کد خبر: ۵۶۲۶۳
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍
مصطفی، عشق و دیگر هیچ...

به مناسبت عروج شهید ردانی‌پور؛

ما به یاد مصطفی و همراهانش کنگره برگزار می‌کنیم، یادگاران دورانش را گرد هم جمع می‌کنیم و خاطره‌ها را مرور می‌کنیم، اما غافلیم از جواني که در وصیت نامه‌اش خطاب به آنها نوشت: «دست از دامان امام زمان(ع) و نوکرانش نکشید که اینان عمال اسلامند».

خبرگزاري دانشجو

اگر نگاهی دقیق به اطرافمان بیندازیم با کمی دقت آدم هایی را پیدا می کنیم که عرض زندگیشان بلندتر از طول آن است!
 
آنها از همان دوران نوجوانی و بلکه کودکی، راه صحیح را یافته، و با اطمینان قدم در آن نهاده اند، پیش رفته اند، توشه تقوا برداشته اند وآن گاه که به دوران پرشور جوانی رسیدند، کارهایی کردند درخور ستایش همگان! اما به سن شان که نگاه می کنی، دهانت از تعجب باز می ماند و می اندیشی که چگونه یک جوان می تواند اینقدرملکوتی باشد.
به راستی شهید مصطفی ردانی پور، همان طلبه جوان خوشروی اصفهانی، مصداق حقیقی چنین افرادی است. گویی می بینم تمام روزهای زندگیش را! روزی که جو طاغوتی هنرستان را تحمل نکرد و بیرون زد، روزی که به حوزه علمیه اصفهان رفت و بعد مدرسه حقانی قم پذیرای قدم های استوارش شد. از سفر به کهگیلویه و بویراحمد برای تبلیغ و خدمت به مردم محروم منطقه تا عضویت در شورای فرماندهی سپاه آن شهربرای دلگرمی به رزمندگان اسلام و ایجاد همدلی بین مردم و سپاه .
 
هر صفحه از زندگی کوتاه، اما پربارش را که ورق می زنم ، بیشتر مشتاق می شوم تا آخر بروم. هر برگ از این کتاب بوی عطر یاس می دهد. از همکاری در تأسیس لشكر مقتدر امام حسین (ع) تا حضور در عملیات محرم و والفجر 1 و 2 ، و خلاصه هر آنچه از این حکایت بگویی، باز هم در آغاز راهی.
 
در قلب مصطفی و آدم های شبیه او عشق است، عشق به خداست، محبت بیکران اهل بیت است و نیز نیرویی تمام نشدنی که همواره او را به ادامه راه فرا می خواند. شاید روزی که جام شهادت می نوشیده و روح بلندش به سوی پروردگار می شتافته، دعا کرده باشد که حتی پیکرش هم باقی نماند روی خاک جبهه های منطقه حاج عمران. حالا او در جوار رحمت حق آرام گرفته است. جایش هم خوب است، همین نزدیکی ها، طبقه هفتم بهشت.
 
 ما به یاد مصطفی و همراهانش کنگره برگزار می کنیم، یادگاران دورانش را گرد هم جمع می کنیم، خاطره ها را مرور می کنیم و آتش به جان ها می زنیم اما غافلیم از جواني که در وصیت نامه اش خطاب به آنها نوشت: «دست از دامان امام زمان(ع) و نوکرانش نکشید که اینان عمال اسلامند» همان جوانانی که شاید می توانستند هر کدام یک مصطفای دیگر باشند.
 
اکنون سن وسال من با مصطفی در زمان شهادتش یکی است، اما هیچ یک از کارهایم اهمیت کارهای او را ندارد. با خودم فکر می کنم هفت شهر عشق را گشته ام، اما هنوز در خم همان کوچه ی اول گرفتارم.
 
کاش مصطفی بیاید و با نگاهی، حال نماز شبش یا دعای ابوحمزه خواندنش را به من هم بدهد. کاش حداقل راز ناله ها و اشک هایش را می فهمیدم. نمی دانم! این چه روزگاریست که مرا از آدم های شبیه مصطفی دور کرده، یا اصلا ً مرا از مرز خوب بودن جدا کرده ؟ اگر همین حالا خداوند، بازگرفتن روحم را اراده کند، هیچ چیزی برای گفتن ندارم، دست هایم خالی است. کاش نشانی کوچه ای را که او برای رسیدن به بهشت در آن قدم گذاشت پیدا کنم ...

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین