کد خبر: ۳۷۳۴۱
تعداد نظرات: ۳ نظر
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍

ماجرای پسر 15 ساله ای که به عشق امام زمان(عج) کفش نمازخوان‌ها را واکس می زند

اول خیابان مطهری خودمان و تخت طاوسشان وایساده بودم تا سوار ماشین بشم، مثل همیشه منتظر ماشینی بودم که صندلی جلوییش خالی باشه برا همین به چند تا ماشین بی اعتنایی کردم تا اینکه یه پراید تیره رنگ که یه مرد حدودا 48- 49 ساله راننده بود اومد.

اول حدودا 2 متر جلوتر از من، برای دوتا دختر خانم(!) وایساد بعد که دید مشتری نیستن برگشت پیش من گفت بیا بالا، من قبلش بش گفتم بودم سر معلم... .

حدودا تقاطع بهشتی ما و عباس آباد آنها بود که تلفن رو قطع کردم به یک تازه از سفر برگشته ی خانه تولد علی(ع) زنگ زده بودم و تسلیت گفتم برای اینکه برگشت تهران! و گفتم عجب رفت حج و برگشت، راننده که داشت کرایه های دریافتی چند مسافر قبلی رو مرتب می کرد زد دنده و راه افتاد چراغ سبز شده بود و دو دقیقه مونده بود تا سیدخندانی که وسط راه قرار شده بود بریم تا اونجا و گفت: آقا اگه بخواد میبره، من دوتا پسر 15 ساله دارم که تاحالا 4 بار رفتن کربلا!

انگار داغ دل بابایی که خودش می گفت من یکی در میون نماز می خونم تازه شده بود که شروع کرد گفتن: من دوتا پسر دو قلو دارم که یکیشون سوسوله یکیشون عاشقه امام حسینه، آقا پدر ما رو در آورده اصلا من خودم اینکاره نیستم ولی این همش تو مسجده، همش داره دعا و نماز می خونه!

بابایی که ظاهرش هم معلوم بود که اهل کارای پسرش نیست ادامه داد که حسین (پسرش) 5 ساله ماه رمضونا میره تا سحرا کفش ملت رو واکس میزنه و تازه فهمیده که این کارا برای این می کنه که شاید بتونه این وسط کفشای آقا رو واکس بزنه...

این رو که گفت تنه جفتمون لرزید و اشک تو چشماش جمع شد.

پدر از نماز شب پسرش گفت و مونده بود که چرا اینقدر بچش پیشه خداگریه می کنه! بش گفتم تو از پل صراط ردی باباجون!

می گفت من وقتی مادرش گفت چیزی بین وسالیش گیر اوردم خوشحال شدم که شاید با یه دختری دوست شده(!) بعد فهمیدم که نشسته 20 صفحه درباره آیه والعصر نوشته.... .

می گفت می گن این برای این انقدر خوبه چون می خواد بره! این رو گقت و دست گذاشت رو سرش گریه می کرد که من مشکلی ندارم و هدیه خودشه ماله خودشه...

بش گفتم این حرفا چیه پس این همه عارف و بزرگ اسلامی که تو سن بالا دارن زندگی می کنن پس چیه و از این حرفا!

می گفت از این پسرم خجالت می کشم و بلند میشم نماز می خونم!

من اعتقاد دارم بی خود نبود که این بنده خدا شروع کرد از بچش برای من گفتن و هرچند حیف خیلی از حرفا رو گفت نگو... .

منبع وبلاگ :لطفا در این مکان توقف کنید با استفاده از نشریه گزارش جامعه

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

انتشار یافته: ۳
در انتظار بررسی: ۱
غیر قابل انتشار: ۰
علی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۲:۳۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۲۰
0
0
خدا نگهش داره برا ما
سرباز گمنام آقا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۱۸ - ۱۳۹۲/۰۵/۰۵
0
0
با سلام عالی بووووووووووووووووووووووووووود
نیلوفر
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۴:۱۵ - ۱۳۹۲/۰۵/۲۹
0
0
سلام ازز خودم خجالت کشیدم
نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین