کد خبر: ۷۳۴۲۰
تعداد نظرات: ۲ نظر
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍
گفت وگو با انور ساسانی که هوای فرنگ در سر داشت (2)

تبلیغات داخل اشرف تلاش دارد بگوید: اشرف آخر دنیا

چرا سازمان مجاهدین راضی نمی‌شود از زمین‌های غصبی خارج شود و مثلا به غرب برود؟ انور می‌گوید: «چون همه چیز از هم می‌پاشد، آنها می‌خواهند برای توجیه اعضای اشرف ژست مبارزه مسلحانه بگیرند و برای بخشی از سمپات‌های پول‌دار اروپا مایه جذابیت ...

بخش اول گفت وگو با انور ساسانی در مطلبی با عنوان "انسان‌ها مانند ابزار و پیچ و مهره در دام اشرف" منتشر شد. در آن مطلب با انور از بازار آهن سیروس تهران تا پادگان اشرف عراق همراه شدیم. حال به ادامه گفت و گو توجه فرمایید.


سرانجام، در اشرف

برای این که بین کارهای انور با سایر هم‌دوره‌ای‌هایش، فاصله نیفتد، او را به همان مراحلی وارد می‌کنند که هم‌دوره‌ای‌‌هایش از شش ماه پیش آنها را شروع کرده بودند. انور تعریف می‌کند، همه اعضای اشرف عضو ارتش مجاهدین هستند.

از6 ارتش، 2 ارتش به زنان تعلق دارد، ارتش چهارم هم، ارتش هنر و فرهنگ است. «من ارتش چهارم را برگزیدم به تیپ شادی پیوستم. در آن تیپ به نمایش‌نامه‌نویسی مشغول شدم. از صفر شروع کردم.



بعدها نمایش‌هایی مثل شهر قصه یا شهر فرنگ را در سطحی عادی اجرا کردم. چند برنامه هم در تلویزیون سازمان داشتم». ‌ می‌گوید «استودیوها همه در پاریس‌اند جز یکی دو استودیو که جز بلندپایه‌ترین اعضای سیاسی سازمان، هیچ‌کس نمی‌توانست به آنها وارد شود.»

البته قبل از جنگ آمریکا – صدام، چنین استودیویی در کار نبود، بعدها که سوله‌های مهمات خالی شدند و اسلحه‌ها به آمریکایی‌ها تحویل داده شد، یکی از سوله‌ها به استودیوی تلویزیونی تبدیل شد. هرگز در اشرف اجازه خلاقیتی و خبرسازی داده نمی‌شود بلکه همه برنامه‌های خبری – تحیلی در پاریس تولید می‌شود، جز یک برنامه که به تقلید از خبر ساعت 14  ایران دکورسازی شده و در همان سوله اشرف آماده و پخش می‌شود».

 

چرا امروز اشرف به این حال و روز افتاده است؟

سازمان درباره اشرف دو اشتباه کرده است، یکی این که اسرای بریده ایران در جنگ تحمیلی را از اردوگاه‌های اسرا به اشرف آورده بودند – این دسته از ساکنان اشرف فقط قصد داشتند از زیربار فضای اسارت فرار کنند و اصلا امور عقیدتی و سیاسی برای‌شان اهمیت نداشت.

«اشتباه دوم واردکردن امثال من بود. ما دنبال کار و زندگی بهتر می‌گشتیم و به صورت کاریابی ما را به دام اشرف مبتلا کردند. امثال من هرگز به اشرف همچون یک آرمان شهر یا محل مبارزه نگاه نمی‌کردند».

انور می‌گوید فکر و ذهنش در فضای سال 79- 80، freeze شده بود. گویی تاریخ برای‌ام متوقف شده بود. اصلا باور نمی‌کردم که زمان جلو می‌رود. خیال می‌کردم هر وقت به ایران برگردم همان خرابه سرکوچه هست و بچه‌های محل در آن گل کوچیک بازی می‌کنند... یعنی فکر نمی‌کردم که در محله ما کلی تغییر عمرانی رخ داده، آن خرابه به یک برج بلند و بالا بدل شده یا چیزهای دیگر...» تبلیغات مجاهدین در اشرف، می‌کوشد فکرها را یک‌سره به مسائل داخل اشرف معطوف کند.

تبلیغات داخل اشرف تلاش دارد بگوید که دنیا در اشرف به پایان می‌رسد و ایده جامعه بی‌طبقه در آنجا به ثمر رسیده است. انور در برابر این سوال که واقعا آنجا تفاوت‌های گروهی به زور هم شده رفع می‌شود؟ فریاد می‌زند که «نه بابا!» و ادامه می‌دهد که «حداقل من می‌توانم سه طبقه را بر شمارم: طبقه اول زنان که همه مصادر را پس از انقلاب ایدئولوژیک، مصادره کرده‌اند؛ طبقه دوم میلشیاست؛ یعنی جوان‌هایی که از اشرف به اروپا رفته بودند.

آنها از کلی مواهب بهره‌مندند؛ صبح تا شب زبان یاد می‌گیرند، پیانو می‌زنند، درس می‌خوانند و... . طبقه آخر هم فعله‌ها و عمله‌هایی هستند که شامل بسیاری از اعضای سازمان یا هواداران‌شان  است که به اشرف پیوسته‌اند، یا امثال من که با بهانه‌ها و نقشه‌های پیچیده به اشرف کشیده شده‌اند – اینها مدام مشغول کارند».

انور می‌گوید: «اتفاقا جذب‌های بعدی هم باید در طبقه سوم اتفاق می‌افتاد و از طریق اعضای همین طبقه؛ مثلا با نزدیکان یا دوستان دختر و پسر ساکنان عمله اشرف تماس می‌گرفتند و از جانب وی اعلام می‌کردند که اوضاع خیلی خوبه و بد نیست که شما هم به اشرف بیایید. حتی گاهی به همین طریق یک آدم بدبخت دیگر را به دام می‌انداختند».

به‌طور کلی برای لحظه‌لحظه اعضای ارتش سازمان برنامه‌ریزی شده است؛ از چهار صبح تا 10 شب که به زور به خواب می‌روی. انور می‌گوید: «روح و روان‌ات هم از طریق مراسم مسخره و دردآوری مثل عملیات جاری یا غسل‌های هفتگی کنترل می‌شد، پنج‌شنبه‌شب به پنج‌شنبه شب، باید هر فکر جنسی که در طول هفته به ذهن‌ات آمده بود، دقیقا می‌نوشتی و در جمع هم دوره‌ای‌هایت می‌خواندی – تا پاک شوی – چون مطابق انقلاب ایدئولوژیک، باید هر نوع فکر و ذکر زن و بچه را طلاق می‌دادی و نه فقط زن و نامزد که حتی پدر و مادر و برادر و خواهر و فامیل را از ذهن‌ات دور می‌کردی».

هر شب هم مطابق یک فرم خاص و پیش‌بینی شده، اعضای سازمان در مراسمی تحت عنوان «عملیات جاری» شرکت می‌کنند. در این فرم‌ها، آنها همه رفتارهای بد و افکار نامناسب‌شان را ثبت می‌کنند – مثلا درگیری‌ها و دلخوری‌های روزانه‌شان را – سپس در جمع‌های معین، برای هم می‌خوانند تا به شدت از سوی دیگران نقد شوند، چرا که هر کار نامناسب و تفکر غلطی، ظلم به رهبری سازمان است. این اسناد مدام به روز می‌شوند و پس از مدتی معین به مسوولان تحویل می‌شوند تا در سابقه فرد نگهداری شود.

 

وقتی آمریکایی‌ها آمدند

وقتی در بهمن 81، آمریکایی‌ها وارد اشرف شدند و ارتش را خلع‌سلاح کردند، رویه‌های تبلیغی عوض شد. انور یادش می‌آید: «در تمام سال‌ها، موسیقی که از بلندگوهای اشرف پخش می‌شد یا در تلویزیون داخل اشرف نمود داشت، موسیقی‌های شعاری و خسته‌کننده‌ای بود که حتی ما بسیاری‌شان را ازبر بودیم.

اما برای این که در نظر آمریکایی‌ها فضای اشرف را شاد نشان دهند، ترانه‌های لوس‌آنجلسی پخش می‌کردند. به این طریق همچنین می‌خواستند دل کسانی را نرم کنند که با ورود آمریکایی‌ها «هوایی» شده بودند».

آمریکایی‌ها به‌طور کامل اختیار اشرف را در دست گرفتند، با همه ساکنان مصاحبه کردند و کارت هویت (ID) صادر شد. «صبح‌ها که گروه‌های سرباز آمریکایی، دسته‌جمعی برای ورزش و دویدن به محوطه‌های مختلف می‌آمدند،‌ بسیاری از بچه‌های جسور می‌پریدند داخل صف آمریکایی‌ها و آنها می‌بردند‌شان به آسایشگاه‌های خودشان؛ فی‌الواقع راحت و آزاد می‌شدند، آمریکایی‌ها هم سریعا آنها را به بیرون از اشرف منتقل، و به نهادهای بین‌المللی تسلیم می‌کردند».

مسوولان سازمان با دیدن چنین اتفاقاتی، شروع می‌کنند به جداسازی‌های مصلحتی. «بچه‌هایی را که اسمشان را «سست» گذاشته بودند به قرارگاه 8 منتقل کردند تا با رفتارشان دیگران را هم به جداشدن و فرار واندارند».

«سست‌»‌ها همان‌ها بودند که در مصاحبه از وضع‌شان ابراز نارضایتی کرده، و خواستار خروج شده بودند. از 3500 ساکن اشرف، بیش از 300 نفری از همان مصاحبه‌های اولیه، لقب «سست» می‌گیرند و تقاضای خروج می‌کنند از این میان، زن‌ها که رتبه‌های ارشد دارند و مخاطب اصلی ایدئولوژی اشرف‌اند، کمتر به خروج مایل بودند.

«مسوولان و دستگاه‌های تبلیغی از ترس بالا گرفتن موج خروج، شروع کردند به جوسازی علیه آمریکایی‌ها، با این بیان که آمریکایی‌ها چون سازمان را مدافع صدام می‌دانند، هر عضوی از ارتش مجاهدین که به دست آورند به زندان می‌برند یا به احزاب شیعه مخالف اشرف تحویل می‌دهند – در زندان‌های‌شان هم حتما شکنجه می‌کنند – اخبار ابوغریب به شدت بزرگ‌نمایی می‌شد و برخی شکنجه‌شدگان ایرانی قلمداد می‌شدند».

 

زنگ آخر می‌بینمت

«روز آخر که از در خروجی اشرف بیرون می‌زدم، «نعمت» از کادرهای قدیمی سازمان و ساکنان سرشناس اشرف جلوی مرا گرفت و گفت: اسمت چی بود؟ دفترچه‌اش را در آورده بود که اسمم را یادداشت کند: با لبخندی سرتکان دادم و گفتم «انور ساسانی» - انتظار داشت نام  سازمانی‌ام – صادق – را اول ذکر کنم اما باز بلند‌تر گفتم «انورِ... ساسانی». اسمم را نوشت و گفت هم‌دیگر را می‌بینیم. خندیدم و گفتم ان‌شاء‌الله».

ما خواستار آن شدیم که به ایران برگردیم. آمریکایی‌ها ما را تا مرز قصرشیرین اسکورت کردند و من پس از دورانی طولانی بوی ایران را شنیدم. دوسه روزی در کمپ کردان بودیم ولی حتی یک بار هم مورد هجمه و برخوردهای منفی قرار نگرفتیم».

انور می‌گوید حتی کیف جیبی‌اش را در کردان کرج هم نگشته‌اند - «من از اشرف هیچ عایدی نداشتم. مثلا برای کار مرا بردند  اما 500 دلار از جیب خودم به آمریکایی‌ها دادم تا کارهای‌ام انجام شود – حتی همان یک دست لباس ساده خودمان را پس گرفتیم. این عاقبت سفر من بود برای کاریابی». سر در اشرف نوشته: «فدا-صداقت»؛ یعنی فداشدن در راه سازمان و صداقت داشتن، دو خصلت اعضای اشرف است ولی سرنوشت انور و حداقل 400 و 500 نفر دیگر از ساکنان اشرف، معیاری است برای راستی‌آزمایی.

انور می‌گوید «یکی از بندهای منشور که این اواخر اضافه شد: بند(ص) یا همان بند «صبر».  اضافه‌کردن این بند برای آن بود که توجیه کنند اگر سازمان به هدف سرنگونی نرسیده ایرادی ندارد، لازم است در راه سازمان صبر کنیم.

«هر اتفاقی بیرون می‌افتاد، یک بند توجیه‌کننده به بندهای منشور اضافه می‌شد تا کسی به فکر این نیفتد که اوضاع به‌هم ریخته است و توجیهی برای ادامه مبارزه خیالی وجود ندارد» چهره‌هایی که بر دوش ساکنان فریب خورده اشرف سوارند، همچون منوچهر هزارخانی، تز می‌دهند که حتما باید اشرف با نیروهای‌اش حفظ شود. انور معتقد است «این خودفروخته‌های ظاهرا روشن فکر، خودشان که هیچ، حتی حاضر نیستند نزدیکان‌شان هم چند روز فضای اشرف را تحمل کنند».

انسان‌هایی که از اشرف بریدند در این چند سال در تبلیغات ایدئولوژیک و رسمی اشرف، مارک‌هایی چون «بریده؛ لواط‌کار؛ شرابخواره» نصیب‌شان می‌شود. انور یادش می‌آید که دو نفر از بچه‌هایی که مدتی در ماه ششم حضور اولیه‌اش در خروجی، به آنجا منتقل شدند، همچون او تهرانی بودند، «یکی بچه 13 آبان بود و دیگری راه‌آهن، بعدها شنیدم آنها را به لب مرز منتقل کرده بودند تا به ایران بیایند. اما از پشت هدف گلوله قرارشان دادند و کشتندشان» در همان روزهای خروجی شخصی به نام سلطانی و چند باری هم مخبری از مسوولان پذیرش اشرف او را هم تهدید کرده بودند که «می‌کشیمت» و 40 نفری را در بازداشت‌گاه اشرف کشته بودند که در روستای کنار اشرف – روستای بوسعید – که قبرستان اشرف است دفن می‌شدند اما برای این‌که این آدم‌کشی‌ها یا خودکشی جلوه کند یا آثار جراحت‌ها، مخدوش شود، در قبرها آهک می‌ریختند.

انور این خاطرات سیاه را تعریف می‌کند و خدا را شکر می‌کند که حالا زنده است تا بتواند پشت همان دری که در غروبی هول‌انگیز به داخل‌اش هل داده شده بود، «هر چند وقت یکبار، همراه برخی خانواده‌های ساکنان اشرف،‌ به هر وسیله از دوستان دیروزش بخواهد به اسارت و حقارت پایان دهند و از آن جهنم بیرون بیایند».

 

اشرف چه می‌شود؟

از انور می‌پرسم، عاقبت اشرف چه می‌شود؟ چرا سازمان مجاهدین راضی نمی‌شود از زمین‌های غصبی خارج شود و مثلا به غرب برود؟ انور می‌گوید: «چون همه چیز از هم می‌پاشد، آنها می‌خواهند برای توجیه اعضای اشرف ژست مبارزه مسلحانه بگیرند و برای بخشی از سمپات‌های پول‌دار اروپا مایه جذابیت باشند.

نباید این دو چهره تبلیغی را از دست ندهند اگر اشرف را رها کنند، دیگر توجیهی برای سوءاستفاده‌های عاطفی و تبلیغی در اروپا و غرب ندارند؛ اعضای اشرف هم باید با دیدن دنیای خارج مطمئنا متحول می‌شوند و سازمانی باقی نمی‌ماند چون اشرف قلب ایدئولوژیک مجاهدین است.

انور می‌گوید، «یکی از بچه‌هایی که همراه من به ایران آمد، در همان روز ‌های اول در سفری با قطار، چند نفر را می‌بیند که موبایل دست‌شان است، فکر می‌کند همه رتبه امنیتی دارند و مراقب او هستند.

چون امکان ندارد این همه آدم موبایل داشته باشند، ترس برش می‌دارد ولی می‌فهمد که این‌ها در ایران همه حق دارند تلفن داشته باشند و با هم در ارتباط باشند در اشرف از موبایل و حتی‌نامه و فکس خبری نیست، ارتباطی نیست» حالا انور مطمئن است که رویارویی ساکنان فریب خورده اشرف با مقوله ارتباطات همه سازوکارهای ایدئولوژیک و رعب‌آور را در ذهن‌شان فرو می‌پاشاند. «کاش همه‌شان حالا در ایران کنار ما بودند!»        

 

منبع: همشهری ماه - نزهت جوادی کاشی

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

انتشار یافته: ۲
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۲:۰۱ - ۱۳۹۰/۱۱/۲۶
1
3
انشالله پرسنل سازمان دواطلبانه خود رها دهند و به وطن و خانواده ای خود وصل شوندزیرا ادامه حیات سازمان رو به احتضار است
مجتبی موقر
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۴۶ - ۱۳۹۰/۱۱/۲۷
0
3
ولی اونهائی که دستشون به خون مردم آلوده هست باید مجازات بشن!
نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین