از «من گفتم» تا «چرا نشنیدیم»؛ نقدی بر روایت آقای علایی و شهید شمخانی
گروه بین الملل- سجادی پناه :پس از هر بحران، یک جمله تکرار میشود: «من قبلاً گفته بودم.»اما مسئله اصلی این نیست که چه کسی زودتر حدس زد؛ مسئله این است که چرا ساختار تصمیمسازی کشور نتوانست تهدید را بهموقع تشخیص دهد، آن را به یک ارزیابی سازمانی تبدیل کند و برای مواجهه با آن آماده شود.
به گزارش بولتن نیوز،سردار حسین علایی در روایت اخیر خود میگوید چند روز پیش از حوادث نهم اسفند ۱۴۰۴ به شهید شمخانی هشدار داده بود که سناریوی ترور رهبری در دستور کار دشمن قرار دارد. اگر این روایت را بپذیریم، پرسش مهمی پیش روی ما قرار میگیرد: چرا چنین هشداری به اقدام عملی منجر نشد؟ و اگر هشدار آنقدر جدی بود که امروز از آن سخن گفته میشود، چرا در آن زمان نتوانست حساسیت لازم را در سطوح عالی ایجاد کند؟
اما نقد اصلی تنها متوجه شهید شمخانی نیست؛ متوجه خود علایی نیز هست. آنچه او به عنوان تحلیل ارائه میکند، بیش از آنکه محصول یک فرآیند اطلاعاتی نظاممند باشد، محصول شهود فردی است. او نمیگوید به چه دادههایی دسترسی داشته، چه شواهدی را کنار هم قرار داده و چگونه به این جمعبندی رسیده است. استدلال اصلی این است که «فکر میکردم چنین اتفاقی میافتد.»
اینجا دقیقاً نقطه آسیب است.
امنیت ملی یک کشور را نمیتوان بر پایه «فکر میکنم» اداره کرد. تحلیل راهبردی زمانی ارزشمند است که بر داده، نشانه، الگو و ارزیابی مستمر استوار باشد؛ نه بر احساس، تجربه شخصی یا الهام لحظهای.
اما بخش مهمتر ماجرا آنجاست که امروز گزارشهای منتشرشده در رسانههای بینالمللی، تصویری متفاوت از ابعاد تهدید ارائه میکنند. بر اساس گزارشهایی که در فروردین و اردیبهشت ۱۴۰۵ در رسانههای غربی منتشر شد، گفته میشود در اواخر بهمن ۱۴۰۴، بنیامین نتانیاهو در جلسهای با مقامات ارشد آمریکا در اتاق وضعیت کاخ سفید ، مجموعهای از اهداف همزمان را درباره ایران مطرح کرده بود.
چهار محور اصلی مورد بحث قرار گرفته بود: ترور رهبری ، تضعیف توان نظامی و زیرساختهای راهبردی، ایجاد بیثباتی و ناآرامی داخلی، و در نهایت تغییر ساختار سیاسی(براندازی). حتی برخی مقامات آمریکایی نیز این برآوردها را غیرواقعبینانه و اغراقآمیز توصیف کرده بودند؛
حتی برخی اعضای جلسه مانند جان راتکلیف، مدیر CIA و مارکو روبیو) این پیشبینیها را (مسخره) و (مزخرف) خواندند، چون به ظاهر واقعبینانه نبود
اینجاست که روایت علایی با یک تناقض جدی روبهرو میشود.
اگر دو ماه پیش از نهم اسفند، در مراکز تصمیمسازی واشنگتن و تلآویو درباره مجموعهای از سناریوهای همزمان بحث میشده است، چگونه تحلیل ما تا سه روز قبل از حادثه همچنان در قالب «پلن الف، پلن ب و پلن ج» باقی مانده بود؟ چگونه تهدیدی که ماهیت شبکهای و چندبعدی داشت، در ذهن برخی تحلیلگران به یک سناریوی خطی و تکمرحلهای تقلیل یافت؟
اما روی دیگر ماجرا به شهید شمخانی بازمیگردد. اگر روایت علایی را بپذیریم، پاسخ منسوب به شمخانی نماد یک خطای راهبردی بزرگتر است؛ اطمینان بیش از حد به مصونیت خودی و دستکم گرفتن ظرفیت دشمن. مشکل فقط این نیست که هشدار شنیده نشد؛ مشکل آن است که اساساً تهدید به اندازه کافی جدی گرفته نشد.
تلخترین بخش ماجرا اینجاست که پس از وقوع حوادث، هر دو روایت به نوعی به تبرئه صاحبان آن منتهی میشود. یکی میگوید «من هشدار داده بودم» و دیگری دیگر فرصت پاسخگویی ندارد. اما افکار عمومی حق دارد سؤال بزرگتری بپرسد:
اگر خطر آنقدر آشکار بود که یک فرمانده بازنشسته چند روز قبل آن را تشخیص داد، چرا این تشخیص به تصمیم و اقدام مؤثر تبدیل نشد؟ و اگر خطر آنقدر آشکار نبود، پس چگونه امروز با این میزان قطعیت درباره آن سخن گفته میشود؟
کشورها با «من گفته بودم» اداره نمیشوند. امنیت ملی محصول سامانهای است که بتواند داده را به تحلیل، تحلیل را به تصمیم و تصمیم را به اقدام تبدیل کند.
نقد واقعی نه متوجه یک هشداردهنده است و نه صرفاً متوجه یک شنونده؛ نقد واقعی متوجه فرهنگی است که هنوز میان شهود و اطلاعات، میان حدس و ارزیابی حرفهای، و میان روایت پس از حادثه و آمادگی پیش از حادثه مرز روشنی ترسیم نکرده است.
شاید مهمترین درس نهم اسفند ۱۴۰۴ که با از دست دادن رهبری دانشمند، جامع نگر و .... که تاریخ ایران نظیر آن را به خود ندیده است، این باشد که تهدیدهای قرن بیستویکم دیگر خطی نیستند. دشمن همزمان در میدان نظامی، رسانهای، اقتصادی، سایبری و اجتماعی عمل میکند. در برابر چنین تهدیدی، تحلیل شهودی هرچقدر هم به واقعیت نزدیک شود، جایگزین نظام اطلاعاتی و تصمیمسازی حرفهای نخواهد شد.
در سیاست و امنیت، شکست معمولاً از آنجا آغاز میشود که افراد به جای پرسیدن «چه چیزی را نمیدانیم؟»، بیش از حد مطمئن میشوند که همه چیز را میدانند.
حتی با بودجه کافی، بازسازی انبار تسلیحاتی بدون همکاری یا حداقل عدم مخالفت پکن بسیار دشوار خواهد بود. این وابستگی، بازدارندگی آمریکا را به یک اهرم سیاسی-اقتصادی برای چین تبدیل کرده است.
تضاد میان روایت رسمی و واقعیت عملیاتی
اظهارات وزیر دفاع آمریکا مبنی بر «ذخایر کافی در همه نقاط» بیشتر جنبه روانی و مدیریت افکار عمومی دارد تا انعکاس واقعیت لجستیکی. گزارشهای مستقل مراکز پژوهشی و منابع صنعتی نشاندهنده کاهش ۳۰ تا ۵۰ درصدی و زمان بازسازی طولانی است. وزارت دفاع آمریکا به خوبی میداند که انبار تسلیحاتی فعلی برای یک جنگ تمامعیار دیگر در کوتاهمدت، به شدت آسیبپذیر است. این نوع روایتسازی، بخشی از دکترین بازدارندگی روانی است، اما نباید آن را با واقعیت میدانی اشتباه گرفت.
توصیههای عملیاتی
درسهای بلندمدت:جنگ با ایران نشان داد که در قرن بیستویکم، قدرت نظامی واقعی نه فقط در تعداد سکوها (ناو، جنگنده)، بلکه در *ظرفیت صنعتی، عمق زنجیره تأمین و سرعت بازسازی* نهفته است. ایالات متحده هنوز برترین قدرت نظامی جهان است، اما مدل فعلی آن برای جنگهای همزمان و فرسایشی آسیبپذیر است.
بنابراین با توجه به فرسایش شدید ذخایر تسلیحاتی آمریکا پس از جنگ ۳۹ روزه و محدودیت ۲۵ تا ۳۰ روزه تابآوری این کشور برای ادامه درگیری با شدت بالا، در مذاکرات با ایالات متحده باید از این نقطه ضعف لجستیکی و صنعتی به طور حداکثری بهرهبرداری کنیم. تهدیدهای ترامپ و مقامات آمریکایی با این ارقام و ادعاهای قدرتنمایی، عمدتاً تهدیدهای توخالی و بخشی از جنگ روانی برای جبران ضعف واقعی انبارهای مهماتیشان است؛ بنابراین نباید دچار وحشت شد و در مقابل فشارها امتیازات بزرگ و راهبردی داد. آگاهی دقیق از این پنجره آسیبپذیری چندساله، موقعیت چانهزنی ایران را به شدت تقویت میکند و اجازه میدهد تا با حفظ موضع محکم، خواستههای کلیدی خود را بدون عقبنشینیهای اساسی پیگیری کنیم. ایالات متحده در حال حاضر توان همزمانسازی یک جنگ پرشدت دیگر را ندارد و این واقعیت، اهرم قدرتمندی در دست ماست.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


