حیف شد.....کسی خاطرات سرهنگ را نمی خواند
محمد تورنگ
جوان 22 ساله اینگونه ماجرا را تعریف می کند، شهر « سرت » سقوط کرده
بود و من که از اعضای گردان « بن غازی » بودم و به همراه چند دوست خودم
از گردان جدا شدم و گفتم با هم برویم تا هواداران قذافی در خانههای سرت
پیدا کنیم.
او می گوید در « محله الخضرا » قذافی را از پشت سر با موهای ژولیده اش را شناختم که با چند نفر در حال فرار بود.
فورا به سمت وی دویدم. همراهان معمر تا دوستان من را دیدند فرار کردند و قذافی را تنها گذاشتند. من موهای قذافی را از پشت کشیدم و سیلی محکمی به صورتش زدم.
اینجا سرهنگ رو به پسر جوان می گوید: تو پسر من هستی و او در جواب به سرهنگ سیلی می زند. سرهنگ رو به پسر می گوید: من مثل پدر تو هستم چرا مرا می زنی...
پسر جوان می گوید: در آن لحظه باور نکردنی آنقدر دستپاچه شده بودم که اصلا نمی توانستم حرف بزنم. برای همین وی را به روی زمین خواباندم و دست های وی را بستم و به داخل ماشین بردم ، می خواستم او را به شهر بن غازی ببرم.
سند الصادق العریبی داستان کشتن معمر قذافی را اینگونه برای خبرگزاری ها تعریف کرده است که « من و دوستانم میخواستیم او را به شهر خودمان ببریم ، قذافی روی کاپوت ماشین ما بود اما دوستانم فریاد می زدند که قذافی را دستگیر کردیم، قذافی را دستگیر کردیم. به همین دلیل همه متوجه شدند که ماشین ما حامل قذافی است، دیگر گردان های انقلابیون ماشین ما را متوقف کردند و قذافی را پائین آوردند و کتک زدند.
بعد هم در باره چگونه کشتن قذافی خیلی راحت تعریف می کند که « با کلت خودم ، دو گلوله به شکم و سینهاش زدم و گفتم یا همینجا می میرد یا با من به بن غازی می آید...»
صرفنظر از فرضیه پردازی های صورت گرفته از این که عامل قتل دیکتاتور مجنون لیبی را ناتو یا عوامل اطلاعاتی آمریکا و غرب معرفی می کنند، حادثه اصلی رویداده در این ماجرا که اکنون چهره شادمان به خود گرفته است، شلیک یک گلوله به بایگانی خاطرات سرهنگی است که بیش از همه افراد کشورش درباره تعاملات کشورش با قدرت های سیاسی و همچنین نقاط مهم جغرافیایی نقشه منطقه می دانست.
شلیکی که باعث شد همه خاطرات خاکستر شود و آیندگان از مطالعه انبوه اسناد و اعترافات سرهنگ محروم بماند.
مداخلات قذافی در لبنان که سرانجام به یکی از پیچیدهترین ماجراهای سیاسی در رابطه ی قذافی با لبنان و ایران تبدیل شد. مفقود شدن امام موسی صدر، رهبر ایرانی تبار شیعیان لبنان، در سال 1978 به دنبال سفر او به پایتخت لیبی، طرابلس، به قصد دیدار با قذافی، که هنوز موضوع بحث در ایران و لبنان است از جمله مهمترین موضوعات در بایگانی تاریخ ذهن قذافی بود.
سرهنگ با همه پیچیدگی هایی که در اداره کشورش داشت از اوایل دهه جاری با دنیای غرب همزیستی مسالمت آمیز خود را به طور رسمی آغاز کرد و به طور قطع ورق به ورق، کتاب مراودات و زد و بندهای قذافی با سرویس های اطلاعاتی غرب بسیار خواندنی و عبرت آموز و قابل بهره برداری برای پژوهشگران در تاریخ و نیز آشکارکننده چهره واقعی دولت های استکباری می توانست باشد که با این اقدام صورت گرفته به تحقق نرسید و اینک می توان با قاطعیت گفت که دیگر کسی کتاب خاطرات سرهنگ را نخواهد خواند.
بنظر می رسد کشتن قذافی به این راحتی! باید بیشتر مورد مداقه قرار
گرفته و با این جوان اگر خودسرانه اینکار را کرده است برخورد مناسبی داشته
باشند.
او می گوید در « محله الخضرا » قذافی را از پشت سر با موهای ژولیده اش را شناختم که با چند نفر در حال فرار بود.
فورا به سمت وی دویدم. همراهان معمر تا دوستان من را دیدند فرار کردند و قذافی را تنها گذاشتند. من موهای قذافی را از پشت کشیدم و سیلی محکمی به صورتش زدم.
اینجا سرهنگ رو به پسر جوان می گوید: تو پسر من هستی و او در جواب به سرهنگ سیلی می زند. سرهنگ رو به پسر می گوید: من مثل پدر تو هستم چرا مرا می زنی...
پسر جوان می گوید: در آن لحظه باور نکردنی آنقدر دستپاچه شده بودم که اصلا نمی توانستم حرف بزنم. برای همین وی را به روی زمین خواباندم و دست های وی را بستم و به داخل ماشین بردم ، می خواستم او را به شهر بن غازی ببرم.
سند الصادق العریبی داستان کشتن معمر قذافی را اینگونه برای خبرگزاری ها تعریف کرده است که « من و دوستانم میخواستیم او را به شهر خودمان ببریم ، قذافی روی کاپوت ماشین ما بود اما دوستانم فریاد می زدند که قذافی را دستگیر کردیم، قذافی را دستگیر کردیم. به همین دلیل همه متوجه شدند که ماشین ما حامل قذافی است، دیگر گردان های انقلابیون ماشین ما را متوقف کردند و قذافی را پائین آوردند و کتک زدند.
در آن لحظه هر کسی سعی داشت قذافی را به شهر خودش ببرد، من به آنها
گفتم که خودم او را دستگیر کردم و باید او را به بن غازی ببرم اما
گردانهای دیگر قبول نکردند. تا در پایان گردان مصراته که تعداد آنها
بسیار زیادتر بود، می خواستند قذافی را به مصراته ببرند، من گفتم که
خودم او را دستگیر کردم و باید با من به بن غازی بیایید، اما آنها قبول
نکردند من هم از شدت خشم کلت کمری خودم را بیرون آوردم و او را کشتم......
بعد هم در باره چگونه کشتن قذافی خیلی راحت تعریف می کند که « با کلت خودم ، دو گلوله به شکم و سینهاش زدم و گفتم یا همینجا می میرد یا با من به بن غازی می آید...»
صرفنظر از فرضیه پردازی های صورت گرفته از این که عامل قتل دیکتاتور مجنون لیبی را ناتو یا عوامل اطلاعاتی آمریکا و غرب معرفی می کنند، حادثه اصلی رویداده در این ماجرا که اکنون چهره شادمان به خود گرفته است، شلیک یک گلوله به بایگانی خاطرات سرهنگی است که بیش از همه افراد کشورش درباره تعاملات کشورش با قدرت های سیاسی و همچنین نقاط مهم جغرافیایی نقشه منطقه می دانست.
شلیکی که باعث شد همه خاطرات خاکستر شود و آیندگان از مطالعه انبوه اسناد و اعترافات سرهنگ محروم بماند.
مداخلات قذافی در لبنان که سرانجام به یکی از پیچیدهترین ماجراهای سیاسی در رابطه ی قذافی با لبنان و ایران تبدیل شد. مفقود شدن امام موسی صدر، رهبر ایرانی تبار شیعیان لبنان، در سال 1978 به دنبال سفر او به پایتخت لیبی، طرابلس، به قصد دیدار با قذافی، که هنوز موضوع بحث در ایران و لبنان است از جمله مهمترین موضوعات در بایگانی تاریخ ذهن قذافی بود.
سرهنگ با همه پیچیدگی هایی که در اداره کشورش داشت از اوایل دهه جاری با دنیای غرب همزیستی مسالمت آمیز خود را به طور رسمی آغاز کرد و به طور قطع ورق به ورق، کتاب مراودات و زد و بندهای قذافی با سرویس های اطلاعاتی غرب بسیار خواندنی و عبرت آموز و قابل بهره برداری برای پژوهشگران در تاریخ و نیز آشکارکننده چهره واقعی دولت های استکباری می توانست باشد که با این اقدام صورت گرفته به تحقق نرسید و اینک می توان با قاطعیت گفت که دیگر کسی کتاب خاطرات سرهنگ را نخواهد خواند.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


