کد خبر: ۱۱۳۱۳۲
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍
نقدی پیرامون شعر و مرثیه خوانی در فرهنگ تشیع در گفت‌وگو با استاد علی معلم دامغانی؛

عاشورا آغاز و پايان عالم نموده‌است

عاشورا در فرهنگ تشيع آغاز و پايان عالم نمودهاست. شخصيتي در عاشورا مورد بحث است که پيامبر(ص) او را روح و حقيقت خود به حساب مي‌آورد، پس در ميانه رسول و خداوند قرار دارد؛ به واقع اینکه جهان آفريده نشد مگر براي او و به خاطر او.

بولتن نیوز: مرثیه خوانی و شعر و شاعری در توصیف عاشورا در فرهنگ تشیع از اهمیت بالایی برخوردار است و مباحث فراوانی را از گذشته دور تا کنون درپی داشته است. در این رابطه همشهری ماه در گفتگو با استاد علی معلم دامغانی به زوایای آشکار و پنهان عاشورا در شعر و شاعری و مرثیه هایی که انسان را به روزگار جدال نور و تاریکی می برد، پرداخته است که در ادامه می خوانیم:

*درباره عاشورا مي‌خواهيم سخن آغاز کنيم. ابتدا مي‌خواستيم نظر کلي شما را نسبت به اين واقعه بدانيم.

عاشورا به اعتبار فرهنگ تشيع آغاز و پايان عالم نمودهاست. از سويي شخصيتي در عاشورا مورد بحث است که پيامبر(ص) به صراحت او را روح و حقيقت خود به حساب مي‌آورد، پس بي‌گمان آن‌چه که در ميانه رسول و خداوند قرار دارد در ارتباط با حسين بن‌علي است و درباره او صدق مي‌کند؛ همانند اين‌که جهان آفريده نشد مگر براي او و به خاطر او.

وقتي از زبان او حقيقت جهان چنين چيزي است که: آن الحياه عقيده و جهاد با اين سخن کار عالم تمام مي‌شود. بارها گفته‌اند و شنيده‌ايم که: «روز عاشورا آخرين روز عالم و ماه محرم آخرين ماه عالم است.» و با پيش آمدن چنين روزي عالميان دو گروه بيش نيستند يا اشقيايند و تنها اشقيا فرصت دارند تا نيمروز از اين سو به آن سو گذر کنند؛ که اين هم هنر مردي مانند حر است که حضرت سيدالشهدا او را تاييد کرد.

اين خلاصه‌اي بود از ماجرا اما نکته اساسي که بايد عرض کنم اين است که همه اين حرف‌ها در ظرفيت اسطوره‌ها و تاريخ و افسانه‌ها نيست؛ بلکه در ظرفيت قصص و اسوه‌ها در جهان است که آن هم اعتبارات و قاعده‌مندي و سازوکار مخصوص خود را دارد.

*شما به‌عنوان يک شاعر چه نسبتي ميان ادبيات به‌طور عام و شعر به طور خاص با واقعه عاشورا مي‌بينيد؟

شعر هم يکي از مشکلات و معضلات دنياي ديني است. يعني ما وقتي در ظرفيت تاريخ به شعر نگاه مي‌کنيم يا در ظرفيت اساطيري، قطعا آثار برجسته عالم، آثار هومر و فردوسي است و شعر هم به تنهايي نه نيکوست و نه نکوهيده! به شرط‌ها و شروط‌ها نيکوست و به دلايلي نکوهيده است. اما شعر در حقيقت شعر بودن‌اش آن‌چنان که اسوه‌ها بيان کرده‌اند و قصه سرايان و درک کنندگان قصص بيان کرده‌اند:

شعر و عرش و شرع از هم ساختند / تا دو عالم زين سه حرف آراستند

اين درباره خود شعر، اما در رابطه با مقام شاعر:

پيش‌وپسي بست صف کبريا/ پس شعرا آمد و پيش انبيا

يعني آنان در سايه انبيا حرکت مي‌کنند و به اين شرط است که آثار آنان شعر است و خارج از اين اغواست و با عالم تقوا فاصله دارد. البته تکليف اغوا و تقوا را هم خداي تعالي مشخص کرده: از آسمان که در او بخل نيست، از آسمان که در او حسادت نيست به غير‌از خير الهام نمي‌شود، اما گيرنده‌هايي که در عالم هستند به تناسب وضع وجوديشان نغمه‌هايي که بايد را مي‌گيرند و اين‌گونه اتفاق مي‌افتد که برخي آثارشان عين تقوي و بعضي عين اغواست. اين اغوا و تقوا به درون خودشان برمي گردد.

*اگر بخواهيم به طور خاص راجع به شعر و اثري که عاشورا بر مقوله‌اي به نام شعر داشته و بروز اين در آثار شاعران سخن بگوييم چه مي‌توان گفت؟

اگر به اعتبار آن‌چه که تاکنون گفته‌ايم بخواهيم سخن بگوييم؛ در عالم دو نوع شعر بيشتر وجود ندارد: يکي شعر اهل غفلت و تغافل است و ديگر از آن کساني که اهل هنرند و روشنايي‌هاي هنر در وجودشان جلوه‌گر شده است چرا که: «فالهمها فجورها و تقواها» دال بر اين است که آن‌چه از گروه نخست است عين فجور است و آن‌چه از گروه دوم عين تقوي است.

حال شعر چه مستقيم در توصيف اسوه‌هاي همچون سيدالشهدا باشد چه درباره موضوع شهادت باشد و شهادت را در هر که جز سيدالشهدا که اسوه عالي و اعلاي شهادت است، ببيند و تشخيص دهد و تصديق کند، باز مطلب از اين دايره بيرون نرفته است. به‌اندازه تمام حلّيت‌ها و حرمت‌هايي که در فقه وجود دارد در اين‌جا هم بايد جنبه درستي و نادرستي و تفاوت بدعت و ابداع مراعات شود. مثلا بايد اين را بپذيريم که صورتي از جنس قرآن اگر نگاشته شود؛ نسبت شعر نبايد به آن صورت داد، براي اين‌که اين صورت به وسيله پيامبر(ص) به اين جهان آورده شد. پيامبر(ص) تصريح کرد و آسمان تاييد و تصديق و ابلاغ و تعيين کرد که نه او شاعر است و نه اين سخن شعر!

اگر اين‌گونه نگاه کنيم، بعضي از صور، صورت شعري که در عادت ماست، نيست. مثلا در مشرق خصوصا پس از اسلام شعر همين صورت «کلام مخيل موزون مقفي» را داشته است، به همين علت يک مصرع شعر نيست و اين را از اين بابت حذر کرده‌اند که بعضي از آيات قرآن طوري موزون نازل گشته‌اند که گويي يک مصراع‌اند و اگر چنين باشد، اين خلاف گفته پيامبر(ص) و خلاف خواسته خداوند متعال است.

اما از آن سو، حقيقت اين است که اگر اسوه‌ها را در مقابل اساطير طرح کنيم، از آن‌جا که شعر کلامي است ناشي از خيال و آميخته با تخيل و برخي از آن صرف چهره‌هايي شده است که بوده‌اند يا نبوده‌اند، که غالبا نبوده‌اند، نمونه‌هاي برجسته‌اي از اسطوره‌ها و کتاب‌هاي شعر پيرامون آن‌ها فراهم آمده و به‌خاطر آن‌ها شعر حماسي گفته شده و حتي مرثيه‌هاي بزرگ و برجسته را در تراژدي‌هاي بزرگ اين‌گونه آثار مشاهده مي‌کنيم و آن‌ها هميشه در مورد اساطير تحقق پيدا مي‌کنند.

اما اين‌جا تراژدي اتفاق نمي‌افتد، عرب‌ها اين را ملحمه مي‌گويند و غالبا هم تراژدي را به ملحمه ترجمه مي‌کنند ولي چون ذاتا اسوه غير‌از اسطوره است، اين حقيقت ديگري است و بايد در نوع خودش ارزيابي شود و اين فواصل را بايد رعايت کرد.

خوشبختانه يا متاسفانه در گذشته آن‌قدر اين مساله براي اهل ماجرا روشن بوده که وارد اين مقوله نشده‌اند. آن‌ها هيچ‌گاه مابين اسطوره و اسوه دچار اشتباه نمي‌شدند تا مثلا اشتباه کنند که بر خيال هم مي‌توان مرثيه سرود. اگر هم بر کسي همانند رستم که در چاه ناجوانمردي گرفتار آمده مي‌گرييم؛ بر ناجوانمردي دوستان و بر ارجمندي وجودي که اين‌چنين بوده (اگر مي‌بود) مي‌گرييم نه بر خود او، چون او وجود خارجي ندارد و تمثيل است.

*چرا مرثيه سرايان نامي از شعراي برجسته زمان خود نبوده‌اند؟

چون کارکرد مراثي در مراسم و جهت تهييج و برانگيختن مردم بوده و مخاطب آن غالبا عوام بوده‌اند، شايد به همين سبب سرايندگان مراثي از شعراي طراز اول نبوده‌اند و مرثيه‌ها به زبان عوام سروده شده‌اند. غامض‌ترين آن‌ها را که ترکيب بند محتشم است که تا حدودي نياز به معني کردن دارد به صورت کتيبه درآورده‌اند و بسياري پس از آن به کتيبه سرايي روي آورده‌اند.

در گذشته عده‌اي هم به دنبال اين رفتند که همه حوادث کربلا را همانگونه که به نثر (در مقاتل) آمده، به نظم هم بسرايند که تنها خبرشان به ما رسيده و اثرشان نرسيده است.



مدح و مداحي در اين باب آن‌قدر اصالت دارد که شاعران عاشورا شاعر نمي‌گويند بل مداح مي‌گويند. برخي به سبب صداي خوشي که داشته‌اند خود شعرشان را عرضه مي‌کردند و برخي آن را به صاحبان صداي خوش واگذار مي‌کردند.

چون دوستداران و هواداران حضرت، عرب و ترک و فارس بودند، در گذشته قائل بر اين بودند که مداح واقعي بايد مرصع خوان باشد؛ يعني هم ترکي بداند، هم عربي و هم فارسي و به موسيقي هرسه گروه احاطه داشته باشد و قصه عاشورا را به هر سه زبان بداند و شعر در هر سه زبان به خاطر داشته باشد وگرنه غرّاخوان است يا ساده خوان.

اگر اسطوره‌ها را از عالم مسلماني بيرون کنيم؛ چنان‌که پيامبر(ص) بيرون کرد و اسوه‌ها را در ميان بياوريم؛ چنان‌که خداي تعالي در ميان آورد، بايد تاريخ و آن‌چه را که مربوط به تاريخ است به چشم باور مشروط نگاه کنيم، نه قطعي و يقيني. حتي خود واقعه کربلا از لحاظ تاريخي چنان به ما رسيده است که ما قصه کربلا را قبول داريم نه تاريخ کربلا را.

مثلا ما قبول داريم که در آن روز زعفر جني پيش امام حسين(ع) آمد و از او اجازه خواست که ياوري‌اش کند و باز هم ما باور داريم که در آن روز خورشيد و زمين و ماه و بسياري از قواي طبيعي خود را به امام(ع) عرضه کردند تا بنمايند که از ياري او غافل نيستند.... که اين‌ها جزء قصه‌اند و قصص تاريخ نيستند و تاريخ هم قصه را باور نمي‌کند و به‌هيچ‌وجه زير بار چنين قضايايي نمي‌رود، چه در اين سوي قضيه و چه در آن سوي قضيه.

يکي از ماجراهايي که ميان حر و عمرسعد در آخرين گفت‌وگوهاي‌شان طرح مي‌شود اين است که حر پس از اين که اصرار عمر سعد را بر جنگ مي‌بيند به ياد مي‌آورد و به اطرافيان نيز مي‌گويد که پس آن چيزهايي که بزرگان سابقا درباره بعضي اشخاص مي‌گفتند صحت داشت و اينان پسرفاطمه را خواهند کشت و در قصص آمده است که هنگامي که خبر به دنيا آمدن پسري را در خانه سعد به پيامبر(ص) دادند – برخلاف معمول- خوشحال نشد و به اطرافيان فرمود گوساله‌اي از خاندان سعد، پسر فاطمه را در کربلا شهيد خواهد کرد.

بگذريم که شايد اين قبيل قصص پاي برخي ‌انديشه‌هاي جبر و اختيار را به ميان بياورد ولي فقط مي‌توان گفت اين‌ها به زبان قصص‌اند نه به زبان تاريخ و نه اساطير. در قصص جريان از جنس ديگري است و اديان اصولا بر اين روال حرکت مي‌کنند و شعري هم که مربوط به اديان باشد با شعري که مربوط به اساطير است تفاوت ذاتي و وسيعي دارد و نمي‌توان اين‌ها را به يک حساب گرفت و سنجيد.

هرچند در بازار ادبيات، شعر اساطير به مراتب قوي‌تر است. در آثار متقدم غرب، چه در يونان و چه در رم، برترين آثاري که نگاشته شده‌اند اساطيرند. در ايران هم اگر به چشم اسطوره‌سرا به فردوسي نگاه کنيم و چيز ديگري بينديشيم، قوي‌ترين شاعري است که در اين زمينه کار کرده است و ديگران به گرد او هم نمي‌رسند.

مرثيه سراي تا اين اواخر که فخري براي شاعران نبود - الا آنان که هدايت مي‌شدند- و در زمان ما نيز هم که اوضاع‌اندکي تغيير کرده، اين تاريخ است که آمده و با مساله اسوه‌ها‌ اندکي پيوند کرده و شاعراني که به تاريخ وابسته بودند الان سر از گريبان شاعران عاشورايي برکرده‌اند و معلوم هم نيست که اگر شرايط نوع ديگري بود، اين‌ها شاعر عاشورايي مي‌بودند-انشااله که بودند- ولي خيلي هم مطمئن نمي‌شود گفت چون قدرت حکومت پشت اين جريان است؛ چنان که در دوره صفوي هم اين اتفاق افتاد و شاه طهماسب گفت: «شما براي ائمه شعر بسراييد؛ قبول از آن‌ها و صله از ما!»

* گمان نمي‌کنيد، اگر درگذشته آثار فاخري در اين زمينه ايجاد نشده به‌دليل مسلط نبودن ودر تنگنا بودن تشيع بوده است؟ يا کساني که با اين مقوله آشنايي وهمفکري داشته‌اند، دغدغه مکتوب کردن به نظم و نثر را نداشته‌اند؟

خير، چنين نمي‌تواند باشد چون در ادبيات عرب کساني که در اين زمينه کار کرده‌اند فراوان‌اند وتنها «دعبل» و «کميت» نبوده‌اند.

مي گويند شعر عرب با يک پادشاه (امروالقيس) آغاز شده ودر يک پادشاه (ابو فراس) به پايان مي‌رسد که ابوفراس از ارادتمندان اين خاندان است و در شاعري هم تنه به تنه متنبي مي‌زند. البته اگر به تاريخ ادبيات عرب نگاه کنيم و بخواهيم شاعران را تقسيم‌بندي کنيم، غالبا وابسته دربار اموي و عباسي‌اند و کم‌اند کساني همانند دعبل و کميت که دار خود را بر دوش بکشند. اين‌ها غالبا در دربار هستند و مدح خلفا هم مي‌گويند، گرچه اعتقاد به خاندان نبوت هم دارند- انشاءاله خداوند به خاطر عنايات ائمه گناهان آنان را مي‌بخشد- وليکن نکته‌اي که گمان مي‌کنم حتي در اين مجلس هم جانيفتاد اين است که:

وقتي ما از ادبيات ديني سخن مي‌گوييم، اصلا ماجرا فرق مي‌کند. شخصيتي به نام «مغنيه» اخيرا کتابي در ادبيات عرب تاليف کرده که ابتدا با قرآن و خطبه‌هاي پيامبر اکرم (ص) آغاز مي‌شود، سپس نهج البلاغه و سخنان اميرالمونين(ع) و همين‌طور تا سخنان آخرين امام(ع) را به عنوان «ادبيات عرب» جمع‌آوري کرده، اما بقيه آثار غير‌ اين‌ها را «آثار تاريخ» ناميده است؛ چه آثار دوره اموي، چه دوره عباسي و چه ديگران!

اين بزرگواران فرصت حکومت و پياده کردن نقطه نظرات‌شان را نيافتند و آن فرصت کوتاهي هم که به ايشان داده شد به مشغله ديگران گذشت. حضرت امير(ع) مي‌فرمايند: اگر حکومت در اختيار من باشد، ثروت‌هاي نامشروعي را که ايشان از اموال عمومي مهر زنان‌شان هم کرده‌اند به بيت المال برمي‌گردانم. که البته در شأن ايشان هم هست و مساله فقهي‌اش را هم مي‌داند که چطور برگرداند و چگونگي تبديل به حلال شدن‌اش را هم ايشان مي‌داند، ولي ايشان چنين فرصتي پيدا نمي‌کند.

پس تاريخ قصصي اتفاق نيافتاده است، تاريخ قصصي طرح شد. پيامبر گفت: من دنباله ابراهيم هستم و ما مي‌دانيم که از حضرت ابراهيم تا پيامبر اکرم(ص) حکومت ابراهيمي در کار نيست. پيامبر(ص) مجال تعدادي جنگ دارد و در نهايت توانسته شبه جزيره را فتح کند، در حالي‌که ايشان براي اريخ که نمي‌جنگيد، بل براي خدا و حقيقت و جهان و کل زمين مي‌جنگيد پس بايد حکومت ايشان بر تمام زمين تحقق پيدا مي‌کرد تا فرمان ايشان بر زمين جاري شود. بعضي مسائل طوري هستند که اگر همه‌اش جاري نشود گويي هيچ چيزش جاري نشده است و مسلماني از اين جنس است.

کسي همانند فرزدق تنها به اعتبار يک قصيده اين‌قدر ارجمند است، قصيده‌اي که درباره حضرت سجاد(ع) پيش عبدالمک و مردم شام مي‌گويد؛ فقط همين يک قصيده را دارد و باقي وصف بني اميه است و ستايش آن‌ها.

متاسفانه ما گه‌گاهي خطاهايي بزرگ داريم. مثلا وقتي از دوران طلايي تمدن اسلام و اوج آن سخن مي‌گويم به کجا مي‌رسيم؟ ‌هارون الرشيد. آيا‌هارون الرشيد -که از دوره منصور تا دوره وي چند امام(ع) از ائمه شيعه کشته مي‌شوند و چه تعداد از آل رسول به شهادت مي‌رسند و چگونه؟ - در نظر بگيريد که مثلا 70 يا 80 نفر از آل رسول را در جايي حبس کرده‌اند و ديوار آن‌جا را بالا آوردن که ايشان به تدريج و با عذاب بميرند چگونه است؟ اين‌ها همه در دوره طلايي اسلام اتفاق افتاده است.

بني عباس چنان فاسد و مفسد بودند که بسياري از شعرا در دوره ايشان دريغ دوره بني اميه را مي‌خوردند و دريغ اين‌که خليفه خود به جاي محراب در مجلس شراب و ميان کنيزان ديده نشود. اين‌ها دوران طلايي اسلام است!

يا بايد اين‌ها را قبول کنيم يا قبول کنيم که اين ماجرا از جنس ديگري است. اگر همه چيز را مي‌توان با هم جمع کرد پس درست است. و اگر نه! بايد فکر ديگري کرد و منتظر فتوح ديگري بود.

* براي حفظ حرمت‌ها و حريم‌ها در سرايش مراثي چه حدود و ثغوري مي‌توان ترسيم کرد؟

- در اين مقوله متاسفانه حدود و ثغور مشخصي نمي‌شناسيم، الا بعضي کارهايي که بزرگان انجام داده‌اند که البته همان‌ها هم شازّند. مثلا شهيد مطهري اصرار داشت که برمي گرديم به تاريخ و شخص در بيان حقايق بايد تاريخ را در نظر داشته باشد، چون امروز همانند گذشته نيست که تاريخ (و کتب تاريخي) در اختيار همگان نباشد.



اما بحث بر سر اين است که تاريخ حتي جوابگوي برخي از قضايا نيست. آيا در روز عاشورا وقتي که سيدالشهدا کشته شد، در مدينه و در مکه و در شهر قدس از زير سنگ‌ها خون جوشيد؟ اين را کدام تاريخ مي‌نويسد و کدام تاري‌خدان جرات مي‌کند بنويسد و کدام تاري‌خدان باور مي‌کند؟ يا به خرد خام امروزيان اگر چنين چيزي را ارائه دهند آيا مي‌پذيرند؟ نه اين؛ بلکه براي حوادث حتي روشن‌تر و حتي طبيعي تر!

تاريخ به اعتباري حتي نقل مي‌کند که شب عاشورا امام(ع) به ديگران گفت: هریک دست يکي از خاندان مرا بگيريد و در اين صحرا بگريزيد. اين‌ها فقط با من کار دارند. خودش هم ناراضي نبود که برود ولي اين بچه‌هاي مسلم بودند که گفتند که ما خون پدرمان را هدر بر روي زمين رها نمي‌کنيم. اگر امام(ع) هم تشريف مي‌برند ما مي‌ايستيم.! برخي حتي اين‌چنين هم نقل کرده‌اند و براي مورخ هم آثاري از اين دست گذاشته‌اند. يعني تاريخ براي چنيني معنايي مانعي نمي‌بيند.

تاريخ در جايي نقل مي‌کند که «اسراي کربلا به فتواي فقيه دربار اموي، چون بر خليفه خدا خروج کرده‌اند از دين خارج‌اند و هر ناصوابي بر ايشان رواست، حتي فروش و کنيزي دختر پيامبر(ص)!» و در جايي ديگر نقل مي‌کند که زينب در پاسخ مي‌گويد: «اگر چنين چيزي بگويي از دين رسول ما خارجي!» اصلا مگر او در دين رسول بوده؟ ! مگر پدر همو نبود که وقتي در بستر بيماري صداي اذان را شنيد گفت: «عمري تلاش کردم که نام اين مرد را حذف کنم (رسول اکرم(ص)) ولي من مردم و نام او ماند!»

خوب تاريخ روايت‌اش اين است و چشم ديدن بيش از اين‌ها را هم ندارد و اگرهم هرچه بگويد خبر است و قابل صدق و کذب!

اما وقتي من به اين آيه قرآن که اين خاندان پاکند و دست ناپاک به دامن حرمت‌شان نمي‌رسد، تکيه مي‌کنم و استفاده مي‌کنم، سگ که باشند خاندان بني اميه يا هر ناجوانمرد ديگري که نيت سوءقصد داشته باشد؟ اين حرف مال دايره قصص است و تاريخ اين حرف را نمي‌فهمند.

حال اين‌که آن بزرگوار مي‌گويد که به تاريخ رجوع کنيد، به کدام تاريخ رجوع کنيم؟ اگر منظورش از تاريخ قصص است که قصص تاريخ نيست و تاريخ‌دان هم قصص را قبول ندارد. اين است که در واقع مشکل بيش از اين‌هاست!

اين‌که مي‌گوييم عوام و ساده لوح‌ها و آدم‌هاي سطح پايين عالم شعر به اين قصه پرداخته‌اند به اين خاطر است که اين مساله از جنس مسائل تاريخي و بده و بستان صله نبود.

يعني حتي آن کسي که در اين کار صله بگير بود (فرزدق) آن قصيده را گفت و عبدالمک دستور داد که زنداني‌اش کنند، حضرت سجاد(ع) به ميان بني‌هاشم که گرفتار فقر و خشکسالي بودند آمد و گفت: «هرکسي هرچه طلا و جواهر دارد بياورد» و او اينها را براي اين آدم فرستاد به همراه اين پيام که: «اين به قدر استطاعت ما بود نه به قدر کرامت ما!» او برگرداند که من به اين قصد نگفتم چون اگر به قصد صله مي‌گفتم بايد براي عبدالمک مي‌گفتم، من اين را براي کشته شدن گفته‌ام!

حتي مايه اين کار مقابله با تاريخ است، چطور اين‌ها جنس هم‌اند؟

اين قضيه بد تعريف شده و بد فهميده شده و به همين دليل کسي راه نمي‌برد که اين چيست! در بسياري از مسائل فقهي هم مشکل ما در نوع‌ انديشيدن است. بايد چگونه بينديشي که وام بدهي و سود هم بگيري؟ به اين بهانه که کار دنيا پيش نمي‌رود! به درک که پيش نمي‌رود. مگر دنيا بايد از همين راهي که شما مي‌گوييد پيش برود؟ اصلا چه کسي گفته که پيشرفت دنيا از اين راه است؟ چه کسي آن را امتحان کرده؟

والسلام.

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۱
غیر قابل انتشار: ۱
مجتبی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۰:۲۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
1
2
آرام آرام عاشورا دارد در جهان جایگاه ویژه تری پیدا می کند علت اثرش هم همین که هرسال کینه دشمنان این فرهنگ نمایان تر می شود و زهر خود را بر شیعیان بیشتر می ریزند
نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین