پوتینهای کهنه، مرزهای استوار؛ چگونه حافظان امنیت، ایران را از لبه پرتگاه "سوریهشدن" بازگرداندند؟
گروه فرهنگی: هوا سرد است؛ سوزِ استخوانسوزی که تنها خاص زمستانهای تهران نیست، بلکه سرمایِ ترس و تردید است که از لابهلای دود لاستیکهای سوخته و فریادهای خشمگین در خیابانها میپیچد. در میانه این هیاهو، جایی که سنگفرشها به میدان جنگ تبدیل شدهاند، سایههایی ایستادهاند. نه سوار بر ماشینهای زرهی لوکس و نه برخوردار از حسابهای بانکی در سوئیس و کانادا. آنها همینجا هستند، روی همین آسفالت سرد. آنها را «بسیجی» یا «مدافع امنیت» مینامیم؛ اما بیایید امشب، زیر نورِ لرزان آتشهایی که در گوشه و کنار شهر زبانه میکشد، نقاب از چهرهشان برداریم و به قلب زندگیشان نفوذ کنیم.
سفرههای خالی، دلهای پر از یقین
به گزارش بولتن نیوز حمید سلمانی پیشه، جوانی ۴۲ ساله با صورتی که آفتاب و سرما آن را چروکیده کرده، باتومش را محکم گرفته است. زیر آن لباس فرم که حالا بوی دود و باروت گرفته، قلبی میتپد که نگران اجارهخانه عقبافتادهی ماه قبل است. او از مریخ نیامده؛ او صبحها با همان اتوبوسی به سر کار میرود که معترضان میروند. او قیمت مرغ و گوشت را با گوشت و پوستش حس میکند. شاید باورتان نشود، اما یخچالش به اندازه بسیاری از کسانی که روبرویش ایستادهاند، و حتی بیشتر از آنها، خالی است.

اما حمید و هزاران نفر شبیه او، امشب حساب و کتاب نان را کناری گذاشتهاند. چرا؟ مگر میشود کسی که خود درگیر نان شب است، سینه سپر کند در برابر سنگ و گلوله و دشنام؟ پاسخ در یک کلمه خلاصه میشود: «ایران».
این حافظان امنیت، تحلیلگران پیچیده سیاسی نیستند، اما غریزه تاریخیشان بیدار است. آنها میبینند. آنها آنسویِ دشنامها و شعارهای به ظاهر زیبا، پوزخندِ اتاقهای عملیات در تلآویو و واشنگتن را میبینند. آنها میدانند که سناریوی دیماه ۱۴۰۴، یک اعتراض مدنی ساده برای رفاه نیست؛ بلکه فاز نهایی پروژهای است که سالهاست روی میز موساد خاک میخورد: «پروژه سوریه کردنِ ایران».
ایستادگی در برابر هیولای تجزیه
وقتی اغتشاشگرِ آموزشدیده، کوکتل مولوتف را به سمت کلانتری یا بانک پرتاب میکند، بسیجیِ خسته و کوفته، تنها یک ساختمان را نمیبیند که میسوزد؛ او «حلب» و «ادلب» را میبیند. او کودکانی را تصور میکند که در صورت نبودنِ امنیت، زیر آوارِ جنگ داخلی مدفون خواهند شد. او میداند که اگر پایش بلغزد، اگر امشب این صف بشکند، فردایی وجود نخواهد داشت که در آن نگران قیمت دلار باشد؛ بلکه فردایی خواهد بود که باید نگران ناموس و جان فرزندانش در میانِ جولانِ تکفیریها و تجزیهطلبان باشد.

آنها دلبستگی دارند. حمید دختری ۷ ساله دارد که امشب وقتی پدرش خانه را ترک میکرد، به پایش چسبیده بود. همسری دارد که با هر صدای آژیر، بند دلش پاره میشود. اما این مردان، از میانِ عشق به خانواده و عشق به وطن، دومی را برگزیدند تا اولی باقی بماند. آنها سپر بلا شدند تا ایران، این گربه زیبای نشسته بر نقشه، تکهپاره نشود و طعمه کفتارهایی نگردد که دندان تیز کردهاند تا از آذربایجان و کردستان تا سیستان و خوزستان را به امیرنشینهای کوچک و ضعیف تبدیل کنند.
خطاب به خانوادههای داغدار: نگاهی به آنسویِ فاجعه
و اما سخنی تلخ اما صادقانه با شما؛ با پدران و مادرانی که در این روزهای پرآشوب، فرزندان جوانشان را از دست دادهاند. با شما که جگرگوشهتان را که شاید تنها از روی هیجان، احساسات جوانی و یا فریبِ رسانهها به خیابان آمد، حالا در آغوش خاک دارید.
داغ شما سنگین است؛ هیچ واژهای نمیتواند جای خالی فرزند را پر کند و ما در برابر اشکهای شما سر تعظیم فرود میآوریم. شما حق دارید غمگین باشید، اما لحظهای، فقط لحظهای از دریچه واقعیت به ماجرا بنگرید.

فرزندان شما قربانی نقشهای شدند که طراحانش نه در تهران، که در آن سوی مرزها نشستهاند. آنهایی که سلاح به میان جمعیت آوردند و خشونت را تئوریزه کردند، دلسوز فرزندان شما نبودند. اگر خدای نکرده، اگر تنها یک درصد، این اغتشاشات به نتیجهای که دشمنان میخواستند میرسید، میدانید امروز کجا بودیم؟
به لیبی نگاه کنید، به سوریه، به افغانستان. اگر ایران سقوط میکرد و شیرازه امنیت از هم میپاشید، دیگر نه دادگاهی بود برای شکایت، نه خیابانی برای قدم زدن و نه حتی قبری برای گریستن. در ایرانی که تجزیه شده باشد، هر کوچه در دست یک جنگسالار است. ناموسِ مردم کالای بازار بردهفروشانِ مدرن میشد و خون، سنگفرش خیابانها را میشست.
شما امروز داغدارید و این دردناک است؛ اما باور کنید، اگر مدافعان امنیت، اگر همان بسیجیانِ پابرهنه و سیلیخورده نبودند تا جلویِ تبدیل شدنِ ایران به «ایرانستان» را بگیرند، وضعیتی پیش میآمد که هر روز، صبح و شب، دست به دعا برمیداشتید و میگفتید: «ای کاش زمان به عقب برمیگشت، فرزندم قربانی میشد، اما ایران به تلی از خاکستر و خون تبدیل نمیشد که در آن زندهها به حال مردهها غبطه بخورند.»

امروز، ایران زخمی است، اما «هست». یکپارچه و ایستاده. و این «بودن» را مدیون خونهایی هستیم که از هر دو سو بر زمین ریخت؛ اما بیش از همه، مدیون صبر و ایثار کسانی هستیم که با وجودِ سفرههای خالی، نگذاشتند نقشه شومِ دشمن، سفرهی امنیتِ ۸۵ میلیون ایرانی را برای همیشه جمع کند.
بیایید پیش از آنکه دیر شود، واقعیتِ تلخِ «تهدیدِ وجودی ایران» را ببینیم و در کنار هم، زخمهای این سرزمین کهن را مرهم باشیم.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


