یادی از پهلوان حسین گلزار کرمانشاهی
امروز
ورزش پهلوانی ایران هرچقدر به آسید حسن بالیده، هرچقدر که از سنگدلی های
اکبر خراسانی قصه ساخته، هر چقدر هم از ابراهیم یزدی افسانه پرورانده، در
عوض تمام ناکامی و اندوهش را در غم حسین گلزار کرمانشاهی به غزل های
سوگوارانه تبدیل کرده است.
کردپرس:
روزها می آیند و می روند، ابرها فرو می ریزند و شیران نیز پیر می شوند. من
یقین دارم اگر همین امروز پنجره روحم را به سوی افقِ عشق باز کنم هرگز با
پرنده ها همسفر نخواهم شد، اگر پهلوانانی چون تو کنارم باشند آسمان را در
دفترم می توانم جای دهم. اگر تو با من آواز بخوانی همه رودخانه ها و
زورخانه های خاموش به نظاره می ایستند.
هر شب در اتاق کوچکم به یادت فانوس می سازم و آن را به دورترین ستاره هدیه می دهم و افسوس می خورم که چرا لوح فشرده جومونگ رامدلِ
پهلوانان روز کرده اند. ای گلزار عشقِ پهلوانان، ای ناشناخته تر از عشق
های نخستین، لحظه ای صبر کن و برایم از داستان های روزگار بگو.
روزها
می آیند و می روند و قلب من به سوی سفری محتوم خواهد رفت، قلب تو هم یک
روز ساکن سردترین ثانیه های زندگی شد، آنچنان که امروز ورزش پهلوانی ایران
هرچقدر به آسید حسن بالیده، هرچقدر که از سنگدلی های اکبر خراسانی قصه
ساخته، هر چقدر هم از ابراهیم یزدی افسانه پرورانده، در عوض تمام ناکامی و
اندوهش را در غم حسین گلزار کرمانشاهی به غزل های سوگوارانه تبدیل کرده
است.
روزها
می آیند و می روند، گویا تو به زبان درختان تکلم می کنی، در همان روستای
"سراب قنبر" که پدرت را از دست دادی و کنار چشم مادرت بزرگ شدی، و این
آغازی بر سال 1228 هجری شمسی بود که روزگار از تو اُبهتی ساخت و تو بودی که
قهرمانانه حیای چشمانت را قاطی پهلوانی و شجاعت کردی.
امروز
هم عاشقانت بر بلندترین کوهستان ها آتش روشن می کنند و تو را صدا می زنند،
نمی دانم آیا صدایشان از بین ستاره ها عبور می کند و به تو می رسد، آن ها
هنوز هم با محزون ترین نی لبک ها نام تو را می نوازند.
چه
روزگارانی بود، پیش از آنکه پهلوانان غرب و جنوب این سرزمین اهورایی را به
زمین گرم بکوبی و عازم تهران شوی تا با پهلوانان پایتخت در آویزی افسانه
هایی از خود به جای گذاشتی چون تو را از رود، عشق، نور، نوازش و نسیم ساخته
بودند. تو مشهورترین مسافر معاصر بودی که صلح و شقایق ارمغانت بود، سنگ ها
را به آذرخش تبدیل کردی و از اشک های یخ بسته رودخانه ها ساختی که همه
شوره زارها را گل باران کرد. همان که قبل از بلوغ به قاتل پلنگ و گرگ های
"سراب قنبر" شهرت داشت و از این توصیف ها سرخ می شدی.
بالاخره
به تهران آمدی، البته بار اول به "یزدی بزرگ" باختی و برگشتی کرمانشاه تا
خودت را بسازی. بار دوم وقتی به تهران آمدی عصر "ابراهیم یزدی" تمام شده
بود و "اکبر خراسانی" بازوبند پهلوانی داشت. آمده بودی در مراسم نوروز 1352
شمسی با "اکبر" کشتی بگیری، "اکبر" که حکایت پیروزی های مردانه و نامردانه اش برای تمام رقبا در سینه ها مانده بود.
ولی
اگر نگاه ابریشمین تو در محاصره غم ها و کینه هاست چه باک، تپش قلب تو می
تواند خانه های خواب زده جهان را با صبح آشنا کند و دست های خاموش تو می
تواند هزار هزار پهلوان بسازد.
نوچه
های "اکبر" که دیدند آماده و دست بردار نیستی، اول "صد تومان" با یک اسب
خوب پیشنهاد دادند تا صرف نظر کنی و برگردی "کرمانشاه"، ولی فریاد زدی اگر
برگردم مردم شماتتم می کنند. آخر سر مجبور شدند نقشه بریزند. دنیا می گذردحتی
درختانی که ریشه هایشان در اعماق زمین جا خوش کرده اند، از این جاده می
گذرند. به راستی چرا ایستاده ای اگر دل به راه ندهی و قدم در جاده نگذاری
همیشه از گرد و غبار، سنگینی.
خدایا
قساوت هم حدی و سنگدلی هم نهایتی دارد. خوراک قیمه را که خوردی چشمانت
سیاهی رفت، جهان تیره و تار شد، دنیا دور سرت چرخید. هنوز چند لقمه نخورده
بودی برخاستی نعره ای زدی لباس هایت را دور انداختی و سر به بیابان گذاشتی.
انگار همه دست ها خاموش و همه نگاه ها سرد و همه کوچه ها بن بست شده اند و
هیچ کس در انتظار دوست، بی قرار و ملتهب به جاده روبرو چشم نمی دوزد.
قهقهه ای از لای دندان های کریه میزبان برخاست که به سیاهی می زد، فردا همه
دانستند که چیزخور شده ای و آن ها که رعنایی تو را می دیدند واویلا می
گفتند.
ای
لب تشنه تر از کویر کاش می توانستم همه رودها و دریاها را در کاسه ای
بریزم و به تو تقدیم کنم، با نام تو می توان طناب باران را گرفت و کنار ماه
کلبه ای زلال ساخت. دیگر برای دیدن تو دیر شده است باید ترا چنان دید که
همه عاشقان به من حسادت کنند.
این
دیگر آمد روزگار است، این کدام کرمانشاهی مقیم تهران بود پهلوان محبوب و
مجنون شهرش را شناخت و با هزار مصیبت او را به زادگاهش برگرداند.
طبیبان
به ناکام و لاعلاجی تمام هر چه کوشیدند نتوانستند دردت را درمان کنند، آن
زمان همه با جامه ایی کهنه و آئینه ای شکسته خوابیده بودند، زمین گیج بود و
زمان ساکن و همراهانت حتی کفش هایشان را گم کرده بودند، مانند مجسمه ها
تنها ایستاده بر سکویی سرد که قلبی برای عشق ورزیدن و چشمی برای نگاه
عاشقانه نداشتند.
و
آن "گلزاره" مهربان وقتی دید سرو سهی اش را چنین به زوال تماشا می کند، از
دیدن شنیدن و وصف جنون "حسین" یک شبه پیر شد. زیباترین پهلوانِ ایرانی،
مجنون و منزوی و تنها و دربدر شد، قطره ای آب شد در خاک بی پناه چکید،
افسانه ایی به پایان رسید، پچ پچ های مردم تمام شد و دیگر هیچکس از پهلوان
خبر نداشت، جز آن قلعه ویران و مردم گاه گاهی مردی درشت هیکل را می دیدند
که با چوبی در دست بر روی دیوار کاهگلی قلعه سوار است.
چرا کسی به خانه نمی آید، کسی که بهانه ای شگفت برای گریه کردن به من بیاموزد، چرا کسی تپش سراسیمه قلبم را نمی بیند.
بالاخره
مردم جسد بی جان را دیدند در کنار افعی افسانه ای آن قلعه و آن باغ. دنیا
همان دنیاست با همان مشخصه ها، محل نبرد خیر و شر. فقط اسم تو عوض شده،
گودها بزرگ تر شده و چمن کاری شده اند، داور همان داور است، دوباره می توان
آغاز شد، دوباره می توان ساده بود، می توان قد کشید و نورانی شد، دوباره
می توان تازه شد و باطراوت برگ های نورسته بهار را تلاوت کرد. پائیز را فراموش کن و به کوچه های سرسبزی بیاندیش که تو را به فردا و فرداها می برد.
بوسه
همان بوسه و خنجر همان خنجر است، "اکبر خراسانی" آنقدر قبرش در پیاده روی
"شهر ری" ماند و لگد کوب شد که بعد از 90 سال جسدش را برداشتند و جای دیگر
بردند، ولی تو از یادمان ها می گذری و به دشت های روشن ایمان می رسی. باید
از عشق بگویی و از بارانی که قرار است فردایمان را بشوید حرف بزنی.
اشک های امروز بر سر اضمحلال فرهنگ پهلوانی بهانه دیگری دارد، به ویژه که امروز حقِ زنگِ زورخانه ها را می فروشند.
ما
را پرستش "حسین گلزار" در سر نیست، اما این ناله و فغانی است در سوگ یک
فرهنگ باستانی به چشم بوتیماران، با چند واژه زمینی، قلبی پر تپش و یک روح
زشت نمی توان این غم را نوشت، با دیدگانی سرد، لبانی که هیچگاه به آواز
گشوده نشده اند و دستانی که هرگز احساس خیس رود را لمس نکرده اند، نمی توان
حق مطلب را ادا کرد. به صد دفتر نشاید گفت شرح حال مشتاقی. سلام ای آسمان
نامشکوف، سلام ای مهربانی بی پایان.
ای گلزار حقیقت و پهلوانی بدرود ... .
کرمان زمستان 1390
محمد برشان
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com



پهلوان حسين گلزار
رازهرنداده بلكه چندموردديگه جنايات درپروندش
ثبت شده ازجمله كشتن كاظم قايچي كه 2روزبعد ازكشتي
بااكبرخراساني فوت
ميكندياحسن حاجي
اسماعيل كه دركشتي اكبر خراساني اوراقطع نخاع كردالبته يك
پهلوان ديگرراهم
زهرداده كه حضورذهن ندارم البته اكبرخراساني
دركشتي بايزدي بانامردي دوانگشت
خودرادربيني يزدي
فروميكندوميكشدويزدي رابيهوش ميكند
اين آقامدتهافراري
بوده ودربسياري ازكشتيهاتوسط شخص شاه ازباختن
نجات ميابدمثلأدركشتي باحسين قمي خاك
ميشودولي شاه دستورقطع كشتي
راميدهدوهمانطوركه
آقاي چغازردي فرمودن دركشتي بايزدي پيروزنشده
بلكه بعدازخاك شدن توسط يزدي
روميكندونامردي وانگشت دربيني
آفرین
آفرین
خیلی خوب نوشتی و ترسیم کردی البته فکر کنم یه جاهاییش ناقیه اما در کل عالی بود.
می دانم کجایی هستی اما همینکه یکی مثل پهلوان حسین رو میشناسی برام ارزشمندی.سلامت باشی
چو بشنید اکبر کلام خوش اندام را
بنالید در قبر و ناگه بلند شد زجا
بپرسید: این رسم مردانگی است!؟
خوش اندام و هیئت! گلزار کیست!؟
قسم بر دو گیتی و آن کربلا!
نه دیدم نه بشنیدم این واژه ها
مگر جای رزم تخت عشرتکدست!؟
که گفته به هل پایم آن را شکست!
چو گلزار ز سم جان خود باخته!
گنه چیست؟ لابد «هپ» انداخته!
به فن کمر پشت پیلان زمین دوختم
ز طعن نحیفان ولیکن عجب سوختم!
ملک گفت ای پهلوان دلیر، پیلتن!
حقیقت عیانست و کم کن سخن
خوش اندام به جمع گر چنین بافته!
جو این گونه بودست و هی تاخته
به هیئت، اعضا چو بر می گزینند رئیس
غرض حرف مفتست و زین بیش نیس!
عجب نیست کز نشئه ی (؟) و باد
سخنها بچینند و نوشند، چایه زیاد!
کنون رو مزارت بخواب، تهمتن!
شب قبر پس گیرد او این سخن
در ری بفروشند به سیزده شاهی
من بنده آن جلال خوارزم شاهم
کو بهر وطن گذاشت تخت شاهی
برشان عزیز بیش ازین ناله مکن
در عالم واقعی، نه اندر ماهی!
صد بار نوشتی و نوشتی هیهات
حاصل چه درآمد؟ سخنان واهی