پیام تبریک هشتادمین سالروز تولد ترامپ از زبان کودکان شهید میناب
به گزارش بولتن نیوزسجادی پناه :ای مرد نشسته بر ایوان قدرت! شنیدهایم که بار دیگر، چرخ کبود روزگار، گردشی دیگر بر مدار خویش پیموده و تقویم جهان به هشتادمین منزل از کاروان عمر تو رسیده است؛ همان عمری که اکنون از بسیاری دولتها و حکومتها درازتر شده، اما هنوز از یک برگ تاریخ این سرزمین کوتاهتر است.
رسم مردمان آن است که در چنین روزی شمع میافروزند، جامها را از شادی لبریز میکنند و از فرداهای روشن سخن میگویند.
ما نیز آمدهایم تا زادروزت را تبریک بگوییم؛
اما نه از کوچههای میناب،
که از فراز قرنهای خاموش ایران؛
از سرزمینی که هنگامی نخستین خشتهای تمدن را بر زمین مینهاد که بسیاری از امپراتوریهای امروز هنوز در خواب عدم بودند؛
از کنارههای خلیج فارس که هزاران سال پیش، آفتاب فرهنگ را بر آبهای نیلگون میپاشیدند و نخلهایشان پیش از تولد بسیاری از قدرتهای جهان، با بادهای دریا نجوا میکردند.
ما کودکان مینابیم؛
همانانی که دفترهای مشقمان نیمهتمام ماند،
بادبادکهایمان پیش از رسیدن به ابرها، راهی آسمانی دیگر شد،
و رؤیاهایمان پیش از آنکه قامت بکشند، زیر باران آتش تو به خواب رفتند.
ای مرد شمارهدار خانهٔ سپید،
برای تو آرزوی عمری به درازای آن شب هولناک میکنیم؛
شبی که مادران میناب، پیش از شنیدن بانگ اذان سحر،
صدای شکسته شدن بال فرشتگان کوچک خویش را شنیدند؛
بالهایی که قرار بود به فردا پرواز کنند، اما در آتش جنگ به خاکستر بدل شدند.
تولد هشتادمین سالت مبارک.
امید که هنگام افروختن هشتاد شمع جشن،
شعلهای نیز از حافظهٔ خاموش کودکانی را ببینی که هرگز فرصت نیافتند حتی 18 سالگی خویش را جشن بگیرند.
امید که در هر فوت شمعهای این زادروز،
تصویر کودکانی را ببینی که بر دیوارهای کاخها سایه افکندهاند؛
چشمانشان از جنس شب،
لبخندشان از جنس خاکستر،
و نگاهشان چون خنجری از حافظهٔ تاریخ، آرامش وجدانها را میشکافد.
باشد که در لرزش نور شمعها،
سایهٔ مادرانی را نیز ببینی که سه ماهی است عقربههای ساعتشان بر لحظهٔ وداع ایستاده است؛
مادرانی که هنوز نام فرزندان خویش را در باد جستوجو میکنند و هر غروب، پنجرهای را به امید بازگشت محال میگشایند.
ای مرد کاخهای سپید!
قدرت، پرندهای مهاجر است؛
بر هیچ شانهای تا ابد نمینشیند.
تاجها فرو میافتند،
پرچمها رنگ میبازند،
امپراتوریها به حاشیهٔ کتابها کوچ میکنند،
و فرمانروایان، دیر یا زود، به سطری کمرنگ در زیرنویس تاریخ بدل میشوند.
اما اشک یک کودک،
از همهٔ اینها ماندگارتر است.
ما وارثان تمدنی هستیم که اسکندر را دیده است،
مغول را دیده است،
تاتار را دیده است،
استعمار را دیده است؛
اما همچنان چون سرو،
زخمخورده اما استوار،
بر بلندای تاریخ ایستاده است.
ای بزرگمرد کوچکاندیش که گاه «آزادی» را در نوک موشکها جستوجو میکنی و «صلح» را در هیاهوی میدانهای نبرد گم میکنی؛
بدان که خون کودکان، جوهری نیست که از صفحهٔ تاریخ پاک شود.
خون ما بر لوح زمان، چون مرمری سرخ و جاودان نشسته است؛
تا هر سال، همزمان با جشنهای قدرت،
در گوش تاریخ زمزمه کند که:
«آنچه میماند، نه شکوه کاخهاست و نه هیاهوی لشکرها؛
آنچه میماند، داوری وجدان انسان است.»
هدیهٔ ما به تو نه خشم است و نه نفرین.
هدیهٔ ما، آینهای است از تاریخ.
آینهای که در آن، چهرهٔ پادشاهان و سیاستمداران بیشمار، چون غباری بر گذرگاه زمان محو شدهاند؛
اما نام کودکان بیگناه، همچون ستارگانی خاموشنشدنی بر سقف وجدان بشر میدرخشد.
ای مرد هشتادساله!
شاید امسال نیز شمعهای جشن تو خاموش شوند و مهمانان از تالارها پراکنده گردند؛
اما در ساحل گرم میناب،
در سایهٔ نخلهایی که هنوز بوی دریا میدهند،
در کنار موجهایی که هزاران سال است نام ایران را زمزمه میکنند،
نام کودکانی تکرار خواهد شد که سهمشان از جهان تنها چند بهار کوتاه بود.
و بدان که هشتاد سال عمر،
هرچند برای یک انسان بسیار باشد،
در برابر هشت هزار سال حافظهٔ این سرزمین،
جز لحظهای کوتاه در چشم برهمزدن تاریخ نیست.
پس زادروزت مبارک؛
از جانب کودکانی که دیگر بزرگ نخواهند شد؛
اما در دادگاه بیخطای تاریخ،
از همهٔ موشکها بلندتر سخن خواهند گفت.
کودکانی که جسمشان در خاک آرمیده است،
اما نامشان در حافظهٔ ایران،
در حافظهٔ دریا،
در حافظهٔ نخل،
و در حافظهٔ تاریخ،
جاودانه خواهد ماند.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


