خانه تکانی عیدانه من با شما
وقتی شهر را ترک می کنی می بینی در این پنجشنبه ها و جمعه های اسفند ماه ، همه مردم مشغول خانه تکانی هستند ؛ یک نفر دستمال دست گرفته است و شیشه های پنجره اطاقها را جلا می دهد ، آن یکی سیاهیهای کبره بسته لای جرز پنجره ها را می گیرد ، آن یکی فرشها را توی حیاط انداخته و با آب و صابون و فرچه شست و شویشان می دهد ، پدر چهارپایه ای گذاشته و غبار روی لامپها را پاک می کند ، مادر وسایل اضافه و به درد نخور خانه را جلوی در می گذارد تا اکبر آقای رفتگر آنها را به سطل آشغال سر کوچه بیندازد ، برادرم روزنامه های باطله را که کنار اطاق تل انبار شده است دسته دسته بر می دارد و به سطل مخصوصی که شهرداری در مجتمع گذاشته است می برد تا بازیافت شود ، خواهرم پارچه های سفید گلداری که تازه خریده است روی لحافها و تشکها و پتوهای خانه اش می دوزد ، زهرا عروسکها واسباب بازیهای شکسته بسته اش را - با کمی دلخوری - حذف می کند و من ...
من ، آقای مهربانم - اگر اجازه بدهی - فردا در کنار دری که ما را به یاد فرزند بزرگوارت می اندازد ، خواهم ایستاد ، سرم را جلوی خورشید بارگاهت پایین می اندازم ، اشکهایم را پاک می کنم و از تو می خواهم این بار تو بیایی و خانه تکانی دل مرا به عهده بگیری . آقای رئوف ! باور کن جای دوری نمی رود اگر با دستمال تمیزی که داری گرد و غبار از دلم برگیری ، شیشه های زنگار گرفتۀ کبره بستۀ قلبم را جلا دهی ، بگویی زباله ها و آشغالهای وجودم را حذف کنند ، هر چه که فکر می کنی زائد و به درد نخور است از خانه وجودم بیرون ببری ، خواندنیها و شنیدنیهای باطله را خودت برای بازیافت بگذاری ، لباسهای چرک و سیاه دلم را دستور بدهی بشویند و نونوار کنند ، عطر خوش نرگسها و گلهای محمدی به آن بزنی ، لباس سفیدی پر از گل، به تنم بپوشانی و قبل از آن لباس کهنه رنگ و رو رفته پاره پاره را دور بیندازی و ... خلاصه آقای مهربان و رئوف ! فردا که میهمانت می شوم ، خانه تکانی کامل قبل از عیدم با تو ، من چیز دیگری سرم نمی شود .
حتی ببخشید آقا ، من پیش پیش عیدی خودم را هم از شما می خواهم .به من چه که ده روز دیگر به آغاز سال نو باقی مانده است ، سال نوی من و عید من از همین فردا که در کنار شمایم شروع می شود . من از شما ثروتهای همیشگی تکثیر شونده ای می خواهم که به دوستان خودتان می دهید و آنها را یک عمر - یک عمر ؟ عمرها! - بیمه می کنید و خیالشان را تخت . من سرمایه هایم را از دست داده ام ، دیگر چیزی ندارم که با آنها تجارت و حتی کاسبی کنم . شما که از خاندان کریمان هستید هیچ گاه دست رد به هیچ نیازمندی نزده اید چه رسد به اینکه این نیازمند ، «میهمان» شما هم باشد که اکرام میهمان از تأکیدات خود شماست .
من با این همه امید به پابوس شما خواهم آمد و می دانم که عید فردا ، شما مرا با انبانی نه از مُهر که از مِهر و بسته هایی از سوغاتی های رنگارنگ و متنوع برای خود و دوستانم روانه خواهید کرد . می دانی آقا ؟ من از همین الان ، وقتی یادم می آید که فردا شب آن هنگام که می خواهم از شما خداحافظی کنم و از خانه تان خارج شوم ، چگونه دل کندن از شما را بیتاب خواهم شد و چگونه هی بر می گردم و شما را نگاه می کنم، دلم تنگ می شود ، نیامده دلم تنگ می شود !
راستش را بگویم آقا ؟ از همین حالا درست همان موقع که دارم از شما خداحافظی می کنم را می بینم که دست مهربانتان را بر سرم می کشید و می بینم که توراهی مرا - همان که فردا برای اولین بار در زندگیم از شما خواهم خواست - در کیسه ای هوس انگیز زیر بغلم گذاشته ای ، پشت سرم - به شیوه همه ایرانی ها - آب پاشیده ای و سلام خیس مرا پاسخ داده ای ، آن هنگام که برای آخرین بار گفته ام :
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی و رحمت الله و برکاته ...
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


