وداع با زنی که ایستادگی را به شیر کردستان آموخت

گروه اجتماعی: حال و هوای شب پنجم رمضان در خانهای که سالها چراغش به عشق آمدن حاج احمد روشن مانده، با همه خانهها فرق میکرد. مادری که چهل و سه سال، هر افطار و هر سحر، با هر لقمهاش برای بازگشت پسرش دعا میکرد، حالا رخت سفر بسته است. مادر «حاج احمد متوسلیان» آسمانی شد؛ همان زنی که صبوریاش، طعنه به کوههای مریوان میزد.

به گزارش بولتن نیوز به نقل از خبرگزاری فارس، اگر بخواهیم قصه احمد را از پنجره نگاه این مادر روایت کنیم، باید به سالهایی برگردیم که احمد، هنوز فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسولالله (ص) نبود؛ به روزهایی که در سلولهای انفرادی «فلکالافلاک» زیر شکنجه ساواک، استخوان خرد میکرد اما کلامی نمیگفت. احمد مقاومت و ایستادگی را در دامان این مادر یاد گرفته بود.
تا خرمشهر آزاد نشود، از اینجا تکان نمیخورم
خاطرات همرزمانش مثل یک فیلم سینمایی از جلوی چشم میگذرد. یکی از آنها تعریف میکند: در مرحله دوم عملیات بیتالمقدس، جاده اهواز -خرمشهر زیر آتش نعلاسبی دشمن بود. گلولههای توپ مثل تگرگ میبارید. ناگهان یکی از همان گلولهها درست پیش پای ما زمین خورد. گردوخاک که نشست، قد رعنای احمد را دیدم که نقش زمین شده بود.
ترکش، ران احمد را شکافته بود. خون، لباس خاکستریاش را گلگون کرده بود. همرزمش با چفیه دورپایش را محکم بست تا احمد لشکر، از پا نیفتد. وقتی به اورژانس صحرایی رسیدند، پزشکان با دیدن عمق جراحت، حکم به اعزام به اهواز دادند. اما احمد همان شیر بیشه کردستان بود که در چشمپزشک خیره شد و گفت: «همینجا عملم کنید. من تا خرمشهر آزاد نشود، از این منطقه تکان نمیخورم.

پزشکان اصرار کردند که باید بیهوش شوی. احمد اما رازی در سینه داشت؛ اسرار عملیات کربلای ۱ تا ۱۲ را. میترسید در عالم بیهوشی، اطلاعات عملیات را به زبان بیاورد. گفت: «فقط موضعی بیحس کنید.»
تیم پزشکی با تعجب نگاهش میکردند. کار شروع شد. تیغ جراحی که به عمق گوشت و پی رسید، بیحسی اثرش را از دست داد. احمد، یکتکه گاز استریل را بین دندانهایش گذاشته بود و چنان فشار میداد که همراهانش قسم میخوردند دندانهایش خرد خواهد شد. عرق مثل رگبار باران از سرورویش میریخت، اما احمد فقط به خرمشهر فکر میکرد.
این نقل و نبات عملیات یادگاری بماند
جراحی که تمام شد، دکتر ترکش سرخ و گرم را با پنس جلوی چشمش گرفت و به احمد گفت: اگر ترکش مقداری بالاتر و به رگ اصلی خورده بود الان دیگر کار شما تمام بود اما خدا شما را خیلی دوست دارد که این اتفاق نیفتاد. گویا شما باید برای کارهای مهمتری در آینده بمانید. احمد فقط لبخند زد و ترکش را گرفت. لای دستمالی پیچید، در جیبش گذاشت و گفت: «این هم نقلونبات عملیات ما؛ یادگاری بماند.»
هنوز دو ساعت از عمل نگذشته بود که با همان پای پانسمان شده، دو عصای مچی زیر بغل زد و گفت: برویم قرارگاه. من به خدا و این مردم و امام پاسخگویم. نمیتوانم زیر کولر در تهران لم بدهم درحالیکه بچههای مردم روی خط مرزی پرپر میشوند.
همین روحیه بود که او را به لبنان کشاند. ۱۴ تیرماه ۱۳۶۱، جاده بیروت، پست بازرسی «برباره». مزدوران فالانژ، خودروی دیپلماتیک ایران را متوقف کردند. احمد با همان نگاه نافذ و قد کشیده، مقابل اسلحه آنها ایستاد و از آن روز، تاریخ در بهت یک غیبت طولانی فرورفت.

حاجیهخانم معصومه حسینزاده، مادر حاج احمد، تمام این سالها را با همین خاطرات زنده بود. او مادر مردی بود که درد را تحمل کرد تا مبادا سهواً در بیهوشی اطلاعاتی بدهد که به دست دشمن برسد. حالا در شب پنجم ماه مبارک رمضان، روح این مادر صبور پر کشید.

امشب حاج احمد، افطار را میهمان سفره مادری است که چهل و سه سال برایش «امن یجیب» خواند. حاج احمدی که ترکش را یادگاری نگه میداشت، حالا خودش زیباترین یادگاری استقامت این سرزمین است.
سلام بر او روزی که زاده شد، روزی که در لبنان غریبانه ربوده شد و سلام بر مادری که چهل و سه سال ایستاده منتظر ماند و سرانجام ایستاده به دیدار پسر شتافت.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


