کد خبر: ۴۴۳۴۳
تعداد نظرات: ۴ نظر
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍
جنايات هولناك در پادگان اشرف از زبان يكي از اعضاء گروهك منافقين؛

اعتراف كن تا آزادت كنيم

اين پذيرايي اولش بود اطاقهاي ديگه نفرات را جوري ميزدن که نفر به مسعود و مريم فحش ميداد. تا ساعت پنج صبح زير بازجويي و شکنجه بودم. بعد من را تحويل حسن مجتهدزاده با نام مستعار «نويد» دادن. گفتم تمام شد. بعد من را انداختن در سلول انفرادي. با لگد و مشت گفتن لباسهايت را در بياور...
بولتن نيوز: اين روزها كه نيروهاي نظامي دولت عراق در اقدامي در جهت تأمين منافع ملي و حقوق شهروندان خود با نيروهاي تروريستي گروهك منافقين درگير شد‌ه‌اند، آن چيزي كه بيش از هر چيز حائز اهميت است واكنش‌هاي مدعيان دروغين دموكراسي‌خواهي، حقوق بشر، صلح و امنيت جهاني و مبارزه با تروريسم است.

كشورهاي غربي و در رأس آنها ايالات متحده و جزيره انگليس، كه هميشه شعار مبارزه با تروريسم را سر داده‌اند به جاي آنكه از دولت عراق كه در حال مبارزه با جنابتكارترين گروهك تروريستي جهان است حمايت كنند، طرف تروريست‌هاي اشرف را گرفته و اقدام عراق را محكوم كردند!

اما براي آنكه مخاطبين محترم بولتن نيوز بدانند كه در پادگان اشرف چه خبر است و چهره واقعي فرماندهان آن كه با حمايت مستقيم كشورهاي غربي در حال فعاليت عليه جمهوري اسلامي ايران هستند نشان داده شود، اين گونه صلاح ديديم كه بخشي از خاطرات يكي از اعضاء مستعفي اين سازمان را منتشر كنيم.

ذكر اين نكته ضروري است كه بولتن نيوز سعي كرده متن اصلي نوشته هاي اين شخص را بدون ويرايش و دخل و تصرف ادبي و نگارشي (جز در چند مورد معدود) منتشر كند تا جانب امانت نيز بيشتر رعايت شده باشد:



خاطرات جنايتهاي فرقه رجوي

رهبران فرقه ستيزه جو خشونت طلب مجاهدين بر اين باور نبودند که همه چيز در جوي زمان شسته و دگرگون ميشود. تصويري که از سازمان داشتم آن چيزي نبود که در عمل ديدم از زمين تا آسمان فرق ميکرد. وقتي از کشور اردن مي آمديم به عراق، پادگان اشرف غافل از اينکه پادگان اشرف با ديوارهاي نقوذ ناپذير و بلندش تبديل به زندانهاي قرون وسطايي شده بود .
در راه مسئولين بالاي سازمان از من سوال ميکردن براي چه آمدي سازمان گفتم آمدم تا آخوندها را سرنگون کنم و هر چه زندان در ايران است همه را خراب کنيم . آن لحظه مسئولين بالاي سازمان نيش خندي زدن به مسخره گفتن درست آمدي. خيلي ناراحت شدم از اين برخوردشان. دست پرورده هاي مسعود رجوي بودن سر تا پا دو رو و پر رو. آمديم اشرف قرارگاه سردار موسي خياباني (قرنطين).

وقتي از آسايشگاه به سمت سالن غذا خوري مي آمدم متوجه اطاقي شدم که پنجره هاي آن را ميله زده بودن. مثل زندان يک نفر داخل آن بو.د رفتم تا ببينم چه خبر است. وقتي نفر داخل اطاق را صدا کردم نفر ترسيد. گفت سريع از اينجا برو، سازمان اذيتت ميکند. گفتم چرا؟ گفت: برو من اينجا زنداني هستم. تعجب کردم سازمان به اسم آزادي زندان درست کرده و شکنجه و زنداني ميکند نفراتش را !
مستقيم رفتم پيش خواهر حشمت. گفتم: سازمان زندان دارد؟ گفت: نه. گفتم: خودم با چشمام ديدم نفر داخل سلول بود گفت من زنداني هستم سريع از اينجا برو! حشمت خنديد و گفت: سازمان خيلي پاکتر از اين حرفها ست مبارزه ميکنه که بعد از سرنگوني هر چي زندان تو ايران است را خراب کند.

هر روز ميرفتم به نفر زنداني سر ميزدم که به من گير دادن. حشمت صدام کرد و گفت: اين نصيحت را ميکنم هر جا نياز شد چشمانت را ببند و رد شو. بعد فهميدم تمام اطاقهاي اون قسمت پر زنداني است که پنجره هاي آن را موکت پوشاندن کسي نبيند. بعد از مدتي منتقل شديم به ورودي بالا که مسئولش مريم بلغبان بود. وقتي با نفرات ديگه محفل ميزدم هر کس به يک مدل به سازمان فحش ميداد و ميگفت سازمان با کلک من را آورده به اسم فرستادن به خارج.
رو به روي مجموعه ما مجموعه متروکه اي بود که يک نفر جلوي درب آن پست ميداد. يک شب رفتم پرسيدم داخل اطاق چيست که هميشه اينجا نگهباني ميدهي؟ گفت: يک نفر است که ميخواهد از سازمان جدا شود، اينجا زندانيش کردن. پرسيدم: سازمان که زندان نداره! گفت: اينجا بازداشگاه حساب مي شه نه زندان!
هر روز که سالن غذا خوري ميرفتم نفرات کم ميشدن. وقتي مراجعه ميکردم به مسئولين ميپرسيدم نفرات چه ميشوند، مسئولين مي گفتن ميروند ماموريت، ديگر دنبال نکن، اين موضوع اطلاعاتي است.

هر روز دو يا سه نفر غيبش ميزد. گاهي هم يکي يا دو نفر را مي فرستادن ارتش براي رد گم کردن. تا يک روز ساعت 2 نيمه شب بود. ناصر هاشمي بيدارم کرد. گفت: کارت دارند. لباسهايم را پوشيدم. رفتيم با ناصر. گفتم: مريم باغبان کار دارد؟ گفت: نه، صبر کن مي بيني.
رسيديم به مجموعه هاي ورودي که ورود و خروجش چک ميشد. بعد ناصر گفت: پياده شو. وقتي پياده شدم ديدم تمام پنجره ها نرده دارند و از يک ساختمان صداي جيغ و فرياد مي آيد. گفتم: ناصر کسي را ميزنند؟ گفت: نه عادي است. رفتم از درب ، داخل اطاقي. همين که وارد اطاق شدم يک دفعه يکي با چوب طي زد به سرم. گفت: مزدور کثيف، سگ رژيم ... . يکي ديگه با لگد و  مشت ميزد...

يکي از آنها حميد آراسته بود و اون يکي با اسم مستعار مسلم و پير دختري به اسم فروغ. فحشهاي رکيک ميدادن و ميزدن. مي گفتن: بگو تو را کي فرستاده؟...
اين پذيرايي اولش بود اطاقهاي ديگه نفرات را جوري ميزدن که نفر به مسعود و مريم فحش ميداد. تا ساعت پنج صبح زير بازجوي و شکنجه بودم. بعد من را تحويل حسن مجتهدزاده با نام مستعار «نويد» دادن. گفتم تمام شد. بعد من را انداختن در سلول انفرادي. با لگد و مشت گفتن لباسهايت را در بياور. گفتم در نمي آورم. دوباره ريختن زدن. صدايشان را بردن بالا. بعد يک دست لباس زنداني آوردن دادن. لباسهاي سازمان را در آوردم تحويل دادم. دوباره آمدن سراغم بردن بازجويي. در راه نويد التماس ميکرد و ميگفت بگو نفوذي هستم من پيش مسئولم خراب نشوم. خنديدم. نعمت اوليايي و مهدي نامي شروع کردن به زدن و روي زمين کشيدن و بردن به اطاق باز جويي.

فروغ گفت: ميخواهي اعتراف کني تا آزادت کنيم؟ گفتم: من کاره اي نيستم. گفت: ميخواي به اين کتاب قرآن قسم بخوري؟ گفتم: آره. يک دفعه کتاب قرآن را پرت کرد به طرفم. از بالاي سرم رد شد و افتاد زمين. فروغ داد زد: کثافت اين قرآن که کتاب داستان است. بعد به جون مسعود و مريم قسم خوردم. که سه تايي هار شدن و ريختن سرم. شروع کردن به زدن. به جون سگ قسم ميخوردم بهتر از جون مسعود و مريم بود. شرافت سگ بيشتر از شرافت مسعود و مريم هست. حداقل سگ خيانت نميکند. هرروز چند مدل شکنجه ميشديم :

1- قطع آب گرم در زمستان و ندادن وسايل گرمايش
2- حبس در انفرادي که نفر فکر ميکنه خودش زنداني است
3- بي خوابي زير بازجويي
4- گذاشتن حلب روي سر و با چوب زدن به آن
5- در سرما انداختن در آب سرد
6- زدن درب سلول هر 10 دقيقه با چوب و لگد
7- کشيدن پشم شيشه به بدن
8- زمان سرويس يک دقيقه
9- دادن غذاي سرد و کم
10- (اين قدر) زدن شکمم سوراخ شد وچرک کرد. دارو نميدادن. هر روز خودم چرک ميکشيدم بيرون .

بعد بازجويي شد چرا رفتي تو ايران سربازي، سرنگوني را عقب انداختي؟ اين جرم بزرگي است! فروغ پرسيد: از کدام شاعر خوشت مياد؟ گفتم: شهريار. يک دفعه ريختن سرم با چوب و شلنگ. بستن به صندلي و زدن. گفتن: شاعر شهريار يک خائن است. با خامنه اي ملاقات کرده. تو هم خائن هستي. سرم داشت ميترکيد. به نويد گفتم: يک ليوان چاي ميخواهم. شروع کرد به فحش دادن. گفت: در عراق روزي 700 تا کودک ميميره. ما خودمان هم چاي نداريم. گفتم: حداقل از شير يک ليوان آب گرم بده...

خاطرات مجيد روحي، عضو مستعفي گروهك منافقين

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

انتشار یافته: ۴
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
سهیل بشردوست
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۰:۱۴ - ۱۳۹۰/۰۱/۲۲
1
6
ایشاالله حامیان این گروهک به چنین گروه هایی دچار بشن
ناشناس
|
GERMANY
|
۱۶:۱۰ - ۱۳۹۰/۰۱/۲۳
0
3
اینها اینقدر قصی القلب هستند که من بعد از 29 سال (بعد از رانده شدن این افراد توسط مردم و افشای اعمال فجیع اونها و ترورهای محلی آنها) هنوز هم در خواب در حال فرار از دست افراد خونخوار این سازمان جنایت کار هستم.
نیما
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۰۸ - ۱۳۹۰/۰۱/۲۴
0
2
ای کاش اسم این.....راتغییر می دادین حیف اسم مریمه.
مسعود
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۳:۵۹ - ۱۳۹۰/۰۱/۲۴
0
0
من خودم به شخصه از سازمان مجاهدين و رهبراي كثيفش كه جون خودشونو نجات دادن ولي پشيزي براي جونه اعضاشون اهميت قائل نبودم متنفرم. اما آيا ما مي توانيم چشممان را بر روي اعدامهاي افسار گسيخته مجاهدين كه حتي كودكان 13-14 ساله را شامل ميشد ببنديم؟؟؟؟؟
نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین