اين سهميههاي جنگ من مال شما!
از همان ابتدا آرام كنار خيابان ايستاده بود و گهگاهي خيسي گوشه
چشمش را با گوشه چفيهاش پاك ميكرد. دلش كه قطعا غوغاييتر از من بود ولي
در ظاهر طمأنينهاي خاص و عجيب داشت و تنها اشعاري را كه مداح مراسم از پشت
بلندگو ميخواند زمزمه ميكرد، فهميدم دلش بد جوري ياد باباشو كرده.
كاروان كه به راه افتاد او هم در قيامتي كه مردم براي تشييع پيكر شهداي
تازه تفحص شده در حرم امام خميني(ره) ايجاد كرده بودند گم شد.
شور و حالي وصف ناشدني بر پا بود، بسياري از زنان حاضر در مراسم عكسهاي شهدايشان را در دست گرفته بودند، بزرگ و كوچك، پير و جوان هم ضجه ميزدند و هر يك چيزي از كاروان بهشتيان طلب ميكرد، انگار همه باور داشتند كه خيل شفيعان روز جزا را تشييع ميكنند. من هم مثل مرغي پر كنده كه انگار به معشوق رسيده باشد با صداي بلند گريه ميكردم و در حالي كه همه رذالتها و گناهانم پيش چشمم رژه ميرفتند از كاروان شهدا طلب دستگيري ميكردم.
كمي جلوتر اما به ناگاه دوباره او را ديدم، از همان اول صبح كه با هم به سمت حرم حركت كرده بوديم با هم قرار گذاشته بوديم كه اگر همديگر را گم كرديم، آخر سر پاي ايستگاه مترو منتظر بمانيم.جلوتر رفتم، ديدم انگار با بنده خدايي بحث ميكند. نزديك كه رسيدم دستش را گرفتم و به گوشهاي رفتيم.
در اين چند سالي كه با او رفاقت داشتم تاكنون اينگونه برافروخته نديده بودمش، بهش گفتم: محمد چي شد مگه يارو چي ميگفت؟ گفت: هيچي، داشتم از كنارش رد ميشدم كه شنيدم به رفقاش ميگفت اينا رفتند ولي خوش به حال بچه هاشون شد، سهميه دانشگاه و... ميخواستم جوابشو بدم كه نذاشتي.
در راه برگشت بهم گفت: علی اگه ميذاشتي ميخواستم بهش بگم:
اين زندگي قشنگ من مال شما
ايام سپيد رنگ من مال شما
باباي هميشه خوب من را بدهيد
اين سهميههاي جنگ من مال شما
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com



این رفیقم که میبینی ... روضه خون هیئتا بود
آخر دنیا بود بخدا ... چه باصفا بود به خدا ...
چه با صفا بود بخدا ...