کد خبر: ۶۹۶۷۴۴
تاریخ انتشار: ۱۵ آذر ۱۳۹۹ - ۱۵:۰۲
در خواب با عالیجنابان شعر پارسی شیخ اجل سعدی ، خواجه حافظ و خواجو ، سفری داشتیم به اهواز و اطراف آن شهر ..

به گزارش بولتن نیوز، در خواب با عالیجنابان شعر پارسی شیخ اجل سعدی ، خواجه حافظ و خواجو ، سفری داشتیم به اهواز و اطراف آن شهر .. ناگهان بارانی سخت شروع به باریدن کرد ، و چنان سیلابی در کوچه و خیابان ها جاری شد که تمام آرزوهای ساکنین را با خود برد .

ما که تا کمر در آب فرو رفته بودیم قصد ترک آنجا را کردیم و دست در دست یکدیگر برای حفظ هم راه افتادیم ، درست به شکل قایق های سرگردان ..ناگاه سعدی با صدایی بلند گفت : این غول های آهنی اینجا چه می کنند ؟ چند نفر در نزدیکی ما روی یک بلندی ایستاده بودند . یکی از آن ها که جلوتر از بقیه ایستاده بود با طعنه گفت : این لُدر هست که دارد به کامیون آب می ریزد تا بیرون از شهرببرد ،مگر تا به حال لُدر ندیدی ؟ گفتم ایشان شیخ اجل ، سعدی بزرگ هستند . متاسفانه اما او به حرف من اهمیت نداد .انگار سعدی را نمی شناخت .


آن ها در بلندی ایستاده بودند و نفر جلویی را تمجید می کردند که بحران را با ریختن آب به کامیون توسط لُدر، خوب مدیریت کرده است . سعدی اما با نیشخندی گفت :
به خُردان مفرمای کار درشت
که سندان نشاید شکستن به مشت
نخواهی که ضایع شود روزگار
به " ناکار دیده" مفرمای کار
مرد جلویی با طعنه ای گفت : منظور ؟
خواجو گفت : منظورش این بود که :
کسی را کامی از تو برنیاید
که این از دست عامی بر نیاید
حدیث سوز عشق از پختگان پُرس
که دود دل ز خامی برنیاید
حافظ که سخت آشفته بود گفت :
اِذا و سّدَ الاَمرُ الی غیر اهلهِ : به همین جا ختم می شود دیگر . بعد با صدای بلند افزود :
گفتگوهاست درین راه که جان بگدازد
هر کسی عربده ای ، این که " مبین" آن که " مپُرس "
گفتمش زلف به کین که گشادی ، گفتا
حافظ این قصه دراز است به قران که مپُرس


ناگاه لُدر، با آبی که به کامیون می ریخت ما را سر تا پا خیس کرد و من سرآسیمه از خواب پریدم . گنگ بودم و گیج و در بُهتی عجیب فرو رفته . نمیدانستم سیلاب اهواز چه ارتباطی به حافظ و سعدی و خواجو داشت . اصلا این چه خوابی بود که من دیدم . در حالت خواب و بیداری بودم و غرق در این افکار که یکباره احساس کردم آب اتاقم را گرفته است و تختخوابم دارد آرام آرام به سمت لُدری می رودکه در خواب دیده بودم . آب همچنان از پشت کامیون بیرون می ریخت و لُدر همچنان آن را پُر می کرد . یاد ماشین بازی بچه ها در ساحل افتادم ، و یاد نفر جلویی که در بلندی ایستاده بود وخودروهایش که اسباب بازی نبودند . با خود گفتم کامیون ها که راه دریا را بلد نیستند . کاش به جای آن ها چند قایق می آوردند تا آب ها را به دریا برگردانند . اما آن ها دلخوش به کامیون ها بودند و من نگران تختخوابم که به لُدر نزدیک می شد تا بلعیده شود .
من بیرون از خواب نشسته بودم و مردم هنوز از خوابم بیرون نیامده بودند و داشتند با اشک ، خاطرات شان را از زیر آب ها بیرون می کشیدند .
دلم گرفته بود ، برای مادرانی که دیگر سفره نداشتند تا برای کودکان شان باز کنند ، برای پدرانی که کفش و لباس نداشتند که سر ِ کار بروند ، برای بچه هایی که از ترس گرفتن نمره ی صفر ، دنبال کتاب هایشان می گشتند .
هنوز نفر جلویی که مدیر بحران بود، با افتخار داشت از بلندی، شهر را زیر بارانی که کامیون کامیون روی خانه های مردم می بارید ، تماشا می کرد . و نفرات پشت سرش ، به نقشه ی او که برای نجات مردم کشیده بود ، تحسین آمیز نگاه می کردند .
من اما ، چشم هایم ، آنقدر خیس شده بود که دوباره به خواب هایم بر نگردم ..
با حسی غریبانه ،تلفن همراهم را روشن کردم و در حالی که دهانم از تعجب باز مانده بود ، فیلم لُدری را دیدم که بیرون از خواب داشت به کامیون آب می ریخت .
در سکوتی تلخ ، حال و هوای دگرگونی داشتم وصدای حافظ همچنان پشت سر هم در گوش هایم می پیچید:
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپُرس

تعداد بازدید : 8

 

منبع:یکتاپرس

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :
آخرین اخبار
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین