کد خبر: ۶۹۴۵۵
تعداد نظرات: ۲ نظر
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍
شبانگاهان، نوشته از جهانبخش محبی نیا نماینده میاندوب

دوستان، داستان شب ما، شب نام شد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بـود، کـان شاهد بازاری وین پرده نشین بـاشد / روز است که جامه سیاه بر تن می کند و دامی بر ما می نهد تا خام گردیم و دست به جام شویم. شب همان روزِ نقابدار است و اتحاد موصوف، لولای مشترک سیاهی و سفیدی است که بهم می رسند و تفاوت ها بر کناری می نهند....

بولتن نیوز: جهانبخش محبی نیا نماینده میاندوب، شاهین دژ و تکاب و عضو هیات رئیسه مجلس شورای اسلامی در سایت شخصی خود، مطلبی با عنوان شبانگاهان منتشر کرده که از نظر خوانندگان گرامی بولتن نیوز می گذرد:

http://www.mohebinia.ir/112




شبی همراه با سلسله عشاق و یک شب همنفس با ساکنان کاخ، مؤانستی یافتند تا در مجالستی شرح حال بر آیندگان عرضه دارند. آنها از احوال نیاکانشان بی خبر بودند و آگاهی نداشتند که در اعصار خارج از سیطره ارباب اکراه، شب ها حرمتی داشت و حرامیان از غروب تا سپیده دم در حبس اهورائیان، چشم بند می خوردند و زهرخند می چشیدند. تا شب برای ساکنان دیر مغ، معبد راهب و مسجد مسلمان، آوردگاه شب نشینی و شب زنده داری گردد.

کوچه های وصل به خرابات امن بود و در میدان منتهی به میخانه، صدای ساز و آواز بلند بود. عاشق و معشوق در نصفه های شب، بهم می رسیدند و اهریمنان، اجنه، دد و دیو اذن نقاشی از محافل عاشقان را نداشتند، چون پریان و فرشتگان در وحدتی آشکار از زمین و آسمان بر آنان شهاب می زدند و امنیت خلائق را پاس میداشتند. آن دوران نمی دانم از چه سبب، از هم پاشید و بدینسان مصیبت آغاز شد. هر چند، شب، خصائصی را با خویشتن مِن باب مرده ریگ حفظ کرد و امید آیندگان بر این باب استوار گشت و آن ستری بود که پهن شد تا اسرار در آن مضبوط شوند و منقوش گردند. نقاشی، می بایست تا احوال روزگاران از آنها دریابد. شب عالم زیبایی شد تا اگر فقیری در گوشه ای از ترس طناعان، اختفا اختیار کند، آن را بپوشاند. و سبب ساز شستشوی گناهان روز باشد. شب آنی ست که هرچه به پایان عمرش نزدیک می شود، لطافت اش بیشتر و نورش خالص تر می شود. شبانگاهان چون لوح، از ما رنگ می گیرند و کلام می پذیرند و از این جاست شب مستی، شب عاشقان دراز باد، شب حمله، شب قرار، شب خاطره و شب شاد، چون ستارگان بر سپهر مهر، نور افشانی می کنند و سبدسبد، محبت در دل چله نشینان خاطره می نشانند. شب همان روز است. از او جدا نیست. روز است که جامه سیاه بر تن می کند و دامی بر ما می نهد تا خام گردیم و دست به جام شویم. شب همان روزِ نقابدار است و اتحاد موصوف، لولای مشترک سیاهی و سفیدی است که بهم می رسند و تفاوتها بر کناری می نهند.

 در کار گلاب و گل حکم ازلی این بـود، کـان شاهد بازاری وین پرده نشین بـاشد                                                                                                                                                           (حافظ)

این وحدت ، هرچند در ذات فراهم می آید اما در حالات، تفاوتها زبان گویایی دارند. شب به همان سیاق که در خیمه گاهش عشق، طراوت، ورد و صفا می آراید در خرگاهش شحنه، عسس و خفیه نویس هم دارد. در حال و هوایی دیگر، شبِ هم آغوش با عشق و یا همنفس با قدرت، اسیر شبگردانی است که در هر دوران دارد. قواعد زمان و مکان از آنان اختیار نمی رباید. آنان یا از درگاه جنید رانده شده اند و بر روی دجله، ته مانده سفره خان می جویند و یا در کنار زرینه رود ما،با می مانده ، جان می شویند. و یا چون فیلسوف شاه حکمت و عدالت، در کوچه باریک های شهر بی وفایان، دنبال روشنی خانه اند و یا چون موالی در پی تأمین نان کاشانه اند. شبگرد شب، لوطی است. تنهاست، صاحبمرام است، روح بزرگی دارد. آداب دان است. در کوچه و پس کوچه های شهر قدم می زند و با هر قدم از چشمان یتیمی یا فقیری اشک می زداید و نهال لبخند در دل مستمندان می کارد. به شهر آشکارا می رود و به خرابه ها پنهانی سر می زند. او پنهانکار و پنهان پژوه نیست. صدبار سر میدهد اما سّر نمیدهد. سرای خلق را سرای خالق میداند و حرمت آنان را حرمت خدای می خواند و آوازش را سوی آسمان می راند.

 شب خیز که عاشقان به شب راز کنند،گرد در بام دوست پرواز کنند،به شب هر دری بود در بندند، الا در دوست که شب باز کنند،                                                                                                                             (ابوسعید ابوالخیر)

عجب! داستان طول کشید و از گفتگو ماندیم، پیشینه شب، ما را از پسینه قصه بازداشت. برگردیم که خوش ماجرایی است گفتگوی آن دوشب، آن دو یار. شب همدم با عشق گفت: چون به خدمت عشق رسیدم شیرین شدم. آن دگر گفت: چون با وی همنفس شدم شر و شور شدم. شب عشق گفت: درویش در پناه من حجره معرفت ساخت .آن دگر گفت: قدرت با تکیه بر من، کاخ برافراشت . شب عشق گفت: عشق از من تجلیگاه معرفت ساخت . آن دگر گفت: قدرت در پناه من پرچم ها برافراخت. شب عشق گفت: ضیافت در آنجا از طلاست . آن دگر گفت: این جا، جان، هرآن منتظر بلاست. شب عشق گفت: آنجا از کدورت و کینه خبری نیست. هر کس نواله خویش می گیرد تا با سحر دمساز گردد. آن دگر گفت: شب فرصتی برای خواجه است برای سرک کشیدن، دنبال خلق دویدن و تا سپیده جماعت گزیدن . شب عشق گفت: آنجا همه مست بودند و خمار. آن دگر گفت: این جا هشیارند و بیدار. شب عشق گفت: آنجا حق با حق است . آن دگر گفت: این جا حق با نا حق است . شب عشق گفت: آنجا قربانگاه است. آن دگر گفت: این جا ویرانگاه است. شب عشق گفت: آنجا کینه سوزیست . آن دگر گفت: این جا کینه توزیست. شب عشق گفت: آنجا زرد زرد است . آن دگر گفت: این جا هرچه هست درد است .شب عشق گفت: آنجا حکم با ساقی است . آن دگر گفت: این جا فرمان با یاغی است. شب عشق گفت: آنجا لب به پیاله می مالند. آن دگر گفت: این جا خنجر به سر می سایند.  شب عشق گفت: آنجا محل معراج است. آن دگر گفت: این جا چاه استدراج است. شب عشق گفت: آنجا عشقبازیست . آن دگر گفت: این جا سیاه سازیست. شب عشق گفت: آنجا پیاله پر از شهد است. آن دگر گفت: این جا کاسه ،لبالب از زهر است . شب عشق گفت: آنجا فردایش روشن است. آن دگر گفت: این جا سحرگاهش ماتم است.

 چون سخن بدرازا کشید فریاد زدم، بس کنید. این چه سرگذشتی است، هم تلخ و هم شیرین. در یک آن ، آن دو بی اختیار لب بر لب گذاشتند .

وانگهی دیدم ،  ای عجب! شب، امشب با ما همگام است.

                                                                                                                                                                                                      جهان بخش محبی نیا، نماينده مياندوآب و عضو هيات رئيسه مجلس

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

انتشار یافته: ۲
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۲
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۷:۴۴ - ۱۳۹۰/۱۰/۲۰
1
1
يعني چه؟!خودتان را مسخره كرده ايد؟اين نماينده را به اين حرفها چه؟!برو گره از كار مردم بگشا!از شعر و شاعري بگذر كه خود به دست باد مي دهي!!
milad
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۴:۱۹ - ۱۳۹۰/۱۰/۲۰
0
2
afarin doktor
نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین