کد خبر: ۴۸۰۹۰
تاریخ انتشار: ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۹:۵۱

گفت و گو با همسر شهيد عبدالحسين برونسي
بانوي ارديبهشت
ليلا سادات باقري
راستش را بخواهيد خيلي سخت بود برايم اين مصاحبه، گر چه مدتي مديد است كه سايه لطف الهي بر قلم ناچيزم سايه انداخته و هم صحبت همسفران دل داده به روزهاي جهاد حضرت روح الله شد ه ام و در اين گذر از اولين بانوي خبرنگار جنگ گرفته تا آن يكي ديگر از همسران ايثارگر جانبازان همنشين بوده ام اما اين بار نمي توانستم، به واقع چيزي به ذهنم نمي رسيد، آخر چه طور مي شد پاي صحبت زني نشست كه 27 سال دوري از هم راه زندگي اش را در دل دارد آن هم در معيت دل شوره ها و سختي هاي زندگي با 8 فرزند كم
سن و سال و كوچك!
انگار كن تمام كلمات در ذهنم رنگ باخته بودند، بايد از كجا شروع مي كردم در حالي كه قصدم براي طرح سوالات، تنها او و روزهاي نبودن همسر شهيدش بود و به همه اين ها بايد روستايي بودن و ساده بودنش را نيز اضافه مي كردم تا سؤالات بتواند پاي حرف هاي ناگفته دلش را به خوبي باز كند. غافل از آن كه در همان ثانيه هاي اول شنيدن صدايش با آن لهجه شيرين و غليظ خراساني، آرامشي عجيب بر دلم سايه انداخت آرامشي درست از جنس لحظاتي كه حضور مردش را در «خاك هاي نرم كوشك» مرور كرده بودم.
مصمم بود و دل تنگ اما، گاهي صدايش مي لرزيد بخصوص وقتي لحظات ديدن پيكر هم سر بازگشته اش را بازگو مي كرد و البته اين دل تنگي هم چه زود ناپايدار مي شد وقتي كه خاطره حرف ها و ديدار رهبرش در ذهنش يادآور مي شد. هر جمله اي كه مي گفت به سرعت گريزي مي زد از ولايت رهبر و تابع بودن محض خودش.
نمي دانم شايد خاصيت بهار و آن شب ارديبهشتي گفت و گويم با «معصومه سبك خيز» بود كه موجب شد عاشقانه هايي سرشار از زندگي و اميد به آينده اي كه صاحبش امام عصر است، بر هر چه درس و مشق و دانش گاه تعريف شده ذهن دنيازده ام خط بكشد و به حرمت اين بانوي مقاوم و صبور و ولايي اجازه دهد تا فرياد بزنم چه قدر واژه ها كم اند براي گفتن از زندگي و روزهاي سخت نبودن اوستا عبدالحسين برونسي، آن قدر كم و ناچيز كه هيچ كس تا به امروز از تو و زندگي معلم وار تو چيزي نپرسيده و ننوشته حتي اگر تو بگويي مان كه؛ «من كه چيزي براي گفتن ندارم هر چه هست از شهيدان است و زندگي آن ها! »
پس بگذاريد اختيار كلمات را به تمام بسپارم به صحبت هاي زني كه به گفته خودش تا آن جا كه توانسته از عهده عمل به وصيت همسر شهيدش برآمده و حالا فقط از همسر تازه بازگشته اش به قدر يك شفاعت انتظار دارد.
...
و راستي كه چه حيف كه
نمي توان از پس اين كاغذهاي كاهي تمام آرامش و مقاومت معصومه سبك خيز را با آن لهجه ي غليظ و شيرين مشهديش به تصوير كشيد هر چند همين چند واحه هم براي درك اندكي از همه روزهاي 27 سال زندگي گاه سخت و گاه شيرين او براي اهلش كافي ست!
¤¤¤
¤
خانم سبك خيز! چرا در ابتدا وقتي خبر پيدا شدن پيكر همسرتان را شنيديد، باور نداشتيد كه اين پيكر متعلق به ايشان باشد؟
-
باور نداشتم به دليل اين كه خود شهيد گفته بود كه جنازه من مفقودالاثر مي شود و اطميناني كه به اين حرف شهيد داشتم كمي باور پيدا شدن پيكرش را برايم سخت مي كرد، البته حرف ايشان يك طورايي درست هم بود چرا كه پيكر ايشان به طور كامل باز نگشته و قسمتي از بدن ايشان در همان خاك و منطقه باقي ماند. دليل ديگر اين بود كه هم رزمانش گفته بودند كه شهيد برونسي در هنگام عمليات بادگير تنش نبوده است در حالي كه در تن اين پيكر مطهر بادگير بوده است و اين هم شكي ديگر در من ايجاد كرد.
¤
چه شد كه به باور و بعد هم تشييع پيكر شهيد رسيديد؟
-
بگذاريد از اول ماجرا براي تان بگويم. من آن روز دكتر بودم كه دخترم با من تماس گرفت و گفت كه مادر زودتر بيا خانه كه مهمان داريم، وقتي رفتم ديدم آقاي باقرزاده در منزل ما حضور دارند، بعد نشستيم و ايشان از پيدا شدن پيكر شهيد برايم گفتند و اين در حالي بود كه همه جا از خبر پيدا شدن پيكر شهيد برونسي پر بود و فقط خانواده شهيد اطلاع نداشتند. همان شب بچه ها رفتند و پيكر را ديدند. شما نمي دانيد كه در خانه ما چه بحراني ايجاد شد. در هر صورت براي
بچه هايي كه در هنگام شهادت پدرشان خيلي كم سن و سال بودند به طوري كه بزرگ شان فقط 15 سال سن داشت، حالا بعد اين همه سال روبرو شدن با اين خبر، خيلي قابل درك شان نبود به خصوص كه خبر را خيلي ناگهاني به ما دادند.
¤
چه وقت اين بحران تمام شد و آرامش حاصل شد در خانواده تان؟
-
من قصد كردم كه بروم تهران تا اگر توانستم با آقا صحبتي داشته باشم يا براي ايشان نامه اي بنويسم و گفتم هر چه آقا بگويند من گوش به فرمان خواهم بود، من پيرو خط ولايتم همان طور كه خود شهيد هميشه پيرو ولايت بودند و سفارش مي كردند كه گوش به حرف رهبر باشيد و گفتم چنان چه آقا بگويند كه پيكر متعلق به شهيد برونسي است من همين فردا خودم تشييع را راه
مي اندازم. شكر خدا به ما وقتي دادند كه با ايشان ملاقاتي داشته باشيم، بعد وقتي ما را صدا زدند كه برويم تا ايشان را ببينيم، همان جا پشيمان شدم و به بچه ها گفتم كه اصلاً به آقا در اين مورد چيزي نمي گوييم، ايشان به حد كافي مسائلي دارند براي فكر كردند ما ديگر مسئله اي ديگر براي شان اضافه نكنيم. آقا تا آمدند و ما را ديدند خيلي به خوش رويي شروع كردند به احوال پرسي و از بچه ها پرسيدند بعد هم خودشان اضافه كردند كه شنيده اند كه از شهيد عزيز چيزي پيدا شده، من كه ديدم خود آقا پرس وجو مي كنند به ايشان گفتم؛ بله آقا پيدا شده اما من به يقين نرسيدم و همين دلايلي كه براي شما گفتم را براي ايشان هم گفتم، آقا گفتند كه مگر آزمايش انجام ندادند، گفتم نه و ايشان خواستند كه آزمايش انجام بگيرد تا به طور قطعي مشخص شود پيكر متعلق به شهيد برونسي است. من به آقا هم گفتم كه اگر شما بفرماييد اين پيكر شهيد برونسي است من حرف شما را بر روي چشم مي گذارم كه آقا گفتند نه، بايد آزمايش معلوم كند كه نتيجه چيست. فردايش هم كه دوباره آمديم تهران و از 4 تا از بچه ها آزمايش گرفتند، قرار شد نتيجه آزمايش چند روز بعد داده شود. در اين فاصله چند باري خواسته شد كه زودتر تشييع كنيم كه به خاطر فرمايش آقا، مخالفت كردم و گفتم تا جواب آزمايش نيايد هيچ كاري نمي كنيم. تا چهارشنبه كه آقاي دكتر تولايي گفتند كه پيكر متعلق به خود شهيد برونسي است. از طرفي دخترم زينب كه كوچك ترين فرزندم هست گفت كه من چند روز قبل بابا را در خواب ديدم كه گفتند چرا ناراحتي مي كنيد، خودتان را اذيت نكنيد و خب همه اين ها يقين را در ما حاصل كرد و ما را آماده تشييع و دفن پيكر شهيد برونسي كرد. اين را هم بگويم كه آن قدر مردم ما عاشق شهدا هستند كه خدا مي داند چه قدر جمعيت براي تشييع آمده بودند و اين ما را خوش حال و آرام تر كرد.
¤
اولين باري كه پيكر مطهر هم سر شهيدتان را ديديد در دل تان چي گذشت؟
-
چي بگويم... اصلاً انگار
نمي توانستم پيكرشان را ببينم.
نمي دانم چه طور براي تان آن صحنه را بگويم چون اصلاً نمي دانم چه طور آن لحظات داشت مي گذشت. فقط اين را بگويم كه اگر در آن لحظه فرياد
نمي زدم و گريه نمي كردم حتماً قلبم
مي ايستاد. اما بچه ها خيلي خوب ديده بودند پيكر را. برايم گفتند كه لباس و كفش ها و جوراب هاي شهيد هم راهش بوده و نصف بدنش را خمپاره از بين برده است و سرش هم نيامده، پس به واقعيت شهيد راست گفت كه مفقودالاثر مي شود چرا كه پيكرش به طور كامل به ما باز نگشت.
حالا هم كه پيكر شهيد بازگشته است همه اش فكر مي كنم كه بالآخره توسل هاي من به حضرت رقيه، جواب داده است. من هميشه وقتي روضه حضرت رقيه را مي خواندند در دلم با زبان خودم مي گفت كه اي آقا اي
امام حسين باز سر شما را بچه هاي تان ديدند اما بچه هاي ما كه هيچ چيزي از پدرشان نديدند، پدرشان همان طور كه رفت براي هميشه رفت و ديگري هيچ خبري ازش نيامد. البته من خاك پاي حضرت رقيه هم نمي شوم اما فكر مي كنم پيدا شدن پيكر شهيد عنايت حضرت به من و بچه هايم بوده است.
¤
براي ديدارتان با شهيد
حرف هايي را هم براي گفتن آماده كرده بوديد؟
-
ببين خانوم، من 8 تا فرزند دارم، 5 پسر و 3 دختر. از آن زماني كه شهيد رفت من از 5 تومان حقوق داشتم، 13 و 17 تومان تا همين ميزان حقوق هايي كه خودتان مي دانيد ديگر. 8 تا بچه هايم مدرسه مي رفتند، خدا مي داند كه همه شان تنها يك دست لباس داشتند، اين ها كه از مدرسه مي آمدند من لباس هاي اين ها را مي شستم و تميز مي كردم تا فردا تميز و مرتب سر كلاس حاضر شوند اما هيچ وقت نگذاشتم اين 8 تا بچه كمبودهاي مالي يا مشكلات پيش آمده را احساس كنند. هر وقت هم مي گفتند پدر،
مي گفتم هر چه بخواهيد خودم فراهم مي كنم، هيچ وقت نگذاشتم كه آب در دل بچه هايم تكان بخورد و تا آن جا كه توانستم به وصيت شهيد عمل كردم. بچه ها همه شان درس خواندند و الحمدالله امروز تحصيلات عاليه دارند و زندگي خوبي هم دارند پس وقتي شهيد را ديدم اول كه براي ظهور امام زمان دعا كردم بعد هم به شهيد گفتم كه من تا الآن به وصيت شما عمل كردم، حالا ديگر بچه ها عروس و داماد شدند و هر كدام سر خانه و زندگي شان هستند و خدا را شكر بچه هاي خوبي شدند اما از اين به بعد ديگر بايد شما كمك مان كني و من به اميد شما هستم.
¤
خب حالا چه طور و كجا مي خواهيد كمك تان كنند؟
-
ديگر ان شاء الله در آخرت كمكم كنند. نمي دانم خدا چه قدر به من عمر مي دهد اما ان شاءالله كه در لحظات آخر زندگي و در آخرت شهيد شفيعم باشد، بعد اين 27 سال دوري فقط همين را از ايشان خواستم كه دستم را بگيرد و شفاعتم كند.
¤
پس حالا برگرديم به 27 سال پيش، زماني كه در ابتداي روزهاي دوري از هم سرتان زندگي جديدي را آغاز كرده بوديد.
-
آن روزها بچه ها همه كوچك بودند و من هم مشغول بچه داري بودم. يادم هست زينب دختر كوچكم را باردار بودم كه آمدند و بعد از به دنيا آمدن دخترم گفت كه دوباره به زودي بر مي گردد و اذان را خودش در گوش زينب مي خواند كه بعد از 17 روز دوباره آمد اما اين بار ديگر واقعاً حال و روزش خيلي دگرگون شده بود. چند روزي ماند و بعد رفتيم زيارت و خداحافظي از اقوام و به همه هم مي گفت كه اين دفعه ديگر آخرين بار است و طلب حلاليت مي كرد. اين را هم بگويم كه وقتي از زيارت برمي گشتيم گفت كه من شما را به امام رضا سپردم و از من خواست هر وقت مشكلي داشتم بروم و به امام رضا بگويم. همان شب هم وقتي كه بچه ها خوابيدند شروع كرد با من به صحبت كردن و گفت كه از فردا كه من عازم منطقه مي شوم، شما چادرت را محكم بر كمرت ببند، قسمت من اول شهادت دوم شهادت و سوم شهادت است، شايد هم كه خدا توفيق دهد و جان باز شوم اما مطمئنم كه اسير نخواهم شد و اين جا بود كه گفت اگر خبر هم دادند كه برونسي اسير شده است باور نكنيد چرا كه جنازه من مفقود مي شود. فردايش هم رفت و بر خلاف هميشه كه مرتب با ما تماس مي گرفت و حال مان را مي پرسيد اما اين بار روزها مي گذشت خبري از ايشان نمي شد كه نمي شد. تا عاقبت از سپاه آمدند و اول گفتند كه آقاي برونسي مجروح شدند بعد هم خبرهاي ديگري مي دادند تا اين كه خبر شهادش را دادند. اما آن وقت بچه ها كوچك بودند و تحمل اين مصيبت تنها براي من بود اما اين بار با خبر بازگشت پيكر شهيد به اين صورت، براي همه امان سخت و دردناك بود.
¤
مطمئناً شما لحظات زيادي را دل تنگ حضور هم سرتان مي شديد اما چه وقت اين دل تنگي زيادتر مي شد، آن وقت چه طور اين دل تنگي را مرتفع مي كرديد؟
-
هنگامي كه مي خواستم پسرها را داماد كنم يا دختر ها را عروس، ديگر خيلي دل تنگ مي شدم، اما با همه اين احوال اميد ما به رهبر بود. به بچه ها مي گفتم كه اگر بابا امروز در كنار شما نيست اما وقتي رهبر هست ما هيچ غصه اي نبايد داشته باشيم و بعد با همين حرف خودم و احساس وجود ايشان به شدت آرام مي شدم.
¤
خانم سبك خيز! بعد از انتشار كتاب «خاك هاي نرم كوشك» و سخنراني حضرت آقا در مورد شهيد برونسي چه تفاوتي در روند زندگي شما حاصل شد؟ اصلاً از زندگي تان قبل معرفي شهيد و آشنايي مردم با ايشان، هم براي مان بگوييد؟
-
همه چيز خيلي متفاوت شد. البته قبل از شهادت، خود شهيد يك سري نوارهايي داشت كه گفته بود اگر سپاه توانست از اين ها كتابي براي بچه ها تهيه كند تا هم براي شان از من يادگار بماند هم با زندگي من آشنا شوند. بعد هم كه كتاب چاپ شد آن قدري مورد توجه قرار نگرفت تا آن طور كه بايد با شهيد آشنايي زيادي حاصل شود اما بعد از صحبت آقا در مورد شهيد برونسي و كتاب «خاك هاي نرم كوشك»كم كم مردم با ما از شهيد
مي گفتند و مي پرسيدند آن هم نه فقط در مشهد كه از همه شهرهاي ايران دوست داشتند با ما از شهيد بپرسند. در حالي كه در خانواده و فاميل هم كسي نبود كه آشنايي با نحوه عمل كرد و زندگي شهيد داشته باشد حتي من كه همسرش بودم خيلي از اين مسائل را
نمي دانستم. حالا هم كه پيكر شهيد بازگشته مردم خيلي از پيكر ايشان استقبال كردند به طوري كه دوبار پيكر شهيد را از حرم آوردند و برگرداند تا تشييع كامل انجام شود.
¤
كسي بود كه قبل از شهرت اين چنيني شهيد برونسي ارادت خاصي به ايشان داشته باشد تا بخواهد سراغ شما بيايد براي آشنايي بيش تر با شهيد؟
-
نه، هيچ كسي نبود. آن موقع شهيد مثل بسياري از شهداي گم نام بود. البته ما هنوز نتوانستيم شهيد را بشناسيم و نه فقط شهيد برونسي كه من فكر مي كنم اصلاً شناخت شهدا كار ما نيست. خدا شاهد است كه شهيد برونسي 8 فرزندش را گذاشت و دست خالي تنها با يك تفنگ رفت و تنها و تنها براي خدا و اسلام و انقلاب جنگيد. قبل از جنگ هم آقاي برونسي از بس در زندان هاي طاغوت شكنجه شده بود يك دندان سالم در دهان نداشت.
اگر بخواهيم درست حساب كنيم حتي نمي توانيم بگوييم كه آقاي برونسي 5 سال كامل را بالاي سر بچه هاي شان بوده و خب چه كسي مي خواهد عمق اين فعاليت هاي ايشان و دردهاي ما را آن طور كه بايد بفهمد، من فقط منظورم خودمان هم نيست بلكه همه خانواده شهدا هنوز همين طور گم نام و ناشناخته هستند.
¤
در آن زمان قبل انقلاب، شما از كارهاي انقلابي ايشان اطلاع داشتيد؟ از رابطه شان با آقا چه طور؟
-
بله كم و بيش مطلع بودم. از قبل انقلاب آقاي برونسي در تمام منبرهاي آقا شركت مي كردند، از همان زمان علاقه زيادي به آقا داشتند. من گاهي براي بچه ها از رابطه ايشان با آقا صحبت مي كردم اما شايد آن طور كه بايد باور نمي كردند اما وقتي خود حضرت آقا آمدند منزل ما و از خاطرات شان در زمان تبعيد در ايران شهر و رابطه شان با آقاي برونسي براي بچه ها گفتند، بچه ها با يك اشتياق فراواني گوش
مي دادند. آقا براي شان گفتند زماني كه در ايران شهر تبعيد بودند چه طور شهيد براي شان ديواري را كشيدند تا نه آقا ساواك را ببيند و نه آن ها آقا را. خدا شاهد است كه وقتي آقاي برونسي مي آمدند و مثلاً مي ديدند كه زندگي ما و مردم برقرار است، اشك
مي ريختند و مي گفتند؛ شما
نمي دانيد كه فرزند زهرا را مجبور كردند كجا زندگي كند بعد ما در آسايش داريم زندگي مي كنيم.
¤
شما هنوز در همان خانه اي سكونت داريد كه شهيد هم راه شما بود؟
-
ما آن زمان يك خانه اي در كوي طلاب داشتيم. راستش كنترل و تربيت بچه ها برايم در آن جا سخت بود براي همين هم تصميم گرفتم كه يك خانه در جاي ديگري فراهم كنم. بعد رفتم پيش آقاي طبرسي و گفتم من خانه اي دارم كه مي خواهم بفروشمش و خانه ديگري بخرم در محله اي كه بچه ها آشنا با آن محله نباشند تا بتوانم به خوبي رفت و آمد و تربيت شان را كنترل كنم. آن خانه را فروختيم و با پولش يك خانه ديگر در يكي از مناطق جنوبي مشهد خريديم كه واقعاً در اين خانه توانستم آن طور كه مي خواهم بر روي بچه ها كنترل داشته باشم. الحمدلله تا الآن هم بچه هايم خيلي زياد احترامم را داشته اند و در هر كاري با من مشورت مي كنند و خدا را شكر مي كنم كه زندگي خوب و آرامي داريم.
¤
فكر مي كنيد ديگر بايد چه كارهايي صورت بگيرد تا با شهيد برونسي و البته زندگي شما بدون حضور ايشان، بيش تر در جامعه مطرح شده و آگاه سازي شود؟
-
من باز هم مي گويم نه فقط شهيد برونسي بلكه بايد از همه شهدا و خانواده هاي شان در جامعه ياد شود و نگذارند خون شهدا در گم نامي پايمال شود. خوب است با يادآوري شهدا و زندگي شان باعث دل گرمي بچه هاي شان بشوند. مثلاً همين خود ما، خب وقتي مي بينيم بعد از 27 سال پيكر شهيدمان بازگشته و اين طور مورد استقبال مسئولان و مردم قرار مي گيرد، خيلي دل گرم و خوش حال مي شويم و مي فهميم كه مردم و مسئولان متوجه حرمت خون شهيدان هستند و اين براي من خيلي اميدوار كننده است. توجه رهبر هم كه اصلا گفتني نيست كه ايشان هميشه ما را شرمنده محبت هاي خودشان مي كنند.
¤
خب پس از ديدار هاي تان با آقا هم براي مان بگوييد.
-
آقا سال 75 بود كه تشريف آوردند منزل ما. شب بود كه از سپاه آمدند و گفتند يك فيلمي از شهيد ساخته شده كه صدابرداري خوب در نيامده و مي خواهند بيايند و صدا را دوباره ضبط كنند. دو روز بعد زنگ زدند و ديديم كه حضرت آقا دارند از پله ها بالا مي آيند كه صحنه عجيبي بود. همه بچه ها گريه مي كردند از شوق ديدار با رهبر. بعداً بچه ها گفتند وقتي آقا آمدند ما فكر كرديم پدرمان به خانه آمدند. همه خوش حال و سرافراز بوديم از آمدن ايشان. خوب است اين را هم براي تان بگويم. آن موقع ايام عيد بود، بچه ها ديده بودند كه يك زواري از قم جا و مكاني براي ماندن ندارد، خيلي هم باران مي آمد. پسرم از من خواست كه يكي از اتاق ها را به ايشان بدهيم تا وقتي در مشهد هستند خانه اي براي ماندن داشته باشند. من هم با كمال ميل قبول كردم. دقيقاً بعد دو روز بود كه آقا آمدند به منزل ما. من فكر مي كنم شايد به خاطر اين كه ما زوار آقاي علي بن موسي الرضا را پناه داديم حضرت هم با آمدن آقا به خانه ما، به ما عنايت كردند. ما هم بعد از آمدن آقا 6 روز ديگر اين خانواده را در منزل مان نگه داشتيم. اتفاقاً اين خانواده هم كه در منزل ما حضور داشتند به ديدار آقا آمدند و آقا هم بر سر بچه بيمارشان دستي كشيدند. آقا آن روز از همه احوال مان را پرسيدند. آن زمان من
40
هزار تومان حقوق مي گرفتم با داشتن 7 بچه محصل و دانشجو كه آقا دستور فرمودند و مقداري به حقوق ما اضافه شد. واقعيت هم اين است كه آقا هرگز ما خانواده شهدا و مشكلات مان را نه تنها فراموش
نمي كنند بلكه پيگير هم هستند. هميشه دعايم اين است كه انقلاب ما را آقاي خامنه اي به دست امام زمان بسپارند ان شاء الله.

منبع:کیهان

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :
آخرین اخبار
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین
پرطرفدارترین