کد خبر: ۶۰۸۰۳
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍

نوجوانی باوفایی که همراه پدر شد...

در مراسم عزاداری با حالت عجیبی به سر و سینه خود می‌زد. در آخرین لحظه عمرش در عملیات بیت‌المقدس هنگامی که داشت به حضرت دوست می‌پیوست، این جمله بر لبانش جاری شد: راهمان را ادامه بدهید و به خدا رسید/ مسعود در وصیت نامه اش نوشت: برادران و دوستان عزیز! نکند خدای ناکرده از دشواری‌های انقلاب خسته شده و علاقه شما به این انقلاب کم شود...
بولتن نیوز ـ حسن مجتبی : خواهرم که فوت کرد، برای دفن پیکرش در کنار مزار برادر شهیدم بین ما و پدرم اختلاف سلیقه پیدا شد؛ چرا که پدرم به شدت از دفن خواهرمان در کنار برادرم ممانعت می‌کرد و علت آن را اعلام می‌داشت که این جای من است تا پس از مرگم مرا در کنار پسر شهیدم به خاک بسپارید. در این گیر و دار مثل همیشه مسعود با لبخندی بر لبانش به جمع ما پیوست و شروع به آرام کردن همه ما کرد. بعد رو به پدرم کرد و گفت: عمو جان! این جای من است. به شما هم نمی‌رسد.

نوشتن از نوجوانی بسیجی که عاشقانه به دیدار پدر شهیدیش شتافت، مشکل است. سخت اما با غرور و سرافرازی برای ملتی که سر بر فرمان امام خویش داشت. اما سخت تر داغی است که یک خانواده می بیند ان هم نه یک بار، بلکه دو بار. داغ پدر و داغ فرزند.


پسر عمه شهید می گوید:

همانجا بود که وصیت کرد: اگر شهید شدم مرا در کنار پدر شهید و پسر عمه‌ام به خاک بسپارید. چهل روز بعد بود که مسعود با بدن خونین در همانجا که وصیت کرده بود، دفن شد.

سیف الله رجبی:
چهره‌اش قبل از عملیات گل انداخته بود و با وجودی که هنوز سنی از او نگذشته بود، اما در مراسم عزاداری با حالت عجیبی به سر و سینه خود می‌زد. در آخرین لحظه عمرش در عملیات بیت‌المقدس هنگامی که داشت به حضرت دوست می‌پیوست، این جمله بر لبانش جاری شد: راهمان را ادامه بدهید و به خدا رسید.

مرتضی طیبی:
از خدا خواسته بود که در عملیاتی به نام بیت‌المقدس و در منطقه خرمشهر به شرف شهادت نایل گردد. وقتی علت را جویا شدم، چیری نگفت. بعدها فهمیدم که پدر بزرگوارش هنگام فتح خرمشهر در عملیات بیت‌المقدس جاودانه شده است.

مسعود در تب این آرزو می‌سوخت که ناگهان سلسله عملیات بیت المقدس شروع شد و وقتی مهیای عملیات بیت المقدس 7، آن هم در حوالی خرمشهر شدیم، به خود لرزیدیم که مبادا...

سرانجام آن عاشق پر و بال سوخته، شهید «مسعود رومی پور» در همان عملیات راهی دیار حضرت دوست شد.


برادر شهید:
در یک شب سرد زمستانی مسعود به منزل ما آمد و دستم را گرفت و به طرف بهشت زهرا برد. حالش خیلی برایم عجیب بود. مدام صحبت از شهادت می‌کرد و به من سفارش می‌نمود که پس از من هدایت و راهبری خانواده بر دوش توست.

چند روز پس از آن، عازم یک مأموریت پانزده روزه شد و همانطور که خود گفته بود، این مأموریت پایانی او بود. مأموریتی که به شهادتش ختم شد.


از کارمندان بنیاد شهید:
اوایل جنگ تحمیلی در واحد فرهنگی بنیاد شهید مسئولیت تهیه و ضبط فیلم عملیات‌ها و قاب عکس شهدا را به عهده داشتم. یک روز نوجوانی محجوب به بنیاد شهید آمد و اعلام همکاری کرد و از آن روز به بعد او را می‌دیدم که می‌آمد و به من کمک می‌کرد. او با دیدن تصاویر و فیلم‌های شهدا و بچه‌های رزمنده اشک در چشمنانش حلقه می‌زد تا اینکه عاقبت نیاورد و به جبهه اعزام شد.

روزی او را در جبهه دیدم که بی سیم چی گردان حمزه از لشکر 7 ولیعصر ( عج) شده بود. آن نوجوان کسی نبود جز مسعود رومی پور فرزند شهید کریم رومی پور که در همان منطقه‌ای که پدرش در عملیات بیت المقدس به شهادت رسیده بود به کاروان شهدا پیوست و مهمان پدرش شد.

پس از شهادتش عکس او را که قاب گرفتیم و پایین آن نوشتیم: بسیجی عاشق مسعود رومی پور.





بخشی از وصیتنامه شهید مسعود رومی پور:

برادران و دوستان عزیز! نکند خدای ناکرده از دشواری‌های انقلاب خسته شده و علاقه شما به این انقلاب کم شود.




شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین