از هيــچ چيــز نميترســم
شروع تربيت و تزكيهي سيد زير نظر پدر و جدش، سيد عبدالباقي بود. آنها از شش سالگي به تربيت اسلامي و علمي سيد، همت گماردند. سيد در مورد پدرش ميگويد: «او از ما میخواست که اجداد پاکمان را سرمشق قرار دهیم. به ما میگفت صبر و بردباری را از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله، شجاعت و قناعت را از علی بن ابیطالب علیه السلام، و عدم تسلیم در برابر ستم را از سالار شهیدان حضرت امام حسین علیه السلام، بیاموزیم.
از همان
دوران کودکی پدرم به ما یاد میداد که خود را به غذای کم و چشیدن طعم تلخ گرسنگی عادت
دهیم؛ چرا که با خالی نگهداشتن اندرون بهتر میتوان نور معرفت را دید. لباس خود را
تمیز نگه داریم و خودمان را برای تهیه لباس نو به زحمت نیندازیم. پدرم همیشه به ما
میگفت که در خوردن و خوابیدن زیادهروی نکنیم، چون انسان قانع هیچ وقت تسلیم زور نشده
و در برابر زر و زیور دنیا، وسوسه نمیشود.»
وقتي سيد چهارده ساله بود سيد عبدالباقي از دنيا ميرود و بنا به وصيت او سيد براي ادامهي تحصيل علوم ديني راهي اصفهان ميشود. 13 سال در اصفهان ماند. در اين مدت دانشهايي چون ادبيات عرب و فقه و اصول و حكمت و عرفان را نزد بزرگاني چون ميرزا عبدالعلى هرندى، آخوند ملامحمد كاشى، ميرزا جهانگيرخان قشقايى، سيدمحمد باقر درچهاى و شيخ مرتضى ريزى و ديگر اساتيد آموخت و به درجهي اجتهاد رسيد. اما عطش او براي كسب علم و معرفتِ بيشتر، فروكش نكرد و براي ادامهي تحصيل به سمت نجف رفت. 7 سال هم در نجف ماندگار شد. در نجف به محضر ميرزاي شيرازي رسيد و در مدرسهاي منصوب به صدر، همحجرهاي آشيخ حسنعلي اصفهاني شد. سيد پنج روز اول هفته را درس ميخواند و آخر هفته را براي امرار معاش كار ميكرد. خودش ميگويد: ««در نجف روزهای جمعه کار می کردم و درآمد آن روز را نان میخریدم و تکههای نان خشک را روی صفحهي کتابم میگذاشتم و ضمن مطالعه میخوردم. تهیه غذا آسان بود و گستردن و جمع کردن سفره و مخلفات آن را نداشت. خود را از همه بستگیها آزاد کردم ...»
بعد از اين به اصفهان برگشت و خانهاي كوچك اجاره كرد و شروع كرد به تدريس علوم ديني. صبح ها در مدرسهي «جدهي کوچک» درس فقه و اصول، و عصرها در مدرسهي «جدهي بزرگ» درس منطق و شرح منظومه میگفت. از تسلط و تبحر خاص او در تدريس علوم مختلف بود كه ملقب به لقب «مدرس» شد. حالا ديگر «مدرس» زبانزد همهي مردم شهر شده بود و همه او را ميشناختند.
***
مخالفت او با اعمال غير
قانوني و غير ديني واليان اصفهان باعث اين شد كه آنها همواره در پي نابود كردن و
كشتن سيد باشند. در يكي از روزها كه قرار بود سيد ناهار را مهمان طلبهاي به نام
«سيد ابوالحسن سدهي» در مدرسهي جدهي بزرگ باشد عمّال حكومت متوجه آن ميشوند و
طرح ترور سيد را برنامهريزي ميكنند. اما خوشبختانه اين ماجرا لو ميرود و سيد
ابوالحسن از مدرس ميخواهد كه مهماني فردا را لغو كند. اما سيد گوشش بدهكار اين
حرفها نبود و گفت من بايد فردا حتما به مدرسهي جدهي بزرگ بيايم. روز بعد پس از
تمام كردن درس صبح به سمت مدرسهي جدهي بزرگ راه افتاد. هنگامي كه سيد وارد صحن مدرسه شد و به کنار
جوی آبی که از میان مدرسه می گذشت، رسید، شخصی به نام عبدالله از اهالی
سمیرم مقابل او قرار گرفت و با تفنگ ششلولش سینهي سيد را نشانه گرفت. اما مدرس با چابکی تمام زیر دستش
زد و تفنگش داخل جوی آب افتاد و عبدالله پا به فرار گذاشت. اما نفر دوم ترور يعني علی قزوینی
كه در طبقهي دوم مدرسه قرار داشت چند تیر پیاپی به سمت مدرس شلیک کرد. كه
خوشبختانه همهي آنها هم به خطا رفت. مردم
كه صداي شليك گلوله را شنيدند به داخل مدرسه آمدند و مجرمان را گرفتند. اما سيد
گفت: «من از اینها شکایتی ندارم، آزادشان کنید بروند جایی مخفی
شوند، مبادا مأموران حکومتی بیایند اینها را بگیرند!» بعد رو كرد به مردم و گفت:
«شما هم دنبال كار خودتان برويد.» بعد
هم با کمال خونسردی كه انگار نه انگار اتفاقي روي داده به اتاق
سید ابوالحسن آمد و سر سفره نشست. میزبان
كه سر سفره سکنجبین گذاشته بود آن را برداشت و گفت: «آقا، ترشی برای شما خوب نیست.
قدری نمک بخورید چون ترسیدهاید.» سيد
لبخندی زد و گفت: «در وجود من ترس راه ندارد. من باید حوادث بزرگتر از این را ببینم.»
بعد ظرف سکنجبین را از سید ابوالحسن گرفت و بر سر سفره نهاد و شروع كرد به خوردن!
***
سيد هميشه ميگفت: «كار اصلي من تدريس است و سياست كار دوم من است.» به خاطر همين وقتي به تهران آمد بلافاصله بساط درس خود را در مدرسهي سپهسالار در ايوان زير ساعت انداخت و شروع به تدريس كرد. وقتي عهدهدار توليت اين مدرسه شد براى اولين بار طرح امتحان طلاب را اجرا كرد. سید اسماعیل مدرس میگوید که پدرش همیشه به طلاب ميگفت: «ترقی و تعالی هر قوم به علم است. اسلام فرا گرفتن علم را فریضه دانسته، اما علم به تنهایی کافی نیست. مسلمان باید به دو بال علم و تقوا مجهز باشد. انگلیسیها علم دارند اما تقوا ندارند. اگر مسلمین علم و تقوا داشته باشند هیچ کس بر آنها مسلط نمی شود.»
سيد باز هم عصرهاى پنجشنبه درس
را تعطيل ميكرد و به روستاهاى اطراف ورامين ميرفت و از قناتهاى روستاهاى اين منطقه
بازديد ميكرد. گاهي هم خودش به داخل چاهها مىرفت و شروع ميكرد با چرخ از چاه گِل
كشيدن.
***
در اصل دوم متمم قانون اساسى ايران پيش بينى شده بود كه قوانين مصوبه مجلس شوراى ملى بايد زير نظر هيأتى از علما و مجتهدان طراز اول باشد. به موجب اين اصل در هر بار بايد حداقل پنج نفر از مجتهدان در مجلس حضور داشته و بر قوانين مجلس ناظر باشند و مفاد آن از نظر شرعى به تأييد و امضاى آنها برسد. در دورهي دوم مجلس از سوى فقها و مراجع تقليد شهيد مدرس به عنوان مجتهد طراز اول برگزيده شد تا به همراه چهار نفر از مجتهدان ديگر به مجلس رفته، بر قوانين مصوب آن نظارت داشته باشد.
وقتى كه مدرس قدم به مجلس گذاشت
كسي فكر نمىكرد كه اين سيد لاغراندام با عصاى چوبى و لباس كرباسي همان كسي است كه
قرار است چون كوهي استوار در مقابل انحرافات آنان بايستد و اجازهي تصويب قوانين
غير شرعي و عرفي آنها را ندهد.
***
هنوز از عمر مجلس سوم يك سال نگذشته بود كه جنگ جهانى اول شروع شد. ايران خود را به عنوان كشور بيطرف معرفي كرد. انگلستان و روسيه كه گويا منتظر چنين فرصتي بودند به اين بهانه از شمال و جنوب به ايران تاختند. روسها تا قزوين پيش رفتند. با احتمال سقوط تهران، مجلس از اکثريت افتاد و منحل شد. به همين علت در محرم 1334 ق بيست و هفت نفر از نمايندگان مجلس و گروهي از رجال سياسي و مردم عادي به منظور مقابله با تجاوزات روس و انگليس طرح مهاجرت به قم را آغاز كردند. رفته رفته گروه زيادتري از مردم به اين حركت پيوستند. مهاجران در قم «كميتهي دفاع ملي» را تشكيل دادند. اما روسها به تعقيب آنها پرداختند. در رباط کريم ميانشان جنگي در گرفت که روسها پيروز شدند. اين باعث شد كه مهاجرين پراكنده شوند. سيد براي جمعآوري نيرو به اصفهان رفت و از حمايت حاج آقا نورالله اصفهاني برخوردار شد. عدهاي از مهاجرين هم به کرمانشاه رفتند و دولت مهاجرت را به رياست نظامالسلطنه تشکيل دادند. مدرس در اين زمان در کرمانشاه نبود ولي او را به وزارت عدليه و اوقاف انتخاب كردند. مهاجرين عليرغم حمايت ايلات و عشاير نتوانستند کاري از پيش ببرند و پس از تحمل چند شکست از روسها ناگزير شدند از راه كرند و قصرشيرين به استانبول بروند.
***
سيد به محض ورود در استانبول، در مدرسهي ايرانيان آن شهر بساط تدريسش را پهن كرد و با همان حقوقي كمي كه از تدريس ميگرفت امرار معاش ميكرد. پس از مدتي آوازهي سيد در استانبول هم پيچيد و سلطان محمد پنجم، پادشاه عثماني از او براي ملاقات و مذاكره دعوت كرد. مدرس هم پذيرفت و در روز مقرر به بارگاه خليفه رفت. پس از انجام تشریفات معمولی، مدرس ناگهان با لحن خيلي جدي شروع کرد به سخنراني و چنين گفت:
«اصولاً ما روحانیون در زمان حکومت استبداد ایران آزاد بودیم و هیچ
قیودی {حصری} برای ما در کار نبود و من نیز پس از استبداد در حکومت مشروطه هم به علت
آن که نمایندهي مجلس شورای ایران بودم، در تمام مراحل، آزاد صحبت میکردم. از این
رو در اینجا هم بیانات خود را آزادانه اظهار میکنم. مقصود از مهاجرت ما ایرانیان
به این کشور این است که اولاً دولت عثمانی صحبت الحاق قسمتی از خاک آذربایجان را به
خاک عثمانی موقوف نماید. ثانیاً در موضوع صمیمیت بین برادران مسلمان ایرانی و ترک مذاکراتی
به عمل آوریم.» پادشاه كه مات صراحت لهجهي سيد شده بود نميدانست كه چه چيز بايد
جواب بدهد.
سيد در ملاقاتهاي بعدي هم كه با پرنس سعید حلیم پاشا، صدر اعظم وقت و طلعت پاشا وزیر کشور وقت عثمانی و دیگر وزرا داشت، همينگونه عمل كرد و نشان داد كه بيش از حد صريحاللهجه است. مثلا هنگامي كه صدر اعظم دستور داد برای مدرس «چای عجمی» بیاورند سيد به مترجم خود گفت: «بگویید به جای کلمهي عجم، لفظ ایرانی استعمال نمایند زیرا ماده لغوی کلمهي عجم از عجمه ميباشد و اشتقاق آن به کلمات مختلفه حاکی از تحقیر نژاد غیر عرب، یعنی حتی ملت ترک و ایرانی است و ما ایرانیان که دارای نوابغ و مشاهیری بودیم که به زبان و تمدن عرب و اسلام خدمات شایانی کردهاند، سزاوار نیست که محقر شویم. لذا خواهشمندیم لفظ عجم را از قاموس زبان خودتان خارج کنید و به جای آن کلمهي ایرانی را انتخاب فرمایید.» صدراعظم هم كه گيج شده بود گفت: «پس خوب است لباس سربازان ایرانی و ترک هم، یکسان شود!» سيد لبخندی زد و جواب داد:
«خیلی چیزها است که باید بشود، ولی متأسفانه نمیشود. و من هم خیلی چیزها دلم میخواهد ولی ممکن نیست. از طرفی در وسط دانهي گندم هم خطی است. ما همین لباسی را که داریم خوب است و شما هم همان لباسی را که دارید خوب است. ولی چقدر خوب بود صدراعظم میفرمودند به جای آنکه لباس سربازان ایرانی و ترک یکسان و یک شکل شود، برادارن ایرانی و ترک، یک دل شوند. زیرا ممکن است از حیث لباس همرنگ شویم ولی یک دل نباشیم.»
***
بعد از پايان جنگ، مهاجران به تهران بازگشتند و سيد دوباره به مدرسهي سپهسالار رفت. در ذيقعده 1337 ق، وثوقالدوله قرارداد ننگين 1919 را با انگلستان منعقد ساخت. بر اساس اين قرارداد اختيار امور مالي و نظامي دولت ايران در دست مستشاران انگليسي قرار ميگرفت. وثوقالدوله تصميم داشت تا اين قرارداد را به وسيلهي طرفداران خود در مجلس به تصويب برساند. مثل روز روشن بود كه شخصي چون مدرس با اين طرح مخالفت ميكند و اجازهي تصويب چنين قراردادي را نخواهد داد. هر كاري كردند كه سيد راضي بشود نشد كه نشد. يكي از روزها خود وثوق الدوله براي راضي كردن سيد به خانهش آمد. وثوقالدوله در حالی که عده ای حضور داشتند به او گفت: «شنیدهام شما با قرارداد تنظیمی بین ما و دولت انگلیس مخالفت کردهاید!» سيد گفت: «بله». وثوقالدوله پرسيد: «آیا قرارداد را خواندهاید؟» جواب داد: «نه!». وثوقالدوله با تعجب جواب داد: «پس به چه دلیل مخالفید؟» سيد گفت: «قسمتی از قرارداد را برای من خواندهاند، جملهي اولش که نوشته بودید دولت انگلیس استقلال ما را به رسمیت شناخته است، آقا! انگلیس کیست که استقلال ما را به رسمیت بشناسد؟ آقای وثوق! چرا شما این قدر ضعیف هستید!» وثوقالدوله كه دستپاچه شده بود گفت: «آقا به ما پول دادهاند!» سيد فرياد زد: »آقای وثوق الدوله، شما اشتباه کردهاید، ایران را ارزان فروختید!»
***
هر چند مخالفت سيد و طرفدارانش با تصويب اين قرارداد باعث بركناري وثوقالدوله شد اما روباه پير، نقشهي جديدي را طرحريزي كرد. و آن طرح كودتا در اسفند 1299 توسط سيد ضياء و رضاخان بود. در نيمهي شب سوم اسفند كودتاگران افرادي را كه ميدانستند سد راه اين اقدام هستند دستگير كرده و به زندان انداختند. مِنجمله مدرس. سيد وقتي نگراني خانوادهش را ديد با اشاره به درخت زردآلويي كه در باغچهي خانه بود به فرزندش گفت: «نگران نباشيد، با شكوفه دادن اين درخت بر ميگردم.» پيشبيني سيد درست بود و بعد از سه ماه كه دولت سيدضياء منحل شد او هم آزاد شد.
***
از همان آغاز با رضاخان مخالف بود. رضاخان كه توانسته بود سر مثلا روشنفكران را شيره بمالد و از عبارت خررنگكني چون «جمهوري» براي پيشبرد اهداف خود سود بجويد در صدد جلب موافقت نمايندگان مجلس بر آمد. اما سيد به خوبي ميدانست كه در زير اين دستكش مخملين، مشتي چدني خوابيده است. سيد دريافته بود كه پيشنهاد «جمهوري» تنها پوششي است براي اقدامات بعدي كه طراح اصلي آن روباه پير است. در اين ميان يكي از طرفداران رضاخان در مجلس، به نام دكتر حسين بهرامي (احياءالسلطنه) به تحريك سيدمحمد تدين و براي ترساندن سيد، با پايان جلسهي روز 27 اسفند 1302 مجلس، سيلي محكمي به گوش او زد. به طوري كه عمامه سيد از سرش افتاد. اما سيلي و سِيلي. سِيلي عظيم از اعتراضات مردمي در پي اين اقدام به جريان افتاد و هزاران نفر در مسجد شاه و اطراف آن گرد آمدند. ملك الشعراي بهار در شعري به نام «جمهورينامه» به اين موضوع اشاره كرده و چنين سرود:
از آن سيلي ولايت پر صدا شد
دكاكين بسته و غوغا به پا شد
به روز شنبه مجلس كربلا شد
به دولت روي اهل شهر وا شد
چو آمد در ميان خلق سردار
براي ضرب و شتم و زجر و كشتار
دريغ از راه دور و رنج بسيار
قشوني خلق را با نيزه راندند
ولي مردم به جاي خود بماندند
رضاخان را به جاي خود نشاندند
بجاي گل بر او آجر پراندند
نشايد كرد با افكار پيكار
ببايد خواست از مخلوق زنهار
دريغ از راه دور و رنج بسيار
***
سيد همچنان ميكوشيد كه موافقان
جمهوريخواهي را در مجلس از اكثريت بياندازد. او سعي ميكرد نمايندگان موافق را به
بهانههاي مختلف از صحن علني مجلس دور كرده و مانع از رسيدن تعداد نمايندگان به حد
نصاب رأيگيري شود. بنابراين رضاخان چارهاي نديد جز كنارهگيري. اما موافقان او
در مجلس، نقشهي شوم ديگري كشيدند. و آن اينكه در يكي از روزها سيد را به بهانهي
اينكه رضاخان در صدد است با او آشتي كند از صحن علني مجلس بيرون برده و در غياب
او به رضاخان رأي اعتماد دادند.
***
در مجلس پنجم سيد و يارانش تحت فشار زيادي قرار گرفتند تا جايي كه در مجلس هم حق آزادي نظر را نداشتند. مدرس تنها راه چاره را استيضاح رضاخان ديد. بنابراين در روز 7 مرداد 1303 پيشنهاد خود را در مجلس مطرح كرد. سخنان سيد چنان ماهرانه و مستدل بود كه همگان را مجاب به انجام چنين امري كرد و روز 17 مرداد براي انجام اين موضوع در نظر گرفته شد. رضاخان كه به شدت از اين مسأله عصباني شده بود افرادي را مأمور جنجالآفريني و بر هم زدن اوضاع شهر كرد. نزديك ساعت 10 صبح كه سيد ميخواست به مجلس بيايد جمعيتي كه اجيرشدهي رضاخان بودند شروع به اهانت به سيد كردند. نزدیک ساختمان نيز عدهای به او حمله كردند كه البته آسيبي به او نرسيد. سيد مانند هميشه خونسردي و آرامش خودش را حفظ كرد. اجيرشدگان كه آرامش مدرس را ديدند شروع كردند به سر دادن شعار «مرده باد مدرس». مدرس هم روي كرد به آنان و گفت: «آخر اگر مدرس بمیرد، دیگر کی به شما پول خواهد داد!» و پس از آن فریاد کشید: «زنده باد خودم، زنده باد مدرس». سيد از مخمصهي بيرون كه خلاص شد و وارد صحن مجلس شد تازه گرفتار نمايندگان طرفدار رضاخان در آمد كه با دوات و بادبزن و غيره به سويش حمله كردند. رضاخان نيز كه انگار منتظر سيد بود با مشت گره کرده به سويش حملهور شد و با دست راست خود گلوی مدرس را گرفت و به دیوار فشار داد و با عصبانيت گفت: «آخر سید تو از من چه میخواهی!» سيد هم با همان شجاعت و صراحت گفت: «می خواهم که تو نباشی».
***
با پایان یافتن انتخابات دوره ششم در 22 مرداد 1307 و فرا رسیدن دورهي هفتم، رضاخان تصمیم گرفت آخرين مرحلهي طرح خود را به اجرا در بياورد. و آن حذف مدرس و ياران او از نمايندگي مجلس بود. بنابراين انتخابات برگزار ميشود اما كاملا فرمايشي. آن هم در شرايطي كه تقريبا تمامي ياران سيد يا در زندان بودند يا در تبعيد. موقع رأي دادن هم مأموران مردم را تحت فشار قرار ميدادند كه به مدرس نبايد رأي بدهند. جالبي ماجرا در اين است كه عوامل رضاخان آن چنان رأي صندوقها را تغيير دادند كه حتي يك رأي هم به نام «مدرس» از صندوقها بيرون نيامد! سيد هم گفت: «اگر بیست هزار نفر از مردم که در دوره گذشته به من رأی دادند همگی مرده باشند یا رأی نداده باشند، پس آن یک رأی که خودم به خودم دادم، چه شده است؟!»
***
رضاخان كه ديگر مانعي در راه تحقق آرزوهاي خود نميديد جز مدرس، تصميم به تبعيد او از تهران گرفت. بنابراين در روز دوشنبه 16 مهر 1307 مأموران شهرباني به دستور سرتيپ محمد درگاهي (معروف به محمد چاقوكش) رئيس كل شهرباني، سيد را شب هنگام و به طرز بسيار وحشيانهاي دستگير كرده و به شهر خواف در جنوب شرقي خراسان تبعيد كردند. سيد حدود 9 سال در اين منطقه با كمترين امكان و بدون داشتن هرگونه ملاقاتي با خانوادهي خود روزگار گذرانيد.
بعد از آن به دستور رضاخان به كاشمر منتقل شد. اما رضاخان به اين هم قانع نشد و دستور قتل سيد را صادر كرد. بنابراين در شب دهم آذر 1316 در يكي از روزهاي ماه رمضان، مأموران رضاخان او را با چاي مسموم كرده و سپس با عمامهاش وي را خفه كرده و به شهادت رساندند.
سيد كه به مدت 17 سال در يكي از مهمترين مقاطع تاريخي اين كشور از مجلس دوم تا ششم به عنوان نمايندهي مجلس خدمت ميكرد، تمام داراييش هنگام شهادت عبارت بود از: 30 ريال وجه نقد (كه 12 ريال آن خرج تكفين و تدفين وي شد) يك جلد قرآن، يك عينك، يك عصاي چوبي، يك حوله حمام، يك سجاده نماز و يك پيراهن كرباس.
محمد پورغلامي
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


