مسوولی که کتک خورد اما زور نگفت
از پشت دخل آمد و یکمشت به سینه امیرالمومنین (ع) زد و از مغازه بیرون
پرتش كرد.گفت:میگویم برو.به دختر فرمود: خوب این كه پس نگرفت بیا برویم در
خانهتان به خانمت بگویم.
به گزارش برنا، زندگى بزرگان مخصوصاا اولیاى الهى دانشگاهى است انسانساز كه شاگردان آن سلمانها و ابوذرها هستند و بهترین عمل تدبر و تفكر و اندیشه در زندگى اولیاء الهى است.
زیباترین صورتهاى معشوق حقیقى در هر زمان و مكانى تمامى فرزندان آدم (ع) را به عشق بازى فرا مىخواند، اما آدمزادگان چنان سرگرم خورد و خوراك و پوشاكاند كه از تمام فریادهاى بلند جهان هستى حتى ندایى ضعیف را نمىشنود .
حضرت امیرالمومنین (ع) در بیانى نورانى مىفرمایند: مایه عبرت بشر بسیار است، و لیكن عبرت آموزان اندکاند.
و نداى ملكوتى فرشته وحى به تمامى بشر امر میكند: اگر دلى بیدار باشد خواهد دید كه سراسر جهان هستى فریاد برمى آورند، یكى هست و نیست جز او.
لیكن اقتضاى زندگى مادى، انسان را از مسیر حق غافل مى كند؛ لذا خداوند انبیاء و اولیاء خود را براى بیدار كردن فطرت خفته بشر مىفرستد تا شاید انسان خاك نشین نظرى به افلاک كند و همراه آخرین فرستاده خود ثقل اكبر و نور مبین قرآن كریم را نازل مىكند و در آن قصه و داستان گذشتگان را بیان مى كند تا شاید « عبرت آموزان » عبرت بگیرند .
در ادامه حکایتی درباره لطف و رحمت امیرالمومنین(ع) در حکومتداری است که حجت الاسلام و المسلمین شیخ حسین انصاریان آن را اینگونه نقل کردهاند:
در عهدنامه مالک اشتر نوشت: مالک! كارى كن كه در خیمه حیات از حداقل زندگى خوب تمام مردم برخوردار باشند، چه این كه مردم هم دین تو باشند یا هم دین تو نباشند، براى تو فرقى نكند. یک وقت نگویى چون اینها مومن هستند به اینها بیشتر برسم، ولى اینها چون یهودى، مسیحى یا زرتشتى اند از تداركات كشور چیزى به آنها ندهم.
یک موردش را برایتان بگویم، ایام حكومتش است، رییس مملكت است، در راه دارد میآید یک دختر خانمى را مى بیند زار زار گریه میكند. على (ع) در مقابل گریه گریه كنندگان طاقت نمیآورد، دختر خانم! چى شده؟ گفت: من كنیزم و كلفت هستم، پول به من داده اند خرما خریدهام، خرما خوب نیست، خانمم گفته برو پس بده و آمدهام به خرمافروش میگویم: پس بگیر، میگوید: پس نمیگیرم. فرمود: بیا با همدیگر برویم من خرمایت را پس بدهم.
آمد در مغازه خرمافروش، خیلى بامحبت فرمود: این خرما را عوض بكن. گفت: به تو هیچ ربطى ندارد، به خرما فروش لات و بیتربیت دوباره فرمودند، اگر ممكن است عوض كن، گفت مزاحم كسبم نشو. و از پشت دخل آمد و یك مشت به سینه امیرالمومنین (ع) زد و از مغازه بیرون پرتش كرد. گفت: میگویم برو. به دختر فرمود: خوب این كه پس نگرفت بیا برویم در خانهتان به خانمت بگویم حالا با این خرماها قناعت كن.
هیچ قدرتمندى در روى این كره زمین به این پاكى مى شناسید؟ اینقدر اخلاق والا. دختر راه افتاد، على (ع) هم راه افتاد، همسایه روبرویى آمد در مغازه جوان خرمافروش، گفت: با كدام دستت به این سینه زدى؟ گفت: با این دست. گفت: خوشت آمد با این مشتى كه به این مرد زدى؟! تو فهمیدى این كیست؟ گفت: نه، كیست؟ با این لباس پاره اش آمده بود اینجا مزاحم ما شده بود.
هیچ قدرتمندى در روى این كره زمین به این پاكى مى شناسید؟ اینقدر اخلاق والا. دختر راه افتاد، على (ع) هم راه افتاد، همسایه روبرویى آمد در مغازه جوان خرمافروش، گفت: با كدام دستت به این سینه زدى؟ گفت: با این دست. گفت: خوشت آمد با این مشتى كه به این مرد زدى؟! تو فهمیدى این كیست؟ گفت: نه، كیست؟ با این لباس پاره اش آمده بود اینجا مزاحم ما شده بود. گفت: نفهمیدى؟ گفت: نه، گفت: این سینه، صندوق اسرار خداست، این شوهر فاطمهزهرا (س) است، این پدر حسن و حسین(ع) و این امیرالمومنین (ع) است.
دوید دنبال امیرالمومنین (ع)، آمد خودش را بیندازد روى پاى على (ع)، زیر بغلش را گرفت، گفت: مرا ببخش، بد كردم. فرمود: تو مرا ببخش، من آمدم مزاحم كاسبى ات شدم. «1» لا اله الا الله.
شما رییسهاى كشورها یک موى على (ع) به تنتان هست؟ خرما را گرفت و بهترین خرما را براى دختر آورد و فرمود: برو، گفت: على جان! دیر شده مرا مى زنند. فرمود: خوب من میآیم از جانب تو عذرخواهى مى كنم.
خانم دید كنیزش دیر كرده، پنج دفعه هى آمد در را باز كرد و بیرون را نگاه كرد، بعد یک مرتبه دید كنیزش با امیرالمومنین (ع) دارد میآید، على (ع) را میشناخت، دو لنگه در را باز كرد.
امیرالمومنین (ع) فرمود: یک مقدار دیر شده عذرش را قبول كن، گفت: آقا جان! فداى قدمتان بشوم، من این كنیز را به شما بخشیدم. امام (ع) هم رو كرد به كنیز، فرمود: من هم تو را در راه خدا آزاد كردم برو، این یک مصداق پاكى.
به گزارش برنا، زندگى بزرگان مخصوصاا اولیاى الهى دانشگاهى است انسانساز كه شاگردان آن سلمانها و ابوذرها هستند و بهترین عمل تدبر و تفكر و اندیشه در زندگى اولیاء الهى است.
زیباترین صورتهاى معشوق حقیقى در هر زمان و مكانى تمامى فرزندان آدم (ع) را به عشق بازى فرا مىخواند، اما آدمزادگان چنان سرگرم خورد و خوراك و پوشاكاند كه از تمام فریادهاى بلند جهان هستى حتى ندایى ضعیف را نمىشنود .
حضرت امیرالمومنین (ع) در بیانى نورانى مىفرمایند: مایه عبرت بشر بسیار است، و لیكن عبرت آموزان اندکاند.
و نداى ملكوتى فرشته وحى به تمامى بشر امر میكند: اگر دلى بیدار باشد خواهد دید كه سراسر جهان هستى فریاد برمى آورند، یكى هست و نیست جز او.
لیكن اقتضاى زندگى مادى، انسان را از مسیر حق غافل مى كند؛ لذا خداوند انبیاء و اولیاء خود را براى بیدار كردن فطرت خفته بشر مىفرستد تا شاید انسان خاك نشین نظرى به افلاک كند و همراه آخرین فرستاده خود ثقل اكبر و نور مبین قرآن كریم را نازل مىكند و در آن قصه و داستان گذشتگان را بیان مى كند تا شاید « عبرت آموزان » عبرت بگیرند .
در ادامه حکایتی درباره لطف و رحمت امیرالمومنین(ع) در حکومتداری است که حجت الاسلام و المسلمین شیخ حسین انصاریان آن را اینگونه نقل کردهاند:
در عهدنامه مالک اشتر نوشت: مالک! كارى كن كه در خیمه حیات از حداقل زندگى خوب تمام مردم برخوردار باشند، چه این كه مردم هم دین تو باشند یا هم دین تو نباشند، براى تو فرقى نكند. یک وقت نگویى چون اینها مومن هستند به اینها بیشتر برسم، ولى اینها چون یهودى، مسیحى یا زرتشتى اند از تداركات كشور چیزى به آنها ندهم.
یک موردش را برایتان بگویم، ایام حكومتش است، رییس مملكت است، در راه دارد میآید یک دختر خانمى را مى بیند زار زار گریه میكند. على (ع) در مقابل گریه گریه كنندگان طاقت نمیآورد، دختر خانم! چى شده؟ گفت: من كنیزم و كلفت هستم، پول به من داده اند خرما خریدهام، خرما خوب نیست، خانمم گفته برو پس بده و آمدهام به خرمافروش میگویم: پس بگیر، میگوید: پس نمیگیرم. فرمود: بیا با همدیگر برویم من خرمایت را پس بدهم.
آمد در مغازه خرمافروش، خیلى بامحبت فرمود: این خرما را عوض بكن. گفت: به تو هیچ ربطى ندارد، به خرما فروش لات و بیتربیت دوباره فرمودند، اگر ممكن است عوض كن، گفت مزاحم كسبم نشو. و از پشت دخل آمد و یك مشت به سینه امیرالمومنین (ع) زد و از مغازه بیرون پرتش كرد. گفت: میگویم برو. به دختر فرمود: خوب این كه پس نگرفت بیا برویم در خانهتان به خانمت بگویم حالا با این خرماها قناعت كن.
هیچ قدرتمندى در روى این كره زمین به این پاكى مى شناسید؟ اینقدر اخلاق والا. دختر راه افتاد، على (ع) هم راه افتاد، همسایه روبرویى آمد در مغازه جوان خرمافروش، گفت: با كدام دستت به این سینه زدى؟ گفت: با این دست. گفت: خوشت آمد با این مشتى كه به این مرد زدى؟! تو فهمیدى این كیست؟ گفت: نه، كیست؟ با این لباس پاره اش آمده بود اینجا مزاحم ما شده بود.
هیچ قدرتمندى در روى این كره زمین به این پاكى مى شناسید؟ اینقدر اخلاق والا. دختر راه افتاد، على (ع) هم راه افتاد، همسایه روبرویى آمد در مغازه جوان خرمافروش، گفت: با كدام دستت به این سینه زدى؟ گفت: با این دست. گفت: خوشت آمد با این مشتى كه به این مرد زدى؟! تو فهمیدى این كیست؟ گفت: نه، كیست؟ با این لباس پاره اش آمده بود اینجا مزاحم ما شده بود. گفت: نفهمیدى؟ گفت: نه، گفت: این سینه، صندوق اسرار خداست، این شوهر فاطمهزهرا (س) است، این پدر حسن و حسین(ع) و این امیرالمومنین (ع) است.
دوید دنبال امیرالمومنین (ع)، آمد خودش را بیندازد روى پاى على (ع)، زیر بغلش را گرفت، گفت: مرا ببخش، بد كردم. فرمود: تو مرا ببخش، من آمدم مزاحم كاسبى ات شدم. «1» لا اله الا الله.
شما رییسهاى كشورها یک موى على (ع) به تنتان هست؟ خرما را گرفت و بهترین خرما را براى دختر آورد و فرمود: برو، گفت: على جان! دیر شده مرا مى زنند. فرمود: خوب من میآیم از جانب تو عذرخواهى مى كنم.
خانم دید كنیزش دیر كرده، پنج دفعه هى آمد در را باز كرد و بیرون را نگاه كرد، بعد یک مرتبه دید كنیزش با امیرالمومنین (ع) دارد میآید، على (ع) را میشناخت، دو لنگه در را باز كرد.
امیرالمومنین (ع) فرمود: یک مقدار دیر شده عذرش را قبول كن، گفت: آقا جان! فداى قدمتان بشوم، من این كنیز را به شما بخشیدم. امام (ع) هم رو كرد به كنیز، فرمود: من هم تو را در راه خدا آزاد كردم برو، این یک مصداق پاكى.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com



مولای من شما در بین شیعیانتون هم مظلومید
اگر فقط به اندازه یک سر سوزن از اخلاق اهل بیت،کرم اهل بیت ،منش اهل بیت رو بتونیم ارث ببریم ،به ولله رستگاریم،من که اشک تو چشمام جمع شد،انسانی با اون همه قدرت و مکنت،این همه افتادگی؟؟؟
الله اکبر