سندي ازشهيدي كه پيكرش را به آتش كشيدند
شنيدن نام اورامانات و غرب كشور براي همه كساني كه جبهه را مي شناسند يادآور روزهاي حماسه و از جان گذشتگي است، روزهايي كه جوانان پاك و برومند اين سرزمين، در برابر تجاوز و زورگويي قد علم كردند و جان هاي عزيزشان را در راه دفاع از ميهن فدا كردند.
کیهان نوشت: و عشق چنين است...
آري، هركس قدم به اين خطه مي گذارد پاكي و صفاي مردمانش را حس مي كند و مظلوميت شهيدانش را با جان و دل پذيرا مي شود.
روزهاي پاياني ماه مبارك رمضان، براي تهيه عكس و خبر از يادواره شهدا شكست حصر پاوه رهسپار منطقه اورامانات مي شوم، هرسال اينجا در چنين روزي عده اي گرد هم مي آيند تا بگويند كه هنوز ياد چمران و چمران ها را در سينه نگاه داشته اند و گذر زمان چيزي از اخلاص آنها كم نكرده است.
مشغول عكس گرفتن هستم كه جواني نزديك مي آيد، مي پرسد: «وقت داريد بعد از مراسم شما را به ديدن مزار يك شهيد ببرم؟» با كمال ميل دعوت را قبول مي كنم؛ پس از پايان مراسم در ميان انبوه جمعيت به دنبالش مي گردم و خوشبختانه خيلي زود پيدايش مي كنم.
گفتم من آماده ام، مي گويد محلي كه مي خواهم به شما نشان بدهم يك ساعت تا پاوه فاصله دارد.با هم به طرف شهر كوچك «نودشه»در نقطه صفر مرزي استان كرمانشاه حركت مي كنيم. در راه خودش را معرفي مي كند و مي گويد: دانشجو و پسر يكي از دامداران محلي «نودشه» است.
گفتم من آماده ام، مي گويد محلي كه مي خواهم به شما نشان بدهم يك ساعت تا پاوه فاصله دارد.با هم به طرف شهر كوچك «نودشه»در نقطه صفر مرزي استان كرمانشاه حركت مي كنيم. در راه خودش را معرفي مي كند و مي گويد: دانشجو و پسر يكي از دامداران محلي «نودشه» است.
در طول مسير ساكت است و اصرار دارد چيزي نگويد تا بدون هيچ ذهنيتي مزار شهيد را ببينم. به شهر كه رسيديم مي گويد بايد بقيه مسير را پياده طي كنيم. نزديك به چهار كيلومتر راه را با پاي پياده طي كرديم.
بر بلنداي ارتفاعات اورامانات به گلوگاهي مي رسيم كه آثار سنگرهاي به جا مانده از دوران دفاع مقدس همه جا ديده مي شود، در گوشه اي از اين گلوگاه استراتژيك مشرف بر شهرها و روستاهاي منطقه و در پاي دكل مخابراتي كه در آنجا نصب است آرامگاه ابدي شهيد «سليمان جليلي» است.
سنگ مزار را كه مي خوانم پاهايم خشك مي شود، ديگر نمي توانم سرپا بمانم:« قسمتي از پيكر مطهر و سوخته شده رزمنده متقي، مرد ميدان جهاد و مقاومت شهيد سليمان جليلي فرزند ناصر كه در مورخ 4/3/68 به دست عوامل مزدور استكبار و منافقين كوردل به شهادت مي رسد و پيكر مطهرش بعد از شهادت به آتش كشيده مي شود».
جواني كه همراهم است مي گويد:« قسمتي از ديوار شمالي مزار در حال تخريب بود كه به همراه عده اي از دوستانم آن را ترميم كرديم و جلو تخريب كامل آن را گرفتيم»؛ علت را كه مي پرسم جواب مي دهد بارش سنگين برف در فصل سرما و يخبندان طولاني علت اصلي آسيب رسيدن به مزار شهيد است.
آري سندي گويا از مظلوميت شهيدان، اينجا بر بلنداي يكي از ارتفاعات منطقه اورامانات، گلوگاه «كله چنار«. معلوم است هيچ نهاد و مسئولي به فكر اين مزار نيست. چه كسي بايد پاسخگوي حفظ و ماندگاري مزار اين شهيد باشد؟ شايد هم اصلاً از وجودش خبر ندارند!
مزاري كه بايد به عنوان سندي از ايثار و مظلوميت به همه فرزندان ايران زمين شناسانده شود به اين حال و روز افتاده و هيچ كس سراغي از آن نمي گيرد، جاده دسترسي به اين محل جاده اي مخروبه است كه تنها گاه گاهي محل عبور قاچاقچيان يا ماشين حمل زباله شهرداري «نودشه» است كه زباله شهر را كمي دورتر از اين مزار تخليه مي كند.
همان روز به طرف كرمانشاه حركت مي كنم. روز بعد در شهر كرمانشاه به دنبال نشاني از آن شهيد مي گردم. تلفني با يكي از كارمندان اداره تحقيقات معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي بنياد شهيد و امور ايثارگران كرمانشاه صحبت مي كنم.
تا اسم شهيد « سليمان جليلي» را به زبان مي آورم خانم چراغي مي گويد برادر دو شهيد ديگر است؛ محمدباقر و احمد رضا جليلي و خانواده آنها ساكن شهر كرمانشاه هستند.
به ديدار خانواده شهيدان مي روم. خوشبختانه پدر و مادر شهيدان هر دو در قيد حيات هستند. حاج ناصر پدر شهيدان كسالت دارد، آن طور كه همسرش مي گويد سه سال پيش پايش شكسته است و از آن زمان تقريباً زمين گير است؛ به دليل همين كسالتش ترجيح مي دهم با مادر شهيدان گفت وگو كنم.
«فرصت سنجابي شيرازي» شيرزني از شيرزنان خطه كرمانشاه است. مي گويد چهار پسرش را تقديم اسلام و انقلاب كرده و پنج فرزند ديگر در قيد حيات دارد، سه پسر و دو دختر كه همگي ازدواج كرده اند.
خوشرويي و مهمان نوازيش مثال زدني است. خصوصيتي ويژه مردمان ديار كرمانشاه. با آنكه سن و سالش زياد است حافظه بسيار خوبي دارد، همه چيز هايي كه تعريف مي كند با جزئيات كامل است.
مي گويد «رضا» را در روزهاي انقلاب از دست داده است روزي كه به همراه دوستانش به تظاهرات مي رود و در يك حادثه تصادف دعوت حق را لبيك مي گويد و جنازه اش را از ترس دژخيمان ساواك مخفيانه به خاك مي سپارند.
از فرزندان شهيدش مي پرسم، مي گويد: سيد (منظورش محمد باقر فرزند ارشد خانواده است) در سال 66 حين مأموريت در منطقه گيلانغرب بر اثر واژگوني خودرو به شهادت مي رسد ولي هيچ پرونده اي برايش تشكيل نمي شود، همسرش هم بر اثر صدمات روحي و فشار رواني مشكلات چند سال بعد از شهادت پسرم بر اثر سكته مغزي از دنيا مي رود و مسئوليت سه نوه پسر، بر دوش من و پدربزرگشان مي افتد، حالا هم كه بزرگ شده اند تنها زندگي مي كنند، همه بيكار هستند و حقوق و درآمدي ندارند.
مادر شهيدان در خصوص دومين فرزند شهيدش(سليمان) كه به فاصله دو سال بعد از فرزند ارشد به شهادت مي رسد مي گويد: سليمان متولد مرداد ماه 45 بود و در زمان شهادت مجرد بود. مي گويد اين شهيد در عمليات هاي مهمي چون كربلاي چهار و پنج، فتح المبين، آزادسازي فاو و عمليات مرصاد شركت داشت و در زمان شهادت مسئوليت تداركات تيپ نبي اكرم(ص) را در منطقه عمومي «نودشه» بر عهده داشته است كه در تاريخ چهارم خرداد ماه 68 شب هنگام و در حالي كه مشغول رساندن تداركات به همرزمانش بوده در كمين ضد انقلاب و منافقين مي افتد و به شهادت مي رسد و بعد از شهادت پيكر مطهرش را وحشيانه به آتش مي كشند.
به سرعت مشغول نوشتن هستم و از اطراف غافل شده ام كه سكوت همه جا را مي گيرد. سرم را كه بلند مي كنم ، مادر شهيدان سرش را پايين انداخته و به آرامي گريه مي كند... كمي مكث مي كند و با همان حالت گريان مي گويد: «بعد از شهادت سليمان اجازه ندادند جسدش را ببينم و ديدارمان به قيامت افتاد...».
نمي خواهم بيشتر از اين آن لحظات را يادآوري كند . در خصوص سومين فرزند شهيدش از او مي پرسم؛ جواب مي دهد: احمدرضا هم مثل دو برادر ديگر شهيدش پاسدار بود و دو سال از سليمان كوچكتر بود و در ارديبهشت ماه 70 در شهر كرمانشاه توسط منافقين به درجه رفيع شهادت نائل شد و به دو برادر شهيدش پيوست. وي ادامه مي دهد: از شهيد احمدرضا يك فرزند پسر به يادگار مانده است كه هم اكنون مشغول تحصيل در دانشگاه است.
وقتي از مادر شهيدان درباره خصوصيات فرزندانش مي پرسم با مناعتي خاصي مي گويد: آنها هم مثل بقيه جوانان صالح اين مرز بوم بودند، به غير از ايام ماه مبارك رمضان بيش از يك ماه ديگر را هم در طول سال روزه مي گرفتند، بسيار مهربان و باگذشت بودند و در كمك به ديگران از هيچ كوششي فروگذار نمي كردند.
وي در خصوص شهيد «سليمان»مي گويد: او بسيار مهربان و خوشرو بود و به بچه هاي شهيد محمدباقر علاقه وافري داشت و سفارش هميشگي اش به برادرانش درس خواندن و پشت سر امام(ره) قرار گرفتن بود و اين كلام هميشه ورد زبانش بود كه: «مبادا به امام پشت كنيد».
كلام مادر شهيدان آن قدر شيرين و پرشور است كه دلم مي خواهد روزها آنجا بمانم و بشنوم اما دريغ كه نه مشكلات روزمره زندگي خودم اين اجازه را به من مي دهد نه بيشتر از اين به خودم اجازه مي دهم مزاحم اين پدر و مادر بزرگوار باشم.
مي خواهم رفع زحمت كنم كه يك باره يادم مي آيد كه از وصيت نامه شهيد «سليمان» هم سراغي بگيرم؛ نسخه اي از وصيت نامه را از مادر شهيد هديه گرفتم.
شهيد «سليمان جليلي» در ابتداي وصيت نامه اش كه به نزديك به دو سال و نيم قبل از شهادتش نوشته بود، پدران و مادران را از نهي كردن فرزندانشان براي رفتن به جبهه برحذر داشته بود و از خداوند خواسته بود كه توفيق شهادت در راهش را به او عطا كند و پروردگارش چه خوب دعاي بنده اش را مستجاب كرد.
در بخش ديگري از وصيت نامه آمده است: «خدايا مي داني كه چه مي كشيم، پنداري كه چون شمع ذوب مي شويم. ما از مردن نمي هراسيم، اما مي ترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند. از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از سوي ديگر بايد شهيد شويم تا آينده بماند...».بخش پاياني وصيت نامه شهيد را كه خواندم دوست داشتم بار ديگر فرصتي دست مي داد تا بر سر مزارش حاضر شوم و چيزهاي كه در دل دارم با او نجوا كنم: « خدايا بارالها من ضعيف و ناتوان، دوست دارم دشمن قلبم را آماج تيرهايش قرار دهد و در نهايت فشار و آزار بدنم را قطعه قطعه كند تا دشمنان مكتبم ببينند كه گرچه چشم ها، دست ها، پاها، قلبم و سرم را از من گرفتند، اما يك چيز را نتوانستند از من بگيرند و آن ايمان و هدفم است».
آري! اگر ديگران داستان منصور حلاج و پايان كارش را خوانده اند، سليمان ترجمان عيني آن داستان تاريخي است. نوشته اند در پاي دار يكي از حلاج پرسيد عشق چيست؟ گفت؛ امروز بيني و فردا و پس فردا ... آن روز او را كشتند و روز ديگر سوختندش و سوم روز خاكسترش را به باد دادند... حلاج ما چه گمنام و آرام بر ستيغ كوه آرميده است. به راستي او آرميده است يا خواب غفلت ما را با خود برده است؟!
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


