کد خبر: ۷۳۳۱۸
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍

یازده‌ سال پیش

بولتن نیوز: وارد اتاق دکتر ادیب می‌شوم. دکتر از پشت میز بلند می‌شود. سلامی و علیکی. مثل همیشه گرم و مهربان است. از حالم می‌پرسد. من هم می‌گویم خوبم. روی صندلی راحتی می‌نشینم. دکتر هم می‌آید روبه‌رویم روی صندلی مقابلم می‌نشیند. تا دارد پرونده‌ام را باز می‌کند من دوباره یاد متنی می‌افتم که باید تا آخر شبِ امشب بنویسم و برای علیرضا ایمیل کنم. متنی در مورد فرهنگ.

دکتر سرش را بالا می‌آورد و می‌گوید تکلیف این هفته را انجام داده‌ای و من دفترم را باز می‌کنم تا برای دکتر بخوانم که طی این هفته احساساتم چه‌طور بوده و افکارم را چه‌طور آنالیز کرده‌ام. قبل از این که شروع کنم به خواندن، دکتر می‌پرسد اجمالاً بگو حال عمومیت طی این هفته چه‌طور بود؟

- مثل همیشه بد.

- بد یعنی چه؟ برایم توصیف کن.

-یعنی ساعت دوِ شب به رختخواب می‌روم و ساعت دوازده ظهر بیدار می‌شوم. هیچ انگیزه‌ای برای هیچ کاری ندارم. بعد از ناهار هم دوباره می‌خوابم. شب هم خودم را به کاری مشغول می‌کنم تا وقت بگذرد.

-افکار وسواسی‌ات چه‌طور؟

-مدام به یادش هستم. از وقتی که چشم باز می‌کنم تا وقتی که سرم روی بالش است و به خواب می‌روم.

-قرار بود روی افکارت مانیتورینگ داشته باشی...

شروع می‌کند به حرف‌های همیشگی که فکر ما چه بد، چه خوب باعث ایجاد احساس خوب یا بد در ما می‌شود و این جور مزخرفات.

با خودم فکر می‌کنم لابد می‌خواهند در وصف فرهنگ اصیل‌مان و  نقد فرهنگ غربی بنویسم... حال نوشتن درباره‌ فرهنگ و از این جور مزخرف‌ها را ندارم. برای من چه فرق می‌کند. هر چه دبیر تحریریه برای نشریه سفارش بدهد می‌نویسم. مهم پولش است که توی این بی پولی و بیکاری به‌کارم می‌آید.

دکتر می‌پرسد: داروهای روان‌پزشکت را مثل سابق مصرف می‌کنی؟ دوزش را تغییر نداده؟

- چرا. فلووکسامین را یکی اضافه کرده و اُلانزاپین هم شبی یک قرص شده.

- بااین که اُلانزاپین را دوبرابر کرده هنوز افکار وسواسی‌ات کم نشده.

و من تعجب می کنم از تعجب کردن دکتر. مگر تمام این دو سالی که با او جلسات مشاوره و روان‌درمانی داشته‌ام فکرکردنم کم شده که حالا باید در این یک هفته کم شده باشد؟ از خودم می‌پرسم:

واقعا توی این یازده سال ساعتی بوده که بهش فکر نکنی؟ و بعد یاد کادوی والنتاینی می‌افتم که دوازده سال پیش مثل همین شب‌ها برایش خریدم. خوب می‌دانستم همین اهالی فرهنگ سر جنگ دارند با این والنتاین ولی برای منی که دوستش داشتم چه فرقی می‌کرد. وقتی از مغازه بیرون می‌آمدم برف می‌بارید. در آن تاریکی شب زیر نور تیر برق‌ها بارش آرام برف حس قشنگی به آدم می‌داد. روی سر رهگذرانی که از کنارم رد می‌شدند برف جمع شده بود.

از یاد روزهای برفی که بیرون می‌آیم متوجه ساعت می‌شوم. نفهمیدم چطور این چهل و پنج دقیقه گذشت. و من چه جوری جواب سوالات دکتر ادیب را دادم. از دفتر دکتر بیرون می‌آیم. باید زودتر این متن را بنویسم، وگرنه خرجِ داروها و ویزیت این ماهم از دستم می‌رود.

پشت لپ‌تاپ نشسته‌ام و به آن شب فکر می‌کنم. کادو را خریده بودم و با نگار پشت میز نشسته بودیم. منتظر بودیم تا پیتزا آماده شود. نگاه هر دوی ما به بیرون بود. آن طرف شیشه به سمت پیاده‌رو که برف کاملاً پوشانده بودش.

به ساعتم نگاه می‌کنم. از دو نیمه شب گذشته است و من حتی یک کلمه هم ننوشته‌ام. از خودم می‌پرسم یعنی توی این یازده سال نگار از چند نفر هدیه والنتاین گرفته؟

درِ لپ‌تاپ را می‌بندم و بی‌اعتنا به از کف دادن حق التحریر از پشت میز بلند می‌شوم. حالا که در تخت دراز کشیده‌ام احساس می‌کنم این روزها چه شکل عجیبی دارد این بی‌اعتنایی های من... شکلی بی‌اعتناییِ نگار، آن شب که برای همیشه ترکم کرد.

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین