کد خبر: ۸۸۱۸۷۲
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍

چشمهایم را ببندید

چندروز قبل دراردوی راهیان نور شهرداری تهران،میان نی‌های هورالهویزه، راوی دفاع مقدس،خاطره شهیدمحسن جواهری را تعریف کرد.

به گزارش بولتن نیوز به نقل از فارس،دکتر محمدباقر تورنگ نوشت چندروز قبل دراردوی راهیان نور شهرداری تهران،میان نی‌های هورالهویزه، راوی دفاع مقدس،خاطره شهیدمحسن جواهری را تعریف کرد. شهیدی که زمان شهادتش را می‌دانست و وصیت کردچشمهایش را با شال سبز ببندند...آن روزشهیدبه دوستانش گفت: «من برنمی‌گردم.وقتی شهید شدم، چشمهایم را با این شال سبز ببندید. محکم ببندید.»پرسیدند:«برای چی محسن؟»گفت:«موقع شهادت، مادرم حضرت زهرا(س) را می‌بینم. چشمانی که #مادر را ببیند، نباید هیچ #چشم نامحرمی به آن بیفتد.»و رفت. به دل هور، به استقبال دیدار.هور ساکت بود. تو قدم در راهی نهاده بودی که پایانش نبود، آغاز دیدار بود. آغاز فنا در جمال یار.چشمهایت را بستند با همان شال سبز. چشمانی که آیینه‌دار جمال زهرا شدند، چگونه به غیر او بنگرند؟سال‌ها گذشت. سی و دو سال. نی‌های هور روییدند و خشکیدند، اما تو مانده بودی در آن خلوتگاه. با چشمان بسته. بسته برای دنیا، باز برای ملکوت.و چه زیبا فرمودند رهبری: «سلام بر این پاره‌های تن ملت که مونسی جز نسیم صحرا و همدمی جز مادرشان حضرت زهرا ندارند» . آری، در آن سال‌ها مونست جز نسیم نی‌های هور نبود و همدمت همان مادر.تا اینکه در ایام فاطمیه آمدی. گویی خواستی بگویی هنوز هم می‌توان چشمانی داشت که آیینه‌دار یار شوند.ای محسن! ای آنکه در غربت هور، مونست فقط نسیم بود و همدمت زهرا! ای آنکه چشم بستی تا به حقیقت بیناگردی!چشمانی که به ملکوت راه یافتند، می‌مانند بسته برای دنیا، تا باز شوند در آنجا که جز خدا نیست.چشمهایم راببندید. این را گفت و رفت تا برای همیشه بماند.برادرشهیدم محسن جان، ببخش ما را که خلوت مادر و پسری شما را به هم زدیم و شما را پیش خودمان آوردیم پس از سی و اندی سال.... محسن جان شهید؛ چشمان ما را هم تربیت کن...

برچسب ها: شهرداری ، تهران

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین