نیمه پنهان علی امینی:
تطهیر هنرمندانه نخست وزیر نشاندار پهلوی
ارتباط قوي آقاي علي اميني با اشرافيت يهود و صهيونيستها قطعاً منحصر به اين دوران نيست. براي نمونه، سفير اسرائيل در دوران نخستوزيري اميني هرگاه با مقاومت وزرا براي همکاري با صهيونيستها مواجه ميشود، الطاف ويژه نخستوزير مشکلش را حل ميکند
تاریخ دوران پهلوی پر است از خیانت دولتمردان خائنی که هدفی جز نابودی سرمایه های مادی این مرزو بوم نداشتند بی شک علی امینی یکی از ان دسته از خائنان به ایران محسوب میشود که جای پای اجدادخودگذاشته است.
به گزارش بولتن:دفتر مطالعات و تدوين تاريخ ايران درمقاله ای مبسوط به قلم عباس سلیمی نمین زوایای ناپیدایی از خیانت علی امینی را به رشته تحریردر آورده است .سلیمی نمین نوشته است :
تمايل غير متداول روايتگري آقاي علي اميني به عنوان يکي از بازيگران مهم عصر پهلوي به سوي «خود تطهيري» صرف، تاکنون بازتابهاي مختلفي در محافل سياسي و تحقيقاتي داشته است. پرهيز اين نخستوزير پرحاشيه ابتداي دهه 40 از واگويي محفوظاتش دربارة رخدادهاي مرتبط يا قائم به خويش بعضاً با واکنشهاي تندي مواجه شده است.
بهترين گواه بر صحت انتقادات وارده و بيان گزينشي خاطرات امینی، نگارش جداگانه خاطرات وی درسال 88 که با هدف برطرف کردن نقصهاي آشکار خاطرهگويي وی میباشد. اما آيا سرمايهگذاري جديد به منظور تطهير هنرمندانهتر اين نخستوزير نشاندار عصر پهلوي - که در بهار 1388 در قالب اثري با عنوان «بربال بحران» روانه بازار نشر شد- توانسته است تناقضهاي فاحش در جريان کتمان حقايق تاريخي بروز و ظهور يافته را کمرنگ سازد؟
به طور کلي در اين نحو خاطرهنگاري نبايد از اين نکته غفلت ميشد که دکتر اميني برخلاف بسياري از دستاندرکاران رژيم پهلوي جايگاه روشن و تعريف شدهاي داشته است و به همين دليل نميتوانسته مشارکت خود را در برخي وقايع مهم تاريخي ناديده بگيرد يا به سهولت از کنار آن بگذرد.
قبل از پرداختن به تناقضات عديدهاي که در سرمايهگذاريهاي گسترده به منظور تطهير عناصر کليدي در ساختار استبداد و سلطه بيگانه رخ مينمايد، به تبليغ سخاوتمندانه و خلاف واقع دکتر اميني براي خاندان خويش ميپردازيم که در تمامي اين آثار نمايان است. براي نمونه، او پدربزرگ خود را با اميرکبير همتراز ساخته است و مينويسد: «جدم (پدر پدرم) ميرزا عليخان امينالدوله فرزند مجدالملک به گواهي تمام نويسندگان تاريخ صدساله گذشته و مشروطيت، در آزاديخواهي، مردم دوستي، سواد و کمال و ترقيخواهي يگانه زمان خود بود. (خاطرات علي اميني، به کوشش يعقوب توکلي، انتشارات حوزه هنري، سال 1377، ص8)
به منظور روشن شدن واقعيت در اين زمينه و مشخص گرديدن مفهوم "يگانه زمان"اسماعیل رایین درباره میرزاعلی خان امین الدوله پدربزرگ علی امینی مینویسد:
«ملکم در انتخاب اعضاء مؤثر تشکيلات خود و به اصطلاح امروزي کارگردانان فراموشخانه نهايت دقت را مبذول داشت و از هر طبقه و دستهاي و بخصوص شاهزادگان، چند نفر را انتخاب نمود و با کمک آنها سازمان خود را وسعت داد. از جمله اشخاص مؤثري که با او همکاري داشتند و جزو دسته اصلي فراماسونهاي او بودند، ميتوان افراد زير را نام برد: شاهزاده جلالالدين ميرزا پسر فتحعليشاه... ميرزا عليخان امينالدوله...» (فراماسونري يا فراموشخانه، اسماعيل رائين، انتشارات اميرکبير، 1346، ص513)
رجالي چون آقاي امينالدوله اقدامي جهت احقاق حقوق ملت نميکردند بلکه قراردادهاي ذلتبار بر اين مرز و بوم تحميل مينمودند وعلاوه بردريافت رشوه، با سازمانهاي مخفي وابسته به بيگانگان پيوند داشتندکه آقاي اسماعيل رائين در کتاب خود وابستگي ميرزا عليخان امينالدوله به سازمان پنهان و صهيونيستي فراماسونري را مطرح ساخته است.
رائين سپس ذيل نام امينالدوله در پاورقي ضمن اشاره به چند منبع تاريخي از جمله تحولات سياسي نظام ايران (ص77) و تاريخ نهضت ايران- حلاج (ص78) ميافزايد: «برخي از مورخان معتقدند که ميرزا عليخان امينالدوله از مؤسسين فراموشخانه بوده مينويسند: «ملکم با کمک فکري و مادي امينالدوله حزبي بنام «فراماسون» که در ايران فراموشخانه خوانده شد تشکيل داد و عدهاي از شاگردان دارالفنون را دور خود جمع کرد.»
براي اثبات بطلان ادعاي آقاي علي اميني به ذکر همين مصاديق بسنده ميکنيم
اصولاً پرداختن به اين مسئله نيز از آن روست که همسنخي اعضاي اين خانواده پرقدرت در تاريخ معاصر بر اهل نظر مشخص شود، زيرا راوي خاطرات نيز حيات سياسي خود را در همان مسيري قرار ميدهد که نياکان وي پيموده بودند.
1)آنچه در اين زمينه حائز اهميت است اينکه آيا دفاع آقاي علي اميني از اجدادش به نوعي دفاع از همگوني خود با آنان محسوب ميشود يا خير؟ خواننده با مرور گذراي احوالات سياسي راوي، همسنخي وي را با گذشتگانش درمييابد. امضاء کننده قرارداد کنسرسيوم با وجود تلاشهايش براي رفع و رجوع عملکرد خويش در تاريخ به شدت زير سؤال است، به ويژه اينکه اذعان ميدارد که نه محمدرضا پهلوي و نه هيئت دولت از قدرت درک و فهم لازم براي مشارکت در اين زمينه برخوردار نبودند: «لاجوردي: تا چه حدي شاه در جريان اين مذاکرات (نفت) بود؟ اميني: نه، گاه گاهي، [هر] يک هفتهاي ميرفتم [و شاه را] ميديدم. [او مفاد قرارداد را] هم نميفهميد. بعد حالا خودش مدعي است، بيخود ميگويد. او وارد اين حرفها نبود. حالا اين مادهاي که اين جور بود و فلان، شاه چه ميدانست چيه... به هر حال، خوب، شاه را هم گاهي در جريان ميگذاشتيم.» (ص96) و در فرازي ديگر در مورد نخستوزير و هيات دولت ميگويد: «گذشت و [قرارداد کنسرسيوم] را آوردم به هيئت دولت. به مرحوم دکتر [فخرالدين] شادمان گفتم آقاي شادمان، شما هم نماينده نفت بوديد، هم انگليسي شما خوب است. شما نسخه انگليسي را بگيريد. من هم فارسي را ميخوانم. حالا همه [به] گوش هستند. شروع کرديم چند تا ماده [را] که خوانديم [خنده] سپهبد زاهدي گفت آقا، صبر کنيد، آقاي دکتر اميني سه ماه است هر روز مشغول اين کار است. آقايان اصلاً هيچ وارد نيستيد. اين را هم تا آخر بخوانيد، نخواهيد فهميد. شادمان گفت بله؟ زاهدي گفت، شما هم نميفهميد. بنابراين وقت تلف نکنيد. اين تصويبنامه را امضاء بکنيد. [وزرا] تصويب نامه را امضاء کردند. خلاصه ديدم که خوب، ما هم راستش را بگويم تا آخرش بايد يک سه ماه هم با اينها [هيئت دولت] صحبت کنيم» (صص 9-98)
صرفنظر از اين واقعيت تلخ که آمريکا و انگليس بعد از کودتا چه افرادي را بر سرنوشت ملت حاکم ساختند، متأسفانه اين به اصطلاح وزرا و وکلا و حتي شخص محمدرضا پهلوي نه سواد و معلومات داشتند و نه توان درک سياسي اينگونه موضوعات کلان را که سرنوشت ملت را رقم ميزد، تاسفبارتر اينکه جرئت نميکردند در برابر مطالبات بيگانه ابراز نظر کنند. عضويت آنان در سازمانهايي چون فراماسوني کفايت ميکرد تا به آنان رهنمود داده شود و به هر قرارداد خفتبار ضد مصالح ملي تن دردهند.

2) ارتباط قوي آقاي علي اميني با اشرافيت يهود و صهيونيستها قطعاً منحصر به اين دوران نيست. براي نمونه، سفير اسرائيل در دوران نخستوزيري اميني هرگاه با مقاومت وزرا براي همکاري با صهيونيستها مواجه ميشود، الطاف ويژه نخستوزير مشکلش را حل ميکند: « پس از اينكه ما دوستان خوبي مانند كيا، بختيار، ضرغام و علوي مقدم را در ايران از دست داديم، با چهرة تازهاي روبرو شديم كه در وزارت كشاورزي به جاي ابراهيم مهدوي نشسته بود... گرهها پيچيدهتر شدند و كارها دشوارتر، زيرا دانستم ارسنجاني سرسختتر از آنست كه بتواند به اين سادگيها به كسي رو نشان بدهد...
براي ديدار ارسنجاني، روزي به دفتر نخستوزير علي اميني رفتم كه از پيش دوستيي گرمي با وي داشتم. پس از ديداري، سرپرست دفتر اميني گفت كه فصيحي در دفتر وزير كشاورزي چشم به راه ديدار با من است. به وزارت كشاورزي بازگشتم، ولي فصيحي با شگفتي گفت: «چندين يادداشت روي ميز آقاي وزير گذاشتهام، ولي ايشان هربار ميگويند: «از خارجيها خوشم نميآيد، به ويژه ايرانيهائي كه به خارجيها خدمت ميكنند، از همه بدتر اسرائيليها كه جاسوسان آمريكائيها در خاورميانهاند. توصيههاي بعدي اميني به ارسنجاني، وي را به تدريج کاملاً در خدمت صهيونيستها درميآورد. که براي درک ميزان عنايت اميني به صهيونيستها ميبايست به تأثير وي بر وزيرش و تغييرات حاصله توجه کرد: «پيوند من با ارسنجاني به زودي به اندازهاي در هم تنيد که در برخي نشستها او را بيپروا با دوست دخترش که دختر يکي از ژنرالهاي برجسته رضاشاه بود، ميديدم... ارسنجاني آرام آرام دوستان ديگري در وزارتخانه يافت که با خوشروئي و گرايش نيرومند همکاري با کارشناسان اسرائيلي را براي کشور سودمند ديده بودند.»
3) متأسفانه بعد از سركوب نهضت ملي شدن صنعت نفت، با وجود اينكه اسناد و مدارك بسيار متقن در مورد سرقت نفت ايران از طريق لوله هاي مخفي در دست بود و افرادي چون آقاي اميني از وجود اين اسناد کاملاً مطلع بودند نه تنها در مقام دفاع از حقوق غارت شده ملت برنيامدند بلکه مبالغ هنگفتي- به جرم اينکه ملت ايران درصدد برآمده بود سرنوشت نفت خود را در دست بگيرد- به بيگانه اعطا کردند.دکترمصدق درخاطرات خود می نویسد: «مقدار مهمي نفت بوسيلهي لوله از زير آب بخارج ميرفت كه از آن كسي اطلاع نداشت و نامه آقاي دريادار شاهين كه عيناً نقل ميشود دليل صحت اين معناست. - جناب آقاي امير علائي نماينده فوقالعاده دولت و استاندار استان ششم، محترماً باستحضار ميرساند در اجراي تحقيقاتي كه استعلام فرمودهاند اينك گزارش شده است كه طبق اطلاعات و تحقيقات معموله دو لوله يكي براي نفت سفيد يا بنزين و ديگري نفت سياه از كنار جاده آبادان و خرمشهر عبور و در مجاور مزرعه نمونه موسوم به «مديري فارم» از شطالعرب بخاك عراق ميرود- دريادار شاهين»
4) ناقض ديگري که در کتابهاي متعدد به منظور تطهير آقاي علي اميني کاملاً خودنمايي ميکند، مباحث مطرح شده در مورد اجراي رفورمهاي آمريکاييها توسط وي است. اين نخستوزير پرحاشيه در اين زمينه ميگويد: «به هر حال، اين دولت [من] تشکيل شد [ارديبهشت 1340] و مشغول کار شديم که البته يکي از برنامههاي دولت موضوع اصلاحات ارضي بود... حالا برخلاف آن چه يک عدهاي ميگويند در اين مورد، نه سفير آمريکا، نه سفير انگليس، يک کلمه بيايند بگويند که اين بايد بشود. اين حرفهائيست که واقعاً مزخرف ميگويند که [اصلاحات ارضي برنامه آمريکائيها بوده است] يکي از آمريکائيها به من ميگفت که آقا، اين [اصلاحات ارضي] خيلي با برنامه «کندي» تطبيق ميکرد. گفتم خيلي خوب، اگر [نامفهوم] برنامه مملکت تطبيق بکند اين دليل بر اين ميشود که «کندي» گفته که دکتر اميني به شرط اين بيايد.» هرچند اين تکذيب توهينآميز هرگز مانع درک اين واقعيت نميشود که آقاي اميني صرفاً به منظور اجراي طرحهاي آمريکا به اين سمت گماشته شد، اما آقاي ايرج اميني سعي دارد طرح اوليه اصلاحات ارضي را که چند سال قبل از روي کار آمدن پدرش به عنوان نخستوزير از سوي آمريکاييها به محمدرضا پهلوي ديکته شده است، به نهرو نسبت دهد تا موضوع بهگونهاي ديگر جلوهگر شود: «سفر پرزيدنت آيزنهاور به هند از 10 تا 14 دسامبر 1959 (18 تا 22 آذرماه 1338)، از جهت توصيههاي مشخص دولت وقت آمريکا به حکومت ايران حائز اهميت فراوان است. در اين سفر پرزيدنت آيزنهاور با تأملات و تفکرات نهرو، نخستوزير هند، آشنا شد، که چندماه پيشتر (شهريور 1338) به ايران رفته بود و با محمدرضا شاه پهلوي، دکتر منوچهر اقبال و شماري از مقامات بلندپايه به بحث و گفتوگو نشسته بود و ظاهراً به اين نتيجه رسيده بود که اصلاحات ارضي راهگشاي مشکلات ايران است و از اين راه دولت ايران ميتواند پايگاه اجتماعي خود را توسعه دهد و به ثبات سياسي و اقتصادي دست يابد. شواهد نشان ميدهد که آيزنهاور به شدت مجذوب فکر و توصيه نهرو شده بود، تا آنجايي که تصميم گرفت در سفر به ايران اين فکر را با شاه در ميان بگذارد و به عنوان پشتبند «پيشنهادهاي ديگرش» ارائه دهد.» (بربال بحران، )
5) در همين حال آقاي ايرج اميني به صراحت در صدد توجيه آمريکاگرايي پدرش برميآيد: «در تقويت اين شايعات، آمريکا گرايي دکتر اميني که در جريان قرارداد کنسرسيوم و پيمان سنتو، همچنين در دورهي سفارتش در واشنگتن متبلور شده بود نقش داشت. بيمناسبت نيست که دربارهي آمريکاگرايي پدرم کمي توضيح دهم... رابطهي محمدرضا شاه پهلوي با دولت آمريکا پس از 28 مرداد 1332 و گرايش قوي ايشان به سياست واشنگتن اين عقيده را در ميان طبقه سياسي کشور به وجود آورد که هر اتفاقي در کشور از واشنگتن نشأت ميگيرد و شرط موفقيت سياسي، همگرايي با آمريکاست. اين همگرايي الزاماً به صورت وابستگي يا پيروي مطلق از منويات آمريکايي نبوده است. متأسفانه به اين نکته کمتر توجه ميشود و تلقي عمومي اين بوده است که انتخاب سياست اتحاد با آمريکا به عنوان بهترين وسيله جهت تأمين منافع ملي برابر با خيانت و نوکري خارجي است.» (بر بال بحران، ص227) اينکه آمريکاييها بتوانند در همه شئون کشور دخالت کنند و هر قرارداد خفتباري را از طريق افرادي چون اميني بر ملت ايران تحميل نمايند و شاه و نخستوزير و ساير مقامات که براساس قانون اساسي نحوه انتخابشان روال مشخصي دارد توسط بيگانه منصوب شود و...، آيا اين وابستگي مطلق، «بهترين وسيله جهت تأمين منافع ملي» است يا خيانت و نوکري؟ لابد از نظر پسر، آقاي علي اميني را بايد پرچمدار آزادگي وحافظ منافع ملي به حساب آورد! البته اين مسئله نبايد موجب ناديده گرفته شدن تفاوت افرادي چون قوام و اميني با پهلويها شود. قطعاً اگر آمريکا وابستگاني چون آقاي اميني را بر پهلويها ترجيح ميداد سلطهاش بر ايران دوام بيشتري مييافت، اما واشنگتن و قبل از آن انگليس ترجيح ميدادند عامل خود را از بيهويتترين افراد برگزينند تا منافع حداکثريشان تامين گردد. به طور قطع افرادي چون آقاي علي اميني در راستاي منافع بيگانه حرکت ميکردند، اما به طور همزمان داراي اين فهم و درک بودند که فشار بيش از اندازه بر ملت ايران موجب انفجار خواهد شد؛ لذا به عنوان دلسوز واشنگتن توصيه ميکردند که همه درآمدهاي نفتي ايران صرف تسليحات مورد نياز حفظ آقايي آمريکا در منطقه نشود بلکه دستکم بخش ناچيزي از آن به تأمين حداقلهاي اين مرز و بوم اختصاص يابد، اما در عمل ديديم بيگانه، «نوکري» را ترجيح داد که منافع حداکثري آنان را تامين نمايد.
گزارش کامل را http://www.bultannews.com/fa/pages/?cid=32771 بخوانید
به گزارش بولتن:دفتر مطالعات و تدوين تاريخ ايران درمقاله ای مبسوط به قلم عباس سلیمی نمین زوایای ناپیدایی از خیانت علی امینی را به رشته تحریردر آورده است .سلیمی نمین نوشته است :
تمايل غير متداول روايتگري آقاي علي اميني به عنوان يکي از بازيگران مهم عصر پهلوي به سوي «خود تطهيري» صرف، تاکنون بازتابهاي مختلفي در محافل سياسي و تحقيقاتي داشته است. پرهيز اين نخستوزير پرحاشيه ابتداي دهه 40 از واگويي محفوظاتش دربارة رخدادهاي مرتبط يا قائم به خويش بعضاً با واکنشهاي تندي مواجه شده است.
بهترين گواه بر صحت انتقادات وارده و بيان گزينشي خاطرات امینی، نگارش جداگانه خاطرات وی درسال 88 که با هدف برطرف کردن نقصهاي آشکار خاطرهگويي وی میباشد. اما آيا سرمايهگذاري جديد به منظور تطهير هنرمندانهتر اين نخستوزير نشاندار عصر پهلوي - که در بهار 1388 در قالب اثري با عنوان «بربال بحران» روانه بازار نشر شد- توانسته است تناقضهاي فاحش در جريان کتمان حقايق تاريخي بروز و ظهور يافته را کمرنگ سازد؟
به طور کلي در اين نحو خاطرهنگاري نبايد از اين نکته غفلت ميشد که دکتر اميني برخلاف بسياري از دستاندرکاران رژيم پهلوي جايگاه روشن و تعريف شدهاي داشته است و به همين دليل نميتوانسته مشارکت خود را در برخي وقايع مهم تاريخي ناديده بگيرد يا به سهولت از کنار آن بگذرد.
قبل از پرداختن به تناقضات عديدهاي که در سرمايهگذاريهاي گسترده به منظور تطهير عناصر کليدي در ساختار استبداد و سلطه بيگانه رخ مينمايد، به تبليغ سخاوتمندانه و خلاف واقع دکتر اميني براي خاندان خويش ميپردازيم که در تمامي اين آثار نمايان است. براي نمونه، او پدربزرگ خود را با اميرکبير همتراز ساخته است و مينويسد: «جدم (پدر پدرم) ميرزا عليخان امينالدوله فرزند مجدالملک به گواهي تمام نويسندگان تاريخ صدساله گذشته و مشروطيت، در آزاديخواهي، مردم دوستي، سواد و کمال و ترقيخواهي يگانه زمان خود بود. (خاطرات علي اميني، به کوشش يعقوب توکلي، انتشارات حوزه هنري، سال 1377، ص8)
به منظور روشن شدن واقعيت در اين زمينه و مشخص گرديدن مفهوم "يگانه زمان"اسماعیل رایین درباره میرزاعلی خان امین الدوله پدربزرگ علی امینی مینویسد:
«ملکم در انتخاب اعضاء مؤثر تشکيلات خود و به اصطلاح امروزي کارگردانان فراموشخانه نهايت دقت را مبذول داشت و از هر طبقه و دستهاي و بخصوص شاهزادگان، چند نفر را انتخاب نمود و با کمک آنها سازمان خود را وسعت داد. از جمله اشخاص مؤثري که با او همکاري داشتند و جزو دسته اصلي فراماسونهاي او بودند، ميتوان افراد زير را نام برد: شاهزاده جلالالدين ميرزا پسر فتحعليشاه... ميرزا عليخان امينالدوله...» (فراماسونري يا فراموشخانه، اسماعيل رائين، انتشارات اميرکبير، 1346، ص513)
رجالي چون آقاي امينالدوله اقدامي جهت احقاق حقوق ملت نميکردند بلکه قراردادهاي ذلتبار بر اين مرز و بوم تحميل مينمودند وعلاوه بردريافت رشوه، با سازمانهاي مخفي وابسته به بيگانگان پيوند داشتندکه آقاي اسماعيل رائين در کتاب خود وابستگي ميرزا عليخان امينالدوله به سازمان پنهان و صهيونيستي فراماسونري را مطرح ساخته است.
رائين سپس ذيل نام امينالدوله در پاورقي ضمن اشاره به چند منبع تاريخي از جمله تحولات سياسي نظام ايران (ص77) و تاريخ نهضت ايران- حلاج (ص78) ميافزايد: «برخي از مورخان معتقدند که ميرزا عليخان امينالدوله از مؤسسين فراموشخانه بوده مينويسند: «ملکم با کمک فکري و مادي امينالدوله حزبي بنام «فراماسون» که در ايران فراموشخانه خوانده شد تشکيل داد و عدهاي از شاگردان دارالفنون را دور خود جمع کرد.»
براي اثبات بطلان ادعاي آقاي علي اميني به ذکر همين مصاديق بسنده ميکنيم
اصولاً پرداختن به اين مسئله نيز از آن روست که همسنخي اعضاي اين خانواده پرقدرت در تاريخ معاصر بر اهل نظر مشخص شود، زيرا راوي خاطرات نيز حيات سياسي خود را در همان مسيري قرار ميدهد که نياکان وي پيموده بودند.

1)آنچه در اين زمينه حائز اهميت است اينکه آيا دفاع آقاي علي اميني از اجدادش به نوعي دفاع از همگوني خود با آنان محسوب ميشود يا خير؟ خواننده با مرور گذراي احوالات سياسي راوي، همسنخي وي را با گذشتگانش درمييابد. امضاء کننده قرارداد کنسرسيوم با وجود تلاشهايش براي رفع و رجوع عملکرد خويش در تاريخ به شدت زير سؤال است، به ويژه اينکه اذعان ميدارد که نه محمدرضا پهلوي و نه هيئت دولت از قدرت درک و فهم لازم براي مشارکت در اين زمينه برخوردار نبودند: «لاجوردي: تا چه حدي شاه در جريان اين مذاکرات (نفت) بود؟ اميني: نه، گاه گاهي، [هر] يک هفتهاي ميرفتم [و شاه را] ميديدم. [او مفاد قرارداد را] هم نميفهميد. بعد حالا خودش مدعي است، بيخود ميگويد. او وارد اين حرفها نبود. حالا اين مادهاي که اين جور بود و فلان، شاه چه ميدانست چيه... به هر حال، خوب، شاه را هم گاهي در جريان ميگذاشتيم.» (ص96) و در فرازي ديگر در مورد نخستوزير و هيات دولت ميگويد: «گذشت و [قرارداد کنسرسيوم] را آوردم به هيئت دولت. به مرحوم دکتر [فخرالدين] شادمان گفتم آقاي شادمان، شما هم نماينده نفت بوديد، هم انگليسي شما خوب است. شما نسخه انگليسي را بگيريد. من هم فارسي را ميخوانم. حالا همه [به] گوش هستند. شروع کرديم چند تا ماده [را] که خوانديم [خنده] سپهبد زاهدي گفت آقا، صبر کنيد، آقاي دکتر اميني سه ماه است هر روز مشغول اين کار است. آقايان اصلاً هيچ وارد نيستيد. اين را هم تا آخر بخوانيد، نخواهيد فهميد. شادمان گفت بله؟ زاهدي گفت، شما هم نميفهميد. بنابراين وقت تلف نکنيد. اين تصويبنامه را امضاء بکنيد. [وزرا] تصويب نامه را امضاء کردند. خلاصه ديدم که خوب، ما هم راستش را بگويم تا آخرش بايد يک سه ماه هم با اينها [هيئت دولت] صحبت کنيم» (صص 9-98)
صرفنظر از اين واقعيت تلخ که آمريکا و انگليس بعد از کودتا چه افرادي را بر سرنوشت ملت حاکم ساختند، متأسفانه اين به اصطلاح وزرا و وکلا و حتي شخص محمدرضا پهلوي نه سواد و معلومات داشتند و نه توان درک سياسي اينگونه موضوعات کلان را که سرنوشت ملت را رقم ميزد، تاسفبارتر اينکه جرئت نميکردند در برابر مطالبات بيگانه ابراز نظر کنند. عضويت آنان در سازمانهايي چون فراماسوني کفايت ميکرد تا به آنان رهنمود داده شود و به هر قرارداد خفتبار ضد مصالح ملي تن دردهند.

2) ارتباط قوي آقاي علي اميني با اشرافيت يهود و صهيونيستها قطعاً منحصر به اين دوران نيست. براي نمونه، سفير اسرائيل در دوران نخستوزيري اميني هرگاه با مقاومت وزرا براي همکاري با صهيونيستها مواجه ميشود، الطاف ويژه نخستوزير مشکلش را حل ميکند: « پس از اينكه ما دوستان خوبي مانند كيا، بختيار، ضرغام و علوي مقدم را در ايران از دست داديم، با چهرة تازهاي روبرو شديم كه در وزارت كشاورزي به جاي ابراهيم مهدوي نشسته بود... گرهها پيچيدهتر شدند و كارها دشوارتر، زيرا دانستم ارسنجاني سرسختتر از آنست كه بتواند به اين سادگيها به كسي رو نشان بدهد...

براي ديدار ارسنجاني، روزي به دفتر نخستوزير علي اميني رفتم كه از پيش دوستيي گرمي با وي داشتم. پس از ديداري، سرپرست دفتر اميني گفت كه فصيحي در دفتر وزير كشاورزي چشم به راه ديدار با من است. به وزارت كشاورزي بازگشتم، ولي فصيحي با شگفتي گفت: «چندين يادداشت روي ميز آقاي وزير گذاشتهام، ولي ايشان هربار ميگويند: «از خارجيها خوشم نميآيد، به ويژه ايرانيهائي كه به خارجيها خدمت ميكنند، از همه بدتر اسرائيليها كه جاسوسان آمريكائيها در خاورميانهاند. توصيههاي بعدي اميني به ارسنجاني، وي را به تدريج کاملاً در خدمت صهيونيستها درميآورد. که براي درک ميزان عنايت اميني به صهيونيستها ميبايست به تأثير وي بر وزيرش و تغييرات حاصله توجه کرد: «پيوند من با ارسنجاني به زودي به اندازهاي در هم تنيد که در برخي نشستها او را بيپروا با دوست دخترش که دختر يکي از ژنرالهاي برجسته رضاشاه بود، ميديدم... ارسنجاني آرام آرام دوستان ديگري در وزارتخانه يافت که با خوشروئي و گرايش نيرومند همکاري با کارشناسان اسرائيلي را براي کشور سودمند ديده بودند.»
3) متأسفانه بعد از سركوب نهضت ملي شدن صنعت نفت، با وجود اينكه اسناد و مدارك بسيار متقن در مورد سرقت نفت ايران از طريق لوله هاي مخفي در دست بود و افرادي چون آقاي اميني از وجود اين اسناد کاملاً مطلع بودند نه تنها در مقام دفاع از حقوق غارت شده ملت برنيامدند بلکه مبالغ هنگفتي- به جرم اينکه ملت ايران درصدد برآمده بود سرنوشت نفت خود را در دست بگيرد- به بيگانه اعطا کردند.دکترمصدق درخاطرات خود می نویسد: «مقدار مهمي نفت بوسيلهي لوله از زير آب بخارج ميرفت كه از آن كسي اطلاع نداشت و نامه آقاي دريادار شاهين كه عيناً نقل ميشود دليل صحت اين معناست. - جناب آقاي امير علائي نماينده فوقالعاده دولت و استاندار استان ششم، محترماً باستحضار ميرساند در اجراي تحقيقاتي كه استعلام فرمودهاند اينك گزارش شده است كه طبق اطلاعات و تحقيقات معموله دو لوله يكي براي نفت سفيد يا بنزين و ديگري نفت سياه از كنار جاده آبادان و خرمشهر عبور و در مجاور مزرعه نمونه موسوم به «مديري فارم» از شطالعرب بخاك عراق ميرود- دريادار شاهين»
4) ناقض ديگري که در کتابهاي متعدد به منظور تطهير آقاي علي اميني کاملاً خودنمايي ميکند، مباحث مطرح شده در مورد اجراي رفورمهاي آمريکاييها توسط وي است. اين نخستوزير پرحاشيه در اين زمينه ميگويد: «به هر حال، اين دولت [من] تشکيل شد [ارديبهشت 1340] و مشغول کار شديم که البته يکي از برنامههاي دولت موضوع اصلاحات ارضي بود... حالا برخلاف آن چه يک عدهاي ميگويند در اين مورد، نه سفير آمريکا، نه سفير انگليس، يک کلمه بيايند بگويند که اين بايد بشود. اين حرفهائيست که واقعاً مزخرف ميگويند که [اصلاحات ارضي برنامه آمريکائيها بوده است] يکي از آمريکائيها به من ميگفت که آقا، اين [اصلاحات ارضي] خيلي با برنامه «کندي» تطبيق ميکرد. گفتم خيلي خوب، اگر [نامفهوم] برنامه مملکت تطبيق بکند اين دليل بر اين ميشود که «کندي» گفته که دکتر اميني به شرط اين بيايد.» هرچند اين تکذيب توهينآميز هرگز مانع درک اين واقعيت نميشود که آقاي اميني صرفاً به منظور اجراي طرحهاي آمريکا به اين سمت گماشته شد، اما آقاي ايرج اميني سعي دارد طرح اوليه اصلاحات ارضي را که چند سال قبل از روي کار آمدن پدرش به عنوان نخستوزير از سوي آمريکاييها به محمدرضا پهلوي ديکته شده است، به نهرو نسبت دهد تا موضوع بهگونهاي ديگر جلوهگر شود: «سفر پرزيدنت آيزنهاور به هند از 10 تا 14 دسامبر 1959 (18 تا 22 آذرماه 1338)، از جهت توصيههاي مشخص دولت وقت آمريکا به حکومت ايران حائز اهميت فراوان است. در اين سفر پرزيدنت آيزنهاور با تأملات و تفکرات نهرو، نخستوزير هند، آشنا شد، که چندماه پيشتر (شهريور 1338) به ايران رفته بود و با محمدرضا شاه پهلوي، دکتر منوچهر اقبال و شماري از مقامات بلندپايه به بحث و گفتوگو نشسته بود و ظاهراً به اين نتيجه رسيده بود که اصلاحات ارضي راهگشاي مشکلات ايران است و از اين راه دولت ايران ميتواند پايگاه اجتماعي خود را توسعه دهد و به ثبات سياسي و اقتصادي دست يابد. شواهد نشان ميدهد که آيزنهاور به شدت مجذوب فکر و توصيه نهرو شده بود، تا آنجايي که تصميم گرفت در سفر به ايران اين فکر را با شاه در ميان بگذارد و به عنوان پشتبند «پيشنهادهاي ديگرش» ارائه دهد.» (بربال بحران، )

5) در همين حال آقاي ايرج اميني به صراحت در صدد توجيه آمريکاگرايي پدرش برميآيد: «در تقويت اين شايعات، آمريکا گرايي دکتر اميني که در جريان قرارداد کنسرسيوم و پيمان سنتو، همچنين در دورهي سفارتش در واشنگتن متبلور شده بود نقش داشت. بيمناسبت نيست که دربارهي آمريکاگرايي پدرم کمي توضيح دهم... رابطهي محمدرضا شاه پهلوي با دولت آمريکا پس از 28 مرداد 1332 و گرايش قوي ايشان به سياست واشنگتن اين عقيده را در ميان طبقه سياسي کشور به وجود آورد که هر اتفاقي در کشور از واشنگتن نشأت ميگيرد و شرط موفقيت سياسي، همگرايي با آمريکاست. اين همگرايي الزاماً به صورت وابستگي يا پيروي مطلق از منويات آمريکايي نبوده است. متأسفانه به اين نکته کمتر توجه ميشود و تلقي عمومي اين بوده است که انتخاب سياست اتحاد با آمريکا به عنوان بهترين وسيله جهت تأمين منافع ملي برابر با خيانت و نوکري خارجي است.» (بر بال بحران، ص227) اينکه آمريکاييها بتوانند در همه شئون کشور دخالت کنند و هر قرارداد خفتباري را از طريق افرادي چون اميني بر ملت ايران تحميل نمايند و شاه و نخستوزير و ساير مقامات که براساس قانون اساسي نحوه انتخابشان روال مشخصي دارد توسط بيگانه منصوب شود و...، آيا اين وابستگي مطلق، «بهترين وسيله جهت تأمين منافع ملي» است يا خيانت و نوکري؟ لابد از نظر پسر، آقاي علي اميني را بايد پرچمدار آزادگي وحافظ منافع ملي به حساب آورد! البته اين مسئله نبايد موجب ناديده گرفته شدن تفاوت افرادي چون قوام و اميني با پهلويها شود. قطعاً اگر آمريکا وابستگاني چون آقاي اميني را بر پهلويها ترجيح ميداد سلطهاش بر ايران دوام بيشتري مييافت، اما واشنگتن و قبل از آن انگليس ترجيح ميدادند عامل خود را از بيهويتترين افراد برگزينند تا منافع حداکثريشان تامين گردد. به طور قطع افرادي چون آقاي علي اميني در راستاي منافع بيگانه حرکت ميکردند، اما به طور همزمان داراي اين فهم و درک بودند که فشار بيش از اندازه بر ملت ايران موجب انفجار خواهد شد؛ لذا به عنوان دلسوز واشنگتن توصيه ميکردند که همه درآمدهاي نفتي ايران صرف تسليحات مورد نياز حفظ آقايي آمريکا در منطقه نشود بلکه دستکم بخش ناچيزي از آن به تأمين حداقلهاي اين مرز و بوم اختصاص يابد، اما در عمل ديديم بيگانه، «نوکري» را ترجيح داد که منافع حداکثري آنان را تامين نمايد.
گزارش کامل را http://www.bultannews.com/fa/pages/?cid=32771 بخوانید
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


