کد خبر: ۹۴۳۹۳
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍
تبيين روايي جايگاه خبرگان از سوي آيت‌الله مشكيني/

‌منطق انتخاب ولي‌فقيه از سوي خبرگان چيست؟

«"ریاست خبرگان" در آیت‌الله مشکینی متعیّن و یک امر بدیهی بود.» این جمله‌ای است که همه‌ی افرادی که در ادوار خبرگان عضو این مجلس بوده‌اند، بر آن اتفاق نظر دارند. سوابق فقاهتی، مبارزاتی و اخلاقی بی‌نظیر آیت‌الله مشکینی وی را به عنصری تبدیل کرده بود که از ابتدای نهضت امام خمینی همواره نام او در ردیف دو، سه نفر اول این نهضت الهی مطرح بود و پس از انقلاب نیز زمانی که بنا بر تشکیل مجلس خبرگان رهبری شد، سایه هدایت داهیانه او از ابتدای تأسیس مجلس تا پایان حیات مبارکش بر سر این مجلس بود.

نطق‌های افتتاحیه آیت‌الله مشکینی در ابتدای اجلاسیه‌های خبرگان در واقع یک درس اخلاق و سیاست‌ورزی فشرده آن‌هم برای فحول و بزرگان انقلاب اسلامی بود. در این نطق‌های کوتاه، هم بحث‌های جامعی در مورد ولایت فقیه، شئون و نفوذ آن، ولایت امر و... شده است و هم در مورد مسائل روز موضع‌گیری‌هایی در شأن و طراز این مجلس و نخبگان حاضر در آن از لسان فقیه مجاهد شده است.




آیت‌الله مشکینی در نطق زیر که در اجلاسیه بهمن ماه سال 76 مجلس خبرگان ایراد کرده، در این زمینه توضیح می‌دهد که چگونه ولی فقیه در عین حال که مشروعیت الهی دارد، از سوی مجلس خبرگان انتخاب می‌شود:

«...‌من دو مسئله را درباره اين موضوع كه به نظر من، خلاصه آن چيزي است كه در ولايت فقيه بايد ذكر كنيم، كانه، من، كتاب، في مقاله را دارم عرض مي‌كنم.دو مسئله مطرح مي‌كنم كه باقي مسائل، اگر اين دو مسئله، از نظر دليل روشن شود، كانه حل شده است و اگر اين دو مسئله، حل نشود، باقي مسائل، نشده است...»

آن دو مسئله، اين است كه ما عرض مي‌كنيم و [براي ورود به موضوع اول] يك مسئله‌اي را درباره اين موضوع مي‌پرسيم، تا اذهان دوستان را متوجه كنيم به اين موضوع كه در عصر غيبت، از زماني كه حضرت بقيه‌الله، ارواحناله الفداء غيبت كبرا انتخاب كرده‌اند، تا زمان ظهورشان، در اين مدت مديد و طويل ـ كه مقدارش را نمي‌دانيم ـ سؤال اين است كه آيا از طرف شرع، در اين زمان، درباره ملت اسلامي، ملل ديگر، ولي امري، رهبري، قائدي، حاكمي، تعيين شده يا نشده؟ آيا شد؟ نسبت به اين ازمنه، ساكت بوده و هيچ نگفته؟ كما اينكه برادران تسنن ما مي‌گويند كه پيامبر گرامي هم همين كار را كرده است؛ يعني، ايشان ساكت شد و رفت و هيچ نگفت، گرچه حكومت تشكيل داد، اگر چه دولت تشكيل داد و هر يك از اين دو مسئله مهم، نياز به ولايت و خلافت و جانشين تعيين كردن دارد، مع ذلك، هيچ يك از آنها را تعيين نكرد و رحلت كرد و رفت! آيا در زمان غيبت مسئله اين است كه هيچ چيزي تعيين نشده است؟ شارع چيزي نگفته بلكه بگوييم هر كس، هم گفته، معلوم است يك چيزي گفته، گفته به اينكه: «كل رايه ترفع قبل قيام القائم فصاحبها طاغوت يعبد من دون الله عزوجل»

يك چنين چيزهايي گفته؟ يا اينكه نه، براي زمان غيبت، چيزي تعيين كرده است؟

مدعاي ما، در اين مسئله، اين است كه از طرف شرع اسلام، براي زمان غيبت، دستوري تعيين شده است مدعا اين است كه افرادي تعيين شده‌اند.حالا، با يكي دو دلايل مختصر ـ كه وقت محترم آقايان، زياد مصرف نشود ـ براي اين مدعا، استدلال مي‌كنيم اين، يك مسئله است.

مسئله ديگر اينكه فرض كرديم كه اگر تعيين شده، قهرا، كلي تعيين شده، نصب عام خواهد بود؛ زيرا كه نصب خاص، در صورت حضور معصوم عليه السلام است.اگر تعيين باشد، قهرا به نحو نصب عام تعيين شده است حالا، اگر منصوب عام، در چنين عصري، منحصر به فرد باشد.آن فردي كه با يك خصوصياتي تعيين شده، كل عالم كان كذا و كذا فهو ولي الامر، فهو حجه علي الناس، فهو حاكم علي المله، يك كلي‌اي را كه تعيين كرده، اگر منحصر در مصداق خاص باشد، آن هم تكليف‌اش روشن است و اگر فرض كرديم كه آن كسي كه تعيين شده به نحو كلي، داراي مصاديق كثير باشد، پنج مصداق دارد، ده مصداق دارد، آيا در صورتي كه كلي، داراي مصاديق باشد و مصاديق هم ـ فرضا كه ـ مساوي باشند، و يك رجحان معيني در كار نباشد، در عصر غيبت، براي تعيين يكي از آنها، و خلاصه، براي پياده كردن منظور و خواسته شارع از طرف عقل، مطلبي داريم يا نداريم؟ اين هم يك مسئله است.در اينجا هم ما، معتقديم كه داريم.

پس در هر دو مسئله، جواب مثبت مي‌دهيم.مي‌گوييم براي زمان غيبت ولي امر، به نحو كلي، تعيين شده و اگر هم متعدد باشند، در كيفيت پيدا كردن آن فرد و انتخاب يكي از آنها، هم باز دليل داريم براينكه تعيين شده است اگر اين دو مسئله را ما مي‌توانيم اثبات كنيم، ظاهرا، خيلي اشكال در مطلب باقي نمي‌ماند.چيزهايي ديگر هم اگر باشد از فروع خواهد بود كه تابع اين اصل است.

اما مسئله نخست؛ مدعاي ما اين است كه براي زمان غيبت، تعيين شده است.در اينجا، به نحو خلاصه، خدمت دوستان عرض مي‌كنيم كه اگر شما مجموع روايات باب را بسنجيد، روايات باب در پنج طايفه خلاصه مي‌شود:

طايفه نخست ـ لسان طايفه‌ها را عرض مي‌كنم ـ از روايات، اين طوري است كه هر ملتي، رئيس مي‌خواهد؛ هر ملتي، ولي امر مي‌خواهد، هر ملتي، سلطان لازم دارد.به اين بيان گفته است و اين، يك مسئله عقلي است برا كان او فاجرا، هر ملتي، كسي را لازم دارد.اين، لسان يك طايفه است.اين، حكم عقلي است.اين، از طايفه نخست.

دوم ـ كه عمده مطلب است ـ از روايات استفاده مي‌شود كه براي زمان غيبت و براي هر ملتي، از طرف شرع اسلام، افرادي تعيين شده‌اند.شرع براي مردم، در زماني كه دسترسي به معصوم و پيغمبر گرامي صلي‌الله عليه و آله نداشته باشند، افرادي را تعيين كرده است.اين هم يك دسته از روايات است كه مهم بحث، اين دسته است.

طايفه سوم از روايات، به اين بيان است كه لسان اش، لسان بيان شرط است؛ يعني، گفته به اينكه مثلاً هر كسي كه متولي امور مسلمانان مي‌خواهد باشد، اين شرط را بايد داشته باشد.لسان روايات، لسان بيان شرط است.بنابراين اين روايات، اين طور بيان مي‌كند.

طايفه چهارمي هم داريم.طايفه چهارم، لسان‌اش اين است كه مي‌گويد به اينكه اگر چنانچه از ميان مردم، رهبر معين شان، قائد معتبرشان، رفت، بر مردم لازم است كه نخورند و نياشامند و نخوابند، مگر اينكه براي خودشان رهبر پيدا كنند يا به تعبير روايت، «رهبر انتخاب كنند»، «ولي امر انتخاب كنند»، «امام، انتخاب كنند».اين هم يك طايفه از روايات است.

طايفه پنجم هم، لسان اش، اين است كه هر جا، اگر چنانچه فردي غير صالح، غير واجد شريط بخواهد رهبري كند، فهو ضال و هر ملتي كه افراد غير واجد شرايط را انتخاب كردند، «فهم ضالون» يا «لم يزل امر هم الي سفال» رفته رفته، كارشان، انحطاط پيدا مي‌كند تا به سقوط برسد.

اين پنج طايفه از روايات را داريم.من از هر يك از اينها، يك روايات خدمت آقايان مي‌خوانم كه مجموعا از اين روايات خمسه، طوايف خمس، ثابت خواهيم كرد كه شارع، براي زمان غيبت و زمان ما رهبر تعيين كرده و ولي تعيين كرده، رها نكرده و نگذاشته است.

در مورد قسم نخست، اينجا، اين جمله را بايد بگوييم كه از طايفه نخست، اين روايت براي ما كافي است؛ چون، اين يك مسئله عقلي است؛ يعني هر عده اي، هر افرادي، هر مجتمعي، بايد قائدي داشته باشند همين اندازه كافي است كه نهج البلاغه، حضرت علي سلام الله عليه، لما سمع قول الخوارج «لاحكم الا لله خوارج گفتند:

«لا حكم الا لله» شعارشان اين بود: فرمود «كلمه حق يراد بها الباطل» اين، كلمه كه «لا حكم الا لله » درست است، ولي اينها، مرادشان اين نيست:«ولكن هولاء يقولون: لا امره الا لله ».اينها نمي‌گويند كه «لاحكم الا لله» ما قبول داريم كه حكم، از آن پروردگار است، بلكه اينها مي‌خواهند بگويند كه «امره» و «رياست» و «ولايت» مربوط به خدا است و علي و غير علي و معاويه، هيچ كدام، حق ولايت ندارند! لا امره الا لله! در صورتي كه حضرت فرمود اين، باطل است.«و انه لا بد للناس من امير بر او فاجر» مردم بايد امير داشته باشند.

از طايفه نخست، اين روايت، وافي به مطالب است.البته غير از اين هم داريم مثلاً در غررودرر دارد كه حضرت فرمود:«وال ظلوم غشوم خير من فتنه تدوم»؛ يعني، ولي امر، هر چه هم ظالم باشد، از نبودش كه هرج و مرج شود، از فتنه‌اي كه هميشگي باشد، بسيار بهتر است.

عمده اين طايفه دوم است كه آقايان توجه بفرمايند.من، مي‌خواهم استدلال كنم كه در زمان غيبت، ادله، دلالت مي‌كند بر اينكه از طرف شرع، ولي امر تعيين شده و به انتخاب مردم هم گذاشته نشده است.ولي امر، تعيين شده، ولي به نحو كلي.

الدليل الاول: خبر فضل بن شاذان كه يادتان هست؟ مرحوم صدوق، روايتي در علل و عيون، در هر دو، از فضل بن شاذان نيشابوري ـ كه از خصيصان حضرت رضا سلام الله عليه بوده نقل كرده است.

محمد بن قتيبه ـ كه شاگرد فضل است ـ مي‌گويد: من از فضل، مطلبي را شنيدم.آنگاه شروع كرد به بيان اينكه فضل به من گفت كه:« اگر بپرسند كه چرا توحيد است؟» ما اين طوري مي‌گوييم فضل، سؤالاتي را مطرح كرده و جوابش را هم گفته است.همه را، قتيبه، از او نقل مي‌كند نود و شش مسئله را، فضل بن شاذان طرح كرده و همه را يك يك جواب گفته؛ «إن قيل: چرا بايد معتقد به ولايت باشيم؟» «ان قيل: چرا نماز واجب است؟»، «إن قيل: چرا وضو واجب است؟»، « إن قيل: چرا حج واجب است؟» تمام اينها را به نحو «إن قيل» گفته و جواب داده است.آخرش هم آورده:«ان قيل: چرا احرام، در حج واجب است؟» و آن را هم واجب داده است.

بعد، محمد بن قتيبه مي‌گويد:«آقا ! اين همه مسئله كه جواب را داديد، همه را از خودتان مي‌گوييد؟».مي‌گويد:«يك يك اين 96 مسئله را، از حضرت رضا، سلام الله عليه، شنيدم و يادداشت كردم و جمع كردم و حالا دارم به تو مي‌گويم».

در ضمن اين سؤال‌ها، يك سؤال اين است:«ان قيل: فلم جعل اولوالامر و امر بطاعته؛ چرا خدا، ولي امر قرار داده براي هر عصري، براي هر مصري؟ چرا خدا، ولي امر قرار داده است؟»‌

عبارت و متن اين است ـ حالا، عبارتش اشكال داشته باشد، ما كاري نداريم ـ «لم جعل اولوالامر و امر بطاعته؟ قيل: لعلل».چند تا علت ذكر كرده كه اينها، مدرك اين است كه خدا، اولوالامر قرار داده است.

علت نخست؛ فرمود به اينكه «ان الخلق لما وقفوا علي حد محدود و امروا ان لا يتعدوا تلك الحدود، لما فيه من فسادهم لم يكن يثبت ذلك و لايقوم و الا بان يجعل عليهم فيها امينا».

ببينيد آقا! حضرت، به اين نحو استدلال مي‌كند.در باب حدود، يادتان هست كه يك تعداد روايات صحيح و معتبر به اين عبارت دارد كه:«ان الله قد جعل لكل شي حدا و جعل لمن تعدي ذلك الحد حدا» «جعل لكل شيء حداً»، معنايش اين است كه خداوند، براي همه موضوعات، احكام قرار داده است.مراد از «شي» موضوعات است و مراد از «حد» و احكام است.«ان الله قد جعل لكل شي حدا»، خدا، براي همه افعال مكلفان و براي همه موضوعات، احكام قرار داده ـ «و جعل لمن تعدي ذلك الحد حدا»، بعد از آن براي احكام اوليه هم يك ميزاني قرار داده كه براي متخلفان از آن، حد زده شود.

خداوند، دو رقم احكام قرار داده است: يكي، احكام اوليه كه بايد در ميان جامعه پياده شود و يكي حافظ احكام اوليه و آن، مسائل حدود است، اجراي حدود است؛ «قد جعل لكل شي حدا».شما مي‌دانيد كه احكام اوليه، دو رقم حافظ دارد: يك تعداد احكام است كه براي اينكه پيشگيري كند از تخلفات مردم كه اينها را «ادله امر به معروف و نهي از منكر» مي‌گويند و يك تعداد احكام را هم دارد كه متخلفان را كيفر بدهد كه اين هم «حدود و تعزيرات» مي‌شود.

ادله امر به معروف و نهي از منكر، احكام امر به معروف و نهي از منكر، از احكام ثانويه و لحفظ الاحكام الاوليه است، چنان كه حدود و تعزيرات هم از احكام ثانويه و لحفظ الاحكام الاوليه است.

خداوند، براي مردم احكامي قرار داده، واجبات و محرمات، همه اينها را، براي مردم قرار داده است و براي متخلفان هم حدود قرار داده است.بعد فرمود كه خدا مي‌داند كه اين احكام، در ميان جامعه، پياده نمي‌شود مگر اينكه ولي امري باشد، مگر اينكه متصدي كار باشد.از اين جهت، خداوند، براي مردم، ولي امر قرار داده است.

مي دانيد كه اين لحن، اختصاص به زماني ندارد، اختصاص به مكاني ندارد.خدا، براي همه ملل و همه مردم، احكام قرار داده است و مي‌خواهد اجرا شود و اجرا نمي‌شود مگر [با تعيين ولي امر] ببينيد ! عبارت اين است: كه خدا مي‌داند، لم يكن يثبت ذلك، حدود الله، در ميان جامعه پياده نمي‌شود، امام رضا عليه‌السلام مي‌فرمايد:«فان قال قائل: و لم جعل اولوالامر و اُمر بطاعتهم؟ قيل: لعلل كثيره: منها: ان الخلق لما وقفوا علي حد محدود و اُمرو ان لا يتعدوا تلك الحدود لما فيه من فسادهم لم يكن يثبت ذلك و لايقوم الا بان يجعل عليهم فيها امينا يا خذهم؛ يعني، خداوند، امين، قرار داده است.اين، يك دليل.اين، دليلي است مستقل و اگر خدشه‌اي در ذهن آقايان باشد، بعد مي‌فرمايند.

دليل دوم هم اين است كه حضرت فرموده كه خدا، اين احكام را به ما داده است اين احكام، مسلما، احكام موقت نيست؛ شرع البني شرع «حلال محمد حلال الي يوم القيامه» خداوند، احكامي را به نام دين، تحويل جامعه داده است و اين احكام، احكام موقتي نيست، احكام دائمي است و خدا مي‌داند اگر ولي امري، حافظ اين احكام نباشد، اين احكام، از بين مي‌رود.فلذا، خداوند تعين ولي امر را فرموده است.

ببينيد! من عبارت حضرت [را مي‌خوانم]:«انه لو لم يجعل لهم اماما قيما امينا حافظا مستودعا لدرست المله و ذهب الدين و...» اگر امام را قرار نمي‌داد، امام را تعيين نمي‌كرد، اين احكامي كه براي مردم جعل كرده، از بين مي‌رفت.حضرت استدلال مي‌كند به اينكه چون احكام هست و خداوند مي‌خواهد دين‌اش را باقي بدارد، لذا «ولي»، جعل كرده است.اين هم دليل دوم.

اجازه بدهيد من دليل سوم را عرض كنم كه دليل سوم، در خطبه شقشقيه تا حدي عبارت‌اش هم شايد روشن تر باشد.مي‌دانيد كه در خطبه شقشقيه، حضرت، جمله‌اي را دارد كه جمله بسيار عجيبي است:«لولاحضور الحاضر و قيام الحجه به‌وجود الناصر و ما أخذ الله علي العلماء ان لا يقاروا علي كظه ظالم و لا سغب مظلوم، لا لقيت حبلها علي غاربها» حضرت مي‌فرمايد: مي‌دانيد كه من، اين سلطه بر ملت را، امارت را، ولايت را، چرا قبول كردم؟ چرا اين سلطه را به دست گرفتم؟ به دو دليل: يكي اينكه عده‌اي حاضر شدند و ديدم كه حاضرند كمك كنند، فداكاري كنند، لذا بر من، حجت تمام شد كه بايد اين دين را پياده كنم؛ براي اينكه قدرت پيدا كردم، حضور الحاضر و قيام الحجه به‌وجود الناصر.اين يك دليل است كه سبب شد كه من، امارت را پذيرفتم و ولايت را پذيرفتم.

دليل دوم ـ اين دليل مورد استدلال است ـ [اين است]:«‌و ما اخذ الله علي العلماء ان لا يقاروا»، از علما، يك پيماني گرفته شده است.اين علما كيان اند؟ از علماء، پيماني گرفته بر چي؟ بر اينكه اگر يك عده از ظالمان، حقوق مردم را طوري بخورند كه «تهمه» بشوند و يك عده‌اي از گرسنگي و ناراحتي، روزگار بگذارنند، علماء نبايد اين معنا راامضاء كنند.نبايد اين معنا را تثبيت كنند.آن وقت علما كه مي‌شود؟ اين كار چه كاري است؟ اگر بنا بشود كه يك عالمي، در همسايگي، يك ظالمي دارد و يك مظلومي، از او نان بگيرد به او بدهد، اين، احتياج به دولت و حكومت ندارد، ولي من مي‌پرسم كه اگر چنانچه در يك كشور 60 ميليوني، يك عده ظالم‌اند، به اين معنا كه 20 ميليون شان، 10 ميليون شان، به قدري حقوق مردم را جمع كرده‌اند و خورده‌اند كه «تهمه» شده‌اند و 80 ميليون شان، 90 ميليون شان، همه، گرسنه‌اند و شما هم علماي ملت، بر شما واجب كرده، از شما اخذ پيمان كرده كه راضي نشويد بر اين وصحه نگذاريد كه آن 10 ميليون، حق اين هشتاد نود ميليون را بخورند.

حضرت علي عليه السلام مي‌فرمايد كه خداوند، اين پيمان را از شما گرفته است، خوب، بايد اين را انجام بدهيد و فرض اين است كه قدرت هم داريم ـ چون، فرض عدم قدرت، خارج است ـ بنابراين، بر علماي وقت لازم است كه نگذارند اين ده ميليون، حقوق نود ميليون نفر را بخورند، اين را چگونه نگذارند؟ مي‌توانند غير از اينكه تشكيل حكومت بدهند؟

بحمدالله براي همين معنا تشكيل حكومت داديد ـ حالا توانستيد اين معنا را پياده كنيد يا نه، كاري به آن نداريم ـ حضرت علي عليه السلام مي‌فرمايد به اينكه:«و ما اخد الله علي العلماء ان لايقاروا علي كظه ظالم و لا سغب مظلوم».پس واجب است بر اين، اين كار را بكنند.

پس اين معنا، تعيين است؛ دارد علماء را مكلف مي‌كند براينكه شما تشكيل حكومت بدهيد، مكلف مي‌كند بر اينكه شما راضي نشويد كه اين قضايا، اين ظلم در خارج انجام بگيرد.و لا يعقل ذلك و لا يتحقق ذلك، الا به اينكه تشكيل حكومت بدهند و در راس جامعه قرار بگيرند.اين هم يك جمله [ديگر] كه عرض كردم.

دليل ديگر بر اين، يك صحيحه براي شما مي‌خوانم، ببينيد از اين صحيحه، مطالبي استفاده مي‌شود يا نه؟ در كافي، جلد يك است كه محمد بن مسلم، از اما صادق يا امام باقر عليهم السلام، اين جمله را نقل كرده كه:«قال سمعت ابا جعفر عليه السلام يقول: يا محمد! من اصبح من هذه الامه لا امام له من الله ظاهر عادل اصبح ضالا تائها».هر كس از اين امت، صبح كند در صورتي كه يك امام ظاهر عادل نداشته باشد.اصبح ضالا تائها؛ يعني، اگر چنانچه شما در يك جايي، در يك كشوري، قدرت داريد بر اينكه كاري كنيد كه امام عادل ظاهر داشته باشيد [و اين كا را نكنيد ضال و تائه‌ايد.اين] مربوط به امام معصوم نيست، هر امتي از امم كه مي‌تواند اما ظاهر و عادل داشته باشد و ندارد، او، ضال و تائه است شما فرض كنيد كه در ايران، پهلوي را ـ كه ظالم و جابر بود ـ مي‌توانيد برداريد و جاي او، روح الله ـ كه ظاهر و عادل است ـ بگذاريد و اگر اين كار را نكنيد، شمال ضال و تائه مي‌شويد و بحمدالله موفق شديم و اين كار را كرديم اين روايات، سندش قابل خدشه نيست، دلالت‌اش هم اين طور است: من اصبع من هذه الامه و لا امام له ظاهر عادل«ـ امام ظاهر، نه امام مستور كه امام مستور را داريم، امام ظاهر و عادل را بايد داشته باشيم ـ [آنها، ضال و تائه اند]

من، اجازه مي‌خواهم يك جمله ديگري درباره اين فرمان مبارك حضرت امير عليه السلام عرض كنم.اين فرماني كه حضرت به مالك اشتر داد، يك ولايت وسيع كامل را، به اشتر، اعطاء فرمود و لو جناب مالك، موفق نشد خارجا پيدا كند، ولي حضرت، يك ولايت آن طوري را به او داد.ما مي‌پرسيم كه آيا اين ولايت مخصوص اين ولايت گسترده به اين طرز كه به مالك اشتر داده شد، آيا اين ولايت، مخصوص مالك بود كه اگر به جاي مالك، يك فردي مثل مالك، بهتر از مالك مي‌آمد حضرت، اين سلطه را به او اعطا نمي‌كرد؟ يا مكان، خصوصيت داشت كه در مكان ديگر نه؟ يا زمان خصوصيت داشت كه سي واندي كه از هجرت بگذرد، اين فرمان حكومت، فرمانيت دارد كه اگر هزار و چند سال بگذرد، اين فرمان، فرمان كيست؟ نخير، اين طور نيست.

بنابراين، مطلب را اين طور تقرير مي‌كنم و مي‌گويم كه حضرت علي بن ابي طالب، سلام الله عليه، يك حكم كلي، يك ولايت كلي اعطا فرمود براي مالك نوعي، در عصر نوعي و مصر نوعي و هر وقتي كه يك كسي، اين قدرت را داشته باشد، شبيه مالك باشد، اين فرمان، از آن او است.اگر بگوييد كه در يك عصري، حضرت روح الله يا يك مالك اشتر ديگري پيدا شد، اين حكم، پابرجا است. من، در جلسه اي، اين معنا را ادعا كردم و از ادعاي خودم پشيمان هم نيستم كه حضرت روح الله، نه سوادش از مالك كمتر بود، نه شجاعت‌اش از مالك كمتر بود، نه تقوايش از مالك كمتر بود و اگر در ذهن شريف تان اين خدشه باشد كه چگونه مي‌شود كه قضيه اين گونه باشد؟ يك چيزي از شما مي‌پرسم: اگر بگويند كه آقاي مالك، رضوان الله عليه، بهتر بود يا حضرت يحيي يا حضرت عيسي يا حضرت موسي يا حضرت يوسف، انبياي بني‌اسرائيل؟ لا اشكال كه شما مي‌گوييد كه آنها، بالاتر از مالك‌اند، اما اگر از من بپرسيد كه ايا اينها بالاتر بودند، يا حضرت روح الله؟ من نمي‌توانم جواب بگويم، جز اينكه بگويم:«علماء امتي كانبياء بني اسرائيل»، «علماء امتي افضل من انبياء بني اسرائيل» بالاخره، حضرت روح الله، كمتر از مالك كه نبود! پس اين فرمان عام، براي هر «مالك» ي، در هر عصري است.اين روايت، اين فرمان، دليل اثبات اين ولايت است براي همه.

من، اين مسئله نخست را، اينجا تمام كردم؛ يعني، طايفه ثانيه، اين بود كه براي زمان غيبت، تعيين كرده است.به نحو كلي، و مجموع اين نصوص، دلالت بر تعيين مي‌كند.

و اما آن رواياتي كه شرايط را گفته، آن را هم قبول داريم.يك روايت گفته، مثلاً به اينكه:«لا تصلح الامامه الالرجل فيه ثلاث خصال: ورع يحجزه عن معاصي الله، و حلم يملك به غضبه، و حسن الولايه علي من يلي حتي يكون لهم كالوالد الرحيم» ما اين شرط را قبول داريم.

در نهج البلاغه، مي‌فرمايد:«و قد علمتم انه لا ينبغي ان يكون الوالي علي الفروج والدماء و المغانم و الاحكام و امامه المسلمن، البخيل....و لا الجاهل...و لا الجافي...و لا الحائف...و لا المرتشي...و لا المعطل للسنه...» خوب، اين را [هم] قبول داريم، همه اين شرايط را قبول داريم، پس آن ادله مي‌گويد تعيين شده و اين ادله هم شرايطي را تعيين و بيان مي‌كند.

يك چند جمله هم از آن روايت ديگر عرض كنم، از آن طايفه ديگر عرض كنم كه روايات دلالت دارد بر اينكه مسئله، انتخابي است در ذهن عده‌اي هم اين طوري شده است كه مسئله، انتخابي است و بايد مردم انتخاب كنند مي‌گوييم كه مسئله انتخاب در يك روايتي است كه «سليم بن قيس» نقل مي‌كند و آنجا، حضرت امير عليه السلام به ابوهريره و ابودرداء، به هر دو مي‌فرمايد برويد از طرف من به معاويه، اين را بگوييد كه اگر چنانچه امام ملتي بميرد، به محض مردن، به محض اينكه امام ملت، از بين رفت، نخستين قدم اين است كه بايد بروند براي خودشان امام انتخاب كنند.كلام حضرت امير اين است:«و الواجب في حكم الله و حكم الاسلام، علي المسلمين بعد ما يموت امامهم او يقتل...ان لا يعملوا عملا و لا يحدثوا حدثا و لا يقدموا يداً و لا رجلا و لايبدء وا بشي ء قبل ان يختاروا لا نفسهم اماما عفيفا عالما و رعا».[مي گويند:] اين، معنايش اين است كه مردم بروند و خودشان انتخاب كنند.خيال شده كه اين روايت مي‌خواهد بگويد كه مردم بروند براي خودشان امام انتخاب كنند!

جواب اين را خود امام، مي‌فرمايد.ايشان مي‌گويد، اينكه مي‌گويم بر مردم لازم است؛ يعني، برويد سراغ امام، اگر ديدند خدا تعيين كرده كه او را بپذيرند و اگر ديدند خدا تعيين نكرده، خودشان تعيين كنند.ما در خارج مي‌بينيم كه اگر بروند سراغ تعيين، مي‌بينند كه در روايات تعيين شده است.در عصر خود حضرت امير چه بود؟ بر مردم واجب بود وقتي كه امام موسي بن جعفر، سلام الله عليه، رحلت كرد، فوراً بروند سراغ امام، اگر ديدند تعيين شده، فهوالمطلوب و اگر تعيين نشده، خودشان تعيين كنند.خلاصه، اينكه خودشان تعيين كنند، مطلبي است كه در ذهن بعضي‌ها آمده است.اين، در فرضي است كه من عندالله تعيين نشده است و ما، من عندالله تعيين شده را داريم.

مسئله دوم را اشاره مي‌كنم و آن اين است كه علي فرض اينكه در عصري، ثابت كرديم كه به نحو كلي، از طرف شرع، امام تعيين شده به اينكه ما، مصداق همان تعيين شده كلي را پيدا كنيم و فرضنا كه در مملكت، ما پنج نفر داريم، ده نفر داريم كه اينها در مقابل هم قرار گرفتند، نسبت به تعيين افراد چطور است؟

اگر چنانچه چنين چيزي واقع شد، عقل ما، در اينجا، چند طور تصور مي‌كند.مثلاً حساب كنيد به اينكه رهبر عظيم الشأن رحلت كرد يا قبل از آن، دولت كفر از بين رفت و پنج نفر صلاحيت دارند، در اينجا، چند طور مي‌شود تصور كرد كه يكي از اين پنج نفر تعيين شود: اول، اين پنج نفر، خودشان بنشينند و از ميان خودشان فردي را انتخاب كنند.آن، تعين پيدا مي‌كند.اين، يك راه تعيين است.يا اگر توافق نكردند، راه دوم دارد؛ يعني پنج نفر بنشينند از ميان خودشان، يك نفر را قرعه انتخاب كنند چه عيبي دارد؟ راه ديگري هم تصور مي‌شود.اين پنج نفر بگويند كه آقا! اين كار، مربوط به ما پنج نفر است.ملت، در اينجا، بايد به ما مراجعه كنند ما مي‌خواهيم شورايي را بين خودمان قرار بدهيم.ولايت بر اين امت را، اين پنج نفر به نحو شورايي انجام بدهند.

راه ديگري را هم داريم.اين پنج نفر ولايت را به نحو مهايات انجام بدهند.اگر يك عبدي، نصف‌اش آزاد است و نصف‌اش عبد، يك ماه براي خودش كار مي‌كند و يك ماه براي مولايش كار مي‌كند.اينها مي‌گويند، كه ما، مي‌خواهيم مهاياتا انجام بدهيم.ما پنج نفر، هر كدام، دو سال مي‌خواهيم بر مردم ولايت كنيم.خيلي هم خوب است.در ده سال، يك دوره از پنج نفر ولايت كرده است ممكن است اين طوري باشد.راه ديگري هم ممكن است كه تصور شود و آن اين است كه منطقه و قلمرو حكومت خودشان را تقسيم كنند و هر يك، در قلمرو خودشان، ولايت كند.چه عيب دارد؟ ممكن است مصلحت وقت هم اين طور باشد.

اينها تصور مي‌شود همه اينها را فرض كرديم نشد.پنج نفر هست، توافق به شورا نكردند، توافق به تعيين نكردند، توافق به قرعه نكردند، مهايات هم نبود و تقسيم مناطق هم نبود، نوبت به مردم مي‌رسد، اينجا مردم، از اين پنج نفر، يك نفر را انتخاب مي‌كند.آن هم، دو طور است: يك وقت، انتخاب مستقيم مي‌كنند به اين معنا كه مردم همان طور كه نماينده انتخاب مي‌كنند، يا مثل اينكه رئيس‌جمهور انتخاب مي‌كنند، يكي از اينها را، مستقيماً، به عنوان ولي بر خودشان، انتخاب مي‌كنند، يك وقت هم نه، مردم، خودشان اطلاع ندارند؛ خوب بلد نيستند، چطور است؟ اشكالاتي در انتخاب مستقل و مستقيم مي‌آيد در اينجا، مردم افرادي از خودشان را انتخاب مي‌كنند به عنوان «اصحاب عقد و حل» به عنوان «خبرگان» و آنها مي‌آيند از بين اين پنج نفر، يكي را انتخاب مي‌كنند و اين اصوب الطرق است پس ببينيد آقا! اگر امر داير شد بين پنج نفر از آن كلي كه صلاحيت ولايت را دارند، انتخاب فرد من الخمس، ما حساب مي‌كنيم و مي‌بينم صوري در آن تصور مي‌شود، پنج يا شش يا هفت صورت، تصور مي‌شود.

ظاهراً، آن صورت نخست را كه خودشان توافق كنند و مانند آن، ما نداريم و اين دو صورت اخير، باقي مي‌ماند و آن اين است كه مردم يا مستقيما انتخاب كنند يا بالواسطه و با واسطه گروه حل و عقد يا خبرگان.و اين، اولي الطريق است.فتحصل به اينكه ما مي‌توانيم بگوييم كه اين راه آخر، بهترين راه است براي مردم كه آنها، به واسطه اصاب حل و عقد، انتخاب كنند.اين، كبراي كلي مطلب بود كه بنده در دو مسئله عر ض كردم. نتيجه و محصل عرايض بنده اين شد كه در زمان غيبت، از ادله، استفاده تعيين ولي امر براي جامعه، با شرايط خاصي، مي‌شود و اگر متعدد هم باشند، كيفيت پيدا كردن اش، همين است كه خبرگان تعيين كند، اين كبراي كلي مطلب حالا، در خارج، آنچه كه واقع شد چه بود؟ اينها را به نحو تئوري ذكر كرديم.در خارج، آني كه واقع شد چيست؟ در خارج، نسبت به امام راحل، يك رقم واقع شد و نسبت به رهبر معظم [آيت الله خامنه اي] هم يك طور ديگر واقع شد.نسبت به ايشان، از قضا، هر دو طريق واقع شد و هم مردم، بالاستقلال، و هم خبرگاني كه عنوان خبرگان هم نداشت، هر دو، امام را تعيين كردند.مردم، از ابتدا شناختند، از ابتداي شروع به مبارزه، مردم، امام امت را شناختند، تشخيص دادند و به شناخت خودشان آمدند جلو و او را انتخاب كردند و در ضمن هم آن كساني كه بعدا، عنوان خبره پيدا كردند، همان را هم امضا كردند.

ممكن است درباره ايشان بگوييم كه دو طريق انجام گرفت، اما درباره رهبر معظم، طريق دوم بود كه امتن الطريق است فتحصل از اين معاني كه ما، راه‌مان، بحمدالله، صحيح و مطابق ادله بوده است.اين، آخر اين عرايض است كه در اين باره داريم.

»بخشي از بيانات آيت الله مشكيني در اجلاس هشتم دوره دوم، جلسه اول (1376/11/13) »

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین