150 سال درس خوانديم بی آنکه فكر كنيم
دکتر رضا داوری اردکانی، عضو شورایعالی انقلاب فرهنگی، رییس فرهنگستان علوم و استاد بازنشسته فلسفه دانشگاه تهران از اساتید پیشکسوت و مبرز فلسفه است که بیش از نیم قرن از عمر خود را صرف تعلیم و تعلم فلسفه کرده و آثار زیادی در این حوزه نوشته است. در گفتوگویی که پیش روی شماست، وی ابتدا در مورد وضعیت فلسفه و علوم انسانی و مشکلات فرهنگی کشور اظهارنظر میکند و در ادامه هم موضوعات شخصی وی مورد پرسش بوده که استاد با روی گشاده و دقت نظر به آنها پاسخ دادهاست.

فلسفه مادر علوم است و ابن سینا در مورد منطق میگوید علمی که به منطق ساخته نبود، علم نبود. بنابراین با توجه به اهمیت فلسفه و منطق چرا وضعیت آموزش فلسفه در نظام آموزشی ما چندان خوب نیست؟ مثلا در آموزش و پرورش، فلسفه و منطق تنها در رشته ادبیات و علوم انسانی تدریس میشود که بهنظر میرسد کافی نیست. حتی اگر سطوح ابتدایی و راهنمایی را نادیده بگیریم -که البته در این سطوح هم اخیرا مباحثی مانند فلسفه برای کودکان مطرح شده است - به چه دلایلی دانشآموزان رشتههاي علوم تجربی و ریاضی نباید فلسفه بخوانند؟
از ابتدا مسأله مشکلی را مطرح کردید؛ فکر میکردم با هم درد دل میکنیم و مثلا میپرسید که من در سن پیری چگونه زندگی میکنم و اگر كتاب میخوانم، چه میخوانم و آیا همچنان مینویسم؟ اما این چیزهایی را که اکنون عنوان کردید، باید از کسانی که در این مورد اطلاعات بیشتری دارند بپرسید؛ البته شما حق دارید از کسی که بیش از 60 سال معلمی کرده است، اینها را بپرسید و او هم باید به این سؤالها جواب دهد. من هم حرفی ندارم؛ حتی اگر بخواهید این گفتوگو را در مباحث صرفا انتزاعی فلسفی ادامه دهید؛ باز هم در خدمت شما هستم. شما در کار روزنامه و روزنامهنگاري هستید که به ناحق گاهی با لحن تحقیر از آن یاد میکنند. روزنامهنگاری کاری مهم، دشوار، حساس و تأثیرگذار است اما سفارشی هم دارم؛ وقتی انشاءالله سرتان به سمت آسمان است، مواظب باشيد پایتان همیشه روی زمین باشد؛ یعنی مسائل جامعه و مردم و زمان خودتان را مطرح کنید. ما اگر نتوانيم زمان خود را دریابیم، گذشته و آینده را هم نمیتوانیم دریابیم و در کارهایمان موفق نمیشویم.
من پرسش شما را به این صورت درمیآورم که مردم ما و اهل علم و دانش و سیاست ما نسبت به فلسفه چه نظری دارند؟ آیا آنها همین نظری را دارند که شما دارید؟! من که نمیتوانم چون شغلم فلسفه است، بگویم همه باید اهمیت فلسفه را تصدیق کنند. واقعیت2500 ساله این است که فلسفه همواره در نظر کسانی مردود بوده است. در گرگیاس افلاطون، کالیکلس به سقراط میتازد و او را تحقیر میکند و حتی میخواهد او را کتک بزند؛ یعنی فیلسوف را مستحق تنبیه بدنی و فیزیکی میداند؛ و مگر نه اینکه که آتنیها، شدیدترین تنبیه را در حق سقراط اجرا کردند و مهم این است که سقراط این تنبیه را پذیرفت و قبول کرد که؛ وقتی فلسفه میگوئید، دارید خطر میکنید. اما بیائیم ساده حرف بزنیم؛ مردم که به فلسفه نیاز ندارند. مردم به نان، آب، مسکن، غذا و بهطور کلی مایحتاج زندگی روزانه نیاز دارند و دنبال رفع آن نیازها هستند. مردم کار میکنند و زحمت میکشند؛ ما که نمیتوانیم همه را دعوت کنیم که علاوه بر چشم ظاهر، چشم باطن خود را هم باز کنند. البته اگر شما به من بگوئید که همه مردم چشم باطن دارند، سخن را تصدیق میکنم، اما مردم مشغول زندگی خودشان هستند. دانشمندان ما هم یا به فلسفه بیاعتنا هستند و یا میگویند این کلیات به درد نمیخورد؛ قیاسشان هم قیاس فلسفه با علم است که از جهتی نادرست نیست.
علم، علم است و دانشآموزان مقدمات آن را در مدرسه میآموزند و کم و بیش فوایدش نصیب جامعه هم میشود. مطلب این نیست که علم در همه جای دنیا و همه اوضاع تاریخی بهصورت یکسان مفید است و مردم یکسان از آن فایده میبرند. در دنیای توسعهنیافته، مردم کمتر از علم و آموزشی که دارند بهرهمند میشوند. در دنیای توسعه یافته، چون علم در قیاس با جهان توسعه نیافته بیشتر با زندگی درآمیخته است، بهرهمندی از علم بیشتر است؛ اما به هر حال علم مفید است و همه مردم فایدهاش را میبینند و تصدیق میکنند. اکنون ببینیم فلسفه چه فایدهای دارد؟ این مسأله که «ترکیب صورت و ماده اتحادی است یا انضمامی» به چه درد مردم میخورد؟! نگوئید من یکی از مسائل مهم فلسفه را تخفیف میکنم؛ اصلا قصدم ناچیز انگاشتن مسائل فلسفه نیست. من خود به ترکیب اتحادی صورت و ماده قائلم؛ این بحث خصوصا یکی از بحثهای مهم میان این سینا و ملاصدراست؛ ولی صرف یاد گرفتن این مطالب، کمکی به تفکر و زندگی نمیکند. شما فلسفه میآموزید تا متفکر و فیلسوف شوید؛ صدهاهزار نفر ورزش میکنند که پهلوان و قهرمان ورزش شوند اما از میان آنها چند نفر میتوانند به این مقصد برسند. صدها هزار نفر هم باید فلسفه بخوانند تا10، 20 فیلسوف از میان آنها ظهور کند؛ اما اگر با تعلیم فلسفه، فیلسوفی پیدا نشود که رهآموز آینده باشد، ناظران جامعه حق دارند بپرسند فلسفه به چه درد میخورد؟ حتی اگر به اروپا و آمریکای شمالی نظر کنید، هرچند مردم خبر ندارند که فیلسوفان چه کردهاند و چه میکنند اما اثر فلسفه و فیلسوف معلوم بوده است؛ یعنی در آنجا کسی نمیتواند منکر شود که کانت و هگل و مارکس و ویلیام جیمز چه اثری داشتهاند؛ ولی ما هنوز اثر فلسفه را حس نکردهایم و البته اگر بگویند به ارسطو چه نیازی داریم و افلاطون را میخواهیم چه کنیم؟ باید پاسخی داشته باشیم و اگر هم به افلاطون و ارسطو رجوع کردند و گفتند اینها بدآموزی داشتهاند یا متعلق به2500 سال پیش هستند، باید بتوانیم جوابی بدهیم.
اكنون با این وضع باید خیلی ممنون باشیم که در برنامه درسی دبیرستان در رشته فرهنگ و ادب حداقل یک درس فلسفه گذاشتهاند. یکی از مشکلترین کارها که اشکالش را به تجربه دریافتهام، نوشتن کتاب درسی فلسفه برای دبیرستان و دانشگاه است. البته میتوان منطق را سادهتر نوشت. منطق را جوانها میآموزند و یاد میگیرند و کم و بیش هم به دردشان میخورد و کسی هم اهمیت منطق را منکر نمیشود. اصلا لازم نیست بدانند منطق چیست؟ همه منطق را موجه میدانند. بنابراین آموختن منطق آسان است و تدریس و تدوین کتاب درسی آن هم مشکل نیست. یکی از کتابهای درسی که در حوزه میخواندند، کتابی از شیخ بهایی بود که در حدود 15صفحه داشت و همه مباحث منطق در آن آمده است؛ اما فلسفه چگونه تدوین و تدریس شود؟ از کجا شروع شود؟ از وجود و اعراض ذاتی وجود شروع کنیم و بگویئم علت چیست؟ جوهر چیست؟ عرض چیست؟ یا تاریخ فلسفه تدریس کنیم؟ در تاریخ فلسفه چه بگوئیم؟ چگونه بگوئیم؟ این کار خیلی آسان نیست. ما اگر تدریس فلسفه را لازم میدانیم، بايد تألیف همین کتابهایی را که در دبیرستان تدریس میکنند بهتر کنیم و اگر بتوانیم به جامعه خودمان بقبولانیم که فلسفه میتواند در گشایش راه آینده ما مؤثر باشد، من با اینکه نقاد فلسفه هستم اما اهمیت و تأثیر فلسفه را مسلم میدانم؛ وقتی قبول کنیم که فلسفه جایگاهی دارد مشکل فایده تدریس آن تا حدی حل میشود. اگر هم اعتنا نکردیم، مهم نیست. تاکنون هم اگر فلسفه باقی مانده است، ما آن را نگاه نداشتهایم بلکه اهمیت و قدرت درونیاش آن را حفظ کرده است. فلسفه نیرویی دارد که خود را حفظ میکند و با مخالفتهای سطحی از بین نمیورد و تضعیف نمیشود. ضعف فلسفه را در نسبت آن با ما و زمان ما باید دید. در میان دانشجویان فلسفه بعضی از صاحبان استعداد و ذوق هم هستند که ميتوانند فیلسوف شوند. اکنون مشکل پنهانی که در کار آموزش فلسفه وجود دارد این است که اگر بپرسند چرا فلسفه میآموزیم، پاسخ روشنی نداریم. در بهترین صورت میگوییم فلسفه را دوست میداریم اما در نظام آموزش باید معلوم باشد که هر علمی چرا تعلیم میشود و اگر نشود چه میشود.
درست است که لازم نیست همه پزشک شوند، اما تقریبا همه میدانند مثلا فلان میوه برای چه چیزی مفید است. بهداشت را رعایت میکنیم و آب آلوده را مصرف نمیکنیم یا مثلا فلان کار را نمیکنیم چون سرما میخوریم. براین اساس اگر قیاس خوبی باشد، منظورم این است که همه مردم باید سطحی از فلسفه و منطق را بدانند که مثلا اگر کسی دارد مغالطه میکند، بتوانند تشخیص دهند.
مردم مغالطه را خوب تشخیص میدهند و ضرورت ندارد که به آنها منطق تعلیم شود و مگر هر کس منطق میداند، خطا نمیکند و همه تشخیصهایش درست است. مگر مردم یا همکاران شما وقتی مقاله مینویسند و نقد میکنند، آگاهانه به موازین منطقی رجوع میکنند. منطق، مقداری وارد زبان و روح ما شده است و بنابراین میتوانیم بدون اینکه اصلا منطق خوانده باشیم بحث کنیم. منطقی که ما بیشتر با آن آشنایی داریم، روگرفتی از فلسفه یونانی و صورت انتزاعی شده فلسفه ارسطویی است. منطق جدید هم که قدری با منطق قدیم تفاوت دارد، وجهی از ریاضیات جدید است. این منطق دیگر مدخل فلسفه نیست، بلکه رهآموز تکنولوژی میتواند باشد. منطقی که شما به آن نظر دارید، با نوع فلسفههای ارسطویی، ابن سینایی و ملاصدرایی تناسب دارد. در تاریخ فلسفه جدید غرب مثلا دکارت و کانت به این منطق چندان توجهی ندارند. منطق به ما در فکر کردن کمک میکند اما خواندن و مطالعه منطق ضرورت ندارد زیرا منطقها فراوان و گوناگون است. به تفکر هم که میرسید، میبینيد تفکر تابع قاعده نیست؛ یعنی منطق زاده تفکر است نه بالعکس. منطق راهنمای علم و نظر رسمی است. شاعران اهل نظرند و در زمره متفکران قرار دارند بیآنکه به منطق کاری داشته باشند. البته آنها خلاف منطق یا ضد منطق سخن نمیگویند و اگر بعضی هم مثل مولانا شمس تبریزی با منطق میانهای نداشته باشند، بهطوری وراء منطق میاندیشند نه اینکه ضد منطق باشند.
بیتوجهی و یا کمتوجهی به فلسفه، به علوم انسانی هم رسیده است. اکنون برای ورود به مقطع دبیرستان مدارس نمونه، فقط رشتههای تجربی و ریاضی وجود دارد و رشته علوم انسانی در اين مدارس وجود ندارد. البته اخیرا شنیدم كه دارند به این موضوع توجه ميكنند و مدارسی تأسیس شده است؟
ممنونم که مطلب بسیار خوبی را عنوان کردید. یکی دو مدرسه هست. جان کلام این است که ما قدر و شأن علوم انسانی را نمیشناسیم. نمیدانم شما چیزی از کتابهای مهجور و غریب مرا خواندهاید یا نه. ببخشید اگر از غربت و مهجوری کتابهای خودم میگویم؛ نمیدانم چه عیبی در کتابها و نوشتههای من هست که آن را نمیخوانند یا اگر بخوانند هیچ نکته قابل اعتنایی در آن نمییابند. گاهی از سر خودبینی فکر میکنم چون با سادگی مینویسم و زبانم ساده است، اهل علم آن را نمیپسندند وگرنه نمیبایست از نظر همه گروههای اهل نظر و دانش و پژوهش و سیاست و حتی از چشم فهرستنویسان پوشیده و پنهان بماند؛ اما به هرحال من از مدتها پیش به مطلب شما میاندیشم. همه سعیام در چهل سال اخیر این بوده است که بگویم تفکر و تحقیق ما در چه وضعی است؟ ولی چه کنیم که ما از تحقیق و علم زیاد حرف میزنیم اما نسبت میان علوم و تناسب میان آنها را نمیدانیم. از صد و شصت سال پیش یعنی از زمانی که دارالفنون تأسیس شد، خیال میکردیم که با تأسیس توپخانه، مهندسی، داروسازی و پزشکی صاحب علم میشویم؛ البته آموزش اینها لازم است و کسی منکر اهمیت این علوم و آموزش آنها نیست. بدون ریاضی و فیزیک نمیتوانیم نظام علمی داشته باشیم. بنابراین کسی نگوید که میگویم چرا آموزش علمی در دارالفنون وجود داشته است. تأسیس دارالفنون کار بزرگی بود اما در آن زمان نمیدانستیم و شاید هنوز هم نمیدانیم که برای استقرار علم و بهرهبرداری منظم و دائم از آن شرایطی باید فراهم شود. حقیقت علم جدید در دگرگونسازی آن است. این علم با علمی که فارابی، شیخ مفید، غزالی و ابن سینا در نظر داشتند، نباید اشتباه شود. علم جدید، علم تمتع، تصرف، تملک، توسعه و بهبود زندگی است. آیا نباید بدانیم که از این علم چگونه و با چه شرایطی میتوان و باید بهرهبرداری کرد؟ آیا نباید بدانیم که آموزش فیزیک و بیولوژی در چه زمانی بیشتر اثر و فایده دارد و چرا در شرایطی این علوم مورد بیاعتنایی قرار میگیرد؟ ما نمیتوانستیم این مسائل را در زمان تأسیس دارالفنون بفهمیم. وقتی قسمتی از کتاب «اقتصاد» سیسموندی به زبان فارسی ترجمه شد، هیچکس نمیتوانست آن را بخواند و بفهمد که مؤلف چه میگوید و گفتهاش به چه درد میخورد؛ برای اینکه ما اقتصاد نداشتیم. کتاب سیسموندی، کتاب اقتصاد است؛ علم اقتصاد با سرمایهداری بهوجود آمده است. سیسموندی سوسیالیست بود. در آن زمان ما به سوسیالیسم کاری نداشتیم و به این جهت وقتی کتاب ترجمه شد، اصلا مورد توجه قرار نگرفت و خواننده نداشت و بیگانه ماند. در همان زمان کتاب کوچکی در مورد روانشناسی ترجمه شد که آن هم خواننده نداشت. ما از ابتدا درک نکردیم که علوم انسانی به چهکار ما میآید. هنوز هم بدون اینکه بپرسیم و بدانیم به آن چه نیازی داریم، چون علم را دوست میداریم، هر علمی را از هرجا که باشد بزرگ میداریم و میخواهیم آن را داشته باشیم و گاهی میپنداریم که خود آن را بنیاد کردهایم. راستی علوم انسانی به چهکار ما میآید؟ اما پیش از آن بپرسیم چه نسبتی میان فلسفه و علم و تکنولوژی جدید وجود دارد؟ و آیا در غرب ابتدا تکنولوژی بهوجود آمد یا فلسفه مقدم بود؟ بحث من در مورد تقدم ذاتی نیست، بلکه منظورم تقدم تاریخی است. اگر از من بپرسید که علم و تکنولوژی کدام تقدم ذاتی دارند؟ میگویم تقدم با تکنیک است. ببینیم رنسانس چگونه بهوجود آمد؟ ظاهرا از قرن پانزدهم میلادی فلسفه و فکر و ادبیات بهوجود آمد که فیزیک، شیمی، بیولوژی و تکنولوژی نیز در زمین آنها روئید ولی ما که این زمین و زمینه را نداشتیم، وقتی با غرب آشنا شدیم، علوم ظاهرا مفید را أخذ کردیم و فکر کردیم که فلسفه و ادب غربی به درد ما نمیخورد. وانگهی ما چون از آغاز دوره اسلامی فلسفه داشتهایم، خود را از فلسفههای دیگران بینیاز میدانستیم. همه اینها به هم پیوسته بود. ما به علوم انسانی بیاعتنایی کردیم. حداکثر اعتنا این بود که اینها را در فهرست علوم در عرض دیگر علوم قرار دادیم. استدلال ما این بود که ریاضی و فیزیک و... از علوم دقیقه است و میتوان در آنها به نتیجهای رسید که همه بپذیرند. پس این علوم درست است اما علوم انسانی چندان دقیق نیست و همه در آن اختلاف دارند. پس اهمیت آنها کمتر است. در مورد فلسفه چیزی نمیگویم که همه فلاسفه نظر خاص خودشان را دارند. در علوم اجتماعی هم دو جامعهشناس را نمیشناسید که در مسائل و مباحث، یکسان فکر کنند و توافق داشته باشند؛ بلکه هر کدام نگاهی دارند. ما وجود علوم انسانی را به جان نیازمودیم؛ یعنی مقام و شأن آن را نیافتیم و چون شأن آن را نیافتیم، تنها آنچه را که در کتابها یافتیم، آموختیم. این آموختهها برای محقق شدن در علوم انسانی لازم است، به شرط آنکه بدانیم این علوم و مسائل و مباحث آن بیشتر متعلق به اروپای غربی و آمریکای شمالی است و مهمتر از آن توجه به این معنی است که علوم انسانی برای حفظ نظام موجود تجدد بهوجود آمده است؛ پس معلومات موجود علوم اجتماعی گرچه مهم است و برای رسیدن به مقام تحقیق باید آنها را آموخت؛ گرچه راهنما و مدل پژوهش است اما ضرورتا راهی به ما نشان نمیدهد؛ مگر اینکه جایگاه و موقع و مقام تاریخی آن را بازشناسیم و از آن برای شناخت عصر استفاده کنیم. ما باید به سمت علوم اجتماعی برویم اما در مرحله فضل توقف نکنیم؛ بلکه بپرسیم که در این موقع و مقام و اکنون و اینجا چگونه وضع اجتماعی و تاریخی را میتوان دریافت. علوم اجتماعی به مدد فلسفه باید ما را به این آگاهی برساند که کجا ایستادهایم و کجا میخواهیم برویم و از کدام راه برویم. ما به علوم انسانی بیاعتنا بودیم. علوم انسانی نه فقط از آن جهت که علم است برای ما لازم است و باید به آن توجه کنیم بلکه از آن جهت لازم است که به ما میگوید که در کجا قرار داریم و چه امکاناتی در اختیارمان است و چگونه باید با مطالب و مسائل تکنولوژی و علوم برخورد کنیم و جایگاه هر یک از اینها کجاست؟ البته این کار بیشتر از عهده فلسفه برمیآید اما علوم انسانی و اجتماعی هم میتوانند در این کار مددکار باشند. اصل این است که ما از ابتدا با نقد شروع نکردیم. مسلما نقد به معنای عیبجویی نیست بلکه به این معناست که مشخص کنیم که حقیقت هر چیزی چیست و چه شأن و مقامی دارد و ما با آن چه میخواهیم و چه میتوانیم بکنیم؟ درست است که دانشجو علم را برای فایدهاش طلب نمیکند اما هر کس باید خود بداند که چه میکند و چرا کار و راهی را بر کارها و راههای دیگر ترجیح میدهد. ما نقد نکردیم و اکنون هم نقد نداریم. بیش از100 سال است که کتابهای فرنگی را ترجمه و مطالعه میکنیم و البته در آنها عالم شدهایم، اما آیا بهعنوان مطلع میتوانید بگوئید که ما چند کتاب از میان کتابهای ترجمه شده به فارسی را به درستی نقد کردهایم؟ گفتن اینکه سطر پنجم غلط املایی دارد یا فلان صفحه خوب حروفچینی نشده است یا مثلا نویسنده بیآنکه از من بپرسد فلان مطلب را نوشته است، نقد نیست. یکی از مهمترین کتابهای سیاسی که به زبان فارسی ترجمه شده کاپیتال مارکس است و مارکسیسم هم در ایران از مدتها پیش نفوذ داشته و مخصوصا تأثیر سیاسی ـ اجتماعی حزب توده را نباید ناچیز دانست. با این همه یک مقاله نشان دهید که در آن یکی از معروفترین کتابهای دورانساز تاریخ غربی در ایران نقد شده باشد؟ کدام کتاب فلسفه را نقد کردیم؟ در عصر حاضر در میان صاحبنظران اسلامی مرحوم طباطبایی و شهید مطهری را داریم. یک کتاب به من نشان دهید که اندیشههای این دو بزرگوار در آن نقد شده باشد. تعارف و تأیید و انکار و مخالفت کردن کار آسانی است؛ یعنی هر کس به آسانی میتواند ادراکات اعتباری علامه را رد کند و بگوید آن را قبول ندارم، اما نقد این است که ابتدا مسأله به راستی مطرح شود و سپس نقاد روشن کند که مطلب از کجا آمده؟ و چرا مطرح شده و با زمینه فکری مؤلف چه مناسبتی داشته است و به چه پرسشهایی پاسخ میدهد و بالأخره با آن چه راهی در فلسفه ما گشوده میشود. ما نقد نمیکنیم و نقد را دوست نمیداریم. ما کتابی را دوست میداریم که در حد فهم ما باشد. خرد راهنمای ما، خرد همگانی است؛ خردی که به گذشته و تکرار علاقه دارد. بهترین کتاب ما، کتابی است که مرتب و منظم نوشته شده باشد و میتوانیم آن را بخوانیم و چیزهایی از آن یاد بگیریم؛ اما اگر کسی فکر و طرحی بیاورد و حرف تازه بزند، اصلا به او اعتنا نمیکنیم و وجهی برای کار او نمیشناسیم. کسی که همه درستها را میداند، به سخن تازه چه نیاز دارد. راستی ما امروز چگونه فکر میکنیم و تفکر ما در چه وضعی قرار دارد و چه سر و کاری با افلاطون، ارسطو، ابن سینا، دکارت و هگل و... داریم؟ بهعنوان دانشجوی فلسفه باید با علاقه و از سر فکر آثار فیلسوفان را بخوانیم و بفهمیم و از آنها درس بیاموزیم نه اینکه الفاظ کتاب فلسفه را یاد بگیریم و تکرار کنیم. آثار گذشتگان را میخوانیم اما اگر به عصر خود تعلق داریم، باید مسائل خودمان را بیابیم و آنها را به فیلسوفان عرضه کنیم و با آنها از در همزبانی و همداستانی در آییم. میپرسند ابن سینا به چه درد ما میخورد؟ شاید بعضی بپذیرند که از قانون ابن سینا هنوز در پزشکی میتوان بهره برد اما ابن سینای فیلسوف به چه کار میآید؟ اصلا من چرا باید کتاب «اصخویه» ابن سینا را بخوانم و عبارات و مطالب آنرا تکرار کنم؟ البته این کار برای معلم فلسفه یک وظیفه است اما با ادای این وظیفه، کار تمام نمیشود. باید ببینيم که از کتاب اصخویه و اشارات ابن سینا برای امروز و تفکر عصرحاضر چه میتوانیم بیاموزیم. ما از فیلسوفان صرفا علم رسمی فلسفه نمیآموزیم بلکه علاوهبر مطالب، تفکر را میآموزیم اما اگر این آموختهها صرف تکرار مطالبی باشد که فیلسوفان گفتهاند، باید منتظر باشیم که بگویند حرفی که 1000 سال پیش گفته شده است، به درد ما نمیخورد. آشنایی باتفکر و درک زمان فیلسوف است که میتواند به کشف زمان معاصر کمک کند.
این مشکلاتی که در عرصه فرهنگ و علم وجود دارد، همانند کلاف سردرگمی است و تکرار میشود و مسائل مختلف آن چنان به هم مرتبط است، که نهایتا پیدا کردن محرک اول آن سخت است. بهنظر شما گره و مشکل اولیه از کجاست؟ در سالیان نه چندان دور مکاتب مختلف فلسفی مانند مکتب شیراز، اصفهان، تهران، تبریز و... داشتیم اما اکنون وقتی شما وضعیت فلسفه در ایران معاصر را نوشتید، دکتر مصلح میگفتند من چیزی به نام فلسفه معاصر ایران نمیشناسم؛ این پَسرفت به چه عواملی برمیگردد؟
یک گره معین در این کلاف پیچیده وجود ندارد که کسی آن را بیابد و باز کند و مسائل و مشکلات را حل کند. تاریخ، پیچیدگیها و دشواریهای بسیار دارد. وقتی تحولی در تفکر پدید میآید، شاید اثر آن صد یا دویست سال بعد ظاهر میشود. تفکری که افلاطون و ارسطو پیش آوردند، هزار سال طول کشید تا در عالم اسلام تجدید شد و دو هزار سال بعد اثرش را در غرب دیدیم. کار فلسفه و تفکر این نیست که بیاید گرههای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی را از کار کشورها باز کند. نمیگویم گرهگشایی در تفکر وجود ندارد. متفکران گرهگشا هستند، اما این گرهگشایی مستقیم نیست و مسائل زندگی هر روزی مستقیما با آن حل نمیشود. به تفکر میتوان خطاب کرد و گفت: چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان/ تو همچو باد بهاری گره گشا میباش.
باد بهاری گرهگشاست، اما معمولا کسی باز شدن غنچه را با توجه به اثر باد بهاری تحلیل نمیکند. باد بهاری گرهگشاست و باید منتظر این باد باشیم و از باد بهار تن نپوشانیم. فکری میآید و ابتدا در هوای زندگی و سپس در کار و بار خلق گشایشی ایجاد میکند. این گشایش نادیدنی و بسیار تدریجی است؛ همه چشمها آن را نمیبینند. در مورد مطالبی که راجع به فلسفه معاصر ایران گفتید، گفتنی بسیار است. از فلسفه معاصر میگوییم؛ میتوان هرچه را که به اسم فلسفه خوانده میشود در نظر آورد و مثلا به فلسفهای که در دانشگاه و حوزه تدریس میشود و به مقالات فلسفی که در روزنامهها و مجلهها نوشته میشود نظر کرد. ما وقتی کتابهای فلسفه را ترجمه میکنیم، پیداست که سر و کاری با فلسفه داریم. مراد من سر و کار داشتن با فلسفه است؛ اما ممکن است شما بگوئید آیا ما فلسفه خاص و فیلسوفی که صاحبنظر بدیع باشد داریم؟ آیا طرحي نو در افکنده شده است؟ من پاسخ جنابعالی را بهصورت سربسته دادم. من اکنون نمیتوانم بگویم فیلسوف داریم یا نداریم؛ آنچه محرز است اینکه اقبال به فلسفه کم است و ما فلسفه را با مشهورات میسنجیم و مشهورات را بر فلسفه ترجیح میدهیم و چه بسا اگر اثر فلسفی هم نوشته شود، ما نمیخوانیم و آن را قبول نمیکنیم و دوست نداریم. ما دوست داریم فکر در حد فهم متعارف باشد. شاید بیست سال دیگر بهتر بتوان درباره نوشتههای امروز حکم کرد. دلم گواهی میدهد که نوشتههای مرا پس از مرگم بیشتر خواهند خواند و بهتر درخواهند یافت.
اکنون مگر نمیبینیم که کتابهایی که بهعنوان کتاب سال انتخاب میشود، غالبا کتاب استاندارد است. کتاب خوب ما، کتاب استاندارد است. گاهی کتابهای بزرگان سلف را بهعنوان کتاب سال معرفی میکنند؛ فیالمثل کسی یک متن قدیمی را تصحیح و چاپ میکند و این کتاب بهعنوان کتاب سال انتخاب میشود. این انتخاب بیشتر به شوخی شبیه است. جایزه دادن به شیخ مفید و شیخ طوسی و ابن سینا شوخی است؛ مگر اینکه در معرفی مضامین کتاب و تعیین مقام نویسنده و نوشته تحقیق جدی کرده باشند. من از کتاب سال در حوزه علوم پایه و علوم مهندسی کشاورزی خبر ندارم، اما در علوم انسانی در 30، 40 سال گذشته جایزه کتاب سال را بیشتر به کتاب استاندارد دادهاند یا اگر کتاب تحقیقی بوده است، بیشتر به نام و عنوان مؤلف و مترجم آن نظر داشتهاند. کتاب استاندارد یعنی کتابی که همه میخوانند و از آن فایده میبرند و میتواند کتاب درسی دانشگاهی باشد. دقت فرمایید که نگفتم به کتاب بد جایزه داده میشود؛ کتاب خوب در نظر ما کتاب استاندارد است؛ یعنی ما کاری به این نداریم که آیا حرف جدیدی در کتاب هست يا نه؛ ما نشر علم رسمی را مقدم بر تفکر میدانیم. ما هنوز در مرحله کتاب درسی برای علوم انسانی و فلسفه و به ويژه فلسفه دوره جدید تاریخ، غربی هستیم. من خود چون تجربه نوشتن کتاب درسی مقدمات فلسفه را دارم، با مشکل آشنا هستم. چهل سال پیش مأمور شدم کتاب درسی فلسفه سال اول عمومی دانشجویان دانشکده ادبیات را بنویسم و نوشتم اما هنوز نمیدانم آیا این کتاب به درد کلاس درس میخورد یا نه. اکنون فرصت نیست وگرنه خاطراتی از آن نوشته و نوشتن برای شما میگفتم. نوشتن کتاب درسی مستلزم وجود زبان مناسب است؛ من هنوز هم زبان و زمینه را مهیا و مناسب نمیبینم.
آیا دغدغه توسعه از حدود 150 سال پیش تاکنون باعث شده است که توجه به علوم مهندسی و ریاضی بیشتر شده و علوم انسانی به حاشیه رانده شود؟
ما اصلا دغدغه توسعه نداشتیم. ما ثمر علم و تکنولوژی یعنی اشیای مصرفی و تکنیکی را میخواستیم. البته اگر این اشیاء را خود میخواستیم تولید کنیم، میبایست به فکر توسعه باشیم.
حتی از زمان عباس میرزا!؟
عباسمیرزا به افسر فرانسوی گفت که شما این همه توانایی را از کجا آوردهاید؟ چه شده است که ما این توانایی را نداریم؟ عباس میرزا توپخانه میخواست؛ حتی امروز هم ما تنها محصولات تکنولوژی و اشیای تکنیک را میخواهیم؛ یعنی کمتر فکر کردهایم که تکنولوژی چگونه بنا میشود و قوام پیدا میکند و دوست هم نداریم که کسی بپرسد یا بگوید که تکنولوژی چگونه قوام پیدا کرده است. خیال میکنند کار توسعه تکنولوژیک با تأسیس رشتههای مهندسی تمام میشود؛ بنابراین طبیعی است که دانشجویان تمایل داشته باشند بیشتر در رشتههای مهندسی درس بخوانند. کسانی هم که مهندسی میخوانند، بهترینشان اگر به خارج از کشور نروند، مناسبترین کاری که میکنند تدریس است؛ چنانکه اکنون تعداد کمی از فارغالتحصیلان دانشکدههای فنی در کارهای فنی و فناوری اشتغال دارند؛ البته بهتدریج که صنعت و کشاورزی و مدیریت توسعه يابد، این نقص رو به کاهش میگذارد. ما هرگز به این تناسب فکر نکردیم و هنوز هم به آن اهمیت نمیدهیم زیرا فکر کردن در این باب دشوار است. کار عظیم توسعه اروپای غربی و آمریکای شمالی دشواریها داشت اما کار ما در راه توسعه دشوارتر است زیرا اروپای غربی رشد ارگانیک داشت و توسعه در آنجا با برنامهریزی صورت نگرفت ولی ما باید برنامهریزی کنیم و نظم جدیدی را تحقق بخشیم. این برنامهریزی محتاج اطلاعات وسیع و عمیق از وضع جهان و انس با زمان و شرایط زندگی خاص هر قوم است. بهعبارت دیگر برنامهریزی دقیق مستلزم این است که امکانها و تواناییها کم و بیش معلوم باشد. علاوهبر این آگاهی به وضع جهان توسعه یافته و نسبتی که با آن میتوان داشت لازم است. فلسفه تکرار اقوال فیلسوفان گذشته نیست، بلکه پرسش زمان است. اینها را هم که گفتیم ازجمله مسائل مهم فلسفه معاصر باید دانست؛ ولی چه کنیم که هیچ کس به این مسائل فکر نمیکند بلکه آن را بیهوده و زائد میدانند و معتقدند که ما علم مفید و صنعت و تکنیک را أخذ میکنیم و به حرفهای دیگر که وقتمان را میگیرد، کاری نداریم؛ یعنی هرچه را که لازم داریم میگیریم و هرچه را لازم نداریم نمیگیریم. اکنون حدود150، 200 سال است که نخواستیم وقتمان را با فکر کردن تلف کنیم ولی معلوم نیست این وقت صرف چه شده و نتیجه 150سال اعراض از تفکر چه بوده است؟
در 150 سال اخیر عمل کردیم، درس خواندیم ولی فکر نکردیم. غفلت ما تا آنجا بود که در 1298ه. ش یعنی93سال پیش وقتی که تعداد مدارس ما در پایتخت کشور کفاف یک دهم کودکان لازمالتعلیم را نمیداد، قانون تعلیمات اجباری به تصویب مجلس رسید. ظاهرا فکر میکردند که اول باید قانون داشته باشند و در سایه قانون شرایط را مهیا سازند. هنوز هم ما به تدوین و تصویب قانون علاقه خاص داریم. اینکه در آن زمان اجرای تعلیمات اجباری میسر نبود، به فکر نیازی نداشت. برای اینکه در آن زمان بتوان تعلیمات را اجباری کرد، در تهران حداقل به 100 مدرسه نياز بود؛ آیا ساختن 100 مدرسه و پرورش صدها معلم کار آسانی بود؟ ولی دوست داشتیم که هر کاری در غرب میشود، ما هم تقلید کنیم. کسی که بیتأمل تقلید میکند، مقلد خوبی نیست و از تقلید خود نتیجه نمیگیرد. تقلید در مواردی موجه است؛ چنانکه شخص غیرمجتهد از مجتهد تقلید میکند. آن تقلیدی که اساس زندگی خلق را بر باد میدهد، تقلید کسی است که خیال میکند هر کس هرکاری انجام میدهد او هم از عهدهاش بر میآید و باید انجام دهد.
بعد از انقلاب ما که شعار نه شرقی، نه غربی دادیم و میخواستیم انقلاب فرهنگی داشته باشيم و دانشگاهها و علوم انسانی را اسلامی کنیم، چه نتایجی را به دست آوردیم؟
کارهایی انجام شد که نباید آنها را ناچیز انگاشت. همین که توجهی پیدا شد که «ما که هستیم؟» خوب بود. توجه به اینکه ما متعلق به یک کشور اسلامی و شیعه هستیم که دارای سابقه تاریخی است و صاحب علم و فرهنگ بوده است و آیندهاش را باید با این توجه متحقق سازد، تحول روحی مهمی بود اما بهتدریج که سیر کردیم، دشواریهای راه ما را قدری دچار غفلت کرد. قبل و بعد از انقلاب اسلامی، مطالبی راجع به انقلاب، توسعه، توریسم و بعضی ديگر از مسائل مربوط به آینده کشور نوشتم. اندیشه اصلی در آن نوشتهها این بود که چگونه میتوان جامعهای تأسیس کرد که روح آن دین است. جامعه جدید بیدین نیست، اما دین روح آن نیست؛ یعنی دین در جامعه جدید یک امر اجتماعی است. دین در جامعه جدید وجود دارد اما راه تجدد را دین معین نکرده است و نمیکند. اینکه تجدد روگرفتی از دین است، سخن دیگری است. گاهی بعضی از نویسندگان و دانشمندان اشتباه میکنند چون طرح تجدد را برگرفته از نظام دینی میبینند. میپندارند که جامعه دینی است و به همین اندازه که این جامعه اثر از دین و معرفت دینی گرفته باشد دلخوشند. شاید در نوشتههایی خوانده باشید که فلسفه جدید را روگرفتی از علم کلام دانستهاند، اما روگرفتن از علم کلام، فلسفه را کلامی نمیکند. ممکن است بگوئید رسوم جامعه جدید در میان مردم جهان، مقبولیت مناسک و احکام دینی را در جامعه دینی پیدا کرده است، اما اینها، جامعه را دینی نمیکند. چنانکه گفته شد جامعه جدید در ابتدا دینستیز نبود. در اروپا مسلمانان، یهودیان و مسیحیان با هم زندگی میکردند و دین هم امری وجدانی بود؛ اما تجدد اجازه نمیدهد که دین بخواهد فرمان و اختیار جامعه و سیاست و اخلاق را به دست بگیرد. سکولاریسم را با توجه به این نکته باید درک کرد. اندیشه اصلی انقلاب این بود که جامعه باید دینی شود. نمیدانم شما در انقلاب چند سالتان بود؟
یکی، دو سال!
در آن سالها شوق و ذوق زندگی دینی در مردم به ويژه در روح جوانان ایجاد شده بود، اما کار دشوار و راه سخت بود. البته ما به دشواری راه نیندیشیدم و امر را خیلی آسان پنداشتیم؛ یعنی فکر کردیم به صرف احراز قدرت سیاسی و اتخاذ تدابیر رسمی همه مسائل حل میشود. البته که سیاست بسیار اهمیت دارد؛ اما با سیاست باید مسائل سیاسی را حل کرد و نبايد گمان کرد که هر مسألهای را با تدبیر سیاسی میتوان حل کرد زیرا لااقل تدبیر باید بنا و اساس بیرون از سیاست داشته باشد. مختصر بگویم سیاست مشكلگشای اوضاع تاریخی نیست. ما بیمدد فکر و علم و بی دل دادن به تفکر و معرفت راهمان گشوده نمیشود. سیاست از علم پشتیبانی میکند و البته باید سیاستی را که از علم پشتیبانی میکند تحسین کرد. سیاست باید از علم پشتیبانی کند، اما این پشتیبانی وقتی مؤثر است که ناظر به فراهم آوردن شرایط و لوازم علم باشد. علم آموختن برای بهرهبرداری یک امر طبیعی است و میدانیم که علم آثار و نتایج دارد؛ به ويژه علم جدید که علم تکنولوژیک است و با آن جهان را تغییر دادهاند. علم سودمند است اما وسیله نیست و اگر آن را وسیله بدانیم از قدرتش کاستهایم. در تاریخ سیصد ساله تجدد هیچ کشوری علم را وسیله قرار نداده و اگر کشوری علم را وسیله کرده باشد، به مقصود نرسیده است زیرا علم را به هر راهی نمیتوان برد. روحی که در انقلاب پدید آمد، راهبر به بحثها و مطالبی مانند این شد که آیا راه دیگری هم غیر از راه غربی هست و آیا میتوان علم دین داشت یا علوم انسانی بر کدام مبانی استوار است و با این علوم انسانی و با فلسفه اسلامی و فلسفه غربی چه باید کرد و اینها فکرها، طرحها و پرسشهای خوبی بود. اگر بتوانیم آنها را دقیقتر مطرح کنیم و به جوابی برسيم بعضی مسائلمان حل میشود؛ اما متأسفانه در میان ما کسانی فکر میکنند که این مسائل حل شده است و شاید اینها را مسأله نمیدانند.
عدهای هم نگاه بدبینانه به علوم غربی دارند و کلا از بیخ و بن با وجود علوم انسانی غربی مخالف هستند!
عده اینها زیاد نیست؛ یعنی اهل نظر و دانش ما با علوم انسانی مخالف نیستند. در مقابل گروهی که به آنها اشاره کردید، گروهی هم هرچه را که در غرب اتفاق میافتد و از آنجا میآید دانسته و ندانسته خوب میبینند و میپسندند. مگر اکنون ارزیابی علمی ما چگونه صورت میگیرد؟ در غرب در حدود سی و چند سال پیش سازمانی بنام ISI بهوجود آمد که مقالات علمی را فهرست کرد و آن فهرست مبنای ارزیابی علمی قرار گرفت و ما هم کسی را دانشمند دانستیم که اسمش در آن فهرست باشد. در مقابل ممکن است کسانی تحت تأثیر امثال رنه گنون بگویند علم جدید شیطانی است. این نظر پیروان زیادی ندارد و در تاریخ ما اثر نکرده است. حتی کسانی که ما آنها را سنتی میخوانیم و معتقد به لزوم احیای سنت هستند و جامعه جدید را بریده از سنت میدانند، منکر علم نیستند. البته ملاحظات آنها در قیاس جامعه جدید با عوالم سنتی مهم و قابل تأمل است. مشکل این است که ما نتوانستیم با نظر انتقادی از علم استقبال کنیم. علم جدید بیپژوهش دوام نمییابد و ما بیش از یک قرن فقط مباحثی از آن را میآموختیم و تا این اواخر کمتر به پژوهش میپرداختیم. پژوهش هم جستوجوی پاسخ پرسشی است که برای دانشمند مطرح شده است. علم را میتوان ترجمه کرد و آموخت اما پرسش برای دانشمند مطرح میشود و به معنایی به عالم او تعلق دارد. این است که میبینیم اکنون کسانی میگویند که علم باید اینجایی شود و گاهی لفظ بومی را بهکار میبرند. این اولین قدم و سادهترین حرف است. فقط علوم انسانی نیست که باید بومی شود. همه علوم باید بیشتر به مسائلی که در علم و تکنولوژی کشور پدید میآید توجه کنند. اگر بخواهیم در شیمی هم پژوهش کنیم، باید بدانیم مسائل ما در تکنولوژی شیمی چیست و نیاز به پژوهشهای شیمی را حس کنیم. در علوم انسانی مسأله پیچیدهتر است زیرا مسائل این علم نسبتی با جامعه جدید و متجدد دارد. ما نیز اگر بخواهیم به مرحله پژوهش در این علوم وارد شویم، ناگزیر باید این علوم را بشناسیم. اصلا بدون شناخت تجدد ما نمیتوانیم به وضع تاریخی خود آگاهی داشته باشیم. نمیگویم مطالب علوم انسانی را بپذیریم بلکه از آن برای شناخت جهان کنونی بهره ببریم. حتی اگر میگویند این علوم باید بومی یا اسلامی شود، تا ندانند که این علوم چیست و چه معنایی دارد چگونه آن را تغییر دهند و در راه دیگر اندازند؟ ما با درک زمان معاصر و عصر خودمان میتوانیم مسائلمان را بیابیم و اگر مسأله را یافتیم در راه تحقیق و پژوهش قرار میگیریم. ما اکنون تازه به مرحله پژوهش رسیدهایم و در آغاز این راه هستیم. حدود شصت سال دانشگاههای ما فقط مدرسه و محل آموزش بود. اگر پژوهشی هم صورت میگرفت، منحصر در رشتههای پزشکی بود و در علوم دیگر پژوهش تقریبا وجود نداشت. پس از ضدیت با علم نگوییم؛ علم چیزی نیست که با آن مخالفت کنند. اگر کسی بتواند علم را نقد کند، وارد حوزه پژوهش میشود. حتی اگر مثل گنون حرف بزند، باید درباره آن تحقیق کرده باشد وگرنه هر شخص عامی میتواند حرف گنون را که میگفت علم شیطانی است تکرار کند.
اگر اجازه بفرمائید بحثهای علمی را کنار بگذاریم و بیشتر به شخصیت شما بپردازیم. از دوران جوانی خودتان بگوئید؛ دغدغههایی که در دوران جوانی داشتید؟ کجا تحصیل کردید؟
دغدغهای که نداشتم. به قول مرحوم رهی معیری «من لذت شباب ندیدم به عمر خویش/ از دیگران حدیث جوانی شنیدهام» زمانه ما زمانهای است که در آن جوانها، جوانی نمیکنند؛ گرچه گاهی خیال میکنند که جوانی میکنند. زمانه شما از این نظر حتی از زمانه ما هم بدتر است. در زمان جوانی ما امکان جوانی کردن بیشتر بود اما من چون از اول عادت کرده بودم و به کتاب خواندن علاقه داشتم، جوانیام با آن گذشت که از این بابت اصلا پشیمان نیستم و فکر نمیکنم که عمر خود را تلف کرده باشم. شاید جوانی خوبی بوده است. من از10، 15 سالگی شروع کردم به کتابخوانی در محیطی که کتاب هم کم بود و بعدا در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران اسم نوشتم و فلسفه خواندم و تنها کاری را که میتوانستم انجام دهم، کتاب خواندن بود و در این راه کوتاهی نکردم و دنبال چیزی جز علم نرفتم و اگر کاری جز کار علم کردهام، از آن راضی و خرسند نیستم. البته نمیخواهم بگویم که این یک فضیلت اخلاقی بود. کتاب خواندن من فرع و نتیجه یک کشش طبیعی بود. شاید توانایی انجام کارهای دیگر را نداشتم چنانکه مثلا به ورزش خیلی علاقه داشتم و دارم و میخواستم ورزشکار شوم اما زود فهمیدم که استعداد ورزشکار شدن ندارم و منصرف شدم اما همچنان علاقهام به ورزش باقی است. کتابخواندن کاری بود که از عهدهام بر میآمد و در حدی که میتوانستم در حدود هفتاد سال پیوسته کتاب خواندم. اگر به جایی نرسیدهام گناه من نیست؛ افق بسته بوده است. ولی به هرحال در شرایطی که تحصیلکردههای ما کم و کمتر کتاب میخوانند، کتاب خواندن را نباید ناچیز شمرد. اکنون خدا را شکر میکنم که هنوز در سن پیری با اینکه نمیتوانم کار سنگین انجام دهم، روزی چند ساعت کتاب میخوانم و مینویسم. کارهای دیگری هم انجام میدهم؛ البته به آنها رغبت و علاقه ندارم و بیشتر برای رعایت ادب و رد نکردن دستورها و تقاضاهاست.
در رشد علمی شما چه کسانی سهیم بودند؟ پدر و مادر یا اساتیدتان؟ در مورد هر کدام یادی کنید.
خاندان ما، خاندان علم بود اما پدر و مادرم خیلی درس نخوانده بودند. آنها ما را به مدرسه فرستادند و در فراهم آوردن وسایل هیچ کوتاهی نکردند. معلمان خوبی هم داشتیم.
آیا کتاب غیر درسی هم میخواندید؟
معلمها دو اثر در شاگردانشان میگذارند؛ یکی اثر مستقیم از طریق آموزش دروس و دیگر راهنمايی آنان در راه مطالعه کتابهای غیر درسی. عیب آموزش و پرورش این است که برنامههایش چندان پر و کامل است که دانش آموز وقتی برای مطالعه کتاب غیر درسی ندارد ولی هفتاد سال پیش، ما هنوز وقت مطالعه داشتیم و همه وقتمان را صرف کتاب درسی و تمرینهای آن نمیکردیم. مشکل ما در آن زمان تنگی وقت نبود بلكه نداشتن کتاب بود و اگر کسی میل به کتاب خواندن داشت، ناگزیر میبایست هرچه به دستش میرسد بخواند. من هم هر کتابی به دستم میرسید میخواندم. اولین کتابی که از ابتدا تا انتها خواندم، یک نمایشنامه بود به نام «در راه نجات میهن». در پانزده سالگی که به دانشسرای مقدماتی اصفهان رفتم، کتابخانه خوبی داشت. اگر پول داشتم کتاب هم میخریدم. در کتاب خواندن اصل این است که به نوشته حرمت بگذاریم. در عینحال از نویسندهاش هم پرسش کنیم. بعد از دوره جوانی من وقتی کتاب «اخلاق نیکوماک» ارسطو را خواندم، با اینکه کتاب مشکلی است منقلب شدم. اخلاق چیزی نیست که انسان را منقلب کند بهخصوص اگر نظری صرف باشد. از همان زمان پرسشهایی از ارسطو داشتم که هنوز هم به آنها فکر میکنم. وقتی کتاب میخوانیم، باید با کتاب دیالوگی داشته باشیم. ما که معمولا به نویسنده دسترسی نداریم و ناگزیر باید پرسشهایمان را با متن در میان بگذاریم. حتی با شاعر هم باید از در همزبانی درآمد؛ البته شاعر اهل بحث و چون و چرا و پاسخ دادن به پرسشها نیست. شاعر کاری به پرسش ندارد اما در عینحال شعر را هم باید با تأمل و تعلق خاطر بخوانیم تا دریابیم که شاعر چه گفته است. نکته دیگر این است که خواننده کتاب باید بداند چرا فلان کتاب را میخواند و چه نیازی به خواندن آن دارد و چه سر و کاری با آن پیدا میکند؟ بعضی از نمایشنامهها و رمانهای خوب نویسندگان یونانی، فرانسوی، روسی، انگلیسی، آلمانی و اسپانیایی را خواندهام؛ راستی چرا باید گوته و داستایوفسکی را بخوانم و چرا رمان میخوانیم اما نظامی را نمیخوانیم؟ چرا شعر هم که میخوانیم، بیشتر اشعار سعدی و حافظ را میخوانیم؟ من که با شعر سعدی و حافظ عمر گذراندهام نمیگویم اشعار آنها را نخوانیم بلکه منظورم این است که چرا نظامی و عطار را کمتر میخوانیم یا اصلا نمیخوانیم؟ چرا دانشآموزان و دانشجویان ما حتی در رشتههای ادبیات، نظامی را (و البته حالا دیگر سعدی و حافظ را هم) نمیخوانند؟ مگر تاکنون چند مقاله به زبان فارسی در مورد خمسه نظامی نوشته شده است؟ چیزهایی هم که نوشته میشود، از سنخ مدح و ستایش و خطابه و مطالب لفظی و اعتقادی است. ما کمتر پرسیدهایم جوهر کتاب مثنوی که مولوی آن را نردبان آسمان دانسته است، چیست؟ مسأله مولوی چیست؟ کتاب خواندن اهل فرهنگ و فلسفه و حتی پژوهش دانشمندان، کوشش برای درک عصر و زمان است. ما نیاز داریم عصر و زمان خود را بشناسیم و دریابیم و در عصر خود زندگي كنيم.
ریشه در همان داستان کلاف سردرگم فرهنگ ماست؟
بله! اما این کلاف یک گره ندارد و گره آن در یکجا نیست که بگوئیم آن را باز میکنیم و مسائل حل میشود. باید با صبر و متانت بگردیم و جای جای گرهها را پیدا کنیم. اهل نظر و متفکران تسلیم حق هستند. آنها گوش فرا میدهند تا سخن را بشنوند. میان گوش و زبان باید تناسبی وجود داشته باشد. مردمان گاهی خیلی زبان دارند و گوش ندارند اما زبان بیگوش خوب نیست. زبان و گوش با هم هستند. همه کسانی که به بزرگی رسیدند و آموزگار شدند، گوش خود را باز کردند؛ ابوریحان بیرونی و محمد زکریای رازی و بوعلی سینا حرمت علم را نگاه داشتند. آنها میتوانستند علم خود را بفروشند اما به عهد عالمان وفادار ماندند و هرکس اهل دانایی باشد، جز این نمیکند.
در این مجال یاد كنيم از دوستان و همکاران خودتان؛ یادم هست در مورد دیدار خود با علامه طباطبایی گفته بودید که از ایشان خواسته بودید کلاس خصوصی داشته باشید اما علامه وقت نداشت و وقت استراحت خود را به شما داد که قبول نکردید. در مورد اساتیدتان در دانشگاه بفرمائيد؛ از مرحوم فردید و شهید آوینی که از دوستان شما بودند و یا افراد دیگری که در زندگی شما نقش داشتند و شاید اطلاعی از آنها نداشته باشیم.
وقتی که به گذشته خودم فکر میکنم، در دبستان معلمانی داشتم که با وظیفهشناسی درس میدادند و قدرشان همواره در نظر من بلند است. تحت تأثیر بعضی از علمای دین هم قرار داشتهام.
در سخنرانی یا مصاحبهای یادم هست که از مرحوم آیتالله خاتمی و تأثیری که بر شما داشت یاد کرده بودید!
من بسیاری چیزها از ایشان آموختهام؛ یعنی هم تحت تأثیر مطالبی بودم که میگفتند و هم اینکه در عمل برای من یک اسوه بودند. در جوانی به سوسیالیسم علاقه خاصی داشتم؛ درس استادانی مثل دکتر هوشیار و دکتر صدیقی مسائلی را برایم روشن کرد و آقای دکتر فردید هم تعلقی را که در وجودم بود بیدار کرد؛ البته از مطالب ایشان هم استفاده کردم و این استفاده صرفا بر اثر توجه و بیداری که عرض کردم ممکن شد وگرنه بسیار بودند کسانی که به مطالب دکتر فردید هیچ علاقهای نشان ندادند و به آن توجهی کردند. احترام من به آقای دکتر فردید از این بابت بود که ایشان همه وقت و عمر خودشان را صرف مطالعه توأم با تأمل میکردند و درک و دریافت قوی داشتند. خلقیات ایشان و اظهارنظرهای سیاسیشان مطلب دیگری است و من گرچه مخصوصا درباره سیاست و فلسفه فکر میکنم، اما این دو را با هم در نمیآمیزم.
شاید اینجا مناسب باشد که بگویم گروه فردیدیها که میگویند تا حدی که من میدانم وجود خارجی ندارد؛ اگر هست، من خبر ندارم ولی من در همه عمر حتی زمانی که در کلاس درس آقای دکتر فردید حاضر میشدم، میدانستم که در فلسفه، تقلید جایی ندارد. در فلسفه هرکس حرفهای دیگران را تکرار کند، اهل فکر و فلسفه نیست. فلسفه آموختن، برای خودآگاهی و بیداری و تذکر است. من به آقای فردید از جهت آموزگاری و معلمیاش احترام میگذاشتم و ایشان را صاحبنظر میدانستم و میدانم اما هیچوقت فکر نکردم که باید حرفهای ایشان را تکرار کنم و یا حتی فکر نکردم که باید شارح آراء و گفتههایشان باشم. من خودم را شاگرد ایشان و نه شارح آراء و گفته هایشان میدانم. چنانکه شاگرد مرحوم فاضل تونی، مرحوم عصار، مرحوم دکتر صدیقی و مرحوم دکتر مهدوی و... هستم. آقای دکتر یحیی مهدوی نیز از جهات مختلف بر من اثر گذاشتند. دکتر مهدوی در میان اساتید، بیشترین اثر را بر روی دانشجویان فلسفه گذاشته است. ایشان کمادعاترین استادی بودند که من میشناسم. ایشان هیچوقت ادعای دانایی نکردند. از استادان که بگذریم، به آثار نویسندگان میرسیم. من آثار معاصران را هم کم و بیش خواندهام و شاید از این نظر جزء مستثنیها باشم زیرا معاصران کمتر کتابهای یکدیگر را میخوانند. با شعر هم قدری آشنایی دارم و معتقدم که ما به شعر نیاز داریم زیرا که شعر، تفکر رهآموز است. دیگر چه بگویم؛ در زندگیام حادثهای که قابل ذکر باشد نبوده است. من از ابتدای جوانی معلمی کردهام و نان معلمی خوردهام و حالا هم که پیر شدهام، بر همانم که بودهام. چند سال پیش یکی از دوستانم نوشته بود که عافیتطلبی میکنم و با اشارهای به خواننده گفته بود که از این بیان قصد مذمت ندارد. او درست گفته بود؛ من چون کار خود را دوست میدارم (اینکه اکنون کتابها و نوشتههایم را بخوانند و نخوانند چندان مهم نیست؛ میدانم که پس از مرگم میخوانند) وقت خود را مشوش نمیکنم و فرصتی را که دارم با قیل و قال از دست نمیدهم. من میگویم کسی میداند چه باید بکند که زمان خود را بشناسد و اگر بتوانم زمان خود را دریابم و یک قدم در این راه بردارم، اثرش بیشتر از یک عمر فریاد است. با اين حال نمیدانم چرا غالبا این بیت حافظ به زبانم میآید: عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند/ غمزه شوخش و آن طره طرار دگر
از شهيد آوینی و مرحوم علامه طباطبایی چیزی نگفتید؟
مقداری از تفسیر المیزان بهخصوص آن بخشهایی را که مطالب فلسفی دارد خواندهام؛ گرچه علامه سعی کردند که فلسفه را در تفسیر آیات دخالت ندهند و مطالب فلسفه در تفسیر ایشان در ذیل تفسیر آمده است. اما قضیه شاگردی من همان بود که شما گفتید؛ یکی دو جلسه در قم به مسجدی که علامه در آن تدریس میکردند رفتم و روزی خدمت ایشان رسیدم و پرسیدم که آیا درس دیگری دارند که من در آن حاضر شوم. ایشان گفتند ميتوانند در وقت کوتاهی كه استراحت میکنند، به من درس بدهند که من نمیتوانستم از این بزرگواری سوءاستفاده کنم. علاوه بر تفسیر بعضی از آثار دیگر ایشان را خواندهام و چنانکه میدانید در جوانی مقالهای در مورد ادراکات اعتباری نوشتهام که در کتاب وضع کنونی تفکر در ایران چاپ شده است.
با شهید آوینی خیلی رفیق و همدل بودیم؛ یعنی اگر به شما بگویم که من و آوینی نزدیکترین دوستیها و همزبانیها را با هم داشتیم غلو نکردهام. وقتی در سال آخر عمر عزیزشان از ایشان خواستم با هم مجله «نامه فرهنگ» را منتشر کنیم، ایشان بیتأمل قبول کردند و میدانستم که قبول میکنند؛ چنانکه اگر ایشان از من میخواستند برای مجله «سوره» مقاله بنویسم، امروز و فردا نمیکردم. گاهی فکر میکردم من و آوینی همفکریم اما با سهولتی که او میتوانست بنویسد، من نمیتوانستم. من در زبان وسواس دارم. درست است که موجز و قدری دشوارخوان مینویسم اما مدعیام که یک سبک و زبان خاص در فلسفهنویسی دارم. درست است که در این زبان، احتیاط و وسواس زیاد است و گاهی و شاید غالبا حوصله خواننده را سر میبرد اما به هر حال سبکی است.
اگر اجازه بدهید بیشتر وارد زندگی شخصی شما شویم. بفرمائید که در چه سالی ازدواج کردید و چند فرزند دارید و آیا آنها به فلسفه پرداختهاند؟
من در 30 سالگی ازدواج کردم و سه فرزند دختر دارم؛ اولی در رشته ادیان در دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران و دانشگاه جورج واشنگتن درس خوانده و اکنون استاد گروه ادیان در یکی از دانشگاههای آمریکاست. فرزند دومم از دانشکده علوم لیسانس گرفته و سپس تحصیلش را در رشته زبانشناسی ادامه داده و اکنون عضو هیأت علمی گروه زبانشناسی دانشگاه شهید بهشتی است. فرزند سومم، در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و در انگلستان درس هنر خوانده و بیشتر به کارهای هنری مشغول است. گمان میکنم هر سه فرزندم در کارهایشان نسبتا موفق بودهاند. من در تحصیل و انتخاب رشته تحصیلی آنها مداخله نکردم ولی سر و کار داشتن دائم من با کتاب، در درس خواندنشان بیاثر نبود. سالها پیش اتفاقا یادداشتی را دیدم که دخترم در مقدمه تقاضای استخدام در یکی از دانشگاههای آمریکا نوشته بود. او در این یادداشت در توضیح اینکه چرا درس خوانده و به کار دانشگاهی علاقه دارد نوشته بود كه هر وقت هرچه از پدرمان میخواستیم او میگفت: بابا! علم، بابا! علم؛ و البته این حرف مخصوصا از آن جهت در او اثر گذاشته بود که پدر اگر میتوانست تقاضایشان را هم اجابت میکرد
مجله پنجره ـ سید حسین امامی
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com



ممنون.
خدا خیرتان دهد برای نشر این مقاله.
خدا عمر و عزت آقای دکتر داوری را بیفزاید.