اسم من رضاست، رضا ... رضا
شفايافته: آندره (رضا) سيمونيان / اهل ازبكستان، مقيم همدان / نوع بيمارى: لال
ـ آندره ـ آندره!
شنيد كه كسى او را به نام صدا مى كند. صدايى كه از جنس خاك نبود آبى بود، آسمانى بود، آندره از خواب بيدار شد.
نگاهش بى تاب و هراسان به هر سو دويد، اما همه در خواب بودند. جز خادم پيرى كه كمى آن سوتر ايستاده بود و خيره نگاهش مى كرد. پيرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سويش آمد و با لبخندى مهربان روبه روى او ايستاد.
ـ چه
شده پسرم؟
آندره سكوت كرد، اما دلش هواى فرياد داشت؛ هواى گريه. دوست داشت خودش را در آغوش پيرمرد بياندازد و گريه كند، از ته دل فرياد برآورد، شيون كند. بغض بد جورى گلويش را گرفته بود، دلش مى خواست آن را بتركاند و عقده هايش را خالى كند. آندره وامانده از خواب، خود را در آغوش پيرمرد انداخت، ديگر طاقت نياورد. هاى هاى گريه كرد، پير مرد دستى به پشت آندره زد و گفت:
ـ گريه نكن فرزندم، فرياد بزن، گريه عقده هایت را خالى مى كند، درد را تسكين مى دهد، گريه كن.
آندره همچنان مى گريست. حالا ديگر همه بيدار شده بودند و با نگاه هاى پر سؤال، آندره را مى نگريستند.

آندره پس از سالها دوری از ایران با پدر و مادرش به ایران آمده بودند. پدر چه شوق و شعفى داشت. مادر در پوست خود نمى گنجيد. آن قدر غرق در شعف و شادمانى بود كه اصلاً
متوجه تريلى سنگينى كه با سرعت از روبه رو مى آمد نشدند و تا به خود آمدند
صداى مهيب برخورد تريلى و اتومبيل به همه جا پاشیده شد.
پدر و مادر آندره در دم جان سپردند. آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود. آن كه سرنوشت آندره را رقم مى زد پاى او را به منزل زن و مرد جوانى كشاند كه پس از گذشت سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندى نشده بودند.
پدر و مادر جديد آندره براى بهبودى او از هيچ تلاشى فرو گذار نكردند، اما تو گويى سرنوشت او اين چنين رقم خورده بود كه لال بماند. آندره هر روز مشاهده مى كرد كه پدر و مادر خوانده اش بعد از راز و نياز به درگاه خداوند طلب شفاى او را از خدا مى كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مى كرد.
سال ها گذشت آندره بزرگتر شده بود و در مغازه ساعت سازى مشغول به كار گرديد و بر اثر دردى كه داشت گوشه گير و منزوى شده بود. روزى پدر با چشمانى اشكبار به سراغش آمد و گفت:
ـ درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند، اما ما مسلمونا يك دكتر ديگر هم داريم كه هر وقت از همه جا نااميد مى شيم مى ريم سراغش، اگر تو بخواى مى برمت پيش اين دكتر تا ازش شفا بگيرى .
آندره نگاه پر تمنايش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گريان او درهم مغشوش و گم شد. اين اولين بارى بود كه آندره چنين مكانى را مى ديد. هيچ شباهتى به كليسايى كه او هر يكشنبه همراه پدر و مادر و خواهرش مى رفت نداشت. حرم پر از جمعيت بود، همه دستها به دعا بلند بود، پرواز كبوتران بر بالاى گنبد طلايى امام، توجه آندره را سخت به خود جلب كرده بود.
پدر، آندره را تا كنار پنجره فولاد همراهى كرد، بعد ريسمانى بر گردن او آويخت و آن سر طناب را به پنجره فولاد بست. آندره متحير به پدر و حركات و اعمال او نگاه مى كرد و با خود مى گفت اين ديگر چه نوع دكترى است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولانى بر زمين نشست و سر را تكيه ديوار داد و به خواب رفت.
نورى سريع به سمتش آمد، سعى كرد نور را بگيرد، نتوانست، نور ناپديد شد، دوباره نورى آن جا مشاهده كـرد كه به سـويش مى آيـد، از ميان نـور صـدايى شـنيـد، صدايى كه او را با نام مى خواند:
ـ آندره! آندره!
بى تاب از خواب بيدار شد، شب آمده بود با آسمانى مهتابى ، حرم در سكوتى روحانى غرق شده بود، خادم پير كمى آن سوتر ايستاده بود و او را مى نگريست.
ساعت
حرم چند بار نواخت، آندره دلش مى خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببيند و
آن صداى ملكوتى را بشنود، خادم پير به سمت او مى آمد. همان نور بود. آبى ـ
سبز ـ سفيد ـ نه نمى توانست تشخيص بدهد، نورى بود به همه رنگها، مرتب به
سمت او مى آمد و باز دور مى شد، آندره مانده بود متحير، هر بار دستش را
دراز مى كرد تا نور را بگيرد، اما نور از او مى گريخت.
ناگهان شنيد كه از ميان نور صدايى برخاست، صدايى كه از جنس خاك نبود، آبى بود، آسمانى بود، صدا او را به نام خواند:

ـ آندره! آندره!
خواست فرياد بزند، نتوانست نور ناپديد شد، آندره دوباره از خواب بيدار شد، همان پيرمرد با تحير به صليب گردنش نگاه مى كرد: تو ... تو مسيحى هستى ! آندره با سر پاسخ مثبت داد.
پيرمرد صليب را از گردن او گشود، با دستمالى عرق را از سر و رويش پاك كرد و بعد سر او را روى زانويش گذاشت و گفت:
ـ راحت
بخواب.
آندره پلكهايش را روى هم گذاشت، خواب خيلى زود به سراغش آمد. باز
نورى ديگر اين بار سبز سبز، به خوبى مى توانست تشخيص بدهد. نور به
سمتش آمد و از ميانه آن صدايى برخاست.
ـ نامت چيست؟
تكانى خورد. متحير بود
شنيده بود كه او را به نام صدا كرده بود. پس دليل اين سؤال چه بود؟ شگفت
زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدايى ديگر برخاست:
ـ نامت را بگو.
آندره
اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نيست. از ميانه نور دستى روشن
بيرون آمد. حالا بر زبان آندره كشيد و گفت:
ـ حالا بگو نامت چيست؟
آندره آرام
آرام زبان گشود گفت:
ـ آن ... آند ... آندر ...
اما نتوانست نامش را كامل
بگويد. دوباره از ميان نور صدايى شنيد كه:
ـ بگو، نامت را بگو.
آندره
دهان باز كرد و با صداى مؤكد فرياد زد:
ـ اسم من رضاست، رضا ... رضا

همچون بلمى بر امواج دستها مى رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براى تبرك. نقاره خانه با شادى او همنوا شده بود و مى نواخت، چه معنوى و روحانى چه پر عظمت و جاودانه.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


