کد خبر: ۷۲۵۸۶۴
تاریخ انتشار: ۱۱ خرداد ۱۴۰۰ - ۱۳:۰۹
افشاگری؛
در برنامه اخیر پرونده که از سیمای فرقه تروریستی رجوی پخش شد، احمد رهبر و فرید کاسه چی، به عقده گشائی علیه حکومت ایران پرداختند و سعی کردند اثبات کنند که این فرقه به آمریکا و اسرائیل و عربستان وابسته نیست.

گروه بین الملل _ گروه دفاعی: یکی از اعضای جدا شده از فرقه رجوی به خاطره ای از فرید کاسه چی، این شکنجه گر قهار فرقه رجوی اشاره  کرد.

فرید کاسه‌چی شکنجه‌گری قهار با سیمایی کثیف و شیطانی / چهره اصلی و چنگال‌های خون آلود فرقه رجوی آنجا برای من عیان شد

به گزارش بولتن نیوز، انجمن فراق خاطره فرید کاسه چی را منتشر کرد و نوشت:

او که در این برنامه با کت و شلوار و کراوات ظاهر شده و مثل همیشه، آن خنده کثیف و شیطانی خود را بر لب دارد، فکر می کند با این ظاهر سازی ها می تواند سوابق درخشان! خود در زندان اسکان در پادگان مخوف اشرف را به باد فراموشی بسپارد اما بیچاره نمی داند که ننگ کارهایش با رنگ کراواتش پاک نخواهد شد. این زندانبان و شکنجه گر یکی از مهره های چشم و گوش بسته رجوی بود که حاضر بود هر جنایتی را به فرمان رجوی انجام بدهد.

بسیاری از جنایات مسعود رجوی در پذیرش ارتش کذائی رجوی در پادگان اشرف و در قسمت پذیرش و زندان های اسکان، توسط همین مهره خودفروش انجام می شد.

به یاد دارم تابستان ۱۳۷۶ بود که فرید کاسه چی، مسئول قسمت پذیرش بود. هر بار که از او سئوالی می کردم که کی می توانم به خانواده ام خبر سلامتی ام را بدهم، می گفت : نگران نباش، بزودی عازم ایران و سرنگونی هستیم و آن روز خانواده ات به تو افتخار خواهند کرد. هر بار که درخواست ارسال نامه به خانواده ام را می کردم، می گفت بنویس و به من بده. اما بعد ها خودش گفت که همه  آن نامه ها در پرونده ات زده می شد و هرگز برای خانواده ات ارسال نمی گردید. او می گفت ما هیچ ارتباطی با ایران نداریم در حالی که برای تخلیه تلفنی دهها بار به افراد فامیل و خانواده ام زنگ زده بود. این شیاد و گرگ در لباس میش، از جنایاتی خبر دارد که کمتر کسی به اخبار آن دسترسی دارد. مدتی که گذشت من پی به دروغگوئی و رذالت او بردم و برای چند روز دست به اعتصاب غذا در پذیرش زدم. به سالن غذاخوری و آموزش های کذائی رجوی هم نرفتم. به دستور او هیچ کس جرات نداشت با من صحبت کند و مرا کاملا در انزوا  نگه داشته بودند. هر بار هم می گفت بیا توی جمع مسئله ات را حل می کنم، می گفتم تو یک دروغ گوی شیاد هستی. بالاخره بعد از سه روز و سه شب که هیچ چیز نخورده و حسابی ضعیف شده بودم و بسختی سرپا بودم، به سراغم آمد و گفت،  بلند شو لباس بپوش، برویم می خواهند به سئوالاتت پاسخ بدهند. ساعت ۱۰ شب ۷ مهرماه ۱۳۷۶ بود. همه  بچه ها در نشست عملیات جاری و صفر صفر بودند. محوطه خلوت و تاریک بود. فرید کاسه چی به من چسبیده بود و به سمت یک وانت لندکروز خاکی رنگ که در سیاهی شب متوقف بود حرکت می کردیم. نعمت علیائی جلاد هم، پشت سر ما حرکت می کرد و تمامی تحرکات من را زیر نظر داشت که مبادا دست به فرار و یا داد و بیداد بزنم.

فرید پشت فرمان لندکروز نشست و من به دستور نعمت علیائی در وسط و نعمت نیز  در سمت درب دیگر نشست. سئوال کردم مرا کجا می برید؟ فرید پاسخ داد به جائی که مسئولین به سئوالاتت پاسخ بدهند. در سیاهی شب وانت لندکروز از پذیرش به آرامی خارج شد و به خیابان روبرو، یعنی همان خیابان اسکان در منتهای الیه ضلع جنوب شرقی اشرف رفت. خیلی زود به یک مانع با علامت ایست رسیدیم. نفر نگهبان که با یک چفیه (آق بانو – همان روسروی سفید بزرگی که در عراق اکثر مسئولان حفاظت داشتند.) صورت خود را کاملا پوشانده بود، مانع را کنار زد و راه بند را باز کرد. چند صد متر آن طرف تر خودرو ایستاد و ما پیاده شدیم.  نعمت دستم را گرفت و گفت سرت را کاملا پائین بیانداز. فرید در جلو، من در وسط و نعمت کنارم مرا به سمت یک مجموعه در اسکان وارد کردند. دو سه نفر مسلح با کلاشینکف درتاریکی ایستاده بودند. از راه بندی که رد شدیم و لحن سخن آنها و نگهبانان مسلح، کاملا مشهود بود که اینجا یک جای عادی نیست و شرایط هم عادی نیست اما دیگر برایم هیچ چیز مهم نبود و خودم را حتی برای مرگ نیز آماده کرده بودم. دیگر خسته شده بودم. قداست، فدا و صداقت و همه چیز سازمان، دیگر برایم رنگ باخته بود.

وارد ساختمان که شدیم مرا وارد اتاقی کردند، نعمت علیائی روی دستم دستبند و روی چشمانم چشمبندی پارچه ای زد. وقتی اعتراض کردم، هیچ جوابی نشنیدم، انگار آن دو نفر لال شده بودند. دیگر ضربان قلبم را می شنیدم. دست نعمت هم روی گردنم بود و آن را به سمت پائین نگه داشته بود. مثل یک گوسفند قربانی و بی هیچ اختیار در وسط چند نفر قرار گرفته بودم. چند دقیقه  بعد مرا از این اتاق خارج و به اتاق بزرگتری در انتهای سالن بردند. در ورودی درب روی یک صندلی نشاندند و چشمانم را باز کردند. میزی بزرگ در وسط اتاق قرار داشت و فروغ پاکدل (یک زن شکنجه گر زشت رو)، به عنوان بازجو در انتهای میز نشسته بود. فاضل سیگارودی (شکنجه گر و بازجوی مشهور رجوی) هم در کنار میز نشسته بود. سلام کردم اما جوابی نشنیدم. همه چیز را طوری چیده بودند که گویا یک جاسوس اطلاعاتی سرویس های اطلاعاتی را طی یک رشته عملیات های نظامی مهم دستگیر کرده و دست بسته در مقابل عدالت قرار دادند.

شوک شده بودم. فروغ با فریادهای بلند شروع به فحاشی های بسیار زشت و تند به من کرد، خواستم صحبت کنم و از خودم دفاع کنم، فرید و نعمت از پشت روی سرم زدند و گفتند خفه شو مزدور.دیگر همه چیز در ذهنم در مورد سازمان چپه شد، همه چیز آن طور که بود نمایان شد، چهره  اصلی سازمان کاملا برایم مشهود شد. این بود آن چهره اصلی و چنگال های تیز و خون آلود فرقه ی رجوی، که از همه پنهان کرده و می کنند. دیگر از آن روز به بعد شکنجه های جسمی و روحی و زندان انفرادی طویل المدت بدون هر گونه هواخوری شروع شد. هر روز هزار بار به خودم لعنت می کردم که چرا به این خراب شده آمدم. حال شما نگاه کنید طنز روزگار را که رجوی شکنجه گران و زندان بانانش را به صحنه آورده و تحلیل سیاسی می کنند.

قسم خوردن کار درستی نیست و نمی خواهم قسم بخورم، اما خدا می داند که ما جداشدگان به هر جنایتی که گواهی دادیم، مشتی بوده است از نمونه خروار خروار جنایات رجوی. امیدوارم روزی چنین جنایتکارانی در یک دادگاه عادل، خودشان زبان باز کنند که در حق ما چه جنایات بیشماری انجام دادند.

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :
تلگرام
اینستا
آخرین اخبار
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین