کد خبر: ۴۲۳۲۱
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍
به بهانه روز بزرگداشت شهدا

عاشقان شهادت هنوز صبورند و پایدار

گرچه در تاریخ میهن اسلامیمان امروز روز بزرگداشت مقام شهدای طریق اسلام است؛ اما مقام این از جان گذشتگی ها و جان نثاری های جوانان آن روزها بدون شک والا و ستودنی است.

بولتن نیوز: هنوز صبور و مقاوم و پایدار است؛ با حرف هایی دلنشین و شنیدنی. مهدی کیانی متولد اول مردادماه 1348، دلیرمرد شانزده-هفده ساله ی روزهای جنگ، از جمله رزمندگانی است که در سال های جنگ تحمیلی عراق علیه ایران رشادت های بی بدیلی از خود به نمایش گذاشته و در سال های 1364 تا 1367 در عملیات والفجر 8، والفجر 10، کربلای 4، کربلای 5 و کربلای 10 حضور داشته است و شجاعانه و دلاورانه برای دفاع از دین و مردم و سرزمینش، جنگیده است. شاید امثال او و برادرش، محمدکریم کیانی، در سال های خاک و خون و پیروزی کم نباشند، اما قطعاً شهامت و ایمان راسخ آن روزهاست که همواره و هنوز در کلام روشن و محکمشان طنین انداز است. محمدکریم، برادر مهدی کیانی، همان کسی که در سال های ابتدایی جنگ مردانه بر روی مین پرید تا همرزم هایش از منطقه ای انباشته از مین عبور کنند و این روزها در بسیاری از نمایشگاه های عکس دفاع مقدس، از او با نام شهید یاد می کنند، اگرچه هنوز زنده است و این ناشناختگی و مطلع نبودن از زنده بودن خداخواه محمدکریم، بدون شک کم لطفی کسانی است که با ادبیات جنگ و دفاع مقدس نا آشنا هستند.

پای گفتگو با مهدی کیانی نشستیم؛ در نظرم بود که گفتگوی هرچند کوتاه ما، پیرامون دیده ها و شنیده ها و خاطرات تلخ و شیرین او از روزهای مقاومت و پایداری باشد و فرصت کوتاه این گفتگو تنها به گردآوری دو خاطره از خاطرات مهدی کیانی انجامید و خود او با تعریفی از جنگ آغازگر این گفتگو شد:

جنگ از دید و نگاه انسان ها تعابیر متفاوتی دارد؛ آن طور که آن روزها جنگ از دید ما انجام وظیفه بود و از دید دشمنان ما اجرای دستور. آن روزها ما به استقبال جنگ نمی رفتیم، که به استقبال انجام حقایق قرآنی می رفتیم. به استقبال انجام تکالیفی که اسلام بر دوش ما گذاشته بود.

 

- خاطره ی اول:

بچه های آن روزها، عجیب قلبشان برای شهادت و پرواز می تپید؛ مثل شهید علیرضا احمدی. علیرضا 14-15 سال بیشتر نداشت، اما همیشه می گفت دلم می خواهد در حالت سجده شهید شوم. فقط و فقط در حالت سجده و رو به روی قبله. و بارها و بارها آرزوی قلبی و معنویش را تکرار می کرد. روزی از روزها در شلمچه، داخل سنگر نشسته بودیم که برای چندمین بار آرزویش را بر زبان آورد. مثل باران گلوله و خمپاره بر سرمان می بارید و دشمن با تانک به سمت نیروهای ما در حرکت بود و این تیرباران بی وقفه ی دشمن تعدادی از بچه های رزمنده را زخمی و حتی شهید کرده بود. از آن جایی که علیرضا احمدی امدادگر بود از بیرون سنگر صدایش زدند برای مداوای زخمی ها. بدون هیچ ترس و اندوهی از سنگر بیرون رفت و نزدیک یک دقیقه بعد از خروج علیرضا از سنگر، یکی از بچه ها به سنگر آمد و گفت: علیرضا شهید شد. ناباورانه از نحوه ی شهادتش پرسیدیم و او بدون اینکه از گفتگوی یک دقیقه پیش ما با علیرضا اطلاعی داشته باشد، گفت: به حالت سجده. و بعد از کمی تأمل اضافه کرد: رو به روی قبله... .

 

- خاطره ی دوم:

مرحله ی دوم کربلای 5 انجام شده بود؛ حدود ساعت ده صبح، پیش از اجرای عملیات، خط را تحویل گرفتیم. خط دپوی کوتاهی داشت، اما شدت آتش دشمن بسیار زیاد بود و عراقی ها از دو سمت به ما تسلط داشتند و با این وجود و با تلفات زیاد بچه ها در زیر تیرباران دشمن، همچنان خط را حفظ کرده بودیم. روز به سمت شب می رفت که آتش و حملات دشمن سبک تر شد؛ اما نیروهای پیاده ی دشمن از طریق کانالی که تنها یک پیاده می توانست از آن عبور کند، تا پشت دپو آمده بودند و در انتظار دستور فرمانده ی خود بودند تا پس از فرمان حمله به ما حمله کنند. در همین لحظه، یکی از بچه های خودی، به اشتباه یکی از نیروهای عراقی را که گیج و منگ بر لبه ی خاکریز ایستاده بود پایین کشید و گفت: «اخوی! بیا پایین تیر می خوری. مگه نمی بینی دشمن داره تیربارونمون می کنه؟!»، سرباز عراقی مات و مبهوت به فرد بسیجی زل زده بود. جوان بسیجی از او پرسید:«چرا رفتی بالا؟! مگه این آتیشا رو نمی بینی؟!»، در همین لحظه مرد عراقی با زبان عربی چند کلمه ای بلغور کرد. بچه ها، با شنیدن حرف های سرباز عرب زبان عراقی، و همینطور با وجود تیراندازی های شدید دشمن به پشت خاکریز نگاهی انداختند و متوجه حضور نیروهای عراقی شدند و با خبررسانی و هماهنگی با بقیه ی بچه ها و با پرتاب چند نارنجک به پشت خاکریز، جلوی پاتک شدید دشمن را گرفتند. این جریانات از 4 تا 10 بامداد ادامه داشت و پشت خاکریز پر شده بود از جنازه های بر روی هم انباشته شده ی دشمن و به خاطر این تلفات، دشمن مجبور به عقب نشینی شد.

 

با وجود مجالی اندک برای گفت و شنود، از خاطراتی شنیدیم که با بیانش اشک بر چشم های مهدی کیانی حلقه زد. کاش می شد از زبان مهدی کیانی بیشتر بشنویم. اما وقت محدود این ملاقات و مشغله های همیشگی و جاری، اجازه ی بیشتر شنیدن را نمی داد. هرچند شنیدن از محمدکریم کیانی نیز از زبان برادرش، قطعاً آموختنی بود، اما تنها چیزی که در میان حرف های مهدی کیانی درباره ی برادرش دانستیم، مجروحیت محمدکریم و قطع شدن پای او از ناحیه ی ساق بود.

به هر حال، اگرچه در تاریخ میهن اسلامیمان امروز روز بزرگداشت مقام شهدای طریق اسلام است؛ اما مقام این از جان گذشتگی ها و جان نثاری های جوانان آن روزها بدون شک والا و ستودنی است. مقامی که نزد خداوند تبارک و تعالی ارجح و برتر است و مستلزم شناخت بیشتر مردمان امروز و نسل های آینده ی ایران اسلامی است. ایران، سرزمین مردمان غیور و مقاوم و دلاور است و با پیشینه ی قوی و پرافتخاری که دارد، همواره همچون مکتبی است برای آموختن و تحصیل مردانگی و انسانیت.

آموختن و تحصیل در مکتب رزمندگانی که با تکیه بر معارف و ایمان عمیق به خداوند در مسیر صحیح و راست الهی گام برداشته اند و مردانه و دلاورانه برای دفاع از سرزمین و ملت و آیین خود جنگیده اند. و ای کاش نسل این روزها، این از خود گذشتگی ها و سرفرازی ها را ارج نهند و همواره برای دفاع از متعلقات حقیقی خود بکوشند و در مقابل دشمنان پنهان و آشکار دلیرانه بایستند و از مقدسات خود دفاع کنند.

* المیرا السادات شاهاندشتی

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
سهیل بشردوست
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۳:۰۲ - ۱۳۸۹/۱۲/۲۴
0
1
یک روز در تقویم رو بزارین فقط و فقط برای دیدار شهدا و جانبازها
نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین