وقتی سطل آشغال پر شد
ـ جوابت که آره بود.
ـ از کجا میدونستی؟ شایدم نه بود.
ـ دیدیم که آره بود.
ـ نه دیگه نامردی نکن؛ اون موقع که نمیدونستی جوابم چی بود! اصلاً همیشه همینجور حال آدمو میگیری.
ـ خب حالا!
ـ اولین ولنتاین من و تو بود. یادته؟
ـ مگه میشه نباشه؟
ـ بستهبندی خوشگلی داشت. یه جعبه کوچولوی صورتی که با یه روبان پهن قرمز محکم شده بود. یکی دوتا ستاره نقرهای هم داشت. سلیقه خودت بود؟
ـ پـ نه پـ بابام واسه مامانم خریده بود، کش رفتم دادمش به تو!
ـ خیلی لوسی! اصلاً ولش کن. نمیشه یه کلام باهات حرف زد.
ـ آره به خدا. اینجوری بهتره. بذار ببینم آخرش کی میبره!
ـ از همون اول به جای حرفزدن با من دوست داشتی فوتبال ببینی.
ـ و حتماً این یعنی به تو علاقه ندارم.
ـ نه حالا این جور؛ ولی خب دوست دارم همیشه به من توجه کنی نه فقط وقتی که خودت میخوای.
ـ ببین ولنتاین فقط یه روزه!
ـ همین دیگه. چرا اصلاً یه روز؟ یعنی روزای دیگه نباید واسه هم کادو بخریم و بگیم دوست دارم؟ من میخوام ببینم مگه دوست داشتن فقط مال یه روزه. ها؟
ـ تو میتونی هر روز واسه من هدیه بخری و بگی دوسم داری!
ـ بعد اون وقت تو چی کار میکنی؟
ـ هیچی، ازت تشکر میکنم و میگم منم دوست دارم عزیزم.
ـ میترسم زیادی بهت خوش بگذره.
ـ راهحل بهتری داری؟
ـ مثلاً یه سال رو بکنن شیش ماه. یا نه هر ماه. شایدم هر هفته. اونم کمه. بالاخره یه جوری باشه که زود به زود به هم بگیم دوست دارم!
ـ ببین منم همین رو میگم! به جای اینکه بخوایم فقط دربی رو ببریم بهتره همیشه خوب بازی کنیم تا قهرمان لیگ بشیم.
ـ میدونی؟ یه روز تو یه سال خیلی کمه. باید همیشه از کنار هم بودن لذت ببریم.
ـ موافقم. تکنیک؟ تاکتیک؟
ـ چه میدونم؛ تکنیک، تاکتیک! شد یه بار حرف منو بشنوی ولی نخوای راهحل بدم؟
ـ خب یعنی تو حاضری بیخیال هدیه ولنتاین بشی؟
ـ اگه اون حس همیشه دوست داشتن باشه، چرا که نه؟
ـ خب میگی چه کار کنیم؟
ـ به قول بابام باید از جایی شروع کرد که راحت باشه! به نظرت چی؟
ـ قول بده وقتی من دارم فوتبال تماشا میکنم با جاروبرقی از جلوی تلویزیون رد نشی!
ـ تو هم قول بده وقتی سطل آشغال پر شد، بدون اینکه من بگم، از خونه ببریش بیرون!
ـ قول؟
ـ قول!
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com



?
i think theres some thing wrong today!, isnt it
?
مثل اینکه توی تهران بازار ولنتاین خیلی داغه امروز؟
امام حسن ع هم میخواستند دوتا عاشق و معشوق واقعی نه مثل امروز : آن گل که هر دم در دست بادیست....
به هم برسند و با پدر پسره که خیلی لجباز بود صحبت کردند ولی مرتیکه خشن اجازه وصال نداد و در نهایت آن دو عاشق و معشوق یکی پس از دیگری برای همیشه در کنار هم آرام گرفتند نقل از کتاب مرد وفا
کلا هرچی که مرسوم بشه از روی همچشمی مبتذل هم میشه
مثل این عشقهای آبکی دروغین بی سرانجام
کسی باید به فکر ازدواج جوونها باشه