به گزارش بولتن نیوز، در عرض اون چند ماه، بیشتر توی کارگاه بودم و وقت نمیکردم به خونهام سر
بزنم. توی 24 ساعت دو، سه ساعت وقت خوابیدن داشتم و به همین دلیل هم ساکنان
محلهای که کارگاهم توش بود، پشت سرم حرفهایی میزدن و خیال میکردن که
از نظر روانی مشکل دارم و یکجورهایی ازم میترسیدن، چون به قدری بیخواب
شده بودم که حتی حوصله لباس درست و حسابی پوشیدن هم نداشتم و هر وقت کسی
توی کوچه من رو میدید، وضع ظاهری ناجوری داشتم و چشمهام هم که همیشه از
بیخوابی سرخرنگ بودن و به همین دلیل هم بیشتر اوقات وقتی توی محل، نگاهم
به یکی از همسایهها میافتاد، راهم رو کج میکردم و در اصل فرار میکردم
تا مجبور نشم باهاشون سلام و احوالپرسی بکنم. خودم هم از شرایطی که داشتم
خسته شده بودم، اما مدام به خودم میگفتم که دیگه روزهای آخریه که مجبورم
اینطوری زندگی کنم و بعد از تحویل دادن پروژه کلی به خودم میرسم و کاری
میکنم تا بقیه دربارهام درست فکر کنن. روزهای آخر فوقالعاده سخت و
وحشتناک میگذشت. سومین روزی بود که چهار نفر رو به عنوان نیروی کمکی
استخدام کرده بودم و همراه هم تا صبح توی کارگاه میموندیم و کار
میکردیم. آخرین روز، یعنی زمانی که باید کارها رو تحویل شرکت میدادم، هر
پنج نفرمون 48 ساعت بود که نخوابیده بودیم.شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com