باغ شهر خدا" باغ شهر خدا "
"جهانبخش محبی نیا؛ عضو هيئت رئيسه مجلس"
سـاقـــی سـر درد سـر نــــدارم بشکن به نسیم می ،خـمارم
یک جرعه ز جـام می به من ده تا دُرد کـشم ، کــه خاکسارم
از دسـت مده که رفتم از دست دسـتیم بـده کـه دوسـتــــدارم
در سـر دارم کـه بـعد از امـشب دســت از هـمه کارها بـــردارم
در میـکده مـی کشم سـبویـی باشـد کـه بـیابم از تـو بـــویی
(فخرالدین عراقی)
ساعت سه ی نیمه شب سی ام دی ماه یکهزار و سیصد و نود هجری شمسی است . خیلی سعی نمودم تا مادر نازنینم، معصومه جان که "هزاران بار فدایش شوم " متوجه شرح حال نگاری فرزندش نباشد و به خواب او آسیبی نرسانم. مگر می شود دل همیشه بیدار مادر را که نگران فرزندش است، بخواب برد. خطاب به من گفت: جهانبخش چرا بیداری ؟ مادر، شما که با بیداری سالیان سال من ، آشنایی. امشب هم بیدارم . بهر زیارت یار بیمارم وشاید گرفتارم.
در دل خطاب به ایشان عرض کردم ، مادر گلم: وقت آن است دوستانم، بویژه ساکنین کوی شبکه هوشمند اطلاعاتی (smart) را از سرگذشت کاروانهای اخلاق ، انصاف ، عرفان وعدالت در شهر خدا ، باغ شهر خدا و مام میهن مطلع سازم . نه بعنوان کسی . من کیم ، به مثابه دیده بان . اما بعضی از دوستان در داخل و خارج مرا به نوشتار و جستار در خانه سیاست و عرصه اقتصاد تشویق می نمایند .

این مطربان ماه رو ، امیران خوشرو و شاهان خوشخو ، مگر نمی دانند اول حیات برای هر کس ، التذاذ از شیر مادر است که معیشت نام دارد و آخر زندگی که جوابگویی به حضرت ربوبیت باشد، سیاست(1) است .
پس من چه گویم از معمایی که نه اول آن در ید ماست و نه آخر آن. مگر اینکه به غمض عین حضرت ساقی گرفتار آییم و در کرامتش جان شوییم و در فضیلتش جان یابیم. باید برایش طنازی کنیم و به هروسیلتی حیلتی نمائیم تا از نظر بازی اش نمانیم والا کار بسیار سخت خواهد شد. من امشب سر سودا با ساقی دارم. اگر شیشه منزلگاهم می شکند و کاشانه ام می سوزد و راه بر آب باغ ام، می بندند تا پژمرده اش سازند. فدای چشم ساقی و سر خُم می سلامت.
ساقی نامه ، خمریه نیست و مولود سکونت در در بار و عیش با هرزه یار نیست . فرزند غم ، درد ، هجران و گرفتاریست. نشئه بر آمده از تلخی و می خالص است که دُرد آمدست.
بـیا سـاقـیا می روان ده مــرا
سبک باش و جام گران ده مرا
(میخانه ص 109)
بـیار ساقی آن جام گـلرنک را
گــشایـش ده خـاطـر تـنـگ را
(پیمانه ص 59)
درک تلخی و قرب نهادن به آن هر چند سعادت است و کلید ورود به شبهای عاشقی است و رمز و راز سکونت در باغ شهر خداست. زلال کردن دل و ذلت بخشیدن به وسوسه ها و عزیز نمودن جان است و باید خاری بر سر راه باشد تا با خلیدن در پا ، هیبت و شکوه و جلالت نفس شلاق خورد تا ، تأدیب پیشه سازد ، ولی ما ، مامور به کشت ناامنی نیستیم. تلخ آفرینان طایفه ی دیگرند و جواب تلخی هایشان را خواهند گرفت. هر چند تلخی برای دگران موجب امتحان ،اعتبار و سرافرازیست ، تلخ گوشتی برای بندگان خدا نیامده است. دلها را مایوس نکنیم. گلها را پژمرده نسازیم و گلدانها را نشکنیم. گلها زیبایند. از هر دست که باشند آنها را له نکنیم. بال پرندگان را که از آشیانه عقاب برایمان نواله می آورند ، زخمی نسازیم. او لنگ نخواهد ماند ، هر چند طالب جنگ نیز نخواهد شد. آن درخت اقاقیاست در شقایق و صنوبر است در فردوس ، به خانه اش سنگ نزنیم و به کاشانه اش نگاه بد نیندازیم. گیرم او هم طالب تلخیست و تلخی های حواله شده به سوی روح را چون داروی تلخ که شفا بخش جسم است، صفا بخش جان می داند.
اگــر دشــمنت نــیز آیـــد فــــراز
تــو اسبـی بگیر و بـرو بر مـــتاز
چنان شو تواضع کنان سوی او
کـه باز آیـد از دژخـمی خـوی او
(عراقی)
در این نیمه شب ، باغ شهر خدا بهترین مامن و پناهگاه من است. توکل بایدش . دیماه است . هوا برودت دارد . سرد است . خود را به بخاری گازی نزدیک می کنم . همان گازی که آن هم یادگار من است . نگاهم در یک لحظه به بیرون از اتاق سر می کشد. چون مواظب لحظه های شریعت ام. دوستان ! جایتان خالی بعد از مدتی، نماز شب مختصری نوش جان کردیم .امتحان کنید ،می ارزد.
در نگاه به بیرون چه دیدم ؟ چتر فیروزه ای رنگ بر بالای زمین ، در یکی از شبهای زمستان. خدایا چقدر زیباست . رنگ ، طراوت ، لطافت تبلور حضرت کبریاست . درختان چون دختران نماز خوان ، چادر سفیدی براندامشان انداخته اند و خود را چون عروسی در میان رنگ ، ساخته اند. برروی زمین ، فرش سفیدی پهن کرده اند. جماعتی سبز پوشان منتظرند تا به میهمانان عالم لاهوت ،ملکوت و جبروت که به سوی ناسوت می آیند ، شاد باش گویند. آنها می آیند که ما زمینی ها را با ناموس کشت و کار باغ خدا و با قانون شهر خدا آشنا نمایند. در باغ خدا سرایی به نام محبت است. درختانش کوتاه وبلند ، میوه های تر و شیرین عرضه می کنند. در آنجا جمعی لبخند می زنند و دل می برند. جان نمی ستانند اما جان می بخشند. چون در شهر خدا قند فراوان است. نیلوفر ، نسترن ، مریم ، میخک و نرگس بر اندامشان که سیمین تن است ، سیمبرآنند. آنان دامن های رنگارنک پوشیده اند و شادمان ، خندان و خرامان به استقبال بهار می روند . بهار آنجا مستی است. می گویند باید به پیشواز بهار رفت و آن را آورد. بهار را باید خلق کرد تا "دی" رود . آخرِ دی اول بهار است. شادی تا نیاید غم به کناره نمی رود. بلبلان از این روست که نغمه سر می دهند و آسمان می غرد. زمرد که حاصل غرش آسمان در بطن زمین است ، علاج دفع اژدهاست. ولی تراشانِ ولی شناس جمعند. با هر صاعقه ای خرمن ها آتش می گیرند و کرورکرور عدوات ، بغض و کینه می سوزند و خروارخروار گشایش ها بهر خلق می رویند. باران عشق می بارد و زنگار از سر و صورت قافله بیمار می زداید تا لشگری از خدا سرو سامان یابد. و برای حفاظت از شهر عشق وصیانت از باغ شهر خدا به دروازه شهر خدا روانه گردد .
1) تدبیر ، حسابرس "جهانبخش محبی نیا؛ عضو هيئت رئيسه مجلس"
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


