دار و ببین آیا تا آخر این متن هنوز همین باور را داری یا نه.
امید به زندگی یک عدد ساده نیست. یک حاصلجمع پیچیده است. برای اینکه امید به زندگی یک ملت بیست سال بالا برود، باید دهها فاکتور همزمان تغییر کند. باید نوزادان کمتری بمیرند. باید مادران کمتری هنگام زایمان جان بدهند. باید بیماریهایی که بچهها را میکشتند ریشهکن شوند. باید آب آلودهای که عامل اسهال و مرگ بود تصفیه شود. باید زنانی که بیسواد بودند باسواد شوند تا بتوانند از فرزندانشان بهتر مراقبت کنند. باید جادهای ساخته شود تا بیمار قبل از مرگ به بیمارستان برسد. باید برقی به روستا برسد تا واکسن در یخچال نگهداری شود. باید گازی لولهکشی شود تا بخاری نفتی خانوادهای را با گاز مونوکسید کربن نکشد.

هر کدام از اینها را که بکشی، پشتش یک تصمیم سیاستی هست، یک بودجهریزی هست، یک نیروی انسانی آموزشدیده هست، و یک اراده برای اجرا هست. هیچکدام خودش اتفاق نیفتاده. بیا با هم نگاه کنیم.
اولین داستان از روستاها شروع میشود. از جایی که قبل از انقلاب، بهداشت به معنای واقعی کلمه وجود نداشت. جمهوری اسلامی در دهه شصت یکی از خلاقانهترین نظامهای بهداشتی جهان را طراحی و اجرا کرد. اسمش ساده بود ولی اثرش عمیق. خانه بهداشت. ایدهاش این بود که از خود روستا جوانانی انتخاب شوند، آموزش ببینند، و به عنوان بهورز به روستایشان برگردند. چرا از خود روستا؟ چون بهورز باید زبان مردم را بفهمد، عادتهایشان را بشناسد، قابل اعتمادشان باشد، و مهمتر از همه، همانجا بماند و فرار نکند. پزشک شهری را اگر به روستای دورافتاده میفرستادی، شش ماه بعد رفته بود. اما بهورز اهل آنجاست. خانهاش آنجاست. خانوادهاش آنجاست.
امروز بیش از هجده هزار خانه بهداشت در روستاهای ایران فعال است. بیش از سی هزار بهورز آموزشدیده در آنها کار میکنند. بیش از نود درصد جمعیت روستایی ایران تحت پوشش این شبکه هستند. سازمان جهانی بهداشت بارها این نظام را به عنوان الگویی برای کشورهای در حال توسعه معرفی کرده. نه یک بار، بارها. کشورهایی از آفریقا و آسیا برای یادگیری این مدل به ایران آمدهاند.
اما خانه بهداشت تنها قطعه اول پازل بود. بالاتر از خانه بهداشت، مراکز بهداشتی و درمانی ساخته شد. بالاتر از آنها بیمارستانهای شهرستان. بالاتر از آنها مراکز تخصصی استان. یک زنجیره ارجاع که از پایینترین سطح روستا تا بالاترین سطح تخصصی را به هم وصل میکرد. قبل از انقلاب اگر تعداد پزشکان ایران حدود دوازده تا پانزده هزار نفر بود و اکثرشان در تهران کار میکردند، امروز بیش از صد و هفتاد هزار پزشک در سراسر ایران فعالند و نسبت پزشک به جمعیت از یک به سه هزار به حدود یک به پانصد رسیده. تعداد بیمارستانها دو برابر شده. تعداد تختهای بیمارستانی از حدود پنجاه هزار به بیش از صد و ده هزار رسیده.
و مهمتر از همه، دانشگاههای علوم پزشکی که قبل از انقلاب عمدتا در تهران و چند شهر بزرگ متمرکز بودند، به بیش از شصت و پنج دانشگاه در سراسر کشور گسترش یافتند. این یعنی هر استانی متخصصان خودش را تربیت میکند. هر شهرستانی پزشکان خودش را دارد. دختر روستایی بلوچستان میتواند پزشک شود و به روستایش برگردد. این اتفاق قبل از انقلاب عملا غیرممکن بود.
داستان دوم درباره بچههایی است که زنده ماندند. شاید تکاندهندهترین بخش ماجرا همین باشد. قبل از انقلاب، از هر هزار نوزادی که در ایران به دنیا میآمد، بین صد تا صد و بیست نفر قبل از رسیدن به یک سالگی میمردند. این عدد را یک لحظه تصور کن. از هر ده نوزاد، یکی تا دو تا. در هر محله، در هر فامیل، بچههایی بودند که متولد میشدند و ماهها بعد مرده بودند. اسهال میکشت. ذاتالریه میکشت. سرخک میکشت. سیاهسرفه میکشت. بسیاری بدون اینکه حتی اسمی داشته باشند.
امروز این عدد به حدود دوازده در هر هزار رسیده. کاهش نود درصدی. این یعنی صدها هزار کودکی که در طول این پنج دهه زنده ماندهاند و بدون این تغییرات مرده بودند. هر کدامشان یک انسان با یک زندگی، یک آینده، یک داستان.
اگر فکر میکنی این خودش اتفاق افتاده، بگذار بگویم دقیقا چه شد. اول، واکسیناسیون. پوشش واکسیناسیون کودکان از حدود سی تا چهل درصد به بیش از نود و پنج درصد رسید. فلج اطفال که هر ساله صدها کودک ایرانی را فلج میکرد، ریشهکن شد. سرخک کنترل شد. کزاز نوزادی حذف شد. دیفتری و سیاهسرفه مهار شدند. هپاتیت بی که عامل سرطان کبد بود، از سال هزار و سیصد و هفتاد و دو واکسنش به برنامه ملی اضافه شد. و نکته مهم اینجاست که ایران صرفا واکسن وارد نکرد. تولید کرد. انستیتو پاستور و انستیتو رازی، که هر دو قدمتی طولانی دارند، تقویت شدند و ایران تبدیل به تولیدکننده واکسن شد. وقتی تحریمها سختتر شد، این استقلال نسبی باعث شد پوشش واکسیناسیون مختل نشود. در دوران کرونا هم چند واکسن داخلی تولید شد که هر چند دربارهشان بحثهای زیادی شد، اما خود توانایی تولید نشاندهنده ظرفیتی بود که از صفر ساخته شده بود.
دوم، زایمان امن. قبل از انقلاب حدود نیمی از زایمانها در خانه و بدون حضور نیروی آموزشدیده انجام میشد. امروز بیش از نود و پنج درصد زایمانها در بیمارستان و زیر نظر متخصص یا ماما انجام میشود. این تغییر یعنی اگر خونریزی شود، اگر بچه نارس باشد، اگر مشکلی پیش بیاید، تجهیزات و نیروی انسانی آماده هستند. مرگومیر مادران از حدود دویست و پنجاه تا سیصد در هر صد هزار تولد زنده به حدود بیست تا بیست و پنج رسیده. کاهش بیش از نود درصدی. هر عددی از این اعداد، معنایش یک مادر است که زنده مانده و بچههایش یتیم نشدهاند.
سوم، یک چیز خیلی ساده که شاید حتی نامش را نشنیده باشی. نمک خوراکی. یا به اصطلاح علمیاش او آر اس. اسهال، قاتل شماره یک کودکان در کشورهای فقیر بود و هست. بچه اسهال میگرفت، آب بدنش میرفت، و میمرد. درمانش پیچیده نبود. یک بسته نمک و قند مخصوص حل شده در آب. اما باید مادر باسواد میبود تا بفهمد چه کار کند. باید بهورز آموزشش میداد. باید نمک خوراکی تولید و توزیع میشد. باید آب سالمی وجود داشت که حلش کنند. هر کدام از این حلقهها اگر نبود، بچه میمرد.
داستان سوم درباره آب است. آب سالم. چیزی که الان شیر آب را باز میکنی و بدون فکر میخوری، اما پنج دهه پیش در روستاهای ایران یک رویا بود. قبل از انقلاب فقط حدود بیست تا سی درصد جمعیت روستایی دسترسی به آب لولهکشی سالم داشتند. بقیه از قنات، چشمه، رودخانه، و چاههایی میخوردند که هیچ تضمینی برای سلامتشان نبود. آب آلوده یعنی وبا، حصبه، اسهال، انگلهای رودهای، بیماریهای پوستی و چشمی. امروز بیش از نود درصد جمعیت روستایی ایران آب لولهکشی سالم دارند. در شهرها این رقم به نود و نه درصد رسیده.
برای اینکه آب سالم به روستایی در کوهستانهای لرستان یا دشتهای سیستان برسد، باید چاه زده شود، لولهکشی شود، تصفیهخانه ساخته شود، کلرزنی انجام شود، و شبکه توزیع نگهداری شود. هیچکدام از اینها خودش اتفاق نمیافتد. هر کدام بودجه میخواهد، مهندس میخواهد، کارگر میخواهد، و مهمتر از همه، تصمیم سیاسی میخواهد که روستاییان اولویت باشند.
داستان چهارم درباره سوادی است که دنیا را عوض کرد. و اینجاست که ماجرا عمیقتر میشود. چون سواد فقط یعنی خواندن و نوشتن نیست. سواد زنجیرهای از تغییرات را به حرکت درمیآورد که مستقیما بر زنده ماندن و مردن آدمها اثر میگذارد.
قبل از انقلاب، حدود چهل و هفت درصد جمعیت ایران باسواد بودند. در زنان این رقم به حدود سی و پنج درصد میرسید. در زنان روستایی به ده تا پانزده درصد. یعنی از هر ده زن روستایی، هشت تا نه نفر نمیتوانستند یک جمله بخوانند. نمیتوانستند دستور دارو را بخوانند. نمیتوانستند بروشور بهداشتی را بفهمند. نمیتوانستند فرم بیمارستان پر کنند.
نهضت سوادآموزی از همان سال پنجاه و هشت شروع شد. معلمان داوطلب به روستاها رفتند. کلاسها در مسجدها و خانهها برگزار شد. برنامه ادامه یافت و ادامه یافت و ادامه یافت. امروز نرخ باسوادی کل جمعیت ایران به بیش از نود و هفت درصد رسیده. باسوادی زنان به بیش از نود و پنج درصد. و شاید مهمتر از اینها، سهم زنان از دانشجویان دانشگاهها به پنجاه تا شصت درصد رسیده. یعنی در بسیاری از رشتهها زنان اکثریت دانشجویان هستند. این در کشوری اتفاق افتاده که منتقدانش میگویند زنان در آن سرکوب شدهاند.
حالا چرا سواد زن مستقیما امید به زندگی را بالا میبرد؟ این یکی از قویترین یافتههای علم جمعیتشناسی در سطح جهان است. مادر باسواد علائم خطر بیماری کودکش را زودتر تشخیص میدهد. مادر باسواد بچهاش را واکسن میزند چون میفهمد واکسن چیست. مادر باسواد نمک خوراکی را درست آماده میکند و بچهاش از اسهال نمیمیرد. مادر باسواد بهداشت دوران بارداری را رعایت میکند. مادر باسواد تعداد فرزندان کمتری به دنیا میآورد و از هر کدام بهتر مراقبت میکند. مادر باسواد اطلاعات بهداشتی را از تلویزیون، کتاب، و بعدها اینترنت دریافت میکند و به کار میبندد. به عبارت دیگر، وقتی نهضت سوادآموزی میلیونها زن روستایی و شهری را باسواد کرد، یک موتور نامرئی فعال شد که اثرش مستقیم در کاهش مرگومیر کودکان و مادران ظاهر شد.
و تعداد دانشجویان. قبل از انقلاب حدود صد و هفتاد و پنج هزار دانشجو در ایران بودند. امروز این عدد از سه و نیم میلیون گذشته. تعداد دانشگاهها از حدود بیست به بیش از دو هزار و پانصد رسیده. دانشگاه آزاد، پیامنور، جامع علمی کاربردی، و دهها دانشگاه دولتی در شهرهایی ساخته شدند که قبل از انقلاب حتی دبیرستان نداشتند. این انفجار آموزش عالی یعنی نیروی انسانی متخصص. پزشک، مهندس، پرستار، ماما، داروساز، آزمایشگاهی، رادیولوژیست. همه آن آدمهایی که وقتی بیمار میشوی بالای سرت میایستند و زنده نگهت میدارند، از همین دانشگاهها فارغالتحصیل شدهاند.
داستان پنجم درباره بچههایی است که به دنیا نیامدند. و شاید عجیبترین بخش ماجرا همین باشد. در اواسط دهه شصت شمسی، نرخ باروری ایران حدود شش و نیم فرزند به ازای هر زن بود. یعنی هر زن ایرانی به طور متوسط بیش از شش بچه به دنیا میآورد. جمعیت ایران داشت انفجاری رشد میکرد و این رشد داشت تمام زیرساختها را له میکرد. جمهوری اسلامی در اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد یکی از جسورانهترین برنامههای تنظیم خانواده در تاریخ کشورهای اسلامی را اجرا کرد. وسایل پیشگیری رایگان توزیع شد. آموزش از طریق بهورزان و رسانه ملی داده شد. مشاوره قبل از ازدواج اجباری شد. و نتیجه شگفتانگیز بود. نرخ باروری از شش و نیم به حدود یک و هفت رسید. صندوق جمعیت سازمان ملل این برنامه را یکی از موفقترین برنامههای تنظیم خانواده در جهان اعلام کرد.
اما چرا این به امید به زندگی مربوط است؟ وقتی یک خانواده به جای هفت بچه دو بچه دارد، منابع خانواده بین دو نفر تقسیم میشود نه هفت نفر. هر بچه غذای بهتری میخورد. هر بچه مراقبت بیشتری دریافت میکند. هر بچه شانس بیشتری برای تحصیل دارد. مادر بین بارداریها فرصت استراحت و بازیابی دارد و سلامتش بهتر حفظ میشود. بارداریهای پرخطر مادران بسیار جوان یا بسیار مسن کمتر میشود. این زنجیره باعث میشود هم مادر سالمتر بماند و هم بچهها بیشتر زنده بمانند.
داستان ششم درباره جادهای است که جان آدمها را نجات داد. این شاید کمتر از همه به ذهن آدم برسد، اما بدون جاده، همه آن بیمارستانها و پزشکان و تجهیزات بیفایدهاند. قبل از انقلاب حدود بیست تا سی هزار کیلومتر جاده آسفالته در ایران وجود داشت و بسیاری از روستاها فقط با جاده خاکی یا مسیرهای مالرو به شهر وصل بودند.
امروز بیش از نود هزار کیلومتر جاده آسفالته وجود دارد و بخش بزرگی از روستاها از طریق جاده آسفالت به شهر متصلاند.
این یعنی وقتی بچهای تب تشنج میکند، آمبولانس اورژانس صد و پانزده میتواند به روستا برسد. وقتی مادری دچار خونریزی میشود، میتواند به بیمارستان منتقل شود. وقتی واکسن باید با زنجیره سرد به روستا برسد، ماشین یخچالدار میتواند جاده را طی کند. سیستم اورژانس صد و پانزده که قبل از انقلاب وجود نداشت، امروز بیش از سه هزار پایگاه جادهای دارد و در بسیاری از استانها بالگرد اورژانس هم فعال است. این زیرساختها مرئی نیستند. وقتی نیازشان نداری، اصلا به وجودشان فکر نمیکنی. اما وقتی نیازشان داری، تفاوت بین مرگ و زندگی هستند.
داستان هفتم درباره سیمی است که به روستا رسید و لولهای که زیر زمین رفت. برق و گاز. قبل از انقلاب حدود چهل تا پنجاه درصد روستاهای ایران برق داشتند. امروز این رقم به بیش از نود و نه درصد رسیده. برق یعنی یخچال. یخچال یعنی غذا خراب نمیشود. واکسن نگهداری میشود. دارو سالم میماند. شیر مادر جایگزین در دمای مناسب نگه داشته میشود. برق یعنی تجهیزات پزشکی خانه بهداشت کار میکنند. فشارسنج برقی، نبولایزر، ساکشن.
و گاز. قبل از انقلاب گاز لولهکشی تقریبا فقط در بخشهایی از تهران وجود داشت. امروز بیش از نود و پنج درصد خانوارهای شهری و بیش از هشتاد درصد خانوارهای روستایی گاز لولهکشی دارند. این یعنی میلیونها خانواده دیگر مجبور نیستند از بخاری نفتی و هیزمی استفاده کنند. مسمومیت با گاز مونوکسید کربن که هر سال صدها نفر را میکشت، به شدت کاهش یافته. آلودگی هوای داخل خانه که عامل بیماریهای تنفسی خصوصا در کودکان و سالمندان بود، کم شده.
داستان هشتم درباره غذا و چیزهایی است که به غذا اضافه شد بدون اینکه کسی بفهمد. ید به نمک اضافه شد و گواتر اندمیک که گردن میلیونها ایرانی را متورم کرده بود ریشهکن شد. آهن و اسیدفولیک به آرد اضافه شد و کمخونی زنان و کودکان کاهش یافت. شیر رایگان در مدارس توزیع شد. مکمل ویتامین آ و دی به کودکان و مادران باردار داده شد. رشد کودکان در خانههای بهداشت پایش شد و سوءتغذیه زودتر شناسایی و درمان شد. سوءتغذیه مزمن کودکان از حدود سی تا چهل درصد به حدود هفت تا ده درصد کاهش یافت. کالری دریافتی روزانه سرانه از حدود دو هزار به بیش از سه هزار افزایش یافت.
داستان نهم درباره بیماریهایی است که نابود شدند یا مهار شدند و کسی حتی اسمشان را نمیداند. مالاریا که در جنوب ایران اندمیک بود و هر ساله هزاران نفر را مبتلا و صدها نفر را میکشت، تقریبا حذف شده. تراخم که عامل اصلی کوری در روستاهای ایران بود، ریشهکن شده. وبا که با هر سیل و زلزلهای شیوع پیدا میکرد، بسیار نادر شده. کرمهای انگلی روده که در شکم بخش بزرگی از کودکان روستایی زندگی میکردند و باعث سوءتغذیه و کمخونی میشدند، شیوعشان به شدت کاهش یافته. سل مهار شده. هر کدام از اینها یک پروژه مستقل بود. سمپاشی برای مالاریا. بهداشت چشم برای تراخم. بهسازی آب و فاضلاب برای وبا. بهداشت فردی و دارودرمانی برای انگلها. هیچکدام خودش اتفاق نیفتاد.
و حالا بگذار یک نفس عمیق بکشیم و به عقب نگاه کنیم. تمام آنچه خواندی، یک داستان واحد است نه ده داستان جدا. خانه بهداشت بدون جاده بیفایده بود. واکسن بدون برق و یخچال قابل نگهداری نبود. مادر بدون سواد نمیتوانست از فرزندش مراقبت کند. بیمارستان بدون پزشک پوستهای خالی بود. پزشک بدون دانشگاه تربیت نمیشد. تنظیم خانواده بدون بهورز و آموزش اجرا نمیشد. آب سالم بدون تصفیهخانه و شبکه لولهکشی ممکن نبود. این یک سیستم است. اجزایش به هم وصلاند. اگر یکی نباشد، بقیه ناقص کار میکنند. و ساختن همه اینها همزمان، در کشوری که هشت سال جنگ تحمیلی را پشت سر گذاشت، سالها تحریمهای سنگین اقتصادی را تحمل کرد، و با فشارهای بینالمللی مداوم دست و پنجه نرم کرد، کار سادهای نبود.
و اینجاست که باید با خودمان صادق باشیم. بسیاری از ما عادت کردهایم بشنویم که جمهوری اسلامی حکومتداری بلد نیست. که مردم را بدبخت کرده. که پنج دهه فقط ویرانی به بار آورده. این روایت، مثل هر روایت دیگری، بخش بزرگی از واقعیت را پنهان میکند. بله، مشکلات اقتصادی وجود دارد. بله، تورم و بیکاری و نارضایتی وجود دارد. بله، انتقادات جدی به سیاستهای مختلف وارد است. اما وقتی اعداد را نگاه میکنی، وقتی دادههای بانک جهانی و سازمان ملل و سازمان جهانی بهداشت را باز میکنی، وقتی میبینی مردم ایران بیست و یک سال بیشتر از نسل قبل عمر میکنند، وقتی میبینی مرگ نوزادان نود درصد کاهش یافته، وقتی میبینی باسوادی از چهل و هفت درصد به نود و هفت درصد رسیده، وقتی میبینی سازمان جهانی بهداشت نظام بهداشت اولیه ایران را الگوی جهان معرفی میکند، سوالی مهم پیش میآید.
آیا یک حکومت که مملکتداری بلد نیست، میتواند بدون این مهارت هجده هزار خانه بهداشت بسازد و سی هزار بهورز تربیت کند؟ میتواند بدون برنامهریزی پوشش واکسیناسیون را از سی درصد به نود و نه درصد برساند؟ میتواند بدون اراده سیاسی آب سالم را به نود درصد روستاها برساند؟ میتواند بدون سرمایهگذاری شصت و پنج دانشگاه علوم پزشکی بسازد؟ میتواند بدون جسارت برنامه تنظیم خانوادهای اجرا کند که صندوق جمعیت سازمان ملل تحسینش کند؟
اعداد دروغ نمیگویند. اعداد سیاسی نیستند. اعداد نه طرفدار حکومتند و نه مخالفش. اعداد فقط میگویند چه اتفاقی افتاده. و آنچه اتفاق افتاده، صرفنظر از اینکه قضاوت نهاییمان درباره جمهوری اسلامی چه باشد، حکایت از تحولی عمیق و گسترده در زیرساختهای حیاتی یک کشور دارد. تحولی که نتیجهاش نه در شعار، بلکه در عمر آدمها دیده میشود.
بیست و یک سال. هر سالش پر از بچههایی که زنده ماندند. مادرانی که نمردند. بیمارانی که به بیمارستان رسیدند. روستاییانی که آب سالم خوردند. دخترانی که درس خواندند و پزشک و مهندس شدند. و هیچکدام از اینها تصادفی نبود.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


