کد خبر: ۶۰۵۳۸
تعداد نظرات: ۲ نظر
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍
یادنامه خبرنگاران دفاع مقدس

شلمچه، مرحله دوم کربلای پنج

احسان رجبی

گفتیم: «حالا با چی بریم؟ با تویوتا که نمی‌شه.»

رفت جلو: «جاده را بدجوری می‌زنند.»

گفت: «با همین نفربری که داره مهمات می‌بره. مجروح‌ها را با هم همین‌ها می‌آوریم عقب.»

چاره‌ای نبود. سوار شدیم.

توی آینه مخروطی می‌شد بیرون را دید. توپ، خمپاره و کاتیوشا بود که این طرف و آن طرفمان زمین می‌خورد. صدای نفربر را فقط در فواصل انفجارها می‌شنیدیم، ترسیده بودیم. نیم‌ساعتی که رفتیم، نفربر ایستاد.

گفتند باقی راه را باید پیاده بروید. مهماتی که داشتند زمین گذاشتند. مجروحی هم بود که سوارش کردند و رفتند. مانده بودیم زیر آن آتش شدید که داشت زمین را وجب به وجب شخم می‌زد.

- - -

سعید گفت «یه جان‌پناهی پیدا کنیم فعلاً، بلکه سبک‌تر بشه. اون وقت ادامه می‌دیم. می‌پرسیم که کجا و پیش کی باید بریم.»

شروع کردیم این طرف و آن طرف دویدن. جای مطمئنی پیدا نکردیم. سنگری بود با سقف ایرانیت سیمانی که هیچ چیزی هم رویش نبود. چپیدیم تو. محض اینکه مثلاً چیزی بالای سرمان است. موج انفجار ایرانیت را می‌برد بالا و پایین می‌کوبید. کپ کرده بودیم. یکی از بچه‌ها گفت: «بچه‌ها فکر کنید داره بارون می‌یاد. بیایید هر کی دعایی بکنه.»

- - -

- خدایا پدر و مادرهامون رو...

سوت یک خمپاره ... زمین لرزید.

مسعود گفت: «خدایا اسلام و مسلمین را...»

سنگر بیشتر لرزید:

- بیامرز.

نوبت فلاحت‌پور بود. سر به زیر گفت: «اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک».

Image

- - -

یک ساعتی از ظهر گذشته بود که رسیدیم. شروع کردیم از اسرا عکس گرفتن. فلاحت هم فیلم می‌گرفت. روی قوطی یکی از حلقه‌های فیلم نوشتم: شلمچه – مرحله دوم عملیات کربلای پنج – 10/12/65

- - -

اشتباه کرده بودیم.

- بچه‌های گردان انصار کجا درگیرن؟

- برید جلوتر. اونجا. تو نونی‌ها.

شروع کردیم در امتداد کانال دویدن. زمین زیر پایمان می‌لرزید. اما می‌دویدیم. گه گاه توی گل و خون سر می‌خوردیم. روی مجروح‌ها و شهدا می‌افتادیم. اما می‌دویدیم.

- - -

می‌شد با چشم شمردشان؛ دوازده نفر. با چهره‌هایی که از خستگی و بی‌خوابی سفید شده بود. مجروح‌ها و شهدا هم در اطرافشان. پشت خاکریز یا توی کانال.

یاد صحبت مسئول تبلیغات لشکر افتادم: «کار شما مهمه. خودتون رو درگیر جنگ نکنین.»

با این همه قرار شد یک نفر فیلم بگیرد باقی برویم برای کمک.

- - -

میان دود و انفجار و آتش بودیم. مجروحی آب می‌خواست. فلاحت‌پور داشت یک گونی گلوله آرپی‌جی را دنبال خودش می‌کشید. سعید تند تند خشاب پر می‌کرد. فاضل را نمی‌دیدم. دوربین روی زمین افتاده بود. گفتم: «مسعود فیلم بگیر.»

- - -

سر تا پا سبز پوشیده بود؛ لباس سپاه. گفتند: «این رو بالاخره می‌زنندش.»

یکی پرسید: «کی هست؟»

شاه‌حسینی بود. از یا حسین گفتن‌هاش می‌شناختمش. جلوی خاکریز، روی خاکریز، حتی جلوترها می‌دوید. با هر چه دم دستش می‌آمد کار می‌کرد؛ خمپاره، آرپی‌جی، تیربار، کلاش.

حالا تعدادمان کمتر شده بود.

- - -

راضی نمی‌شدند برگردند.

سعید گفت: «باطری که نداریم، برای چی بمونید. فیلم‌ها رو برداید ببرید عقب. ما اینجا هستیم. قاطی کارها عکس هم می‌گیریم.»

بچه‌ها که رفتند دست به کار شد.

- بجنب باید سنگر بکنیم. این آرامش موقتیه. دوباره شروع می‌کنند.

پنج نفری رسیدند. پوراحمد و حاج امینی را شناختم؛ فرمانده و بیسیم‌چی؛ همراه هم نشستند بین ما. رو به روی سعید و پشت به من. پوراحمد تشویقمان می‌کرد: «دمتون گرم. ماشاءالله به غیرتتون. خوب جلوشون وایسادید.»

خمپاره‌ای کنارمان منفجر شد.

Image

- - -

از چشم‌های سعید به پهنای صورت اشک می‌ریخت. سبحان‌الله می‌گفت. خیره شده بود به جایی پشت سر من. رد نگاهش را دنبال کردم. دراز به دراز خوابیده بودند؛ پوراحمد، حاج امینی، و آن سومی که نمی‌شناختمش. یاد حرف پوراحمد افتادم که گفته بود: «عجب جهنم قشنگیه».

- - -

همه چیز را توی آب می‌دیدم. چشم‌های نیمه‌باز پوراحمد را با آن دو دست و پای قطع شده و عکس امام روی سینه حاج امینی، با آن لباس خاکی و چفیه دور کمر. چشم‌هایم می‌سوخت. شاتر را چکاندم.

- - -

یک هو آن سومی بلند شد. از درد فریاد می‌کشید. دستش را گذاشته بود روی چشمی که ترکش خورده بود.

- - -

سعید دوباره مشغول کندن سنگر شد:

- بسه دیگه. روشون رو با گونی بپوشون. بچه‌ها نبینند بهتره.

زمین شروع کرد زیر پامان لرزیدن.

Image

- - -

نگاهش می‌کرد و چیزهایی می‌گفت. من نمی‌شنیدم. بعد آمد سراغ حاج امینی. با او هم همین طور. گونی‌ها را از رویش برداشت. نگاهش کرد و چیزهایی گفت. بعد آمد طرف ما و گفت که هنوز نماز نخوانده. نمازش را که خواند دیگر ندیدیمش تا نیم ساعت بعد. یک گونی گلوله آرپی‌جی دست راستش بود. یک آرپی‌جی هم گرفته بود روی شانه چپش. بلند گفت «یا حسین». و دوید آن طرف خاکریز.

منبع: سایت امروزنامه

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

انتشار یافته: ۲
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
حسن بهار
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۰۵ - ۱۳۹۰/۰۷/۰۵
0
2
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک
محمد موجودی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۰:۲۹ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۰
0
0
من محمد موجودی هستم
افتخار جانباز شدن رو با ترکش هائی که شهید حاج امینی رو به شهادت رسوند رو دارم
ترکش هائی که با افتخار چندتاشون توی بدنم هست
حالا که این شهید رو میبینم میگم چقدر گناهکار بودم که من شهید نشدم
درب بهشت باز بود ما افتخار نداشتیم
پشیمونی هم دیگه سودی نداره
mojoudigsm@yahoo.com
نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین