کد خبر: ۶۶۰۲۶
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍
درسهایی از محرم

عباس مظهر عقل و عشق

آنچه بشر را از حیوانات متمایز می کند وجود قوه عقل و خرد در سرشت اوست که بر سر دوراهی ها او را یاری می نماید. چون راه حیوان یکی است و آن راه دل، راه شهوت، راه خشم و راه انتقام است. امّا راه انسان دوتاست: راه دل و راه خرد.
آدمی در لحظه لحظه زندگی خویش در حال انتخاب است یا به عبارتی در هر گامی که برمیدارد بر سر دوراهی قرار دارد: راه دل و راه خرد. وی مختار است که قدم در راه دل بگذارد و آنچه را که دل می پسندد برای خویش انتخاب نماید؛ آسایش، لذّت، رفاه، پول، تجمّل، شهوت، انتقام و از این قبیل که خواهش دل است و چیزی جز این نیست. امّا سطح فکر خرد، بالاتر از این هاست. وی سعادت و خوشبختی را تمنّا می کند و آسایش و رفاه و لذّت و ... را پس می زند. چون خرد آینده نگر است.

آنکه راه دل می گزیند خویش را از بشریّت تنزّل داده و به ورطه حیوانیّت رسانده است. چون طبق آنچه بیان شد، راه حیوان جز خشم و شهوت و انتقام و ... چیزی نیست. و لی آنکه بین این دو راه، عقل و خرد را اختیار می کند، مرتبه خود را از بشریّت به انسانیّت ارتقا داده است. پس آدمی همیشه بر سر دوراهی است: دوراهی حیوانیّت و انسانیّت.


در واقعه بزرگ عاشورای سال 61 هجری گروهی راه اول را گزیدند و گروهی راه دوم را در پیش گرفتند. گروهی راه هلاکت را انتخاب نمودند و گروهی راه شهادت را. گروه اول یزیدیان اند و گروه دوم حسینیان.

همه آنهایی که به گونه ای این حادثه عظیم را درک کردند همه مختار بودند در انتخاب بین حسین(علیه السّلام) و یزید(علیه-اللّعنه). حضرت سیّدالشّهداء(علیه السّلام) هیچکس را برای حضور در رکاب خود مجبور نکردند تا جایی که در شب عاشورا، بیعتشان را از اصحاب و یاران و اهل بیتشان برداشتند و آنان را بین ماندن و رفتن مخیّر نمودند. عدّه ای ماندند و عدّه ای نیز در تاریکی شب حضرت را ترک کردند و رفتند.
از جمله شخصیّت هایی که بر سر دوراهی حسین و یزید قرار می گیرد و با پیروی از عقل و خرد خویش مسیر سعادت را برای خود انتخاب مینماید، عباس -بن-علی-بن ابیطالب(علیهم السّلام) است.

ایشان بواسطه این تصمیم سپیدبختی دوجهان را برای خویش رقم می زند و تا آخرین لحظه قاطعانه بر موضع خود پافشاری می کند و لحظه ای از امام زمانش حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السّلام) غافل نمی شود و حضرت را تنها و رها نمی گذارد. در همه امور، دستورات حجّت خدا را مبنای کارش قرار می دهد و بدین وسیله ولایت مداری خود را اثبات مینماید.
روزعاشورا برادران عباس(علیه السّلام) وارد عرصه پیکار شدند و دلیرانه جنگیدند تا هریک به گونه ای در برابر دیدگانش کشته شدند. دیگر کسی برای یاری حسین-بن -علی(علیه السّلام) نمانده است. عباس سردارسپاه اسلام هم تنها و بی لشکر گردیده و اینک نوبت خودنمایی اوست. محضر امام(علیه السّلام) شرفیاب می شود و اجازه میدان می خواهد. عرضه می دارد: «سینه ام تنگ شده، از زندگی سیر شده ام! اجازه بدهید بروم و جانم را فدا کنم».

حضرت، به عباس نظری می نمایند و چون عشق شهادت را در نهاد او شعله ور می بینند، تحت مأموریّت سقّایی به وی اذن میدان می دهند.

او راه خرد در پیش گرفته و چه خوب راهی است راهی که مقصدش حسین(علیه السّلام) و ثمره اش خوشبختی و سعادت هردوجهان است.

سقّای تشنهکامان مشک را برداشت و بسوی فرات روان گردید. چون شیرغرّان به نگهبانان رود حمله کرد و خود را به آب رساند. مشک را پُر کرد. خواست جرعه ای آب بنوشد. خویش را بر سر دوراهی یافت: دل خواهش آب دارد و خرد لب-های خشک مولایش را به رخ می کشد. در کدام راه قدم بنهد؟ او عباس است و این بار نیز پا روی دلش گذاشت و راه حسین(علیه السّلام) را پیش گرفت. آبها را روی آب ریخت. قصد رجعت نمود. یزیدیان، آنانکه شهوت را بر شخصیّت و حیوانیّت را بر انسانیّت ترجیح دادند، راه را بر وی بستند. سقّای حرم با دستی شمشیر می زند و از مشک محافظت می کند. پیکرش آماج تیر و نیزه و شمشیر قرارگرفته است. از سویی حساب دشمن را می کند و از سوی دیگر حساب رساندن آب به خیمه ای را که در محاصره یزیدیان است. از اطراف و اکنافش حمله می کنند؛ مردانه می جنگد و دفاع می نماید. آزادی جنگی ندارد. زیرا او برای کار دیگری عازم میدان شده بود و آن سقّایی است و باید صیانت از مشک نماید و آن را سالم به خیمه ها برساند.


دست راستش را جدا کردند. فریاد کشید و رجز خواند رجزی در راستای انتخابش. نعره برآورد: به خدا سوگند اگر دست راست مرا جدا کنید از دین خود(انتخاب خود) دست بر نخواهم داشت و از آن حمایت خواهم کرد و از امام خویش دفاع می کنم. دست چپش را نیز جدا می نمایند. این بار خود را خطاب قرار می دهد و می فرماید: عباس! مبادا از کفّار بهراسی هرچند دست چپت را قطع کردند. مژده باد تو را به رحمت خداوند.

در همین لحظات بود که تیری مشک را میشکافد؛ آب بر زمین میریزد و امید سقّا را ناامید می گرداند. عباس در فکر نگاه و انتظار بچه های تشنه است در فکر نگاه اهل حرم است اخر تا بحال نشده است که انها چیزی از او بخواهند و او نتوانسته باشد برایشان انجام دهد . وای چگونه به ان همه انتظار و چشمهای منتظر نگاه کند .ظالمی در این هنگام تیری بسوی چشمهای عباس رها کرد و او را از زیر بارسنگین نگاهها نجات داد عباس اهی کشید نه برای از دست دادن چشمهایش نه برای درد زخم تیر نه برای ... بلکه فقط اه او برای دیدار مولای و محبوبش حسین بود.دشمن او را دوره کرده بود ولی با این وجود هنوز کسی جرات نزدیک شدن به او را نداشت او از یلان دوران خودش بود جنگاوری بی مانند چون او فرزند علی ، فاتح خیبر است با چشمان بسته هنوز فاتحانه می جنگید او را محاصره کردند و  ظالمی دیگر عمودی آهنین بر فرقش نشاند که وی را از اسب به زمین انداخت. در این ساعت برای اولین بار حسین را نه بنام مولای بلکه بنام برادر صدازد؛ آنگونه که حضرتش چون باز شکاری بر بالین عباس حاضر می شوند و با اشک چشم روان پاک وی را بدرقه نمود و زیر لب میگوید خدایا این قربانی را ]چون دیگر عزیزانم در راهت بپذیر.


گویند دوبار پشت حسین از شدت اندوه و سنگینی غم لرزید یکبار زمانیکه علی اکبر او را صدا زد و بر بالین جگر گوشه اش نشست و بار دیگر زمانی که پیکر بی دست و دیده امیر لشگرش عباس را به اغوش کشیده بود .
 
آری! مسیر خرد اینگونه است. همه اش زیبایی است و نهایتش سعادت خواهد بود.
 
 اللّهم ارزقنا... 
محمدامین امامی

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۰۱ - ۱۳۹۰/۰۹/۱۷
0
0
مقاله جالبی بود خوبه همه به این واقعه به چشم درس و عبرت نگاه کنند
آموزنده بود
نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین