کد خبر: ۸۰۲۴۴
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍

لحظه سخت وداع

اکثر برادرانی که قبلا در گردان کمیل بودند او را می‌شناسند. آنهایی که اکنون در گردان مالک هستند غیرممکن است که چهره نورانی و باصفای این عزیز را زیارت نکرده باشند.
خبرگزاری فارس: لحظه سخت وداع

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، دو روز است که در این منطقه مستقر شده‌ایم. بچه‌های یگان ما خط اول هستند و دسته ما جزء نیروهای احتیاط آنها؛ تا در صورت لزوم اگر مشکلی پیش آمد: خسته شدند و یا عراق خواست نفوذی بکند به جای آنها برویم.

 

اکنون در خاکریزی مستقر هستیم که سنگرها، کنار هم با فاصله‌هایی کمتر از ده متر حفر شده‌اند. درون سنگر ما با خودم 12 نفر هستیم. برادران: رضایی، مهدی آقایی، حبیب غنی‌پور، یوسف صابری، احمد خلیلی، هاشم فغان‌زاده، داود بازبندی و چند نفر دیگر که بچه محل ما نیستند.

 

امروز اطلاع پیدا کردم که برادران زندیه و حیدر اسدی از ناحیه دست و دهان مجروح شدند و به عقب انتقال یافتند. در این بین برادر امیرحسین طباطبایی از دسته یک به دیدار خدا شتافتند و روحشان بالاتر از کهکشانها به ابدیت پیوست.

 

صدای قبضه‌های خمپاره و توپ از گوشه و کنار به گوش می‌رسد. شب، شب تولد صاحب‌ اصلی این مملکت، حضرت مهدی موعود (عج) می‌باشد. برادران همگی شاد و مسرور برای این روز مبارک نقل و شیرینی پخش می‌کنند. خیلی خوشحال هستند. به این امید که حضرت مهدی (عج) محافظ سربازان عزیزش باشد.

 

چندتا از بچه‌ها رفتند تا اعمال مستحبی مسواک و وضوی آخر شب را انجام دهند. بعضی از برادران مشغول خواندن دعا می‌باشند و برادر مهدی آقایی که روحیه دسته ما به شمار می‌رود الان سر پست نگهبانی است. حاج آقای محمدی این پیر جسمانی و جوان روحانی هم در کنارم دراز کشیده و در حال چرت زدن است.

 

هوا بسیار گرم است و پشه و مگس از سویی و ریزش عرق از سوی دیگر تیزی تحمل‌ها را کند می‌کند. خداوند ان‌شاءالله به تمام بچه‌هایی که در خط مقدم _ چند کیلومتر جلوتر _ هستند، صبر عنایت فرمایند تا آنها بتوانند در این گرمای طاقت‌فرسا مقاومت کنند.

 

اینجا آدم به چهره‌هایی برخورد می‌کند که از خودش شرمنده می‌شود؛ فرشته‌ها و ملائکه‌هایی را می‌بیند که با ایثار و فداکاری و از خودگذشتگی انسان را به حیرت وا می‌دارند؛ و تو به یاد حرف امام عزیز می‌افتی که فرمودند: من دست و بازوی قدرتمند شما را که دست خداوند بالای آن است می‌بوسم و بر این بوسه افتخار می‌کنم.

 

خوشا به حال آنهایی که آمدند و با دستانی پربوسه از این دیار غربت به سوی معبود خویش شتافتند. خوشا به حالشان. روحشان شاد.

2/4/65 پایگاه موشکی فاو

ساعت 5/9 شب

 

* امروز جمعه در حالی برای صبحانه از خواب بیدار شدم که چهره نورانی و با صفای برادر گل علی بابایی را دیدم. از اینکه در میان آتش و خون پس از دو روز دوباره زیارتش می‌کنم بسیار خوشحال هستم. پس از سلام و علیک خبر ناگواری داد که خواب را از سرم پراند.

 

به قدری گرفته شدم که صبحانه را فراموش کردم. پس از انتظار طولانی و مقاومت در جبهه‌های نبرد و شرکت در اکثر عملیات‌های بزرگ و کوچک و خطوط پدافندی وقت آن رسید که قاسم مهدوی از این گلزار، عاشقانه و با آغوش باز شهادت را که راه مولایش ابا عبدالله الحسین (ع) بود پذیرا باشد و به ملکوت بپیوندد. شهادت او ضایعه‌ای بزرگ برای سپاه اسلام و آرزویی دیرینه برای خودش بود.

5/2/65_ ساعت 3 نیمه شب

 

* ساعت 30/10 صبح می‌باشد. اطلاع دادند که چندتا از برادران از جمله محسن ابراهیمی، رضایی و توکلی می‌خواهند به خط مقدم جهت جایگزین شدن تعدادی از بچه‌های مجروح بروند. نگران هستم؛ نه از بابت اینکه شهید بشوند، نه، این که آرزوی دیرینه هر رزمنده‌ای است؛ از بابت اینکه یاورانی از امام کم می‌شوند و هر لحظه مسئولیت ما سنگین‌تر می‌شود. آیا خداوند لیاقت و سعادت ادامه راه این عزیزان را به ما خواهد داد؟

 

با یکی از بچه‌هایی که می‌خواست برود خط چند لحظه‌ای رفتیم پشت سنگر. می‌خواستم حلالیت بطلبم و درخواست دعا کنم. اما زبانم بند آمد و نای حرف زدن را از دست دادم. احساس کردم لیاقت ندارم با چنین فرشته‌هایی حرف بزنم و معاشرت کنم. من در چهره‌های اینها چیز‌هایی می‌بینم که قابل وصف نیست.

 

* پس از اقامه نماز مشغول آماده کردن صبحانه برای بچه‌ها شدم.

نوبت خادم‌الحسین شدن من و برادر رضایی است. بعد از رو به راه کردن چای با هیزم مشغول نوشتن نامه‌ای برای محسن شدم.

 

صبحانه را که خوردیم، گفتند: من و چندتا از برادر‌های دسته امسب به خط می‌رویم.

احساس عجیبی دارم! مثل همه بچه‌هایی که می‌خواهند به خط بروند. تا ساعت 10 دایم در این فکر بودم که چه خواهد شد؟ چه کسی از این جمع با صفا و صمیمی پرواز خواهد کرد و به جمع صمیمی‌ترین انسانها خواهند پیوست؟ چه کسی را خدا قبول می‌کند و چه کسی را در آغوش رحتمش می‌گیرد.

 

در همین افکار بودم که خبری دلم را از جا کند و من و همه بچه‌ها را متاثر کرد، به طوری که هر کس در گوشه‌ای از خاکریز کز کرد و مشغول فکر کردن و یادآوری خاطرات و خصوصیات و اخلاق و رفتار آن عزیز از دست رفته شد. این سردار عزیز اسلام را همه خوب می‌شناسیم.

 

اکثر برادرانی که قبلا در گردان کمیل بودند او را می‌شناسند. آنهایی که اکنون در گردان مالک هستند غیرممکن است که چهره نورانی و باصفای این عزیز را زیارت نکرده باشند. او محمود پیربداغی بود؛ آن متقی بزرگوار، آن با صفای نماز شب خوان و آن شیر جبهه‌ها. محمود، روحیه بچه‌ها و فرمانده گروهان بهشتی به آن شهید مظلوم پیوست.

6/2/65_ بعد از نماز صبح

 

* طبق معمول بعد از اقامه نماز صبح چرتی زدم. وقتی بیدار شدم صدایی نظرم را به خود جلب کرد که می‌گفت: «برادر بابایی بلند شو برو دنبال این شهید ببین چطوریه؟»

 

وقتی جویا شدم گفتند: رحیم عزیز از گروهان سید‌الشهدا شب گذشته بر اثر برخورد تیر مستقیم، پیکرش نصف شده و به درجه رفیع شهادت رسیده است.

 

پس از شنیدن این مطلب وقتی بیشتر جویا شدیم گفتند: دو نفر دیگر از بچه‌ها؛ برادر کهدی و سید‌موسی هر دو چو مولایشان حضرت حسین بن علی (ع) سر به بدن ندارند. چه می‌توان نوشت در حق این شهیدان؟ قلم در برابر جلوه این عزیزان سوسو می‌زند.

 

چند لحظه پیش، دو فروند از شکاری بمب‌افکن‌های نیروهای اسلام، در حالی که از ارتفاع خیلی پایین پرواز می‌کردند از بالای سرمان گذشته و با اوج گرفتن، بمب‌های خود را روی مواضع دشمن ریختند و هر دو سالم برگشتند.

7/2/65

 

ادامه دارد...

 

راوی: ولی صابری

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین