کد خبر: ۵۳۴۶۲
تعداد نظرات: ۲ نظر
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍
به مناسبت روز جانباز

می نویسم "جانباز" تو بخوان غریب!

زمانی که با عشق به رهبر و اسلام کوله اش را برای رسیدن به میدان جهاد بست نمی اندیشید به بازگشت... بازگشت!!!! اما اینجا دیگر به رسم دوستی کسی برایش دست تکان نداد...
نویسنده وبلاگ انسانم آرزوست ، در آخرین مطلب وبلاگش اینگونه می نویسد:

می نویسم "جانباز" تو بخوان غریب!

غریب مانده بود در ازدحام نگاه های خاموش، از کنارش بی تفاوت عبور می کردند بی آنکه ستایشش کنند.

قامت سرو گونه اش امروز تا بلندی ویلچر با سعادتش پایین آمده است.

چه خرسنداند از اینکه دیگر در زمینی پا نمی گذارد که بی ارزش ها شده  ارزش...

تلالو نگاهش زمین و زمینیان را تحقیر می کند...

نیاز به تمجید و تعریف نیست که اگر گفته شود بی راه نیست.

برای تمجید و ترفیع من و تو ، جان بر کف نبود و فقط برای ادامه راه الگویش علمدار عالم حضرت عباس پای در این راه نهاد و اجرش را با ریال و سکه و ...نمی توان پرداخت .

زمانی که با عشق به رهبر و اسلام کوله اش را برای رسیدن به میدان جهاد بست نمی اندیشید به بازگشت...

بازگشت!!!!

اما اینجا دیگر به رسم دوستی کسی برایش دست تکان نداد...

                              چه بازگشت غریبانه ای....!



که چقدر سرافکنده ایم دربرابر نگاه های بی توقعشان و چقدر سکوت بی معنی داریم در حضورشان...

ناله های سوزناک نیمه شبهایش را کسی جز خانواده ی مظلوم و دردکشیده اش تاب نمی آورد..

دردناک تر آن است که وقتی در شهر برای عبور ، باید با تن مجروحش از پله ها و معابر به سختی گذر کند و شاهد بی اعتنایی های من و تو باشد.

در محیط تکراری آسایشگاه و روی تخت های بی احساس روزها را به اجبار می گذراند و نگاهش انتظار می کشد ...

و کوتاهی من و توست که فقط در روزهای خاص یاد بیاوریم رشادت هایشان را...

و اگر روزی زمین از بودنش تهی شود و چقدر بی معنی می شود واژه ها در فراق داشتنش...

يك نفر حسرت لبخند تو را مي بارد

خنده كن عشق زمين گير شود بعد برو

تو اگر كوچ كني بغض خدا مي شكند

صبر كن گريه به زنجير شود بعد برو

خواب ديدي شبي از راه سوارت آمد

باش تا خواب تو تعبير شود ....بعد برو...



"در کنج دلت جستجو کن شاید در انتهای خاطرت جایی بود که یاد آور شود تاثیر حضورش در گذشته تو، دِینی که داری و خودت را به بی توجه ای زده ای ، سکوتت را بشکن و ایثارش را فریاد بزن و با قدرشناسیت قدردانش باش"

ای علمدار شجاع جبهه حسین (ع):

"به یمن حضورت در کنار سیدالشهدا و به افتخار سقایی برای علی اصغر معصوم  و به دل گرمی جانبازان جهادگر اسلام و ایران، همه دلدادگان زخمی راه دین را شفا و آرامش ببخش"

 

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

انتشار یافته: ۲
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
زارع
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۴:۳۱ - ۱۳۹۰/۰۴/۱۵
0
1
اگر امام و اين جانبازان نبودنند شك نكنيد ايران مثل عراق ميشد. و همه زير لحاف آمريكا بوديم. مسئولين شك نكنيد روزي هزار بار برويد سر خاك امام و شهيدان و دست و پاي اين خانبازان عزيز را به چشم صورتان بكشيد . خجالت نكشيد برويد .
عبدالرضا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۰:۳۵ - ۱۳۹۰/۰۴/۱۵
0
0
اتل متل یک جانباز رفته بودیم عشق وحال دزدی رو خوب میدونن
اتل مثل یک بابا علی بود وعقیلی ما خون دادیم واونها
که اسم اون احمده من بودم و مرتضی عین زالو میمونن
نمره جانبا ز یش همون که گاز خردل دشمنهای انقلاب
هفتاده درصد صورتشو سوزونده ترسوهای بی پدر
اون که دلاوریش هایش میسوزه و میخنده اهای غنیمت خورها
تو جبهه غوغا کرده خیلی خیلی آرومه هش بابا یواشتر
حالا بیاین ببینید به من میگه داداش جون ای که به این انقلاب
کلکسیون درده کار منم تمومه چسبیدی عینه کنه
اون که تو میدون مین مرتضی منم ببر خطو نشون میکشی
هزار تا معبر زده یا نرو0پیشم بمون النگوهات نشکنه
حالا توی رختخواب میزنه تو صورتش فکر نکن علی رو
افتاده حالش بده داد میزنم مامان جون ما ها تنها میذاریم
بابام یادگاری از مامان میاد ودسته ما اهل کوفه نیستیم
خون وجنگ وآتیش بابا جون ومیگیره دخلتو نو میاریم
با یاد اون زمون ها بابام با این خاطرات اتل متل یه بابا
ذره ذره آب میشه روزی یک بار میمیره که اون قدیم قدیما
اهای اهای گوش کنید فقط خاطره نیست که حسرتشو می خورن
درددل بابا رو مصلحت بعضی ها تمامی بچه ها
میخواد بگه چه جوری پشت او نو شکونده اتل متل یه دختر
کشتند بچه ها رو برا بعضی آدما دردونه ی باباش بود
درست سال شصت ودو بنده های آب ونون بابا هرجا که می رفت
لحظه تحویل سال بابام شده نر دبون دخترش هم باهاش بود
رفته بودیم تو سنگر همون هایی که راه اون عاشق بابا ش بود
به گفته ی بچه ها:بابا چه مهربون بود اتل متل یه بابا سرنگ رو می فشاری
به روزآفتابی بابا تنها گذاشتن یه مرد بی ادعا برای اشک چشمش
عازم جبهه ها شد براش دل می سوزونن هی بهونه میاره
دختروجا گذاشتن تمامی بچه ها غصه نخورباباجون
چه روزای سختی بود زهرا به فکر بابا ست اشکم مال پیازه
اون روزای جدایی بابا تو فکر زهرا بابا با چشماش می گه
چه سال های بدی بود گاهی به فکر دیروزگاهی به فکرفردا
ایام بی بابایی چه لحضه ی سختی بود یه روز می گفت که خیلی خدا برات بسازه
اون لحضه ی رفتنش براش آرزو داره هرشب وقتی بابارو
ولی بدتر ازاون بود ولی حالا دخترش می خوابونه توی جاش
لحضه ی برگشتنش هنوز یادش نرفته زیرش0لگن می ذاره باکلی اندوه وغم
نشون به اون نشونه یه روز می گفت:دوست دارم//می ره سر کتابش
اون که خودش رفته بود عروس یتو ببینم حافظ رو بر می داره
آوردنش به خونه ولی حالا دخترش راه گلوش می گیره
زهرا به او سلام کرد میکه به پات می شینم خواجه بابام نمیره
بابا فقط نگاش کرد می گفت:برات بهترین باآهی از ته دل
ادای احترام کرد عروسی رو می گیرم اون شب که ازخستگی
بابا فقط نگاش کرد ولی حالا می شنوی گرسنه خوابیده بود
خاک کفش بابا را سرمه ی تو چشماش کرد تا خوب نشی نمی رم تو خواب دیدش توباغ
بابا جونو بغل زد وقت غذا که می شه پراز گل وشقایق
بابا فقط نگاش کرد سرنگ را برمی داره یخرده اون طرف تر
زهرا براش زبون ریخت دو صد دفعه صداش کرد میان دشت وصحرا
پیش چشاش ضجه زد یک زرده ی تخم مرغ جایی ازاینجا بهتر000
بابا فقط نگاش کرد توی سرنگ می ذاره گوشه ی لپ بابا بابا به آسمان رفت
نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین