سیل انسانی در خیابانها: ایران پاسخ خود را نه با گلوله، که با قدمهایش داد
گروه سیاسی: دیماه ۱۴۰۴ را میتوان بدون اغراق یکی از بحرانیترین مقاطع تاریخ معاصر ایران نامید. ترکیبی مرگبار از فشارهای اقتصادی فزاینده، تحریمهای فلجکننده، نارضایتیهای مزمن معیشتی و مهمتر از همه، یک عملیات هماهنگ رسانهای-اطلاعاتی از سوی واشنگتن، کشور را به لبه پرتگاه برد. اغتشاشاتی که از چند شهر آغاز شد، در عرض ساعاتی و با هدایت شبکههای از پیش سازماندهیشده، به دهها نقطه کشور سرایت کرد.
به گزارش بولتن نیوز، شواهد و مستندات بعدی نشان داد آنچه در ظاهر «اعتراض خودجوش مردمی» خوانده میشد، لایههای عمیقتری داشت. اسناد منتشرشده از سوی نهادهای اطلاعاتی حاکی از نقش مستقیم سازمانهای اطلاعاتی آمریکا در سازماندهی، تأمین مالی و هدایت عملیاتی بخشهایی از این ناآرامیها بود. از تأمین بودجه کانالهای رسانهای فارسیزبان مستقر در لندن و واشنگتن گرفته تا ارسال تجهیزات ارتباطی ضدفیلتر، آموزش تیمهای خیابانی و حتی طراحی نقشه عملیاتی برای تسخیر نقاط حساس شهری؛ همه و همه نشان از یک پروژه تمامعیار «تغییر رژیم» داشت.
کسی که در آن روزهای سرد دیماه تصاویر آتشزدن اماکن عمومی، حمله به مراکز نظامی و درگیریهای خیابانی را میدید، شاید تصور میکرد این پایان راه است. رسانههای غربی با هیجانی وصفناپذیر، شمارش معکوس فروپاشی جمهوری اسلامی را آغاز کرده بودند. تحلیلگران واشنگتنی در استودیوهای مجلل شبکههای خبری، نقشه ایران پس از «سقوط» را ترسیم میکردند و بر سر تقسیم غنایم چانهزنی میکردند.

اما ایران سقوط نکرد.
اگر دیماه، میدان جنگ نرم بود، ماههای پس از آن، میدان جنگ سخت شد. واشنگتن که از شکست پروژه براندازی از درون ناکام مانده بود، کارت نظامی را روی میز گذاشت. ناوگروههای هواپیمابر آمریکایی در خلیج فارس مستقر شدند. پرواز پهپادهای جاسوسی بر فراز مرزهای ایران افزایش یافت. مقامات کاخ سفید با لحنی تهدیدآمیز و بیسابقه از «تمام گزینههای روی میز» سخن گفتند. جنگندههای بمبافکن B-52 در پایگاههای منطقه به حالت آمادهباش درآمدند و رزمایشهای مشترک آمریکا و متحدانش در آبهای نزدیک ایران ابعاد بیسابقهای یافت.
اسرائیل نیز بر طبل جنگ میکوبید. مقامات تلآویو با اشاره به برنامه هستهای ایران، از «ضرورت اقدام قاطع» و «بسته شدن پنجره فرصت» سخن میگفتند. نشستهای پیاپی در پنتاگون و ستاد فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام) برگزار میشد و گزارشهای نشتکرده از طرح حمله به تأسیسات حساس ایران خبر میداد.
فضای رسانهای بینالمللی مملو از تحلیلهایی بود که تاریخ دقیق حمله را پیشبینی میکردند. برخی از «حمله جراحی محدود» و برخی از «عملیات تمامعیار» سخن میگفتند. خبرگزاریهای غربی با تیترهای درشت، جنگ را اجتنابناپذیر میخواندند.
ایران اما ساکت ننشست. برگزاری رزمایشهای بزرگمقیاس، رونمایی از سامانههای دفاعی جدید، آزمایش موشکهای بالستیک و مهمتر از همه، پیامهای صریح فرماندهان نظامی مبنی بر «پاسخ ویرانگر به هر تجاوز»، معادله بازدارندگی را تقویت کرد. اما هزینه روانی این تنش بیسابقه بر مردم عادی سنگین بود. مادرانی که شبها با اضطراب صدای آژیر خطر خیالی را میشنیدند. پدرانی که نگران فرزندان سربازشان بودند. جوانانی که نمیدانستند آیا فردایی هست یا نه.
اما در تمام این ماههای طوفانی، چیزی در عمق جامعه ایران در حال وقوع بود که نه ماهوارههای جاسوسی آمریکا قادر به رصد آن بودند و نه الگوریتمهای تحلیل داده سیا توانایی پیشبینیاش را داشتند. همان نیرویی که غربیها همواره از درک آن عاجز بودهاند: غریزه ملی ایرانی در برابر تهدید خارجی.
تاریخ بارها نشان داده که ملت ایران در لحظات تهدید بیرونی، اختلافات درونیاش را کنار میگذارد. از جنگهای ایران و روس در دوره قاجار، تا ملی شدن صنعت نفت، تا هشت سال دفاع مقدس؛ الگو همیشه یکسان بوده است. دشمنان ایران هر بار این درس تاریخی را فراموش کردهاند و هر بار بهای سنگینی برای این فراموشی پرداختهاند.
آنچه اتفاق افتاد، ساده اما عمیق بود: مردمی که شاید از وضعیت اقتصادی ناراضی بودند، مردمی که شاید انتقادات جدی به مسائل داخلی داشتند، مردمی که شاید در انتخاباتها مردد بودند؛ وقتی دیدند که دشمن خارجی میخواهد از نارضایتی آنها بهعنوان ابزار استفاده کند و وقتی بوی باروت جنگ به مشامشان رسید، یک تصمیم گرفتند:

و سرانجام امروز فرا رسید. روزی که تاریخ آن را با مرکب طلایی خواهد نوشت.
از ساعات اولیه صبح، نشانهها غیرعادی بود. ایستگاههای مترو مملو از جمعیت شدند. اتوبوسها و تاکسیها جا نداشتند. خیابانهای منتهی به مسیرهای راهپیمایی یکی پس از دیگری بسته شدند؛ نه به دلیل محدودیت امنیتی، بلکه به دلیل سیل انسانیای که هیچ ظرفیت شهری تاب تحمل آن را نداشت.
تهران اولین شهری بود که خبرش به جهان مخابره شد. از میدان آزادی تا خیابان ولیعصر، از تقاطعهای خیابان انقلاب تا بزرگراههای شرقی-غربی پایتخت؛ دریایی از انسان بود که تا چشم کار میکرد ادامه داشت. تصاویر هوایی باورنکردنی بودند: خیابانهایی که زیر سیل جمعیت، رنگ آسفالتشان دیده نمیشد.
اما تهران تنها نبود. اصفهان با آن نصف جهانش، خیابانهایش را به رودخانهای از انسان تبدیل کرد. مشهد مقدس، از حرم رضوی تا دورترین نقاط شهر، یکپارچه به حرکت درآمد. تبریز غیور، شیراز فرهنگی، اهواز داغ، کرمانشاه سرفراز، رشت سبز، کرمان سرخ، زاهدان، بندرعباس، سنندج، اردبیل، یزد، بوشهر ... یکبهیک شهرها به این سمفونی ملی پیوستند.
در روستاها هم داستان همین بود. از دهکدههای کوچک آذربایجان تا روستاهای دورافتاده بلوچستان، از ییلاقات مازندران تا کویرهای حاشیه دشت لوت؛ مردم آمدند. پیرمردانی با عصا، مادرانی با کودکان شیرخوار در آغوش، جوانانی با پرچمهای سهرنگ، معلولانی بر ویلچر، کهنهسربازان دفاع مقدس با عکس شهدایشان بر سینه.
تصاویر این راهپیمایی بیسابقه، ظرف دقایقی به سرتاسر جهان مخابره شد. شبکههای خبری بینالمللی که ماهها وقت خود را صرف پوشش «سقوط قریبالوقوع جمهوری اسلامی» کرده بودند، در مقابل این حجم از تصاویر واقعی و زنده، به سکوتی معنادار فرو رفتند.
بیبیسی فارسی که در ماههای گذشته نقش یک اتاق جنگ رسانهای را بازی کرده بود، ناچار شد تصاویر جمعیت را نشان دهد، هرچند با تفسیرهایی تلخمزه سعی کرد از اهمیت آن بکاهد. اینترنشنال ترجیح داد بخش عمدهای از برنامهاش را به موضوعات دیگر اختصاص دهد. صدای آمریکا گزارشی مختصر و مبهم پخش کرد و سریع به سراغ اخبار دیگر رفت.
اما شبکههای اجتماعی قابل سانسور نبودند. تصاویر و ویدئوهایی که مردم عادی با گوشیهایشان ضبط کرده بودند، وایرال شد. از توییتر تا اینستاگرام، از تلگرام تا یوتیوب؛ دنیا دید که ایران زنده است، نفس میکشد و ایستاده است.
تحلیلگران مستقل بینالمللی، آنهایی که زیر بار پروپاگاندای رسمی واشنگتن نرفته بودند، از «بزرگترین اشتباه محاسباتی آمریکا در خاورمیانه پس از جنگ عراق» سخن گفتند. یک تحلیلگر ارشد مؤسسه چتمهاوس در لندن نوشت: «واشنگتن بار دیگر ثابت کرد که هیچ درکی از پیچیدگیهای جامعه ایرانی ندارد. آنها تصور کردند نارضایتی اقتصادی به معنای آمادگی برای تسلیم در برابر مداخله خارجی است. این یک خطای مهلک استراتژیک بود.»
برای درک عمق شکست آمریکا، باید به عقب بازگردیم و مکانیزم پروژه دیماه را بررسی کنیم.
طبق اسناد و مدارکی که در ماههای اخیر منتشر شده، پروژه تغییر رژیم در ایران مراحل چندگانهای داشت:
مرحله اول: فشار اقتصادی حداکثری. تحریمهای بیسابقهای که نه فقط دولت، بلکه مستقیماً زندگی روزمره مردم عادی را هدف قرار داده بود. هدف، ایجاد فقر و ناامیدی گسترده بود تا خشم مردم را به نقطه جوش برساند.
مرحله دوم: عملیات رسانهای. دهها رسانه فارسیزبان با بودجههای کلان، مأمور تبدیل نارضایتی به نفرت و نفرت به خشونت بودند. الگوریتمهای شبکههای اجتماعی بهصورت هدفمند محتوای تفرقهافکن و تحریکآمیز را بین کاربران ایرانی ترویج میکردند.
مرحله سوم: سازماندهی میدانی. شبکههایی از عوامل محلی که از طریق رمزارزها تأمین مالی میشدند و از طریق اپلیکیشنهای رمزنگاریشده هدایت میشدند، وظیفه تبدیل تجمعات مسالمتآمیز به آشوب خشونتآمیز را بر عهده داشتند.
مرحله چهارم: تهدید نظامی. وقتی پروژه داخلی شکست خورد، فشار نظامی وارد معادله شد تا هم روحیه حکومت را تضعیف کند و هم مردم را به وحشت بیندازد.
اما آنچه طراحان این پروژه نفهمیدند، این بود که مردم ایران ذاتاً ضد استعمار هستند. این ژن فرهنگیای است که نه با تحریم حذف میشود، نه با بمب. ایرانیها ممکن است با حکومتشان اختلاف داشته باشند، اما هرگز اجازه نمیدهند یک قدرت خارجی درباره سرنوشتشان تصمیم بگیرد.
راهپیمایی امروز، فارغ از خوانشهای سیاسی مختلف، چند حقیقت بنیادین را یکبار دیگر اثبات کرد:
اول اینکه مداخله خارجی در امور داخلی ایران، نه تنها بینتیجه است، بلکه نتیجه معکوس میدهد. هر بار که آمریکا تلاش کرده از شکافهای اجتماعی ایران بهرهبرداری کند، نتیجه تقویت انسجام ملی بوده است.
دوم اینکه بین «نارضایتی» و «خیانت» مرزی عمیق و روشن وجود دارد و مردم ایران این مرز را بهخوبی تشخیص میدهند. نارضایتی از وضعیت اقتصادی، حق طبیعی هر شهروندی است. اما تسلیم شدن در برابر دشمن خارجی و تبدیل شدن به ابزار پروژههای بیگانه، خطی است که اکثریت قاطع مردم ایران هرگز از آن عبور نخواهند کرد.
سوم اینکه قدرت واقعی ایران نه در موشکهایش و نه در ذخایر نفتیاش، بلکه در مردمش نهفته است. مردمی با هویت تاریخی عمیق، با فرهنگی چند هزار ساله و با غروری که هیچ تحریم و تهدیدی قادر به شکستن آن نیست.
چهارم اینکه این راهپیمایی نباید بهانهای شود برای نادیده گرفتن مطالبات واقعی مردم. حضور میلیونی مردم در حمایت از استقلال و امنیت ملی، به هیچ وجه به معنای رضایت از تمام سیاستهای داخلی نیست. هوشمندی سیاسی ایجاب میکند که این سرمایه اجتماعی عظیم، نه فقط در برابر تهدیدات خارجی، بلکه در مسیر اصلاحات واقعی داخلی، بهبود معیشت مردم و گسترش آزادیهای مدنی بسیج شود.
شب از راه میرسد. خیابانها آرام میشوند. پرچمها تا میشوند. بلندگوها خاموش میشوند. مردم با پاهای خسته اما با سرهای بالا به خانههایشان بازمیگردند. اما فردا چه؟
فردا همان مادری که امروز پرچم به دست در خیابان بود، باید با گرانی نان کنار بیاید. همان جوانی که امروز شعار داد، فردا باید با بیکاری دستوپنجه نرم کند. همان کارگری که امروز مشتهایش را گره کرد، فردا باید نگران اجارهخانهاش باشد.
اینجاست که مسئولیت سنگین بر دوش حاکمیت میافتد. مردمی که امروز با تمام سختیهایشان آمدند و «نه» بزرگ خود را به آمریکا گفتند، فردا منتظر پاسخ «آری» هستند: آری به عدالت اقتصادی. آری به شفافیت. آری به مبارزه واقعی با فساد. آری به احترام به حقوق شهروندی. آری به آیندهای روشنتر.
اگر این «آری» داده نشود، اگر فداکاری مردم بار دیگر بدیهی انگاشته شود، اگر حضور میلیونی امروز فقط به عنوان ابزار تبلیغاتی مصرف شود و فردا فراموش شود؛ آنگاه فرصتی طلایی از دست رفته و سرمایهای ملی هدر رفته است.
ساعت یک ظهر است. آخرین نفرها از خیابانها بازمیگردند. یک دختر کوچک، شاید پنج-شش ساله، روی شانههای پدرش نشسته. پرچم کوچکی در دست دارد که در باد تکان میخورد. پدر خسته است اما لبخند میزند. دخترک از پدرش میپرسد: «بابا، ما چرا امروز اومدیم؟»
پدر مکثی میکند. به آسمان نگاه میکند. به شهری که هنوز بوی جمعیت و هیجان میدهد. بعد با صدایی آرام میگوید: «اومدیم بگیم اینجا خونه ماست.»
این سادهترین و عمیقترین توصیف راهپیمایی امروز است. ملتی که آمد بگوید: اینجا خانه ماست.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


