کد خبر: ۷۴۹۰۰
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍
ضرورت سياست منطقه اي و بين المللي جمهوري اسلامي ايران

بازدارندگي توأم با مسئوليت پذیری

احمدرضا اصغري،کارشناس مسائل بین المللی
مقدمه:

درحال حاضر ملموس ترين مسئله و چالش براي سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران "اجماع منطقه اي و بين المللي عليه كشورمان" به بهانه برنامه هسته اي آن است كه در نتيجه تحريمهاي غرب از يكسو و فرصت طلبي و سوء استفاده برخي دشمنان منطقه اي كشورمان از سوي ديگر و تا حدودي تحولات يكساله اخير در كشورهاي عربي (بهار عربي) و تأثيرات منفي آن بر هم پيمانان منطقه اي كشورمان (سوريه) ناشي شده است. در تحت چنين شرايطي برخي كشورهاي عرب حاشيه خليج‌فارس با فرصت طلبي و سوء استفاده از شرايط فعلي براي تسويه حساب كينه ها و عقده هاي ديرين، به طرفهاي اصلي مذاكرات غرب تبديل شده‌اند تا با كمك و مساعدت آنها، تهديدات غرب عليه جمهوري اسلامي ايران از طريق اعمال تحريمهاي جاري ثمربخش و كارساز شود. بعبارت ديگر اين رايزني‌ها در حالي در جريان است كه روابط ايران و اعراب به سراشيبي افتاده و در اين ميان تنشي پيدا و پنهان در نتيجه رفتار غيرعقلاني اعراب پديد آمده است. درهمين حال برخي ناظران داخلي براين عقيده‌اند كه اگر روابط ايران و اعراب به گونه ديگري بود، شايد اين اجماع منطقه‌اي عليه ايران هيچگاه شكل نمي‌گرفت. با اين وصف تنش موجود عملاً به فرصتي براي غرب تبديل شده تا تهديدات و خواست خود را عملي كند و متقابلاً  اعراب نيز با اغتنام از فرصت بدست آمده به آرزوي ديرينه خود در مهار جمهوري اسلامي ايران بعنوان قدرت برتر منطقه دست يابند. 

در چنين شرايط دشواري، بازدارندگي قدرتمند اما توأم با مسئوليت ايران در سياست خارجي، امنيتي و نظامي به شهادت تاريخ ميتواند براي جمهوري اسلامي ايران نيز چاره ساز باشد. بلحاظ تاريخي بازدارندگي  از جمله تئوريهايي است كه از بعد از بحران موشكي كوبا (1962) در كنترل بحرانهاي مشابه همواره تاثير گذار بوده و تبعات و عقبه آن در تحولات دهه هاي اخير (يوگسلاوي، عراق و افغانستان) همواره مشهود بوده است. اين تئوري به هر دو طرف دعوا اين امكان را مي دهد كه شناختي درست از يكديگر پيدا كنند، هرچند بيشتر نزد سياستمداران  آمريكايي كاربرد داشته است. تئوري مذكور دو مقطع از رفتار عقلاني و غيرعقلاني   را در برخورد بين كشورها از هم متمايز مي سازد و معتقد است در شرايطي كه حريف شما از مرز رفتار عقلاني خارج شده ديگر نمي توان با او بر اساس عقل و منطق برخورد كرد. بعنوان مثال در دعواي با يك ديوانه اگر شما بخواهيد عقلاني و منطقي رفتار كنيد و خود را به مسامحه و محافظه كاري بياندازيد قطعاً بازنده ميدان خواهيد بود.
 
مباني كه تئوري بازدارندگي بر آن استوار است بقرار ذيل مي باشد:

- بين رفتار عقلايي و غير عقلايي طرفهاي درگير بايد قائل به تمايز شد.
- در صورتيكه حتي يك درصد احتمال سرزدن رفتار منطقي (مذاكره) درحريف وجود داشته باشد، لزومي براي توسل به زور نزد طرفين نيست و بايد تمامي سعي و تلاش را بعمل آورد تا مشكل از طريق مذاكره حل شود.
- شرط لازم براي پيروزي در بازدارندگي برخورداري از برگ برنده و سلاح برتر است و از زمان بحران موشكي كوبا سلاح برتر همواره بمب اتم تفسير شده است. هرچند بسياري ناظران بر اين باورند كه با توجه به محدوديت شديد كاربرد بمب اتم در حل منازعات بين المللي و همچنين در عصر ارتباطات تأثير جنگ نرم (رسانه اي، مطبوعاتي، ديپلماسي عمومي و ...) كمتر از بمب اتم نيست. صرفنظر از بحران موشكي كوبا كه زادگاه اين تئوري بود و با توجه به التيماتوم رئيس جمهور وقت آمريكا به شوروي مبني بربيرون كشيدن موشكهاي خود از كوبا ظرف 48 ساعت جهان تا آستانه يك جنگ اتمي پيش رفت، گفته شد كه عقبه اين تئوري در دهه هاي اخير نيز با تغيير نام از بازدارندگي به بازدارندگي پيشگيرانه  همواره در رفتار دولتمردان آمريكا مشهود بوده و بوش پدر حمله به عراق و افغانستان را نيز با تكيه بر همين تئوري و ضرورت لزوم مواجهه با دشمنان آمريكا در سرزمين خود آنها (پيشگيري) توجيه نمود. اينجانب شخصاً معتقدم آنچه كه به رفتار آمريكا درحمله به عراق و افغانستان دامن زد آن بود كه صدام و يا القاعده هيچگاه طرفهاي منطقي براي مذاكره با آمريكا نبودند. برخلاف جمهوري اسلامي ايران كه تا اين لحظه همواره نشان داده است كه از منطق و عقلانيت لازم براي حل مشكلات خود با ديگران بويژه غرب برخوردار بوده مي باشد و همين امر نيز شايد باعث شده تا پروسه برخورد با ايران يك پروسه بسيار طولاني و درازمدت شود. هرچند كه در حال حاضر بنظر مي رسد عقلانيت حاكم بر اين روند در هر دو طرف بشدت كاهش يافته و ريسك برخورد بين طرفين شديداً افزايش يافته است.
 

با اين شرايط چاره كار چيست؟ آيا جمهوري اسلامي ايران بايد كنار بكشد. واقعيت آن است كه كنار كشيدن در اين مقطع ديگر چاره كار كشورمان نبوده و  هر يك قدم عقب نشيني ده قدم امتياز دادن را بدنبال خواهد داشت. پس چاره كار همان است كه رهبر معظم كشورمان درمراسم سي و سومين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي و درپاسخ به تهديد هميشگي آمريكا و اروپا مبني بر اينكه، "همه گزينه ها (حتي جنگ) روي ميز است" فرمودند: "ما نيز خود را براي همه گزينه ها (حتي جنگ) آماده كرده ايم."
 

درست است كه تئوري بازدارندگي شرط موفقيت در اين كشاكش را برخورداري از برگ برنده (سلاح اتمي) مي داند و جمهوري اسلامي ايران در حال حاضر فاقد اين برگ برنده است اما اين به معني شكست كشورمان در اين كشاكش نيست. مهم آن است كه در اين رويارويي غرب بفهمد كه درصورت برخورد قهرآميز با كشورمان خودش نيز متقبل هزينه هاي سنگين خواهد شد كه بحمدالله در شرايط فعلي كشورمان با برخورداري از توان دفاعي، تهاجمي و مهمتر از همه معنوي خود و هم پيمانانش درمنطقه و بلكه صحنه بين الملل از قدرت بازدارندگي كافي برخوردار مي باشد. شايد بهمين خاطر نيز باشد كه بعد از بيانات صريح رهبر معظم انقلاب، رئيس جمهور آمريكا با لحني ملايم تر درخصوص جنگ بعنوان آخرين گزينه صحبت نمود و تلاش نمود تا توسل به جنگ را صرفاً بعنوان امري اجتناب ناپذير و اقدامي غير قابل كنترل از سوي اسرائيل مطرح سازد. 
حال با توجه به شرايط گفته شده سياست بازدارندگي كشورمان در سه سطح متفاوت الف) اعراب خليج فارس، ب) اروپا و ج) آمريكا بشرح ذيل قابل پيگيري و اجرا خواهد بود. بديهي است وزارت امور خارجه بعنوان ركن اساسي سياست خارجي كشورمان در پيگيري موفقيت آميز اين بازدارندگي نقشي كليدي خواهد داشت.   




الف) اعراب خليج فارس

به طور كلي تنش در روابط ايران با اعراب كه غرب هم بدنبال آن است مي‌تواند براي كشورمان هم فرصت باشد و هم تهديد. فرصت از آن منظر كه گسترش تنش و بروز جنگ در منطقه به ضرر خود آن كشورهاست و تهديد از آن جهت كه خواست اعراب براي پيشبرد سياست مهار جمهوري اسلامي ايران را محقق خواهد كرد.

كشورهاي عرب منطقه و حاشيه خليج‌فارس هم بر اين موضوع اذعان دارند كه هر نوع ناامني و تنش درمنطقه بهرحال دامن آنها را نيز خواهد گرفت. بخصوص كه اين ناامني‌ها با تحولات در كشورهاي عربي خاورميانه و شمال آفريقا تحت عنوان «بهارعربي» نيز همزمان گردد. براين اساس اين كشورها قطعاً احتياط لازم را در دستور كار خود قرار خواهند داد تا ناامني‌ها غيرقابل كنترل نشود. لذا تنش با اعراب لزوماً به جنگ با آنها منجر نخواهد شد چرا كه كشورهاي عرب حاشيه خليج‌فارس با وجود اينكه نشان مي‌دهند كه با غرب همكاري كامل خواهند داشت از بروز يك جنگ فراگير در منطقه استقبال نمي‌كنند. عرب‌ها خود مي‌گويند: "در جنگ دو فيل علف‌هاي زير پا هم له مي‌شوند." لذا در حال همراهي و رايزني با آمريكا هستند تا به اصطلاح اجماع بين‌المللي عليه جمهوري اسلامي ايران را تقويت كنند و روند را به سمتي هدايت كنند تا هم بحران جدي در منطقه بروز نكند و هم ايران مهار شود. لذا در بخش مربوط به رفتار با اعراب خليج فارس توصيه به تنش زدايي  از يكسو و القاء وابستگي متقابل در تأمين امنيت منطقه خليج فارس از سوي ديگر مي باشد، هرچند كه بايد اعتراف نمود در شرايط فعلي امري بسيار دشوار است، اما شايد چاره اي جز امتحان آن نباشد. 

ب) اروپا

 سطح دوم از بازدارندگي بايد در تفكيك و تمايز بين اروپا و آمريكا بنا نهاده شود چرا كه اصولاً تا قبل از برملا شدن برنامه اتمي كشورمان اروپا با آمريكا در رقابت و تضاد بود. واقعيت آن است كه اروپائيان بعد از تشكيل اتحاديه اروپا در روابط خود با آمريكا نگاه نسبتا مستقلي داشتند و به دنبال آن بودند تا برخلاف آنچه كه شايع شده كه اروپا دنباله رو آمريكاست، نشان دهند در بسياري موضوعات از قبيل حقوق بشر، فرهنگ، تمدن، سطح رفاه، محيط زيست و ... استانداردهايشان بمراتب بالاتراز آمريكاست. مع الاسف برملا شدن برنامه اتمي ايران آنها را با آمريكا بر سر يك سفره نشاند. نمونه بارز چنين رويكردي را مي‌توان در نحوه رأي اتحاديه اروپا به آخرين قطعنامه شوراي امنيت سازمان ملل متحد عليه كشورمان شاهد بود. در زمان بررسي و تصويب قطعنامه 1929 شوراي امنيت سازمان ملل، اتحاديه اروپا موافق صدور اين قطعنامه عليه ايران نبود چرا كه ديدگاه آمريكايي در پرونده ايران حاكم مي‌ شد و نقش مستقل اروپايي‌ها كه همواره راه‌حل مسالمت‌آميز و بينابيني را در دستور كار مناقشات بين‌المللي قرار مي‌دهند، كمرنگ مي‌كرد. با اين حال در نهايت اروپايي‌ها به اين نتيجه رسيدند كه چاره‌اي جز همراهي با صدور اين قطعنامه و اعمال خواست آمريكايي ‌ها ندارند. درحال حاضر نيز اميد اتحاديه اروپا اين است كه با اعمال فشارهاي شديد و همراهي با آمريكا در تحريمها از جنگ كه منافع جمعي طرفهاي درگير را به خطر مي‌اندازد، جلوگيري شود. البته رفتار ظاهري سه كشور انگليس، آلمان و فرانسه نشان مي دهد كه بظاهر آنها از جنگ نيز بعنوان آخرين گزينه ابايي ندارند. اما نكته اي كه بايد بدان توجه داشت آن است كه اروپا صرفاً محدود به سه كشور مذكور نيست و بويژه پس از تشكيل اتحاديه اروپا هرگونه بحراني در يكي از كشورهاي عضو بدليل همبستگي اقتصادي سياسي و فرهنگي آنها مابقي اعضاء بويژه اعضاي ضعيف تر را بشدت از خود متأثر خواهد ساخت. گواه صادق اين مطلب بحران اقتصادي فعلي است كه بخوبي نشان داد موجوديت همه آنها در قبال هرگونه بحران و نابساماني كاملاً بهم وابسته و عجين شده و اتحاديه اروپا را به كشتي تبديل ساخته كه هر سوراخي در هر يك از بخشها و اعضاي آن ميتواند تمام كشتي را يكجا غرق نمايد. اين بحران اقتصادي در شرايط فعلي فرصت بي نظيري را براي كشورمان پديد آورده تا با توجه به تصميمات اخير اتحاديه اروپا در تشديد تحريمهاي اقتصادي پولي مالي و نفتي كشورمان، زمينه فشار بيشتر بر كشورهاي ضعيفتر اتحاديه از طريق اقدام متقابل را در اختيار ايران قرار دهد تا سه كشور انگليس، آلمان و فرانسه متوجه شوند كه ديگر در شرايطي نيستند كه بتوانند در خلاء و بدون توجه به منافع ساير هم پيمانانشان در اتحاديه تصميم بگيرند. قطع فروش نفت به كشورهاي وارد كننده در اتحاديه با توجه به سهم نه چندان بالای ناچيز آنها در خريد نفت كشورمان از جمله اين ضرب العجل هاست كه به درستی در دستور کار کشورمان قرار گرفته است.

ج) آمريكا

اما درمورد آمريكا وضعيت با دو حريف قبلي كاملاً فرق مي كند. جوهره سياست و ديدگاه فعلي آمريكا نسبت به كشورمان آنست كه ايران منبع اصلي تهديد منطقه‌اي است و به اصطلاح همان رويكرد قديمي "ايران هراسي" را درطي سالهاي پس از انقلاب اسلامي همواره دنبال نموده است. آمريكا معتقد است ايران در حال قدرتمند شدن است و برنامه هسته‌اي جمهوري اسلامي اگر به نقطه بدون بازگشت برسد، مهار ايران سخت‌تر خواهد شد. شكي نيست كه حفظ امنيت اسرائيل از جمله اهداف اين تبليغ و بزرگنمايي است. براين اساس به وسيله سياست‌هايش به دنبال ايجاد تنش در روابط ايران با اعراب و اروپاست تا با همراهي آنها مهار ايران را آسان‌تر كند. اينكه هرزمان به بهانه بروز تهديد از جانب ايران، كشورهاي عرب خليج‌فارس بخصوص عربستان توسط آمريكا تجهيز نظامي و تسليحاتي مي‌شوند بيشتر در راستاي حفظ توازن قدرت در منطقه است. استراتژي آمريكا در منطقه خاورميانه همواره اين بوده كه بايد يك اهرم تعادل‌ قدرت درمنطقه وجود داشته باشد. ميدانيم كه تا قبل از انقلاب اسلامي اين نقش به ايران داده شده بود. بعد از انقلاب كه ايران خود برهم زننده اين تعادل شد، نقش مذكور به عراق داده شد و با حذف عراق اكنون آمريكا بدنبال آن است كه اين نقش را به عربستان واگذار كند. بماند كه در برهه اي نيز در دوره حكومت نظاميان در تركيه بدنبال آن بود كه اين نقش را به تركيه واگذار كند، غافل از آنكه ايران و تركيه هيچگاه تهديدي جدي براي يكديگر نبوده‌اند.
 

سخن آخر:

راه‌حل پيشنهادي آن است كه جمهوري اسلامي ايران بايد خود امنيت منطقه را تعريف كند. به گونه‌اي كه نشان دهد سياست ايران به تعبير برخي ناظران "دفاع تهاجمي" است. به آن معنا كه ايران خود در وهله نخست بخشي از امنيت منطقه است و هرگونه تهديد عليه ايران تهديد عليه منطقه خواهد بود و در وهله بعد ايران مسئوليت شناس است و براي حفظ امنيت منطقه از هيچ كوششي فروگذار نيست. (امنيت ايران به امنيت منطقه گره خورده است و بلعكس).  اين نوع ديپلماسي مشروعيت دارد. نكته مهم ديگر اين است كه ايران بايد نشان دهد كه بازيگر خردمندي در منطقه است و نبايد اجازه دهد تا بسادگي اجماع بين‌المللي عليه‌اش شكل بگيرد. مثلا سياست‌هاي ايران نبايد به گونه‌اي باشد كه به آمريكا اجازه دهد كه حفظ امنيت تنگه هرمز را به حفظ امنيت اقتصاد و انرژي جهاني ارتباط دهد و براي خود مسئوليت حفظ آن را قائل شود. اين مي‌تواند افكار عمومي بين‌المللي را عليه ايران بسيج كند. مهم اين است كه هر از گاهي ايران به آمريكا، اروپا و اعراب اين پيام را گوشزد كند كه كشوري است كه مي‌تواند نقش مهمي در تامين امنيت و ثبات منطقه ايفا كند و امنيت جمهوري اسلامي ايران با امنيت كشورهاي عرب حاشيه خليج‌فارس، منطقه و بلكه جهان گره خورده است.

احمدرضا اصغري
کارشناس ارشد مسائل سیاسی بین المللی
 
2/12/1390

 

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین