کد خبر: ۱۱۷۳۸۱
تاریخ انتشار:
خاطرات روزنامه نگار عرب از سفر به فلسطین اشغالی/1

وقتی روزنامه نگار متنفر از اسرائیل، مأمور سفر به سرزمین های اشغالی می شود!

حتما دارم خواب می بینم. ای وای از دست این خواب هایی که آدم در اول صبح می بیند. و ای لعنت به این خوابی که الان دیدم. من که آرزو دارم به ژاپن یا هند سفر کنم. البته خیلی هم خوشحال می شوم اگر خواب، من را به آفریقای جنوبی ببرد. لذتم وقتی تکمیل می شود که خواب، مرا ببرد به ریودوژانیرو یا سائوپائولو.

به گزارش بولتن نیوز به نقل از رجانیوز، همانطور که پیش از این وعده کرده بودیم، از امروز ترجمه کتاب «اسرائیلی که من دیدم» نوشته روزنامه نگار معروف مصری «عاطف حزّین» را تقدیم خواهیم کرد. آنچه در زیر می آید بخش اول این ترجمه است:

 
آیا روزی خواهد آمد که من آن صبح ماه مارس 1996 را فرموش کرده باشم؟ محال است.
هیچ وقت عادت نداشتم که دوشنبه ها، زود به محل کارم در نشریه «اخبار الیوم» بروم. همیشه دوشنبه ها به خودم دو ساعت خواب اضافه جایزه می دادم و بعد، ساعت 11 قبل از ظهر به محل نشریه می رفتم.
برای اینکه بیشتر از این جایزه ام –یعنی همان خواب اضافی- لذت ببرم، اصلا توجهی به زنگ تلفنی که کنار تخت خوابم بود نمی کردم و گوشی را برنمی داشتم، خصوصا که در تماس هایی که در این وقت صبح زود گرفته می شود، معمولا چیز فایده داری وجود ندارد.
ولی وقتی که آن روز تلفن همینطور به زنگ زدنش ادامه داد و کسی که آن طرف خط بود ، هیچ از کارش خسته نشد، تصمیم گرفتم تا صبحم را با دادن چند بد و بیراه از طریق خطوط تلفنی آغاز کنم، شاید رفیقمان که آن طرف خط بود از مانع ایجاد کردن بین من و جایزه ی روز دوشنبه ام دست بردارد.
اما آن طرف خط، همکارم «محمد عمر» بود و کلی سرزنشم کرد که چرا دیر جواب دادم و ... . آخرش هم گفت که آقای «محمد طنطاوی» سردبیر نشریه می خواهد که پیرامون موضوعی مهم با من صحبت کند.
وقتی خط را به سردبیر وصل کردند، همانطور که همیشه در برخورد با من عادت داشت، بیش از چند کلمه صحبت نکرد: پاسپورتت آماده است؟ خب، پس همین الان بیا دفتر نشریه چون باید به اسرائیل سفر کنی، خدا حافظ!
حتما دارم خواب می بینم. ای وای از دست این خواب هایی که آدم در اول صبح می بیند. و ای لعنت به این خوابی که الان دیدم. من که آرزو دارم به ژاپن یا هند سفر کنم. البته خیلی هم خوشحال می شوم اگر خواب، من را به آفریقای جنوبی ببرد. لذتم وقتی تکمیل می شود که خواب، مرا ببرد به ریودوژانیرو یا سائوپائولو.
ولی من حتی در خواب هایم هم انسان واقع گرایی هستم. به سفر به هونولولو یا هاوایی یا باهاماس فکر نمی کنم. توی خوابهایم نمی روم در خیابان های پرپیچ و خم محله ی لاتینی پاریس بچرخم یا بروم به میدان «ترافالگار» لندن. اصلا جرئت نمی کنم به چرخ زدن در راهروهای قصر «الاحمر» [در اسپانیا] که از آخرین پادشاهان مسلمان آندلس باقی مانده فکر کنم. اینها درست. ولی آیا دستمزد این واقع گرا بودنم این است: اسرائیل؟
پیش خودم فکر کردم این کابوس بود. از آن کابوس هایی که وقتی کسی بدون وضو بخوابد می بیندشان. دیگر این کار را نخواهم کرد. از این به بعد برای اینکه از این کابوس های عبری نبینم، حتما قبل از خواب وضو می گیرم.
-کی بود زنگ زد و تو هم فقط یک کلمه حرف زدی و گفتی «بله، حاضره»؟
این سؤال ناگهانی همسرم، آخرین باقی مانده های خواب را هم از سرم پراند. پس خواب نمی دیدم. ... پس کابوس هم نبوده. پس واقعیتی بوده که باید از رختخوابم بلند بشوم، دوش بگیرم، لباس هایم را بپوشم و بدون تأخیر به دفتر نشریه بروم تا با آن مواجه بشوم.
-سردبیرمان ازم می خواهد به اسرائیل سفر کنم. به همین شکل غافلگیرانه!
این جوابی بود که من هم به همسرم دادم. رویش را برگرداند و درحالیک داشت می رفت نصیحتم کرد عذری بیاورم و به این سفر نروم. بعدش هم که فهمید قرار نیست به نصیحتش گوش کنم، برگشت و گفت: حتما تو را به این دلیل انتخاب کرده اند که همه همکارانت این پیشنهاد بهشان شده و آنها نپذیرفته اند! وقتی هم که یقین کرد که نمی تواند با این حرفها به نرفتن تحریکم کند، آخرین تیرش را با این جمله انداخت: «هی روزه بگیری، روزه بگیری، بعد با اسرائیل افطار کنی؟!» [یعنی بعد از این همه سفر نرفتن، بروی اسرائیل؟]
راستش را بخواهید در آن ساعت صبح، هیچگونه قدرتی برای عکس العمل نداشتم. نمی توانستم «منطق» همسرم را با «منطق» دیگری جواب بدهم، بعد از اینکه این سؤال افتاده بود به جانم: چرا من؟ خیلی طول نکشید که این سؤال تبدیل شد به صفی از علامت های سؤال. چرا من که در بخش پژوهشی نشریه کار می کنم انتخاب شدم؟ در حالیکه منطق حکم می کند یکی از همکاران که در بخش بین الملل نشریه کار می کند انتخاب شود. آیا آقای «طنطاوی» مرا برای این سفر کاندیدا کرده است؟ بعید است، چرا که من در لیست اولویاتش نیستم. آیا کار آقای «کمال عبدالرئوف» است؟ این هم نه، چونکه همیشه در طرز فکر با هم اختلافاتی داشتیم. پس نمی تواند کار کسی جز آقای «ابراهیم سعده» (مدیر مسئول) باشد. اما او که الان در سوئیس است. در عین حال او تنها کسی است که ممکن است این تصمیم را گرفته باشد. چه می شود اگر سفر به این دولت (که در ذهن من تصویرش خالی از نفرت و دشمنی نیست) را نپذیرم؟ خدا یا شجاعت در کدام یکی است: در پذیرفتن این سفر یا در نپذیرفتنش؟
در هر حال نتوانستم به هیچ کدام از این سؤال ها جوابی بدهم، تا اینکه به ایستگاه جمال عبدالناصر مترو رسیدم. اصلا چرا درِ این ایستگاه را دقیقا جلوی ورودی ساختمان نشریه اخبار الیوم نگذاشته اند تا من را زودتر از چنگال این سؤالهای خفه کننده نجات دهند؟!
وبالاخره ... خودم را رو در روی استاد «محمد طنطاوی» [سردبیر نشریه] دیدم. اصلا یادم رفت سلام کنم و مستقیما پرسیدم: ممکن است فرصتی به من بدهید تا یه این موضوع فکر کنم؟
جوابم را نداد. تلفن را برداشت و سه شماره را خواست. بعد به کسی که آن طرف خط بود گفت: ویزای اسرائیل را به اسم عاطف حزین [نویسنده این کتاب] و عکاسی که دبیر سرویس عکس اسمش را می گوید آماده کنید.
بعد لبخندی زد و خطاب به من گفت: توکل بر خدا. این مأموریت خیلی برایت مفید خواهد بود. چیزی که الان در اسرائیل و سرزمین های اشغالی در جریان است، اشتهای هر روزنامه نگاری را (فارغ از اینکه چه نظری راجع به اسرائیل دارد) بر می انگیزد. فکر می کنم حرفم را درک کردی، ولی گمان نکنم بدانی که کسی که تو را برای این سفر انتخاب کرده «ابراهیم سعده» است، نمی خواهی که ناامیدش کنی؟
انگار که این طارق بن زیاد [سردار سپاه مسلمین که اسپانیا را فتح کرد] است که دوباره از گور برخاسته و هنگام ورود به آندلس کل کشتی ها را آتش زده و خطاب به سربازان لشگرش می گوید: دشمن در پیش روی شماست و دریا در پشت سرتان، آیا راه گریزی دارید؟ [پس با تمام توان بجنگید و پیروز شوید.]
ولی چطور می توانم بگذارم یکی از صفحات گذرنامه ام را با شعار دولت اسرائیل مهر کنند؟ آیا راه دیگری هست؟
ناگهان، شخصیت روزنامه نگاری ام به داخلم برگشت و جایش را آن بچه ی اهل پورت سعید که در سال 1958 و 15 ماه بعد از حمله اسرائیل و فرانسه و انگلیس به مصر [1] به دنیا آمده بود گرفت.[اشاره به تولد خود نویسنده]. همان کودکی که هنوز با پدر و مادر و دایی و عمویش زندگی می کرد. بچه ای که فهمید –قبل از سن فهمیدن- که یهودی ها بودند که باعث شدند خانواده اش در سحر یک روز، آواره بشوند و خودشان را در مقابل لنج کوچکی ببینند که قرار بود سوارانش را از ساحل پورت سعید ملتهب دور کند.
چطور می توانم خواهرم را فراموش کنم که در حالیکه ما داشتیم یک بار دیگر – این بار هم در یک سحرگاه دیگر- باز هم آواره می شدیم و سوار بر خودروی توزیع همین نشریه اخبار الیوم بودیم، از مادرم می پرسید: «مامان، ما می میریم؟» آن موقع داشتیم در آن صبح سحر با لباس های داخل منزلی مان فرار می کردیم تا شش سال کامل از زمین «وطنمان» پورت سعید، دور باشیم. آیا من می توانم یهودی ها را ببخشم؟
بله، می دانیم که طرح صلح در جریان است؛ بله، می دانم که موافقتنامه ای در کمپ دیوید امضا شده است، می دانم که معاهده صلحی توسط رئیس جمهور مرحوم مصر انور سادات با مناخیم بگین (در حالیکه کارتر در بین آن دو نشسته بود) امضا شده است، ولی در هر حال من که نمی توانم قلبم را در بیاورم و جایش یک قلب دیگر بگذارم ولو اینکه دکتر «مجدی یعقوب» [از بزرگترین جراحان قلب] هم موفقیت آمیز بودن این عمل جراحی را تضمین کند!
چطور می توانم کلمات استاد محمود برکات (معلم درس زبان عربی مان در مدرسه ابتدایی «نصر» در پورت فؤاد را فراموش کنم که هنگام خداحافظی با ما در آخرین روز بازبودن مدرسه (قبل از اجرایی شدن تصمیمی که به تعطیل مدارس پورت سعید گرفته شده بود) به ما گفت: «ما تا روز قیامت با یهودی ها در جنگ خواهیم بود. این چیزی است که قرآن می گوید ... آیا کلام خدا را باور دارید؟»
قطعا باور دارم استاد برکات، اگر قرآن را تصدیق نکنیم پس چه چیزی را تصدیق کنیم؟
نمی دانم استاد محمود برکات الان در کجا زندگی می کند، ولی می دانم من (که حالا دارم به دروازه چهل سالگی نزدیک می شوم) هنوز همان بچه ای هستم که در نظرش یهودی ها مترادف بودند با پرچم های سیاهی که بعد از شکست مصر در جنگ 1967 بالای پشت بام منازلمان نصب کرده بودیم و هنوز هم درس هایی که دایی ام –که اسمش «عربی» بود و آن موقع سرباز بود- در هر مرخصی اش که می آمد به ما می داد را از حفظم. دایی ام به هیچ چیز فکر نمی کرد جز ساعت خلاص شدن. از کارهایی که ویتنامی ها با آمریکایی ها در جنگل های ویتنام می کردند، خیلی خوشش می آمد، انگار که این کارها را غرامت چیزهایی می دانست که در دوره های فرسایش و انتظار بر سرش آمده بود! آیا می توانم ناراحتی ای که تمام چهره مادرم را –آن روز که در دمیاط بودیم- پوشانده بود را فراموش کنم؟ همانی که ناگهان وقتی که خبر منفجر شدن ناوچه ایلات اسرائیل در بندر پورت سعید را شنیدیم، تبدیل شد به خوشحالی و کِل کشیدن.
من در آن روزها حرفهای دایی ام عربی را باور می کردم که به قرآنی که همیشه در جیبش داشت قسم می خورد که ارتش مصر اگر اجازه ی یک نبرد حقیقی را بیابد، اسرائیلی ها را نابود خواهد کرد. من هم در حالیکه طبق عادت همیشگی ام داشتم او را در انتهای مرخصی اش تا ایستگاه قطار همراهی می کردم، به او می گفتم: دوست دارم که مدرک اتمام دبستانم را از پورت سعید بگیرم، نمی خواهم که یک مدرک دیگر از دمیاط بگیرم. میشود این کار را در یک سال انجام داد؟
و به برکت دایی ام عربی و رفقای قهرمانش، دوران دبیرستانم را –کلش را- در پورت سعید گذراندم. با توجه به اصراری که داشتم به اینکه پورت سعید را ترک نکنم، اولش نمی خواستم برای گذراندن دانشگاه به دانشکده ی رسانه ی قاهره بروم و مایل بودم در دانشکده ی بازرگانی پورت فؤاد ادامه تحصیل دهم، کنار همان مدرسه ابتدایی ام، مدرسه ی نصر، که در آن بود که آن درس ها را از استاد برکات گرفته بودم.
حالا بعد از همه اینها، چطور ممکن است که من به اسرائیل سفر کنم؟ عکس العمل دوستانم در پورت فؤاد و پورت سعید چه خواهد بود؟ آیا به صرف اینکه بگویم این یک مأموریت کاری بود که نمی بایست از زیرش در بروم، مرا خواهند بخشید؟ آیا به صرف اینکه به مسجد الاقصی رفته و در آنجا نماز خوانده و برای آنها دعا خواهم کرد، بهم تبریک خواهند گفت؟
اصلا چرا این موضوع را با مطرح کردن پیش نزدیک ترین اشخاص به قلبم -مادرم- آزمایش نکنم؟ 
هر روز از دفترم در نشریه با مادرم تماس می گرفتم و صحبت می کردیم. اما این بار، این کار برایم سخت بود: وقتی گوشی را برداشت، سعی کردم بحث را بکشانم به این موضوع. گفتم:
-سردبیرمان مرا برای یک سفر کاری به خارج مصر انتخاب کرده.
-مبارک باشد پسرم ... خوب است، حالا قرار است اروپا را ببینی یا آمریکا را؟
-نه، هیچ کدام، یک کشور است که خیلی نزدیک خودمان است ، با هواپیما یک ساعت بیشتر راه نیست.
-فهمیدم، می خواهی بروی سودان.
- نه. قرار است ان شاء الله بروم به قدس و در مسجدالاقصی نماز بخوانم و با یاسر عرفات و برخی از سران انقلابی فلسطین (که از بچگی، خود تو محبت آنها را در دل من انداختی) مصاحبه کنم.
-قدس؟ مسجدالاقصی؟ تو می خوای بروی اسرائیل؟
-مادرجان، یعنی ...
مادرم شروع کرد به داد زدن. جوری که تا به حال مانندش را از او نشنیده بودم، الّا یک بار و آن هم وقتی که من بچه بودم و ما در دمیاط بودیم و خبر دادند که اسرائیلی ها «رأس العش» را اشغال کرده اند.
بعد از اینکه فریادش آرام شد، پشت سرش ده ها خواهش شروع شد برای اینکه از رفتن به این سفر سر باز بزنم برای اینکه همین یهودی ها بودند که با ما این کارها را کردند و همینها بودند که آن تلخی ها را به ما چشاندند و یهودی ها قاتلین پیامبران هستند و دنبال صلح نیستند و ... . 
-چه خبر سیاهی بود عاطف، تو داستان صلح بین ما [مصر] و اسرائیل را باورت شده است؟
-مادرجان نترس. ما با اسرائیل روابط دیپلماتیک داریم. تازه از این گذشته، من اساسا قرار است به مناطق حکومت خودگردان بروم، یعنی غزه و کرانه باختری، و البته از قدس هم رد خواهم شد و در تل آویو هم تنها چند ساعت توقف خواهم داشت.
-ولی من در اخبار ساعت دو و نیم شنیدم که چون چند نفر یهودی در تل آویو [توسط رزمندگان فلسطینی] کشته شده اند، مناطق خودگردان تحت محاصره اند، پس تو چطور می خواهی به آنجا بروی؟
-مادرجان، من روزنامه نگارم و ان شاء الله هیچ مشکلی برای ورودم نیست، به شرطی که برایم دعا کنی.
-نه، من با استاد ابراهیم سعده تلفنی صحبت می کنم و از او می خواهم که تو را از سفر به اسرائیل معاف کند. او اهل پورت سعید است و حتما می داند که ما چقدر از یهودی ها متنفریم.
-استاد ابراهیم الان در سوئیس است. بعدش هم، من خودم در مسجد الاقصی نماز خواهم خواند، خواهش می کنم کارم را سخت نکن.
-یعنی هرچه بگویم در تو اثری ندارد و بی فایده است؟
-نترس، اگر قرار بود از طرف یهودی ها بلایی سرم بیاید، در سال 67 [هنگام جنگ 6 روزه] یا با شروع جنگ فرسایشی [که بعد از جنگ 6 روزه رخ داد] برایم پیش می آمد [چون ما در مناطق درگیر سکونت داشتیم]. یادت رفته بمب ها چطور کنار ما منفجر می شدند [ولی من سالم ماندم]؟
-میشود قبل از سفر ببینمت؟
-مادر جان متأسفانه وقت خیلی تنگ است، باید صبح زود بروم.
-سفرت آنجا خیلی طول می کشد؟
-قرار است ده روز باشد، ولی شاید کارم یک هفته ای تمام شود.
-حتما قرآن را در جیبت بگذار، حتما همراهت باشد دائما.
-آماده است. همراهم است.
-لا اله الّا الله
-محمد رسول الله.
 
ادامه دارد ...
 
پی نوشت ها:
1-جمال عبدالناصر چند سال بعد از روی کار آمدن، در سال 1956 کانال سوئز را (که در اختیار و تملک انگلیسی ها بود) ملی اعلام کرد. این کار بهانه ای شد برای حمله انگلیس، فرانسه و اسرائیل به مصر. در این جنگ، آمریکا چون مایل بود جای پای انگلیس در اقصی نقاط جهان سست شود تا خودش بتواند جایگزین شود، از این حمله حمایت نکرد و شوروی هم که متوجه این تمایل آمریکا شده بود، برای حفظ همپیمان خود یعنی عبدالناصر، به سه کشور اولتیماتوم داد و این موجب خاتمه جنگ شد.

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین